فیدیبو نماینده قانونی انتشارات حوض نقره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوری

کتاب کوری

نسخه الکترونیک کتاب کوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کوری

کور، شاگرد پیش خود فکر کرد، ما کوریم، و نشست و کوری را نوشت تا به آن‌هایی که آن را می‌خوانند یادآوری کند که وقتی زندگی را خوار می‌کنیم، منطق وا می‌گذاریم، حیثیت آدمی هر روز با ابرقدرت‌های دنیا لکه‌دار می‌شود و دروغ جهانی جایگزین حقایق جمعی می‌شود، که آدم وقتی که حس احترامش را به هم‌نوعانش از دست می‌دهد دیگر به خودش هم احترام نمی‌گذارد. سپس شاگرد، انگار که سعی داشته هیولاهایی را که زاده‌ی کوری منطق است از خود دور کند، شروع کرد به نوشتن ساده‌ترین داستان: یک نفر دنبال دیگری می‌گردد، چون فهمیده است که زندگی چیز مهم‌تری ندارد که از انسان دیگری بخواهی‌اش. نام کتاب، همه‌ی نام‌هاست، همه‌ی اسامی ما نانوشته در آن هست. اسامی زندگان و اسامی مردگان. در پایان، صدایی که این صفحات را خواند می‌خواست بازتاب صداهای متحد شخصیت‌های من باشد، و من صدایی بیش‌تر از صدای آن‌ها ندارم. مرا ببخشید اگر آن چه که برای شما بسیار کم بوده، برای من همه چیز است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات حوض نقره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخنرانی نوبل

۷ دسامبر ۱۹۹۸

چطور می شود که شخصیت ها استاد می شوند، و نویسنده، شاگرد آن ها

خردمندترین آدمی که در تمام زندگی ام می شناختم، نه سواد خواندن داشت و نه نوشتن. او ساعت چهار صبح، وقتی که هنوز وعده ی روزی نو بر سر سرزمین فرانسه پرسه می زد، از روی تشک کاهَش بلند می شد و می رفت به سمت مراتع تا شش خوکی را، که زندگی خودش و همسرش از آن ها می گذشت، به چرا ببرد. این زندگی بخور و نمیر پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام بود، پرورش چند تا خوک که تا آن هارا از شیر می گرفتند به همسایه های روستایمان، آزینهاگا(۱) در استان ریباتجو(۲)، می فروختندشان. نام پدربزرگ و مادربزرگم خِرونیمو مرینهو(۳) و خوزفا کایکسینها(۴) بود و هر دو بی سواد بودند. زمستان ها موقعی که سرمای شب آن قدر شدید بود که آب توی ظروف داخل خانه هم یخ می زد، به خوکدانی می رفتند و بچه خوک های نحیف را برمی داشتند و به رخت خوابشان می بردند. زیر آن پتوهای کلفت، گرمای بدنشان حیوانات کوچک را از یخ زدن و مرگ حتمی نجات می داد. آن دو آدم های مهربانی بودند، ولی این کارشان از سر مهربانی نبود. آنچه برایشان اهمیت داشت، فارغ از احساساتی بازی، حفظ قوت و روزی شان بود، کاملاً هم طبیعی است، مثل همه ی مردمی که یاد نگرفته اند برای ادامه ی زندگی شان به چیزی بیش تر از آن چه احتیاج است فکر کنند. خیلی وقت ها به پدربزرگم خرونیمو در کارش کمک می کردم، خیلی وقت ها هم در باغچه ی سبزیجات کنار خانه اش بیل می زدم و هیزم می شکستم و خیلی وقت ها هم چرخ آهنی بزرگی را، که آب پمپاژ می کرد، می چرخاندم و می چرخاندم. از چاه عمومی آب می کشیدم و روی دوشم می بردم خانه. خیلی وقت ها، بیش تر وقت غروب آفتاب، مخفیانه و دور از چشم نگهبانان زمین های ذرت من و مادربزرگم با شن کش، گونی و طناب می رفتیم تا ته ساقه های ذرت و کاه های شلی را جمع کنیم که بعداً قرار بود بشوند تخته ی پهن دام ها، و بعضی وقت ها، در شب های گرم تابستان، بعد از شام پدربزگم به من می گفت: «ژوزه امشب دوتایی زیر درخت انجیر می خوابیم.» دو درخت دیگر انجیر هم بود، اما آن یکی مطمئناً به این خاطر که بزرگ ترین، قدیمی ترین و پربارترین بود توی خانه برای همه «درخت انجیر» بود، کم و بیش یک جور آنتونوماسیا(۵)، کلمه ای پرطمطراق که سال ها بعد آن را شنیدم و معنی اش را فهمیدم... در آرامش شب، در میان شاخه های بلند درخت، ستاره ای دیدم که آهسته پشت سر برگی پنهان شد و وقتی کمی آن طرف تر را نگاه کردم، دیدمش، که مثل رودی خاموش در مسیر خالی آسمان در حرکت بود، وضوح اپال راه شیری، همان جاده سنتیاگو که هنوز هم در روستا آن را به همین نام می خوانند. خواب بی خواب؛ شب با داستان ها و ماجراهایی که پدربزرگم تعریف می کرد و تعریف می کرد، می گذشت: افسانه ها، تجسم روح، داستانک های بی نظیر، مرگ های قدیمی، زد و خورد با چوب و سنگ، گفته هایی از اجدادمان و شایعاتی تمام نشدنی از خاطرهایی که مرا بیدار نگه می داشت و در عین حال، آرام آرام خوابم می کرد. هرگز نمی فهمیدم که آیا وقتی می فهمید خوابم برده سکوت می کرد یا که به حرف زدن ادامه می داد تا مبادا سوالی را از خیل سوال های بی پایانم بی پاسخ بگذارد.
وقت تعریف کردن، به عمد مکث می کرد و من در فاصله ی مکث ها می پرسیدم: «و بعد چی شد؟» شاید داستان را برای خودش تکرار می کرد تا فراموشش نشود، یا که با شاخ و برگ دادن به آن، تب و تاب بیش تری می داد. در آن سن و سال کم، تصور می کردم پدربزرگم، خرونیمو، استاد همه ی علوم عالم است، ناگفته پیداست که بعضی وقت ها همه ی ما از این تصورها درسر داریم. وقتی با اولین اشعه ی نور و با صدای پرنده ها بیدار می شدم، او دیگر آن جا نبود، با حیواناتش به مرتع رفته بود و گذاشته بود من همچنان بخوابم. بعد از جا بلند می شدم، پتوی گرم کلفت را تا می کردم و پابرهنه ـ در روستایمان تا چهارده سالگی پا برهنه راه می رفتم ـ در حالی که هنوز لابه لای موهایم پر از کاه بود، از قسمت زیر کشت حیاط به قسمت دیگر می رفتم. مادر بزرگم قبل از پدربزرگ بیدار می شد، یک کاسه ی بزرگ قهوه با تکه های نان جلویم می گذاشت و می پرسید خوب خوابیده ام یا نه. اگر برایش خواب بدی را تعریف می کردم، همیشه خاطرجمعم می کرد: «بی خیال شو! به خواب که نمی شود اعتماد کرد». آن زمان فکر می کردم هرچند که مادربزرگم باهوش بود، اما به پای پدربزرگم نمی رسید، مردی که زیر درخت انجیر کنار نوه اش، ژوزه، دراز می کشید و می توانست دنیا را تنها با دو کلمه بجنباند. تنها چند سال بعد که پدربزرگم درگذشت و من دیگر مرد، شده بودم، فهمیدم که مادربزرگم هم گذشته از همه ی این حرف ها، به خواب و رویا اعتقاد داشته، «یک روز بعدازظهر دم کلبه ای که تنها در آن زندگی می کرد نشسته بود و در حالی که به بزرگ ترین و کوچک ترین ستاره های بالا سرش شده خیره بود، گفت: دنیا خیلی قشنگ است و چقدر حیف که من باید بمیرم». او نگفت که از مرگ می ترسد، بلکه گفت که چه حیف که می میرد، انگار که زندگی سخت توام با کار بی وقفه اش در آن لحظه ی واپسین با پذیراشدن عظمت وداع با ارزش واپسین، تسلی زیبایی آشکار شده، بود. او دم در خانه اش نشسته بود، خانه ای که فکر نمی کنم مثل آن هیچ جای دنیا پیدا بشود، چون در آن کسانی زندگی می کردند که بچه خوک ها را کنار خود می خواباندند درست انگار بچه های خودشان، مردمی که از ترک کردن زندگی تنها به این علت افسوس می خوردند که دنیا زیباست؛ و همین خرونیمو، پدربزرگم، خوک چران داستان سرا، وقتی که حس کرد مرگ دارد می آید سراغش تا او را ببرد، رفت و با تک تک درختان حیاط خداحافظی کرد، در آغوش گرفتشان و گریه کرد چون می دانست که دیگر آن ها را نخواهد دید.
