فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنج داستان

کتاب پنج داستان

نسخه الکترونیک کتاب پنج داستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پنج داستان

پنج داستان عنوان یکی دیگر از مجموعه‌داستانهای جلال آل‌احمد است که سه داستان اول آن درواقع مجموعه‌ای ایپیزودگونه هستند و هرکدام به چند ماجرا از زندگی راوی داستان که پسربچه‌ای به‌نام عباس، پسر یک آخوند است. داستان اول با عنوان گلدسته‌ها و فلک شرح شیطنتها و کنجکاویهای کودکانه عباس است. حس کنجکاوی کودکانه مدام او را تحریک می‌کند که از گلدسته نیمه‌کاره مسجد کنار مدرسه بالا برود و برای رسیدن به این هدف؛ خطراتش را هم به‌جان می‌خرد و حتی از فلک‌شدن ناظم مدرسه هم ترسی به خود راه نمی‌دهد و وقتی موفق می‌شود، مجازاتش را هم به‌راحتی می‌پذیرد. راه‌یافتن و رفتن به بالای گلدسته تمام ذهنش را پر کرده و برایش به‌صورت یک هدف درآمده است.

ادامه...

بخشی از کتاب پنج داستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

پنج داستان عنوان یکی دیگر از مجموعه داستانهای جلال آل احمد است که سه داستان اول آن درواقع مجموعه ای ایپیزودگونه هستند و هرکدام به چند ماجرا از زندگی راوی داستان که پسربچه ای به نام عباس، پسر یک آخوند است. داستان اول با عنوان گلدسته ها و فلک شرح شیطنتها و کنجکاویهای کودکانه عباس است. حس کنجکاوی کودکانه مدام او را تحریک می کند که از گلدسته نیمه کاره مسجد کنار مدرسه بالا برود و برای رسیدن به این هدف؛ خطراتش را هم به جان می خرد و حتی از فلک شدن ناظم مدرسه هم ترسی به خود راه نمی دهد و وقتی موفق می شود، مجازاتش را هم به راحتی می پذیرد. راه یافتن و رفتن به بالای گلدسته تمام ذهنش را پر کرده و برایش به صورت یک هدف درآمده است. البته این داستان مقدمه ای برای شناخت خانواده عباس است تا در داستانهای دوم و سوم با آشنایی به شخصیتها، سراغ آنها برویم.
داستان دوم، جشن فرخنده اعتراص نامه ای علیه کشف حجاب رضاشاهی و طرح انجمن آزادی بانوان است که به عقیده نویسنده با این طرح نه تنها هیچ آزادی ای به زنان داده نمی شود؛ بلکه باعث اسارت و محدودیت بیشتر زنان هم است؛ زیرا زنانی که در خانواده های مذهبی و بااعتقاد زندگی می کنند؛ اعتقاد و باور دینی چنین خانواده هایی به آنان حتی اجازه خروج از خانه را نمی دهد و به ناچار باید همیشه درون خانه زندانی شوند و نیز اعتقاد خودشان هم مانع از حضورشان در جامعه می شود؛ زنانی هم که در خانواده هایی که چنین قید و بندهایی ندارند زندگی می کنند، بازهم گرفتار اسارتی ازنوع لاقیدی و بی بندوباری و تقلید از کشورهای به اصطلاح متجدد می شوند. پس درهرصورت، با این طرح دولت، اسارت و محدودیتشان بیشتر از پیش خود را نشان می دهد. اعتراض جلال از این است که اگر طرح، آزادی زنان را شعار می دهد، چرا نباید خودش نوع پوشش خود را انتخاب کند و ماموران حکومتی و آجانها باید به زور این آزادی را به آنان تحمیل کنند و چادر از سر زنان بردارند! و آیا اصولاً می شود آزادی را به زور به کسی داد؟ آیا این اعمال فشار و زور خود نوعی سلب آزادی نیست؟
