فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گتسبی بزرگ

کتاب گتسبی بزرگ

نسخه الکترونیک کتاب گتسبی بزرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گتسبی بزرگ

گتسبی مرد خود ساخته‌ای ‌‌بود که در زمان خودش به خاطر مهمانی‌های ‌‌پر زرق و برقش شهرتی به هم زده بود، علی رغم اینکه ‌‌غرق نور و زیبایی تنگه‌ی ‌‌زیبای لانگ آیلند بود، خودش تنها و تنها دلبسته‌ی ‌‌دی زی بیوکنن بود. فیتس جرالد در کلامی متموج و درخشان نشان می‌دهد که گتسبی آن قدر رویایش را دنبال می‌کند تا به آن پایان غم انگیز می‌رسد. این رمان چون هر رمان دیگری داستان زندگیست، همان زندگی مرسوم و جاری انسانی اما به نظر می‌رسد درس‌های ‌‌انسانی عمیقی می‌آموزد که ربطی به زمان و مکان ندارد و هر کسی در هر شرایطی می‌تواند از آن بیاموزد و درس بگیرد و اصلا راز جاودانگی و شهرت این اثر چیزی جز این آموزندگی نیست.

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گتسبی بزرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی مترجم

اف. اسکات. فیتس جرالد در سال ۱۸۹۶ متولد شد. در پرینستون تحصیل کرد و در سال ۱۹۱۷ به ارتش پیوست. زمانی که در آلاباما مستقر بود با زلدا سایر آشنا شد و کمی بعد در نیویورک با او ازدواج کرد. زوج جوان، زیبا و مشهوری بودند و به سرعت در آن منطقه ای که فیتس جرالد " قصه های عصر جاز" را نوشت، معروف شدند. اولین رمان او " این سوی بهشت" در سال ۱۹۲۰چاپ شد. نقد های توفنده ای به آن شد و موفقیت اقتصادی برای او به ارمغان آورد. او " زیبا رویان و لعنت شدگان"، " گتسبی بزرگ" و " شب دلاویز است" را به همراه چندین جلد داستان کوتاه منتشر کرد، همچنین منتخبی از دست نوشته های اتو بیوگرافانه به نام " چنین ادعا شده" را نیز به چاپ رساند. فیتس جرالد قبل از مرگش که در سن ۴۴سالگی در سال ۱۹۴۰اتفاق افتاد، داشت روی "آخرین قانون" کار می کرد.
ریموند چاندلر درباره ی فیتس جرالد چنین گفته: " او یکی از نایاب­ترین ظرفیت های موجود در کل ادبیات بود. فریبندگی متنش فقط یک اتفاق در زیبا نویسی و یا ساده نویسی نبود، بلکه نوعی تخیل ملایم، کنترل شده و بی نظیر بود، چیزی شبیه آنچه که شما از یک قطعه موسیقی خوب دریافت می کنید."
رمان گتسبی بزرگ اثری فاخر از ادبیات کلاسیک امریکاست. تجدید چاپ های مکرر این کتاب در سراسر دنیا و قرار گرفتن آن در لیست صد کتاب برتر جهان گواه این ادعاست. به نقل از تایمز؛ " این اثر یکی از شاخص ترین اثرات ادبیات امریکاست، خاطره ای جاویدان از هوس، هرزگی و تباهی و بی قیدی که همه و همه در ثروت نهفته است."
ریچارد یاتس می گوید: "این اثر روشنایی خیره کننده ی جهان است...نه تنها اعجازیست در شکوفایی استعداد بلکه خودش به خودی خود فتحیست در شیوه و اسلوب."
گتسبی قهرمان کتاب، مردیست خود ساخته و بزرگ که چون هر انسان دیگری مجموعه ای از خوبی ها و بدی هاست، اما خوبی های او بر بدی هایش رجحان دارد و بزرگترین اشتباه او لجاجت و پافشاری بر روی یک آرزوی محال از دست رفته است. گاه باید با دنیا و ناملایمات و نا خراشیدگی های آن سازگار شد و دنیا را دور زد! کاری که گتسبی نکرد و خواست از نزدیکترین راه به مقصدش برسد و حریف دنیا نشد و زمین خورد.