سال ها بعد که برای اولین بار از پدربزرگم خرونیمو و مادربزرگم خوزفا نوشتم (پیش از این نگفته ام که مادربزرگم، به گفته ی خیلی ها که او را می شناختند، در جوانی بسیار زیبا بوده)، سرانجام به این نکته پی بردم که دارم آن انسان های معمولی را به شخصیت های ادبی تبدیل می کنم: احتمالاً این شگرد من بود برای این که آن ها از یاد نروند، چهره هایشان را با مداد بارها و بارها می کشیدم، مدادی که مدام حافظه را تغییر، و یکنواختی زندگی روزمره ملال آور و فاقد افق را آن چنان رنگارنگ و نورانی می کردم که انگار روی نقشه ی متزلزل حافظه، فضای غیرواقعی ماوراء الطبیعی کشوری را خلق می کردم که قرار است کسی زندگی اش را آن جا بگذارند. همان طرزفکری که شخصیت رمزآلود و جالب یک پدربزرگ بَربَر را در یاد من زنده کرد، مرا وادار کرد کم و بیش با همین کلمات، عکس قدیمی (که اکنون حدوداً هشتاد سالی از قدمتش می گذرد) را توصیف کنم که مادر و پدرم را نشان می داد، «هر دو سرپا، زیبا و جوان، رو به عکاس، در چهره هایشان حالتی از جدیت توام با وقار موج می زد، شاید هم وحشت زده در برابر دوربین در آن لحظه ای که لنزها تصویر را ثبت می کند، تصویر لحظه ای تکرار نشدنی، چون فردا یقیناً روز دیگری خواهد بود... مادرم آرنج راستش را به ستون بلندی تکیه داده و در دست راستش که آویزان است گلی را نگه داشته است. پدرم بازویش را پشت مادرم گذاشته طوری که دست کبره بسته اش همچون بالی بر شانه ی مادرم پیداست. آن ها، خجالت زده روی فرشی با طرح شاخه های درخت ایستاده اند. نقاشی رنگ روغنی از یک معماری مبهم و ناهماهنگ نئوکلاسیک زمینه ی غیرواقعی عکس است.» و این گونه به توصیفم خاتمه دادم: «روزی خواهد آمد که من این چیزها را بگویم، چیزهایی که جز برای خودم برای کس دیگری اهمیتی ندارد. پدربزرگی بَربَر از افریقای شمالی، پدربزرگ مزرعه دار، مادربزرگی بسیار قشنگ، مادر و پدری جدی و خوش سیما، گلی در یک عکس ـ از این شجره نامه بهتر کجا پیدا می شد؟ و بهتر از این درخت کدام درخت است که بتوانم به آن تکیه کنم؟»
من این ها را تقریباً سی سال پیش نوشتم، تنها با هدف ثبت و زنده نگه داشتن لحظاتی از زندگی آدم هایی که مرا بار آوردند و نزدیک ترین ها به من بودند، با این تصور که دیگر برای کسانی که می خواهند بدانند من از کجا آمده ام و جوهر وجودی «من» چه بوده و به تدریج چه شده ام. نقطه ی مبهمی باقی نماند. اما با این اوصاف، اشتباه می کردم، زیست شناسی همه چیز را مشخص نمی کند ژنتیک هم باید مسیرهای بسیار مرموز و پیچ در پیچی داشته باشد که بتواند سفرش را تا به این جا بکشاند... در شجره نامه ی من (باید گستاخی مرا برای عنوان کردن آن به این طریق ببخشید که خمیرمایه ی آن بسیار ضعیف است) نه از آن شاخه هایی خبری هست که زمان و برخوردهای پیاپی زندگی باعث بیرون زدنشان از ساقه اصلی می شوند، و نه از کسی که کمک کند این درخت در عمیق ترین لایه های زمین ریشه بدواند، کسی که بتواند به میوه ی این درخت رسیدگی کند، کسی که شاخه های بالایی آن را برافرازد و قوت ببخشد تا پناهگاهی باشد برای پرندگان مهاجر و آشیانه ای برای جوجه ها. آن زمان که مادر و پدر و مادربزرگ و پدربزرگم را با رنگ های ادبیات نقاشی می کردم و آن ها را از آدم های معمولی با گوشت و خون، به شخصیت های نوشته هایم و شکل دهندگان متفاوت زندگی ام تبدیل می کردم، بی آن که بدانم، مسیری را در پیش گرفته ام که بعدها در آن شخصیت های داستان هایم را خلق می کنم، شخصیت هایی دیگر، شخصیت هایی تمام و کمال ادبی که مواد خام و ابزار داستان هایم را در اختیارم می گذاشتند تا در پایان برای بهتر یا بدتر شدن، کافی یا ناکافی بودن، به نفع یا به ضرر، در همه ی کاستی ها و سر شادی ها از من انسانی بسازند که امروز می شناسم: خالق آن شخصیت ها و در عین حال مخلوق آن ها. از یک جهت حتی می توان گفت که حرف به حرف، کلمه به کلمه، صفحه به صفحه، کتاب به کتاب، مستدام و مداوم، همه ی شخصیت هایی را که خلق می کردم در دل و جان آدمی، که خودم بودم، پیوند زده ام. بر این باورم که من بدون آن ها نمی توانستم آنی باشم که هستم؛ بدون آن ها شاید زندگی ام چیزی نبود جز طرحی مبهم، وعده ای که مثل خیلی وعده های دیگر تنها در حد وعده باقی می ماند، وجود کسی که می توانست وجود داشته باشد، اما دست آخر نمی توانست.
حالا به وضوح می توانم کسانی را که استادان زندگی ام بودند ببینم، کسانی که عمیقاً کار سخت زندگی کردن را به من آموختند، همان دَه ها شخصیت رمان ها و نمایش نامه هایم که هم اکنون می بینمشان پیش چشمانم رژه می روند، آن مردها و زن های زاییده ی کاغذ و قلم، آدم هایی که می پنداشتم چون منِ راوی از روی هوسم انتخابشان کرده ام، پس هدایت کننده شان هم هستم و همچون عروسک های خیمه شب بازی مطیع دست منِ نویسنده هستند، عروسک هایی که جز آن حرکتشان که نتیجه ی فشار و کششی است که خودم برنخ وارد می کنیم، اعمالشان بر من بی اثر است و هیچ.