داستان سوم، خواهرم و عنکبوت باز هم ماجرایی دیگر از زندگی راوی داستان است. خواهر عباس به بیماری سرطان مبتلا شده و اکنون سرطان آنقدر پیشرفته شده که دیگر امیدی به زندگیش نیست و زمینگیر شده است. شوهرش هم او را به خانه پدریش برگردانده و فقط هرروز به او سر می زند و ساعتی کنارش به دلداری می نشیند؛ اما درواقع او نیز درانتظار مرگ اوست. بالای تخت دختر، عنکبوتی تار تنیده و عباس که از این عنکبوت بدش می آید، تنها به خاطر آنکه آن را مایه سرگرمی خواهر زمینگیرش می بیند، کاری به کارش ندارد؛ اما مدام در این فکر است که آن را ازبین ببرد و حتی به حال مگسهایی که در دامش افتاده اند، دل می سوزاند.
عنکبوت در این داستان نماد مرگ است که دامهایش را برای شکار زندگی زنده ها تنیده است و زنده هایی که ناخودآگاه در دامش گرفتار آمده اند، بی هیچ قدرت تحرکی درانتظار مرگ هستند. خواهرش نیز اکنون در دام مرگ گرفتار آمده و به انتظار مرگ، لحظه های زندگیش را یکی پس از دیگری می کشد. اینها جسماً زنده اند؛ اما زنده هایی که حتی نزدیک ترین بستگانشان هم از دست او خسته شده و در دل آرزوی مرگ او را می کنند؛ هرچند در ظاهر مجبورند تا زمانی که نفس می کشند تحملشان کرده، از آنان پذیرایی کنند.
شوهر امریکایی اعتراض و هجویه ای علیه غربزدگی و هجوم فرهنگی بیگانگان است. هجوم فرهنگی بیگانگان چنان در رگ و پی اجتماع آن روزگار و شاید کم و بیش در اجتماع کنونی نفوذ کرده که در ذهن مردم تفاخر به ارتباط با خارجیان و تقلید از شیوه زندگی آنها، نوعی تمدن و تجدد تلقی شده و همه سعی دارند که با تظاهر به رفتارهای فرنگی مآبانه که صرفاً تقلیدی و کورکورانه و مغایر با آداب و سنن کهن و دیرینه ملی و مذهبی شان است، در میان جامعه تفاخر کنند و ارتباط با خارجیان و هم نشینی با آنان را نوعی برتری فرهنگی می دانند تا جایی که اگر خواستگاری از آن طرف مرزهای کشور برای دختر خانواده پیدا شود، حتی درصدد تحقیق برنیامده؛ چشم بسته دخترشان را می دهند و این را مایه آبرو و تفاخر بین بستگان و آشنایان می دانند و عجیب آنکه مورد حسادت اقوام خود نیز واقع می شوند؛ درحالی که ثروت و گنجینه فرهنگی خود را که تمدنی دیرینه برایشان به میراث گذاشته، مایه آبروریزی و تحجر خود می دانند. در این داستان دختری از طبقه بالا به ازدواج مردی امریکایی درمی آید بدون اینکه بداند چه کاره است و وقتی درمی یابد که شوهرش گورکن قبرستان است با انزجار و تنفر از او جدا می شود؛ اما فرهنگ و رفتاری را که در مدت زناشویی از او یاد گرفته، همچنان در خلق و خوی و آداب معاشرتش برجای مانده است. جلال در این داستان به غربزدگی جامعه خود اعتراض می کند و آن را به عنوان معضلی برای عقب مانده بودن اجتماعش بررسی می کند.
خونابه انار داستان دو لاشخور است که همیشه منتظر مرگ آدمها می نشینند تا به نوایی برسند. از این دو لاشخور یکی پیر و باتجربه و دیگری جوان و خام که حرص و طمع او را به کام مرگ می کشاند؛ اما لاشخور پیر که سالهای زیادی از عمرش را با بردباری و کوله باری از تجربه گذرانده و قناعت را آموخته، همچنان به زندگی خود ادامه می دهد. اما انار طبق یک باور قدیمی نماد زندگی است و گذشتگان با مرگ بستگان خود، اناری را بر زمین می کوبیدند که یعنی رشته یک زندگی از هم گسیخته شده است. لاشخور پیر نیز با خوردن دانه انار درواقع دانه ها و رشته زندگی را می بلعد و این باعث طولانی شدن عمرش می شود؛ اما لاشخور جوان که به باورهای دیرینه اعتقادی ندارد و درپی تنوع طلبی و لذّت است، سرانجام نصیبی جز مرگ نمی برد!