گتسبی مرد خود ساخته ای بود که در زمان خودش به خاطر مهمانی های پر زرق و برقش شهرتی به هم زده بود، علی رغم اینکه غرق نور و زیبایی تنگه ی زیبای لانگ آیلند بود، خودش تنها و تنها دلبسته ی دی زی بیوکنن بود. فیتس جرالد در کلامی متموج و درخشان نشان می دهد که گتسبی آن قدر رویایش را دنبال می کند تا به آن پایان غم انگیز می رسد.
این رمان چون هر رمان دیگری داستان زندگیست، همان زندگی مرسوم و جاری انسانی اما به نظر می رسد درس های انسانی عمیقی می آموزد که ربطی به زمان و مکان ندارد و هر کسی در هر شرایطی می تواند از آن بیاموزد و درس بگیرد و اصلا راز جاودانگی و شهرت این اثر چیزی جز این آموزندگی نیست. البته از این نیز نگذریم که اثر، اثری خلاقانه، شیرین و خواندنیست. وقتی ترجمه ی این کتاب به من پیشنهاد شد، به علت وجود ترجمه ی دقیق و محکمی از استاد کریم امامی، دچار تردید شدم و با کمی تامل تنها انگیزه ام از قبول ترجمه، ارا ئهی ترجمه ای بروزتر و امروزی تر از این کتاب بود. استاد امامی با امانت داری صد در صد و با وسواس و دقت وافر ترجمه کردند و من نیز دیدگاهی این چنینی نسبت به مقوله ی ترجمه داشته و دارم و این ترجمه نیز چیزی جدای از این ادعا نیست، هرچند به اعتقاد من ترجمه و روانی متن و مفهوم را نباید فدای انتقال کلمه به کلمه ی متن کرد.
و اما خوانندگان ریزبین و نکته سنج!
بسیاری از معادل های فارسی که با خواندن یک عبارت به سرعت به ذهن خطور می کند، معمولا بهترین معادل هم هست.در مقابله ای که با اثر استاد امامی انجام دادم، شباهت های فراوانی در معادل یابی با ایشان دیدم، مثلا من عبارت حالا گریه نکن کی گریه بکن را معادل فارسی این عبارت گرفتم:
She began to cry- she cried and cried
و نظر استاد هم همین بود.
نکته ی دیگر اینکه در ترجمه ی برخی عبارات کاملا به استاد امامی تاسی یافته ام، مثل استفاده از ترجمه ی واگن دربست قطار برای عبارت:
privite car
که در نظر اول ماشین خصوصی ترجمه می شود.
البته موارد بسیاری هم پیش آمد که ترجمه هایمان فرق فاحش داشت، از آن جمله است ترجمه ی متن زیر:
He seemed to fill those glistening boots until he strained the top lacing
ترجمه ی استاد:
چنان چکمه های براقش را پر کرده بود که بندهای گره خورده ی آن انگار زیر فشار فریاد می کشیدند.
ترجمه ی من:
پاهایش کاملا چکمه های براقش را پر کرده بود تا جایی که او به زور بند آن ها را بسته بود.
در آخر از همسر عزیزم و صبوری هایش تشکر می کنم و اعتراف می کنم دست هایم خالیست و هیچ ادعایی ندارم و در وادی عمیق ترجمه دست و پایی زدم و بس...! امید که قبول افتد.

بار دیگر به زلدا

«سپس کلاه زرین را بر سر بنه! اگر که این کلاه او را بر می انگیزاند؛ اگر که تو را توان اوج گرفتن هست، به خاطر او نیز اوج بگیر. آن قدر بی انتها که فریاد بزند: " آی عاشق زرین کلاه! آی عاشق اوج گرفته! من تو را باید!»