از میان آن استادان، اولی بی شک آن نقاش پرتره ی پیش پا افتاده ای است که صرفاً او را «ح» نامیدم، شخصیت داستانی که فکر می کنم از نظر منطقی می توان آن را آغازی دو گانه دانست (آغاز بودن او و به عبارتی، آغاز کار نویسنده).
داستانی با نام راهنمای نقاشی و خطاطی(۶)، او بود که به من صداقت اقرار به ضعف های وجودی ام و رفع آن ها را بی عصبانیت یا خستگی آموخت: از آن جایی که نمی توانستم و نمی خواستم جرات کنم فراتر از طرح محدود داستانم از سرزمین های زراعی بروم، تنها چیزی که برایم مانده بود، امکان حفاری داشتن تا عمق ریشه ها بود؛ ریشه های خودم و ریشه های دنیا، البته اگر اجازه ی داشتن چنین آرزوی فراتر از اعتدالی را داشته باشم. البته من خودم نباید نتایج کوشش هایم را ارزیابی کنم، اما امروز به روشنی می بینم که تمام کار من، از آن زمان تا اکنون، براساس آن هدف و آن اصل بوده است.
بعد مردها و زن های آلنتجو(۷) سررسیدند، همان انجمن اخوت محکومان زمین، همان جایی که پدربزرگم خرونیمو و مادر بزرگم خوزفا عضوش بودند، روستاییانی بدوی که برای یک لقمه نان بخور و نمیر جان می کندند؛ طرفه این که فرهیختگان و متمدنان پرغروری چون ما، بسته به موقعیت این نوع زندگی ننگین را ارزشمند، مقدس یا متعالی می دانیم. مردم عادی ای که من می شناختم را، کلیسا اغفال می کرد، کلیسایی که هم همدست دولت و ارباب بود و هم ذی نفع در قدرت؛ مردمی که مدام تحت نظر پلیس بودند؛ مردمی که بارها و بارها قربانیان بی گناه حکم بی حساب و کتاب عدالت دورغین می شدند. زندگی سه نسل از یک خانوداه ی روستایی به نام بدودرز(۸) از ابتدای قرن تا انقلاب آوریل ۱۹۷۴ و سرنگونی دیکتاتوری، در رمان برخاسته از زمین(۹) به تصویر کشیده می شود. در کنار چنین مردان و زنانی که از زمین برخاسته اند، که اول انسانی هایی واقعی بودند و بعد شخصیت های داستانی ام، آموختم چگونه صبور باشم و به زمان تکیه کنم، همان زمانی که همزمان ما را می سازد و نابود می کند تا دوباره بسازد و باز نابودمان کند. تنها چیزی که از همانند سازی موفق آن مطمئن نیستم، این است که سختی آن تجربه ها در آن زنان و مردان به محسنات تبدیل شده بود: یک شیوه ی زندگی طبعاً بی پیرایه و وارسته.
با توجه به این که درسی که آموخته ام، پس از گذشت بیش از بیست سال هنوز در ذهنم دست نخورده پابرجاست و هر روز حضورش را همچون موعظه هایی نارفتنی در جانم حس می کنم، هنوز امیدوارم شایستگی این را داشته باشم تا ذره ای بیش تر از عظمت آن الگوهای بزرگی را که در وسعت پهناور دشت های آلنتجو الهام بخش من بودند به دست بیاورم، حداقل هنوز امیدم را از دست نداده ام. زمان گویا خواهد بود.
چه درس های دیگری می توانستم از آن پرتغالی قرن شانزدهمی یاد بگیرم، همو که ریماس(۱۰) را سرود و شکوه و جلال، شکست ها، ناکامی ها و سرخوردگی های ملی را در لوسیاد(۱۱) به تصویر درآورد. او که نابغه ی تمام عیار شعر و بزرگ ترین شاعر ادبیات ما بود، اهمیتی نداردکه فرناندوپسوآ(۱۲)،خود را اَبَرکاموئش ادبیات پرتغال نامیده بود. چقدر از این بابت دلخور و دلگیر شود. هیچ درسی به دردم نمی خورد، هیچ درسی را نمی توانم بیاموزم جز آن ساده ترین راکه لوئیش واس دوکاموئش(۱۳) با انسانیت صرف به من آموخت، فروتنی غرور آمیز نویسنده ای را که به دنبال کسی که مایل به چاپ کتابش باشد درِ همه ی خانه ها را می زد و با اینکار دلش از جاهلان هم خون و هم نژادش و بی تفاوتی تحقیر آمیز پادشاه و درباریان قدرتمندش آزرده می شد، تمسخری که جهان همیشه برای شاعران و انسان های با بصیرت و دلقکان در چنته داشته است. هر نویسنده ای حداقل یک بار در زندگی لوئیش دوکاموئش بوده یا خواهد بود، حتی اگر شعر سوبولس ریوز(۱۴) را نسروده باشد...
در میان نخبگان، دربایان و متعصبان دادگاه تفتیش عقاید مذهبی، در میان عشق سال های گذشته و توهمات پیری زود آمده، بین درد نوشتن و لذت نوشته شدن، این مرد بیمار بود که با فقر از هند برگشته بود، جایی که خیلی ها با کشتی به آن جا رفتند فقط برای این که ثروتمند شوند، سربازی که یک چشمش کور بود و روحش ریش ریش و گمراه کننده ی بدبختی که هرگز دیگر نخواهد توانست قلب بانوان دربار سلطنتی را برباید، این ها کسانی هستند که در نمایش نامه ای با نام «با این کتاب چه باید بکنم؟» روی صحنه آوردم، نمایش نامه ای که پایان آن سوال دیگری را مطرح می کند، تنها سوال جانانه ی مهم، سوالی که هرگز نخواهیم فهمید که آیا اصلاً جوابی دارد یا نه: «با این کتاب چه خواهی کرد؟» این فروتنی غرورآفرین بود که یک شاهکار ادبی را زیر بغل داشته باشد و با بی انصافی تمام طردش کند؛ فروتنی ای هم غرورآفرین و هم بس لجوجانه ـ که بخواهد بداند مقصود از کتاب هایی که امروز می نویسیم در فردا چه خواهد بود و فوری شک برش دارد که آیا کتاب هایش ماندگار می شوند (و تا کی؟) دلایلی دل گرمی بخش که به ما می دهند، یا که خودمان به خودمان می دهیم. هیچ کس از این بیش تر فریب نمی خورد که به دیگران اجازه دهد او را بفریبند.