سیدعلی شاهری

سخن ناشر

جلال آل احمد یکی از پرکارترین نویسنده های ایران است که توانسته در طول عمرکوتاهش آثار ارزشمند و ماندگاری از خود به یادگار بگذارد و صاحب سبکی شود که نامش را تا ابد بر تارک تاریخ ادبیات ایران ثبت و جاودانه کند.
نگاهی به کارنامه ی هنری او بیانگر تلاش بی نظیرش در راه روشنگری جامعه ی یخ زده ی آن روزگار ایران است.
بی شک هم نشینی با نیما یوشیج، پدر شعر نوی ایران و نیز پیوند زناشویی اش با سیمین دانشور در شکل گیری و تکامل اندیشه های او بی تاثیر نبوده است.
همانگونه که نیما یوشیج در شعر پارسی تحول ایجاد کرد و پس از او شاعران بسیاری راه او را تداوم و تکامل بخشیدند و نام نیما به عنوان مبدع و راهگشای سبکی تازه در شعر، ثبت و ضبط شده، نام جلال نیز در نثر فارسی به عنوان مبدع و متحول کننده ی آن، می درخشد و بسیاری از نویسندگان معاصر و پس از او ــ خودآگاه یا ناخودآگاه ــ سبک و سیاق او را درپیش گرفتند و بعضی از آنها حتی از خود او هم پیشی جستند؛ اما نام و اندیشه ی جلال به عنوان پیشکسوت آنان همچنان از جایگاه ویژه ای برخوردار است.
اکنون پس از گذشت چند دهه از مرگ او، رسالتی بر دوش متولیان چاپ و نشر مانده تا یاد و نام او و همه ی پیشروان میدان نثر و نظم ادب پارسی را زنده نگه دارند و با چاپ و انتشار آثار این بزرگ مردان و بزرگ زنان، نسل امروز را با اندیشه و کار آنان آشنا کنند تا امروزیان نیز به ارزش و نقش آنها در تحول نظم و نثر پارسی پی برده و بدانند که زبان و اندیشه ی ایرانی چگونه به آنها رسیده و در طول تاریخ پرنشیب و فراز زبان، چه کسانی پرچمدار و پاسداران آن بوده اند.
انتشارات مجید در راستای همین هدف و آشنایی علاقه مندان با بزرگان ادب پارسی، اقدام به انتشار مجموعه آثار جلال آل احمد یکی از این بزرگ مردان کرده است. از آنجا که نوشته های آل احمد طبق الگوی ویرایشی و رسم الخط آن زمان و با وجود امکانات کم چاپخانه های ایران زیور طبع یافته بود، بر آن شدیم تا از این نظر دست ناچیزی به این آثار برده و آن را تنها مطابق رسم الخط امروزی درآوریم؛ اما برای نیل به این هدف به هیچ وجه به شیوه و سبک نگارش آل احمد کاری نداشتیم و تنها به اصلاح غلط های چاپی و علامت گذاریهایی از قبیل ویرگول، ویرگول نقطه، نقطه و... اکتفا نمودیم. باشد تا مورد رضایت دوستداران آثار آن زنده یاد قرار گیرد.