تامس پارک دنویلیه

فصل اول

سال ها پیش، آن وقت ها که خیلی جوان و خام بودم، پدرم مرا نصیحتی کرد که تا به امروز آویزه ی گوشم است؛
«هر وقت خواستی به کسی ایراد بگیری، حواست باشد که همه ی مردم دنیا به خوبی و برتری تو نیستند.»
حرف دیگری نزد، اما با توجه به ارتباط کم و کم حرفی خاصی که بین ما رایج بود، این طور برداشت کردم که معنی آن جمله، بسیار عمیق تر و وسیع تر از آن چند کلمه بود.
و این گونه شد که من دیگر هیچ وقت درباره ی رفتار دیگران هیچ نوع قضاوتی نکردم. این دیدگاه مرا صاحب اخلاق های جالبی کرد و البته خیلی جاها هم مرا گرفتار آدم های ورّاج تراز اول کرد. وقتی یک آدم معمولی چنین سبک و سیاقی را پیشه ی خود می کند، همه ذهن های غیر طبیعی و عجیب و غریب را شناسایی کرده، به خود جذب می کند. این قضیه در دانشکده نیز گریبانم را گرفت، تا آن جا که مرا متهم کردند که «سیاستمدار» هستم؛ به این دلیل که از دردهای پنهان مردان گمنام بی قرار آگاه بودم. بسیاری از این درد و دل ها ناخواسته بوده، ناگهان پیش من می آمدند و من هم وقتی با برخی نشانه های روشن و متقن متوجه می شدم که الان است که یکی پیشم بیاید و یک راز را برملا کند، یا خودم را به خواب می زدم و یا به نشانه ی مخالفت با گوش مفت شدن، قضیه را سبکسرانه، به شوخی رد می کردم؛ به علاوه این روده درازی های مردان جوان یا حداقل آن واژه هایی که آن ها از آن برای بیان حرف دل خود بهره می گرفتند، معمولاً پر از سرقت های ادبی بود و با سرکوب گری های فراوانی هم اخته شده بود!
خودداری از قضاوت کارهای دیگران، امیدی بیکران در پی دارد. من هنوز می ترسم این نصیحت پدرم را که آن روز با نخوت و تکبر به من گفت و من هم با آن همه غروری که داشتم پذیرفتم و در پیش گرفتم، روزی فراموش کنم؛ بله قوه ی درک خوبی ها در زمان تولد به صورت یکسان بین همه تقسیم نمی شود.
و بعد از این همه گزافه گویی در مورد این روش تساهل مدارانه ای که در زندگی ام با آن نصیحت در پیش گرفتم، اعتراف می کنم این انعطاف پذیری هم حدی دارد. رفتار و منش انسان گاه ممکن است در یک سنگ سخت و یا در گل و باتلاق خیس بنا شود (افراط و تفریط). اما بعد از اصل ماجرا، دیگر برایم مهم نیست که نتیجه ی کار چیست و اصولاً چه چیزی بنا شده است.
پاییز گذشته وقتی از «شرق»(۱) برگشتم، احساس کردم که می خواهم جهان در حالت خبردار بایستد و همه چیز سر جای خودش باشد و تا ابد همه جا، اخلاق فراگیر شود؛ دیگر دنبال سیر و سیاحت های عنان گسیخته با نگاه های سطحی و گذرا به قلب انسان نبودم. فقط گتسبی(۲)، مردی که نامش را به این کتاب داده از تیررس نگاه من پاک و منزه بود. گتسبی کسی که مظهر همه ی چیزهایی بود که من به آن به دیده ی تمسخر و بی اعتنایی می نگریستم!
اگر شخصیت عبارت است از یک سری ژست های موفقیت آمیز بدون شکست، پس در این جا در مورد او یک چیز معرکه وجود دارد؛ یک نوع حساسیت فزاینده که زندگی را تضمین می کند تا جایی که گویی او با یکی از ماشین های پیچیده ای که زمین لرزه را تا ده ها هزار مایل دورتر شناسایی می کند، در ارتباط است و جان انسان را بیمه می کند. این حساسیت چیزی برای عرضه به آن تاثیر پذیری تو خالی که تحت عنوان پر طمطراق «خلق و خوی خلّاق» تشخّص و تعیّن یافته بود نداشته، در واقع هدیه ی خارق العاده ای برای امید بود، یک استعداد عاشقانه که نظیر آن را من در هیچ فرد دیگری نیافته بودم و مطمئناً مثل آن را در آینده نیز نخواهم یافت. هر چند گتسبی در پایان قصّه خوب شد؛ اما رنج فراوان کشید و آن غبار کثیفی که می خواست روی آرزوهای گتسبی معلق بماند و آن را بی نور کند، موقتاً علاقه ی من را هم به غم و غصه های بی ثمر و شور و شعف های بی رمق انسان ها خاموش کرد.