و این جا مردی می آید که دست چپش را جنگ از او گرفته، و زنی که با قدرتی رازآمیز پا به دنیا گذاشته است و می تواند زیر پوست آدم ها و عمق جانشان را ببیند. اسم آن مرد بالتازار ماتئوس(۱۵) و اسم مستعارش هفت خورشید است؛ زن بلیمونداست(۱۶) و بعدها هفت ماه می شود اسم مستعارش. چون نوشته اند جایی که خورشید باشد، حتماً ماه هم هست و تنها حضور متحد و یک آهنگ این دوست که به شیوه ی عشق زمین را قابل سکونت می کند. یک کشیش مسیحی هم هست که بارتولومیو(۱۷) نام دارد و ماشینی اختراع کرده که می تواند بدون هیچ سوختی جز اراده ی انسان پرواز کند و به آسمان برود، اراده ای که به گفته ی مردم، هرکاری از آن ساخته است، ارده ای که نمی توانست یا که نمی دانست چطور یا که تا امروز نمی خواست فقط خورشید و ماه با مهربانی ساده یا حتی محترمی ساده تر باشند. این سه ابله پرتغالی قرن هجدمی، در زمان و کشوری زندگی می کردند که در آن خرافات و تفتیش عقاید رونق داشت و به واسطه ی خودخواهی و خود بزرگ بینی یک پادشاه، صومعه، کاخ و کلیسای جامعی برپا شده بود که دنیای بیرون را حیرت زده می کرد، البته در صورتی که آن دنیا بر فرض محال، بسیار محال، چشم بینایی برای دیدن پرتغال داشته باشد، چشمانی که مثل چشم های بلیموندا می توانست آن چه را که پنهان بود ببیند... در این جا همچنین هزاران هزار مرد با دستانی کثیف و پینه بسته ظاهر می شوند، با بدن هایی خسته که سال های سال سنگ روی سنگ گذاشته اند تا دیوارهای سرسخت صومعه، سرسراهای بزرگ قصر، ستون ها و نیم ستون ها و جرس خانه های بادگیر و کلیسای جامع معلق در فضای خالی را بسازند. اصواتی که می شنویم از ساز هارپیسکورد دومنیکو اسکارلاتی(۱۸) است و او واقعاًً نمی داند که باید بخندد یا بگرید... این داستان بالتازار و بلیموندا است، کتابی که نویسنده ی نوآموز آن، به یمن آن چه سال ها پیش پدر بزرگ و مادر بزرگش، خرونیمو و خوزفا، آموخته بودند، توانست جملاتی مشابه ولی شعرگونه بنویسد: «گذشته از حرف زدن ها، رویاها چیزهایی هستند که دنیا را در مدار نگه می دارند، این رویاها هستند که تاج قمر بر سر می گذارند، به همین خاطر است که در ذهن آدمی، آسمان شکوه و جلال است، مگر این که ذهن همه ی انسان ها یکی باشد و آن هم فقط آسمان». پس این چنین باد.
این نوجوان از شعر سر در می آورد، این را کتاب های درسی اش به او یاد داده بودند، موقعی که در مدرسه ی فنی لیسبون اولین حرفه ی زندگی اش را می آموخت: مکانیک. ساعت های طولانی بعد از ظهرها در کتابخانه های عمومی را هم در محضر استادان برجسته ی شعر بود، جسته گریخته می خواند، با یافته هایی از کاتالوگ ها، بدون راهنما یا کسی که او را راهنمایی کند، با همان تحیر خلاقی که دریانورد هر جایی را که کشف می کند می سازد. ولی در کتاب خانه ی مدرسه ی صنعتی بود که شروع کرد به نوشتن سال مرگ ریکاردوریش(۱۹)... آن جا بود که روزی مکانیک جوان (حدوداً هفده ساله) مجله ای با نام «آتِنا(۲۰)» را پیدا کرد. مجله شامل اشعاری بود که به اسم ریکاردو ریش امضا شده بود و طبعاً چون با تاریخ ادبیات کشورش چندان آشنایی نداشت، فکر کرد واقعاًً شاعری پرتغالی به این نام هست. هر چند خیلی زود فهمید که این شاعر در واقع مردی است که آثارش را با اسم شاعرانی که وجود نداشتند امضا می کرد، اسامی ای که زاییده ی ذهن خودش بودند و آن ها را هترونیم(۲۱) می خواند، کلمه ای که در واژه نامه های آن زمان پیدا نمی شد و به همین خاطر است که آن شاگرد ادبیات به معنای آن را می فهمید. بسیاری از شعرهای ریکاردوریش را از برکرد (گر خواهی بزرگ باشی، یک نفر باش/ خودت را وقف کارهای کوچکی خود کن)، اما با این که بسیار جوان و نادان بود، نمی توانست بپذیرد که یک ذهن برتر واقعاًً با بی رحمی این جمله ی گستاخانه را در ذهن خود بپروراند: «خردمند اوست که به تماشای صحنه ی با شکوه دنیا راضی باشد». بعدها، وقتی که موهای شاگرد جو گندمی شد و به نظر خودش عاقل تر شده بود، جسارت کرد و کتابی نوشت تا به این قصیده سرا چیزی را از صحنه ی با شکوه دنیای سال ۱۹۳۶ نشان دهد و او را وارد داستان کرد تا واپسین روزهای عمرش را سپری کند: اشغال راینلند(۲۲) به دست ارتش نازی، جنگ فرانکو(۲۳) با جمهوری اسپانیا، پیدایش نیروهای شبه نظامی فاشیست پرتغال به دست سالازار(۲۴). این شیوه ی گفتن او بود: «ای شاعر تلخی خاموش و شک ورزی موزون، این است تصویر باشکوه دنیا، لذت ببر، نظاره کن، آن چه پیش روست حکمت توست...»
سال مرگ ریکاردوریش با این کلمات غم آوا به پایان رسید: «این جاست که دریا به انتها رسیده و خشکی در انتظار است». بنابراین، دیگر کشفی برای پرتغال رقم نمی خورد و این سرزمین محکوم به انتظاری بی پایان برای آینده ای تصور ناشدنی است؛ تنها همان فادوی(۲۵) همیشگی، همان سادیت(۲۶) قدیمی یا کمی بیش تر....
سپس شاگرد فکر کرد که هنوز باید بشود به طریقی کشتی ها را به دریا برگرداند، مثلاً با جابه جایی خشکی و گذاشتن آن در دریا. اولین پی آمد آزردگی جمعی پرتغال از تحقیر تاریخی اروپا (به عبارتی دقیق تر، ما حصل آزردگی خود من) رمانی بود که من آن را نوشتم: بلم سنگی(۲۷) در این زمان تمام شبه جزیره ی ایبری(۲۸) از قاره جدا شده و همچون و جزیره ی شناور بزرگ است که بدون پارو، بادبان و پروانه به خواست و اراده ی خود به سمت جنوب حرکت می کند: «توده ای از سنگ و خشکی، سراسر پوشیده از شهر و روستا و رودخانه و جنگل و کارخانه و مرتع و زمین های کشاورزی با انسان هاو حیواناتش» به سمت آرمان شهر جدید، نشست فرهنگی ایبریایی ها با مردمی از آن سوی آتلانتیک که از آن جا در برابر قانون خفقان آوری که ایالات متحد آمریکا در آن منطقه برپا داشته بود، ایستادگی کردند... با نگرشی ژرف آرمان گرایانه، این داستان سیاسی را می توان استعاره ای انسانی و بلندنظرانه در نظر گرفت این که اروپا، به جبران خشونت های استعماری پیشین و فعلی خود، سرتاسر باید به سمت جنوب حرکت کند تا تعادل دنیا برقرار شود. یعنی که اروپا در انتها به اشاره ای اخلاقی بدل می شود. شخصیت های بلم سنگی ـ دوزن، سه مرد و یک سگ ـ مدام در سراسر شبه جزیره در سفرند و این در حالی است که این شبه جزیزه اقیانوس را می شکافد و پیش می رود. جهان در تغییر است و آن ها می دانند که باید در خود انسان های جدیدی را که خواهند شد پیدا کنند (این که اسمی از سگ برده نمی شود، به این خاطر است که او مثل سگ های دیگر نیست...) همین برای آن ها کافی خواهد بود.