انتشارات مجید

گلدسته ها و فلک

بدیش این بود که گلدسته های مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کله آدم می زد. ما هیچکدام کاری به کار گلدسته ها نداشتیم؛ اما نمی دانم چرا مدام توی چشممان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق می کردی یا توی حیاط که بازی می کردی و مدیر مدام پاپی می شد و هی داد می زد که: «اگه آفتاب می خوای این ور، اگه سایه می خوای اون ور.»
و آن وقت از آفتاب که به سمت سایه می دویدی یا از سایه به طرف آفتاب، بازهم گلدسته ها توی چشمت بود. یا وقتی عصرهای زمستان می خواستی آفتابه را آب کنی و ته حیاط، جلوی ردیف مستراحها را در یک خط دراز آب بپاشی تا برای فردا صبح یخ ببندد و بعد وقتی که صبح می آمدی و روی باریکه یخ سر می خوردی و لازم نداشتی پیش پایت را نگاه کنی و کافی بود که پاها را چپ و راست از هم باز کنی و میزان نگهشان بداری و بگذاری که لیزی روی یخ تا آخر باریکه بکشاندت؛ یا وقتی ضمن سریدن، زمین می خوردی و همان جور درازکش داشتی خستگی درمی کردی تا ازنو بلند شوی و دورخیز کنی برای دفعه بعد و در هر حال دیگر که بودی، مدام گلدسته های مسجد توی چشمهات بود و مدام به کله ات می زد که ازشان بالا بروی.
خود گنبد چنگی به دل نمی زد. لخت و آجری با گله به گله سوراخهایی برای کفترها، عین تخم مرغ خیلی گنده ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشیکاری باشد تا بشود بهش نگاه کرد؛ عین گنبد سیدنصرالدین که نزدیک خانه اولیمان بود و می رفتیم پشت بام و بعد می پریدیم روی طاق بازارچه و می آمدیم تا دوقدمیش و اگر بزرگتر بودیم، دست که دراز می کردیم، بهش می رسید؛ اما گلدسته ها چیز دیگری بود. با تن آجری و ترک ترک و سرهای ناتمام که عین خیار با یک ضرب چاقو کله شان را پرانده باشی و کفه ای که بالای هرکدام زیر پای آسمان بود و راه پله ای که لابد در شکم هرکدام بود و درهای ورودشان را ما از توی حیاط مدرسه می دیدیم که بیخ گلدسته ها روی بام مسجد سیاهی می زد. فقط کافی بود راه پله بام مسجد را گیر بیاوری. یعنی گیر که آورده بودیم؛ اما مدام قفل بود و کلیدش هم لابد دست موذن مسجد بود یا دست خود متولی. باید یک جوری درش را باز می کردیم؛ وگرنه راه پله خود گلدسته ها که در نداشت. از همین توی حیاط مدرسه هم می دیدی.
بدی دیگرش این بود که نمی شد قضیه را با کسی درمیان گذاشت. من فقط به موچول گفته بودم؛ پسر صدیق تجار؛ که مرا سال پیش به این مدرسه گذاشت؛ یعنی یک روز صبح آمد خانه مان و در را که به رویش باز کردم، گفت: «بدو برو لباسهای تمیزتو بپوش و بیا. فهمیدی؟» حتی نگذاشت سلامش کنم؛ که دویدم رفتم تو و از مادرم پرسیدم که یعنی فلانی چه کارم داره؟ و مادرم گفت: «به نظرم می خواد بگذاردت مدرسه.» و آن وقت کت و شلواری را که بابام عید سال پیش خریده بود از صندوق درآورد و تنم کرد و فرستادم اتاق بابام. داشتند از خواص شال گسکر حرف می زدند. بابام مرا که دید، گفت: «برو دست و روت رم بشور، بچه.» که من درآمدم. صدیق تجار را می شناختم. حجره اش توی تیمچه حاج حسن بود و عبای نایینی و برک می فروخت. از مریدهای بابام بود. تا راه بیفتد، من یک خرده توی حیاط پلکیدم و رفتم سراغ گلدانهای یاس و نارنج که به جان بابام بسته بود. روزی که اسباب کشی می کردیم، یک گاری درسته را داده بودند به گلدانها و بابام حتی اجازه نداد که ما را بغل گلدانها سوار کنند؛ ازبس شورشان را می زد. دوتا از گل یاسها را که بابام ندیده بود تا بچیند، چیدم و گذاشتم تو جیب پیش سینه ام که صدیق تجار درآمد و دستم را گرفت و راه افتادیم. مدتی از کوچه پس کوچه ها گذشتیم که تا حالا ازشان رد نشده بودم تا رسیدیم به یک در بزرگ و رفتیم تو. فهمیدم که مسجد است و صدیق تجار درآمد که: «اینجارو می گن مسجد معیر. ازون درش که بری بیرون درست جلوی مدرسه س. فهمیدی؟» و همین جور هم بود. بعد رفتیم توی دالان مدرسه و بعد توی یک اتاق و یک مرد عینکی پشت میز نشسته بود که سلام و علیک کردند و دوتایی یک خرده مرا نگاه کردند و بعد صدیق تجار گفت: «حالا پسرم می آد باهم رفیق می شید. مدرسه خوبیه. نبادا تنبلی کنی؟ فهمیدی؟»
که آن مرد عینکی رفت بیرون و با یک پسر چشم درشت برگشت. چشمهایش آنقدر درشت بود که نگو؛ عین چشمهای دخترعمه ام که عید امسال همچو که لپش را بوسیدم، داغ شدم و صدیق تجار گفت: «بیا موچول. این پسر آقاس. می سپرمش دست تو. فهمیدی؟»
که موچول آمد دست مرا گرفت و کشید که ببرد بیرون. باباش گفت: «امروز ظهر باهاش برو برسونش خونه شون بعد بیا. فهمیدی؟ اما نمی خواد با بچه های بقال چقالا دوست بشیدها. فهمیدی؟»
که موچول مرا کشید برد توی حیاط و همان پام را که توی حیاط گذاشتم، چشمم افتاد به گلدسته ها و هوس آمد. یک خرده که راه رفتیم، از موچول پرسیدم: «چرا سر این گلدسته ها بریده؟»
گفت: «چم دونم. می گن معیرالممالک که مرد، نصبه کاره موند. می گن بچه هاش بی عرضه بودن.»
گفتم: «معیرالممالک کی باشه؟»
گفت: «چم دونم. بایس از بابام پرسید. شایدم از معلممون.»
گفتم: «نه. نبادا چیزی ازش بپرسی.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «آخه می خوام ازش برم بالا.»
گفت: «چه افاده ها! مگه می شه؟ موذنش هم نمی تونه.»
گفتم: «گلدسته نصبه کاره که موذن نمی خاد.»

نظرات کاربران درباره کتاب پنج داستان

عالیه
در 3 سال پیش توسط www...ing
پنج داستان بسیار زیبا. حتما بخونیدش
در 3 سال پیش توسط fre...800
کتابای آل احمد سبک خاص و سنگین و درعین حال دوس داشتنی ای داره من که میپسندم
در 2 هفته پیش توسط شيما صندوق ساز