من خانواده ی سرشناسی دارم که سه نسل است در این شهر نیمه غربی در ناز و نعمت و ثروت زندگی کرده اند. کاراوای(۳) ها می توان گفت یک طایفه هستند و معتقدیم از نسل دوک های بالکو(۴) هستیم، اما سر سلسله ی دودمان من، عموی پدرم بود که سال ۱۸۵۱ به این جا آمد و به جای خودش یک جانشین به جنگ داخلی فرستاد و کار و کاسبی عمده فروشی ابزار آلات را پیشه ی خود کرد، کاری که بعدها پدرم نیز به آن اشتغال یافت و تا به امروز هم به آن مشغول است. من هرگز این عموی بزرگ را ندیده ام، اما به نظرم شبیه به او هستم، مخصوصاً با نگاه کردن به آن نقاشی بی روح و خشنی که از او در دفتر کار پدرم آویزان است.
من سال ۱۹۱۵ از دانشگاه نیوهاون(۵) فارغ التحصیل شدم؛ یعنی بیست و پنج سال بعد از پدرم و کمی بعد در آن مهاجرت تامل برانگیز تئاتونیک(۶) که به «نبرد عظیم» معروف است، شرکت کردم. از مبارزه چنان لذت وافری بردم که با حالتی مشعوف و بی قرار به امریکا برگشتم. به جای اینکه غرب مرکزی پرشورترین نقطه دنیا باشد، حالا به نوعی حاشیه ی بدریخت دنیا به نظر می رسید، بنابراین تصمیم گرفتم که به شرق بروم و وارد عرصه ی خرید و فروش اوراق بهادار بشوم. هر که را می شناختم در این کار بود، بنابراین به نظرم این کار می توانست نان یک مرد جوان مجرد را در بیاورد. همه ی فامیل دور هم جمع شدند تا برایم تصمیم بگیرند، گویی می خواهند که یک دبیرستان برایم انتخاب کنند و در نهایت با چهره هایی درهم و مشکوک گفتند: «خب، برود!» پدرم قبول کرد که مخارج یک سالم را بپردازد. در بهار ۱۹۲۲ بعد از کلی فکر کردن و پایین و بالا کردن، مثلاً برای همیشه به شرق رفتم.
اولین کار، یافتن یک خانه برای اقامت در شهر بود، اما با توجه به فصل گرمی که در آن بودم، و تازه هم ولایت سرسبز و پر درختم را ترک کرده بودم، وقتی که در شرکت، مرد جوانی پیشنهاد داد با هم خانه ای در حوالی شهر اجاره کنیم پذیرفتم و به نظرم فکر بسیار خوبی آمد. او یک ویلای یک طبقه ی کلنگی آفتاب خورده پیدا کرد، که ماهی هشتاد تا باید برایش می پرداختیم، اما در ثانیه ی آخر برایش ماموریتی به واشنگتن(۷) پیش آمد و من تنها ماندم. یک سگ داشتم که او هم چند روز بعد فرار کرد، همچنین یک ماشین دودج(۸) کهنه و یک خانم خدمتکار فنلاندی هم داشتم که تختم را مرتب می کرد و غذا می پخت و کنار اجاق گاز زیر لب به فنلاندی حرف های حیکمانه می زد.
چند صباحی را به تنهایی گذراندم تا اینکه یک روز صبح مردی به تازه واردی و غریبی خودم در خیابان جلویم را گرفت و عاجزانه پرسید: «چطور می شود به روستای وست آپ رفت؟» جوابش را دادم و در واقع دیگر تنها نبودم. بدین ترتیب من برای او به یک راهنما و یک کار بلد در آن شهر غریب تبدیل شدم و او تلویحاً درجه ی «شهروندی» را به من عطا کرده بود و بدین ترتیب بود که با نور افشانی خورشید و زیر انبوه برگ هایی که رشد می کردند، درست عین رشد سریع درختان در فیلم های روی دور تند، در من این احساس اوج می گرفت که زندگی باز با آمدن تابستان در شروعی تازه است.