سپس شاگرد یادش می آید که در گذشته های دور، نمونه خوان بوده، و اگر بگوییم که در بلم سنگی او آینده را بازنگری کرده است، حال بد نخواهد بود که گذشته را هم بازنگری کند، رمانی با نام تاریخ محاصره ی لیبسون(۲۹) نوشت که در آن نمونه خوان، کتابی را با همین نام بررسی می کند، که یک کتاب تاریخی واقعی ست. و خسته از تماشای این که چطور «تاریخ» دیگر باعث حیرت نمی شود، تصمیم می گیرد «بله» را جایگزین «نه» بکند تا قدرتی را با «حقیقت تاریخی» براندازد. رایموندواسیوا(۳۰) نمونه خوان، یک آدم ساده ی معمولی است، تنها وجه تمایزش از مردم معمولی اعتقادش بر این است که هر چیزی جنبه های مرئی و نامرئی خود را دارد و ما از آن چیزی نخواهیم فهمید مگر این که هر دو جنبه ی آن را ببینیم. بنابراین، در این مورد با تاریخ نگار صحبت می کند: «باید یادآوری کنم که نمونه خوان ها آدم های جدی ای هستند و در ادبیات و زندگی بسیار با تجربه اند، فراموش نکنید که کتاب من درباره ی تاریخ است. به هر حال، چون نمی خواهم به تناقض ها دیگر اشاره ای داشته باشم، به نظر این حقیر آقا، هر چیزی که ادبیات نباشد، زندگی است، تاریخ هم همین طور، اما بی آن که خدای نکرده قصد رنجاندن شما را داشته باشم باید بگویم که علی الخصوص تاریخ، و نقاشی و موسیقی چی. موسیقی از همان ابتدا مقاومت کرده است، می آید و می رود، سعی می کند خود را از قید واژه برهاند، حدس می زنم که از سر حسادت باشد، آخرش تسلیم می شود، نقاشی چی، خوب نقاشی همان ادبیات است که با قلم مو به دست می آید، مطمئنم فراموش نکرده اید که انسان خیلی پیش تر از آن که بداند چگونه بنویسد، می توانست نقاشی کند. این ضرب المثل را شنیده اید که «اگر سگ نداری با گربه به شکار برو». به عبارت دیگر، آدمی که نوشتن نمی داند، مثل بچه ها خط می کشد و نقاشی می کند، می خواهی چه بگویی، یعنی ادبیات پیش از آدم وجود داشته است، بله آقا، درست مثل آدم که به عبارتی قبل از آن که به دنیا بیاید وجود داشت، به نظرم در انتخاب حرفه تان اشتباه کرده اید، شما باید فیلسوفی، مورخی، چیزی می شدید، شما استعداد و طبع این رشته ها را دارید، تحصیلات لازم را ندارم آقا، و یک آدم ساده ی بدون تحصیلات چه کاری می تواند بکند، آدم خیلی خوش شانسی بوده ام که مشکل ژنتیک نداشتم، اما هما ن گونه که بوده، مانده است و بعد هم بیش تر از سطح ابتدای درس نخوانده ام، می توانستی از خودت یک آدم خود آموخته بسازی، از ما حصل کوشش های با ارزش خودت، آدم نباید از هیچ چیزی خجالت بکشد، در گذشته جامعه به آدم های خود آموخته افتخار می کرد، دیگر نمی کند، پیشرفت های به دست آمده به همه ی این ها پایان داده است، حالا دیگر خود آموخته ها را قبول ندارند، تنها کسانی که شعر یا داستان های سرگرم کننده می نویسند این گونه اند و خود آموخته باقی می مانند، خوش به حالشان، اما در مورد خودم، باید اقرار کنم که استعداد خلق ادبی ندارم، خوب، فیلسوف شو، واقعاًً آدم شوخ طبعی هستید آقا، دست به کنایه تان هم خوب است، از خودم می پرسم چطور خودتان را وقف تاریخ کرده اید که یک علم جدی و وسیع است، من فقط در زندگی واقعی از طعنه استفاده نمی کنم، همیشه فکر می کنم تاریخ زندگی واقعی نیست، ادبیات هست، بله، نه چیز دیگری، اما تاریخ آن زمانی که هنوز به آن تاریخ نمی گفتند، زندگی واقعی بوده، پس شما آقا معتقدید که تاریخ زندگی واقعی است، البته، این طور فکر می کنم، منظورم این بود که تاریخ زندگی واقعی بوده است، بی شک، نمونه خوان آه کشید، اگر دله آتور نبود، چه به سرمان می آمد.» لازم نیست بگویم که شاگرد از رایموند و سیلوا درس شک ورزی را آموخت؛ شک درباره ی زمان.
خوب احتمالاً همین شک آموزی بود که او را به نوشتن انجیل به روایت عیسی مسیح وا داشت. درست، و او این چنین گفته است، نام کتاب نتیجه ی توهمی بصری است، اما به جاست که بپرسیم آیا آن نمونه ی ساده، نمونه خوان بود که همیشه در حال آماده کردن زمینی بود که از آن رمان جدیدی سر در بیاورد یا نه. این دفعه، مسئله نگاه کردن به آن سوی صفحات عهد جدید برای یافتن تضاد و تناقص ها نیست، بلکه وضوح بخشیدن به سطح آن هاست، مثل سطح یک نقاشی با نوری تابیده از پایین برای برجسته نمایی آن، رد خط کشیدن ها، سایه ها و تورفتگی ها. چنین است که شاگرد در احاطه ی شخصیت های انجیلی می خواند، انگار که...
اگر امپراتور شارلمانی(۳۱) صومعه ای در آلمان شمالی نمی ساخت، اگر آن صومعه خاستگاه شهر مونستر(۳۲) نمی شد، اگر مونستر نخواسته بود دویستمین سالگرد خود را با اپرایی در مورد جنگ وحشتناک قرن شانزدهم بین پروتستان ها و کاتولیک ها جشن بگیرد، شاگرد، نمایش نامه ی، در نامین دی(۳۳) را نمی نوشت...
کور، شاگرد پیش خود فکر کرد، ما کوریم، و نشست و کوری(۳۴) را نوشت تا به آن هایی که آن را می خوانند یادآوری کند که وقتی زندگی را خوار می کنیم، منطق وا می گذاریم، حیثیت آدمی هر روز با ابرقدرت های دنیا لکه دار می شود و دروغ جهانی جایگزین حقایق جمعی می شود، که آدم وقتی که حس احترامش را به هم نوعانش از دست می دهد دیگر به خودش هم احترام نمی گذارد. سپس شاگرد، انگار که سعی داشته هیولاهایی را که زاده ی کوری منطق است از خود دور کند، شروع کرد به نوشتن ساده ترین داستان: یک نفر دنبال دیگری می گردد، چون فهمیده است که زندگی چیز مهم تری ندارد که از انسان دیگری بخواهی اش. نام کتاب، همه ی نام هاست(۳۵)، همه ی اسامی ما نانوشته در آن هست. اسامی زندگان و اسامی مردگان. در پایان، صدایی که این صفحات را خواند می خواست بازتاب صداهای متحد شخصیت های من باشد، و من صدایی بیش تر از صدای آن ها ندارم. مرا ببخشید اگر آن چه که برای شما بسیار کم بوده، برای من همه چیز است.

اگر می توانی ببینی، نگاه کن
اگر می توانی نگاه کنی، تامل کن

از کتاب مواعظ

چراغ زرد روشن شد. دو تا از اتومبیل های جلویی، قبل از این که چراغ قرمز شود، سرعت گرفتند. در محل خط کشی عابر پیاده، آدمک سبز روشن شد. مردمی که پشت چراغ منتظر بودند، بر خط های سفیدی، که بر سطح سیاه آسفالت کشیده شده بود، قدم گذاشتند تا از خیابان رد شوند، خط کشی عابرپیاده اصلاً شباهتی به گورخر ندارد؛ اما آن را به این نام می خوانند!(۳۶) رانندگان پاهای بی قرارشان را روی کلاچ گذاشته اند و ماشین هایشان آماده، مثل اسب های بی قراری که از قبل منتظر فرود آمدن ضربه ی شلاق باشند، جلو و عقب می روند. حالا دیگر عابران پیاده از خط کشی گذشته اند، ولی چند ثانیه طول می کشد تا علامت اجازه ی عبور اتومبیل ها روشن شود، بعضی از مردم فکر می کنند این تاخیر، هر چند بسیار جزئی، فقط باید در تعداد هزاران چراغ راهنمایی شهر و در تعداد تغییرهای پی در پی سه رنگ چراغ ها ضرب شود تا یکی از اصلی ترین علت های ترافیک، یا به اصطلاح رایج تر راه بندان ها، مشخص شود.
