روزی از روزها ساکنان شهر ام.، شهر دوستداشتنیِ خلیج ناپل (راهنمای آژانس توریستی آن را این طور مینامد)، مسافری غیرعادی را دیدند که در خیابانها پرسه میزد. او مثل ملوانها لباس پوشیده بود، لباسی نه به رنگ آبی بلکه به رنگ قرمز، با کفش تابستانی رنگی و دستمالی به دور گردن. لاغر و سبزه بود و کمی هم لنگ میزد. ظاهرش شبیه آدمهای طبقه متوسط بود که دوست دارند کنار دریا به هیئت ماهیگیران درآیند: امّا حلقههای آویخته از نرمه گوشها و غرور پرخشونت چهرهاش انسان را به تأمل وا میداشت.