مطالب زیادی برای خواندن وجود داشت و دیگر اینکه سلامتی بکری وجود داشت که باید از این هوای تازه ی مفرح بیرون کشیده می شد. چند جلد کتاب در زمینه ی بانکداری و امنیت سرمایه خریدم که با جلدهای قرمز و طلاکوبشان در قفسه ام صفت کشیدند، درست مثل پول نو که از ضرابخانه بگیری و البته قول دادند که رازهای سر به مهری را که فقط میداس(۹)، مورگان(۱۰) و ماکان(۱۱) می دانند را برایم برملا سازند. البته قصد داشتم در کنار آن ها کتاب های بسیار دیگری هم بخوانم.
در دانشکده خیلی ادبیات دوست داشتم و یک سال یک سری مقالات محکم و شسته رفته و ویراسته ای برای نشریه ی دانشگاهی مان «یل نیوز(۱۲)» نوشتم و حالا می خواستم باز به آنچه در زندگی ام ورق خورده بود برگردم و از آن تخصص گرایی خودم خارج شده، به فردی همه جانبه گرا تبدیل شوم. به نظرم چنین ایده ای در زندگی شیوه ی بدی هم نیست و زندگی را خیلی بهتر به سمت موفقیت می گرایاند تا اینکه به زندگی تنها از یک دریچه ی واحد نگاه کنیم.
برحسب اتفاق توانسته بودم خانه ای در یکی از عجیب ترین محله های امریکای شمالی اجاره کنم. خانه ام در آن جزیره ی باریک پرهیاهویی قرار داشت که در شرق نیویورک(۱۳) سر برافراشته است. در این منطقه ی عجایب طبیعی، دو تکه خشکی خارق العاده به چشم می خورد. بیست مایل به شهر مانده یک جفت تخم مرغ عظیم الجثه قرار داشت، که از سمت بیرونی دندانه دندانه و کاملاً عین هم بودند و تنها بوسیله یک تو رفتگی خلیج گونه از هم جدا می شدند. گرداگرد این جزیره های تخم مرغی را بومی ترین دامنه ی آب شور نیم کره ی غربی پوشانده بود؛ یعنی این خشکی ها به سمت تنگه ی لانگ آیلند(۱۴) که مانند یک حیاط مزرعه ای نمناک و بزرگ بود، پیش رفته بودند. این دو خشکی بیضی شکل کاملاً هم عین تخم مرغ نیستند، بلکه مانند تخم مرغ داستان کریستف کلمب(۱۵)، هر دو از ناحیه ای که به زمین چسیبده اند هموار شده اند اما به هر حال همین شباهت فیزیکی شان منشا این شده است که مرغان دریایی که بالای سر آن ها پرواز می کنند همواره سردرگم شوند. برای موجودات بدون بال جالب ترین پدیده در مورد این دو تکه زمین تخم مرغی این است که آن ها به جز شکل و اندازه، کلاً از هر نظر دیگر با هم فرق دارند.
من در وست اگ(۱۶) (یا همان تخم مرغ غربی) زندگی می کردم، قسمتی که به هر حال نسبت به تکه ی شرقی خیلی شیک و امروزی نیست اگر چه این سطحی ترین نقلی است که می توان نسبت به این ناحیه گفت تا آن تضاد عجیب و غریب و آن میزان دشمنی که بین آن ها بود را بیان کند. خانه من درست در نوک تخم مرغ، در فاصله پنجاه متری تنگه قرار داشت، گویی به زور بین دو خانه ی خیلی بزرگ چپانده شده بود. این دو خانه در هر فصل دوازده الی پانزده هزار دلار اجاره داده می شدند. خانه دست راستی ام لعبت عظیم الجثه ای بود که تحت استانداردهای روز بود و در حقیقت به تقلید از هتل «ویل(۱۷)» در نرماندی(۱۸) ساخته شده بود و یک برج بلند در یک طرفش قرار داشت و زیر لایه ی تنک عشقه ها مخفی بود. یک استخر مرمرین و بیش از چهل جریب باغ و چمن هم داشت. این جا خانه ی مجلل گتسبی بود یا بهتر است بگوییم تا وقتی من آقای گتسبی را نمی شناختم، این جا کاخی بود که مرد شخیصی در آن زندگی می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب گتسبی بزرگ