بالاخره چراغ سبز شد و ماشین ها به سرعت راه افتادند، اما آن وقت بود که مشخص شد همه ی آن ها برای عبور از چراغ، سرعت یکسانی نداشته اند. اتومبیل سرِ خط وسط از حرکت ماند، ظاهراً یک اشکال فنی پیدا کرده، پدال گاز شل شده، دنده جا نمی افتد، جلوبندی مشکل پیدا کرده، ترمزها داغ کرده یا سیستم برقش ایراد دارد، یا این که فقط بنزین تمام کرده است، دفعه ی اول نیست که چنین اتفاقی می افتد. دسته ی بعدی عابران پیاده که پشت خط کشی ایستاده بودند، راننده ی اتومبیل از حرکت ایستاده را می دیدند که از پشت شیشه ی جلو دست هایش را تکان می داد و رانندگان اتومبیل های پشت سرش هم با عصبانیت دستشان را روی بوق گذاشته بودند. چند راننده از اتومبیلشان پیاده شدند، که وسیله ی نقلیه ی در راه مانده را به گوشه ای هل دهند تا راه بند نیاید. آن ها با عصبانیت به شیشه های بسته می کوبند، مرد داخل اتومبیل به طرفشان سر برمی گرداند، اول به یک سو و بعد به سوی دیگر، ظاهراً با صدای بلند چیزی می گوید، از حرکات دهانش می شود فهمید که چند کلمه را تکرار می کند، نه یک کلمه بلکه سه کلمه، وقتی بالاخره یک نفر در را باز می کند، معلوم می شود که می گوید، من کور شده ام.
کی باور می کند. صرفاً با یک نگاه می شد فهمید که چشم های مرد ظاهراً سالم است، مردمک شفاف و درخشان بود، سفیدی چشم سفید و محکم مثل چینی. چشم های کاملاً باز، پوست چین خورده ی صورت، ابروهای درهم کشیده، هر کسی می فهمد که همه ی این ها نشانه ی این است که طرف از دلهره و اضطراب کلافه شده. آن چه دیده می شد، ناگهان در مقابل مشت های گره کرده ی مرد ناپدید شده بود، انگار هنوز تازه داشت آخرین صحنه ای را که دیده بود به خاطر می آورد، همان نور قرمز گرد چراغ راهنمایی را. در حالی که دیگران به او کمک می کردند از اتومبیل بیرون بیاید، ناامیدانه تکرار می کرد کور شده ام، من کور شده ام، اشک های بی وقفه اش باعث درخشش بیش تر چشمانی شده بود، که ادعا می کرد کور شده اند. زنی گفت از این اتفاق ها می افتد، خواهی دید که طولی نمی کشد، عصبی است. رنگ چراغ ها دوباره عوض شد، چند رهگذرد کنجکاو دورشان جمع شدند، راننده های عقبی که نمی دانستند ماجرا چیست و فکر می کردند تصادف شده و چراغی خرد شده و گلگیری قر شده، اعتراض می کردند و می گفتند این که این همه جار و جنجال ندارد، داد می زدند به پلیس زنگ بزنید و این آهن پاره ی کهنه را از سر راه بردارید. مرد کور زار می زد خواهش می کنم یک نفر مرا به خانه ام ببرد. زنی که گفته بود از اعصاب است، معتقد بود که باید آمبولانس خبر کنند تا مرد بیچاره را به بیمارستان برساند، اما مرد کور گوشش بدهکار نبود، اصلاً نیازی به این کار نبود، تنها چیزی که می خواست این بود که یک نفر او را تا خانه اش ببرد: خانه ی من همین نزدیکی هاست و این لطف بزرگی است که در حقم می کنید. یک نفر پرسید ماشین چه می شود. صدای دیگری در پاسخ گفت سوییچ روی ماشین است، ماشین را ببرید کنار پیاده رو. صدای سومی مداخله کرد احتیاجی نیست، من ماشین را برمی دارم و این مرد را به خانه اش می رسانم. زمزمه های تایید شنیده شد. مرد کور حس کرد یک نفر بازویش را گرفته همان صدا داشت به او می گفت بیا، با من بیا. او را در صندلی جلو، کنار راننده نشاندند و کمربند ایمنی اش را بستند. هنوز گریه می کرد و زیر لب می گفت نمی توانم ببینم، نمی توانم ببینم. مرد از او پرسید بگو ببینم کجا زندگی می کنی. چهره های حریص از پنجره ها داخل اتومبیل را دید می زدند تا بلکه چیزی دستگیرشان شود. مرد کور دست هایش را به سمت چشم هایش برد و با سر و دست فهماند که هیچی نمی بینم، انگار که توی مه گیر کرده ام یا که در دریایی از شیر افتاده ام. مرد دیگر گفت ولی کوری که این طوری نیست، می گویند کوری سیاه است، خوب من همه چیز را سفید می بینم، احتمالاً حق با آن زنک بود، ممکن است عصبی باشد، اعصاب هم مصیبتی شده، لازم نیست حرفش را بزنی، فاجعه است، بله، فاجعه، لطفاً بگو کجا زندگی می کنی و همان موقع موتور ماشین روشن شد. مرد کور، که انگار نابینایی حافظه اش را ضعیف کرده بود، تته پته کنان نشانی اش را داد، بعد گفت نمی دانم چطور باید از شما تشکر کنم، دیگری جواب داد خب دیگر فکرش را هم نکن، امروز نوبت توست، فردا نوبت من، هیچ کس از قسمتش خبر ندارد، راست می گویی، امروز صبح که از خانه بیرون آمدم، کی فکرش را می کرد که قرار است چنین بلای وحشتناکی سرم بیاید. از این که هنوز ایستاده بودند، تعجب کرد و پرسید چرا حرکت نمی کنیم، دیگری جواب داد، چراغ قرمز است. از حالا به بعد دیگر نمی فهمد کی چراغ قرمز است.
همان طور که مرد کور گفته بود، خانه اش نزدیک بود. اما پیاده روها پر از ماشین بود، نتوانستند جای پارک پیدا کنند و مجبور شدند در یکی از خیابان های اطراف دنبال جا بگردند. پیاده رو باریک بود و درِ سمت راست بیش تر از یک وجب از دیوار فاصله نداشت، بنابراین برای این که مرد کور ناچار نباشد با زور و زحمت خودش را از یک صندلی به صندلی دیگر بکشاند و به ترمز و فرمان گیر کند، قبل از این که ماشین را پارک کنند، پیاده شد. وسط خیابان تنها ماند و احساس می کرد زمین زیر پایش تکان می خورد، سعی کرد حس وحشتی را که در درونش می جوشید سرکوب کند. دست هایش را با حالتی عصبی جلوی صورتش تکان می داد، انگار که داشت در آن دریای شیری، که گفته بود، شنا می کرد، دهانش را باز کرد تا فریاد بزند و کمک بخواهد که درست در همان لحظه دست آن مرد بازویش را با ملایمت گرفت، آرام باش، هوایت را دارم. آن ها آهسته پیش می رفتند، مرد کور از ترس افتادن پایش را روی زمین می کشید، اما همین کار باعث شد روی سطح ناصاف پیاده رو سکندری بخورد. مرد نجواکنان گفت حوصله کن، تقریباً رسیدیم و کمی جلوتر پرسید کسی خانه هست که مواظبت باشد و مرد کور جواب داد نمی دانم، زنم به این زودی ها از سر کار برنمی گردد، امروز همه چیز جور شد که زودتر برگردم و حالا این بلا سرم آمد. نگران نباش، چیز مهمی نیست، هیچ وقت نشنیده ام آدم یک دفعه بی خود و بی جهت کور بشود. فکرش را بکن، همیشه پز می دادم که حتی عینک هم نمی زنم. خوب همین نشان می دهد که چیز مهمی نیست. به در ورودی ساختمان رسیده بودند، دو زن همسایه کنجکاوانه به همسایه شان که یک نفر زیر بغلش را گرفته بود، نگاه کردند، نه آن ها به این فکر افتادند که بپرسند چیزی توی چشمتان رفته و نه او جواب داد بله یک دریا پر از شیر. همین که داخل ساختمان شدند، مرد کور گفت خیلی متشکر، بابت همه ی زحمت هایی که به شما داده ام، شرمنده ام، حالا دیگر خودم می توانم بروم. احتیاجی به معذرت خواهی نیست، تا بالا همراهتان می آیم، اگه این جا رهایتان کنم خیالم راحت نیست. به زحمت سوار آسانسور باریک شدند، طبقه ی چندم هستید. طبقه ی سوم. واقعاًً از شما متشکرم. تشکر لازم نیست، امروز نوبت شماست. بله حق با شماست. فردا ممکن است نوبت ما باشد. آسانسور ایستاد، از آن خارج شدند و به راهرو قدم گذاشتند، می خواهید کمکتان کنم در را باز کنید. متشکرم، فکر می کنم خودم بتوانم. از جیبش، دسته کلید کوچکی درآورد، کلیدها را یکی یکی از سر دندانه دارشان لمس کرد و گفت باید این یکی باشد، و با سر انگشتان دست چپش سوراخ کلید را کورمال کورمال پیدا کرد و سعی کرد در را باز کند. این یکی نیست، بگذار ببینم، من کمکت می کنم. در با کلید سوم باز شد. داخل خانه صدا زد، خانه ای، کسی جواب نداد و او گفت بهت که گفتم زنم هنوز برنگشته. دست هایش را دراز کرد و کورمال کورمال راهش را در راهرو پیدا کرد، بعد با احتیاط برگشت و سرش را به جهتی که حدس می زد مرد باید آن جا باشد، چرخاند و گفت چطور می توانم از شما تشکر کنم، مرد نیکوکار گفت این حداقل کاری بود که می توانستم انجام بدهم، تشکر لازم نیست و ادامه داد می خواهی کمکت کنم بنشینی و تا رسیدن زنت پیشت بمانم. این اشتیاق مرد برای ماندن، ناگهان به نظر مرد کور شک برانگیز آمد، معلوم است که نباید یک آدم کاملاً غریبه را به داخل دعوت کند، و از این گذشته، از کجا معلوم همان موقع به فکرش نیفتاده باشد که دست و پای مرد بیچاره را ببندد و چیزی توی دهانش بتپاند تا صدایش را ببرد و آن وقت داروندارش را بردارد ببرد. گفت احتیاجی نیست، راضی به زحمت نیستم. من خوبم، و همان طور که داشت در را آهسته می بست، تکرار کرد احتیاجی نیست، احتیاجی نیست.
با شنیدن صدای پایین رفتن آسانسور، نفس راحتی کشید. با حرکتی غیرعادی در حالی که وضعیت خودش را از یاد برده بود، سرپوش چشمی را کنار زد و به بیرون نگاهی انداخت. انگار که آن طرف دیوار سفیدی بود. تماس قاب فلزی را با ابروهایش حس کرد، مژه هایش به عدسی کوچک مالیده شد، ولی نمی توانست بیرون را ببیند، سفیدی نفوذناپذیری همه جا را پوشانده بود. او می دانست که در خانه ی خودش است، بو، فضا، سکوت خانه برایش آشنا بود. اثاثیه را صرفاً با لمس کردن و حرکت آرام انگشت هایش می توانست تشخیص دهد، با این همه، انگار که همه چیز شکل و ماهیت عجیبی به خود گرفته بودند، بی مسیر و جهتی، نه به سوی شمال، نه به سوی جنوب، نه پایین و نه بالا. او هم مثل بسیاری از مردم در بچگی خودش را گاهی به کوری زده بود، وقتی چشم هایش را پنج دقیقه بسته نگه می داشت، به این نتیجه می رسید که کوری بی شک بدمصیبتی است و شاید به نسبت تحمل پذیرتر باشد اگر قربانی بخت برگشته حافظه ای قوی در یادآوری نه فقط رنگ ها، بلکه اشکال و حدود و سطوح و بعدها داشته باشد، یعنی کور مادرزاد نباشد. حتی به این هم فکر کرده بود که تاریکی دنیای کورها چیزی نیست جز نبودن نور و چیزی که ما آن را کوری می خوانیم چیزی است که صرفاً ظاهر موجودات و اشیا را می پوشاند و آن ها را در پس پرده ای سیاه دست نخورده باقی می گذارد. حال برعکس، او این جا بود، غرق در سفیدی ای بس نورانی و چنان مطلق، که نه تنها رنگ ها، بلکه خود اشیا و موجودات را جذب می کرد و می بلعید و آن ها را این چنین دوچندان نامرئی می کرد.
داشت به سمت اتاق نشیمن می رفت و با وجود احتیاطی که هنگام پیش روی به خرج می داد و با تردید به دیوار دست می کشید، چون فکر نمی کرد چیزی سر راهش باشد، گلدان گلی را زمین انداخت و شکست. چنین گلدانی را به خاطر نمی آورد، شاید هم زنش موقعی که می خواسته سر کار برود، آن را آن جا گذاشته به قصد این که بعداً بیاید و جای مناسب تری برایش پیدا کند. خم شد تا ببیند چه دسته گلی به آب داده. آب روی کف پوش جلاخورده ی اتاق پخش شده بود. بدون آن که حواسش به گلدان شکسته باشد، خواست گل ها را جمع کند که تکه شیشه ی شکسته ی تیز و بلندی انگشتش را برید و از سر درماندگی و درد، مثل بچه ها به گریه افتاد، او با کوری سفیدش وسط آپارتمانی که با فرا رسیدن شب تاریک می شد، تنها مانده بود. هنوز گل ها توی دستش بود که احساس کرد خون از انگشتش جاری شده، به خودش پیچید تا از جیبش دستمالی درآورد و آن را هر جوری که بود، دور انگشتش پیچید. بعد کورمال کورمال و تلوتلوخوران با احتیاط از کنار مبل و صندلی رد شد، مراقب بود پایش به قالی گیر نکند، و به کاناپه ای که با زنش روی آن می نشستند و تلویزیون نگاه می کردند، رسید. نشست و گل ها را روی زانو گذاشت و با نهایت دقت دستمال را باز کرد. چسبناکی خون نگرانش کرد، فکر کرد شاید به خاطر این که نمی تواند ببیند، خونش به ماده ای چسبنده و بی رنگ تبدیل شده، به چیزی کم و بیش بیگانه که مال او بود، اما به خطری می مانست که از سوی خودش متوجه اش شده بود. خیلی آهسته و ملایم با دست سالمش زخم را وارسی کرد و سعی کرد تکه شیشه را، که به تیزی یک دشنه ی کوچک بود، پیدا کند و با ناخن های شست و سبابه اش توانست آن را بیرون بکشد. دستمال را دوباره دور انگشت زخمی پیچید، این دفعه آن را محکم بست تا جلوی خون ریزی را بگیرد و خسته و کوفته، به کاناپه تکیه داد. یک دقیقه بعد، بر اثر یکی از آن حالت های بسیار معمول بدن که در لحظاتی خاص در برابر اضطراب یا ناامیدی وامی دهد، نوعی خستگی بر او چیره شد. خستگی ای که بیش تر نوعی خواب آلودگی بود تا خستگی، ولی به همان سنگینی گو این که عقل حکم می کرد در چنین شرایطی خبردار و هوشیار باشد. بلافاصله خواب دید که ادای کورها را درمی آورد، خواب دید که مدام چشم هایش را می بندد و باز می کند و هر بار انگار که از سفری برگشته باشد، تمام اشکال و رنگ های دنیا را، که می شناخت، استوار و بی تغییر به انتظار خود می بیند. با این حال، در ورای این یقین آرامش بخش، به تردید آزاردهنده ی مبهمی پی برد، شاید یک رویای کاذب باشد، رویایی که دیر یا زود از آن بیدار می شد، بی آن که در آن لحظه بداند چه واقعیتی در انتظارش نشسته است. رویا، البته اگر بشود به خواب آلودگی ای که فقط چند ثانیه طول می کشد، گفت رویا، در حالی که هنوز در آن حالت نیمه هوشیار، که انسان را برای بیدار شدن آماده می سازد، به سر می برد، خیلی جدی به این می اندیشید که ماندن در این حالت دودلی عقلانی نیست، بیدار شوم، بیدار نشوم، بیدار شوم، بیدار نشوم، همیشه لحظه ای فرا می رسد که انسان چاره ی دیگری جز ریسک کردن ندارد، من با این گل ها روی زانوهایم و چشم هایی بسته، که از گشودن آن ها ترس دارم، این جا چه می کنم، زنش پرسید آن جا چه کار می کنی، چرا گل ها را روی زانوهایت گذاشته ای و خوابیده ای.