سخنی با خریداران احتمالی؛ نمیدونم این کتاب رو میخرید یا ن اما اینو قطعا بهتون میگم که تحت هیچ شرایطی از خوندن این کتاب خسته نخواهید شد و اگر کتابخوار باشید!نهایت لذت را از خوردن این کتاب تجربه خواهید کرد،لذت خوردن این کتاب همان لذتی است که پس از خوردن کتاب اس و پاس در پاریس و لندن جورج اورول یا صدسال تنهایی مارکز یا سوفیاپتروونا تجربه کرده اید،با کتاب اشتی کنیم...
در 3 سال پیش توسط سید میلاد علوی
به اندازه اونهمه تعریفی که ازش شنیده بودم، تعریفی نداشت. به نظر من یه کتاب معمولی بود.
در 2 سال پیش توسط لی لا سهی
توی ۲ تا قسمت با فیلمش با بازی دی‌کاپریو فرق داشت که ظاهرا برای کوتاه تر شدن فیلم خلاصه شده. یه کتاب فوق العاده که زمان رو براتون بی معنی میکنه و ساعت ها غرقش میشید
در 2 سال پیش توسط امیررضا حسینی
شیوه ب داستان نویسی غوق العاده ای داره توصیف جزییات و بیان دقیق خصوصیات از طریق چشم!! عالی
در 2 سال پیش توسط NGN HesarY
عالیه.ترجمه اش هم خیلی خوبه.
در 2 سال پیش توسط nas...eno
فیلمشم عالی با بازی لئوناردو دی کاپریو
در 2 سال پیش توسط گل پری بانو
کتاب خوبی بود شاید اگر بیست سال پیش که هم روحیه ها لطیف تر بود و هم جهان درگیر این همه آشفتگی و بحران نبود این کتاب را میخواندم به آن پنج ستاره میدادم
در 2 سال پیش توسط پیمانه گل
به اون قشنگی نبود که شاهکار باشه
در 2 سال پیش توسط afr...i12
راستش خوندمش اما به اون بزرگی که میگفتن نبود شاید حتما باید زبان اصلی خوندش
در 2 سال پیش توسط iman ghezelbashan
کتاب فوق العاده ایه
در 3 سال پیش توسط ham...jad