زنش منتظر جواب نماند. با نیش و کنایه دست به کار شد تا تکه های گلدان را جمع و زمین را خشک کند و مرتب با عصبانیتی که اصلاً تلاش نمی کرد پنهانش کند، غر می زد باید به جای آن که آن جا بنشینی و بخوابی، ریخت و پاشی را که کرده ای جمع می کردی، انگار نه انگار که کار تو بوده. مرد چیزی نگفت و چشم هایش را پشت پلک های کاملاً بسته اش پنهان کرد، ناگهان فکری هیجان زده اش کرد، از خودش پرسید اگر چشم هایم را باز کنم، می بینم و امیدی مشوش سراپای وجودش را فرا گرفت. زن نزدیک آمد و دستمال خونی را دید و در یک آن عصبانیتش فرو نشست. مرد بیچاره، و در حالی که پانسمان سردستی را باز می کرد، با دلسوزی پرسید چه کار کردی. مرد در آن لحظه با تمام وجود دلش می خواست زنش را پیش پایش درست جایی که می دانست کجاست، زانوزده ببیند، و بعد با اطمینان از این که او را نمی بیند، چشم هایش را باز کرد، زنش لبخندزنان گفت، خواب آلوی من، بالاخره بیدار شدی. سکوت شد و مرد گفت من کور شده ام، نمی توانم ببینم، زن طاقتش طاق شد، گفت دست از این بازی های مسخره بردار، بعضی چیزها را نباید شوخی گرفت. چقدر دوست داشتم شوخی باشد، حقیقت این است که من واقعاًً کور شده ام، چیزی نمی بینم. خواهش می کنم مرا نترسان، نگاهم کن، این جا، من این جا هستم، چراغ روشن است. می دانم که این جا هستی، صدایت را می شنوم، لمست می کنم، می توانم تصور کنم که چراغ را روشن کرده ای، اما من کور هستم. زن شروع کرد به گریه کردن و شوهرش را بغل کرد. این حقیقت ندارد، به من بگو که شوخی می کنی. گل ها افتادند روی زمین، روی دستمال خونی. دوباره از انگشت زخمی خون جاری شد، و او انگار می خواست حرفش را به طور دیگری بیان کند، زیر لب گفت این که چیزی نیست، نگرانی ام بیش تر از این است که همه چیز را سفید می بینم، و خنده ی غم آلودی کرد. زن کنارش نشست و محکم بغلش کرد. آرام پیشانی، صورت و با احتیاط چشم هایش را بوسید، خاطرت جمع باشد، زود خوب می شوی، تو که سابقه ی بیماری نداشتی، آدم که یک دفعه کور نمی شود. شاید. بگو ببینم چطور اتفاق افتاد، چه حسی داشتی؟ کی، کجا؟ نه، حالا نه، صبر کن، اول از همه باید پیش یک چشم پزشک برویم. کسی را سراغ داری؟ متاسفانه نه! هیچ کداممان عینکی نیستیم، چطور است ببرمت بیمارستان. بعید است اورژانس برای کسی که نمی بیند خدمات چشم پزشکی داشته باشد. حق با توست، بهتر است یک راست برویم پیش یک دکتر، من توی دفتر راهنمای تلفن نگاه می کنم تا دکتری که این نزدیکی ها مطب داشته باشد پیدا کنم. زن همان طور که از شوهرش سوال می کرد، بلند شد، هیچ تغییری احساس نمی کنی؟ جواب داد هیچی. دقت کن، می خواهم چراغ را خاموش کنم و حالا چی؟ هیچی. هیچی یعنی چه؟ یعنی هیچی. مدام همان سفیدی را می بینم، انگار که اصلاً شبی وجود ندارد.
می شنید که زنش تند تند صفحات دفتر راهنمای تلفن را ورق می زند، بینی اش را بالا می کشید تا جلوی ریختن اشک هایش را بگیرد و آه می کشید، آخر سر گفت این یکی خوب است، امیدوارم نوبت بدهد. زن شماره ی دکتر را گرفت و پرسید که آیا آن جا مطب است، آیا دکتر هست و می تواند با او صحبت کند، نه، نه دکتر مرا نمی شناسد، مورد خیلی اورژانسی است، بله، لطفاً، می دانم، پس من اوضاع را برای شما شرح می دهم، ولی از شما خواهش می کنم عین چیزهایی را که به شما می گویم به دکتر بگویید، ماجرا این است که شوهرم یک دفعه کور شده، بله، بله، ناغافل، نه، نه، از بیماران دکتر نیست، شوهرم عینکی نیست و هیچ وقت هم نبوده، بله دیدش خیلی خوب است، درست مثل خودم، من هم کاملاً خوب می بینم، آه، خیلی ممنونم، باشد، گوشی را نگه می دارم، گوشی را نگه می دارم، بله دکتر، ناغافل، شوهرم می گوید همه چیز را سفید می بیند، خبر ندارم چی شده، فرصت نشد ازش بپرسم، تازه آمده ام خانه و در این حال دیدمش، می خواهید از خودش بپرسم، آه، خیلی ممنونم آقای دکتر، ما همین الان می آییم، همین الان. مرد کور بلند شد، زنش گفت صبر کن، اول بگذار انگشتت را پانسمان کنم، زن برای چند دقیقه غیبش زد و با شیشه ی آب اکسیژنه، شیشه ی ید، پنبه و یک بسته باند برگشت. همین طور که زخم را می بست، پرسید ماشین را کجا گذاشتی، و ناگهان رو به او ایستاد، ولی با این وضع که نمی توانستی رانندگی کنی، نکند توی خانه بودی که این جور شد. نه، توی خیابان بود، موقعی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم، یک نفر مرا رساند، ماشین توی خیابان بغلی پارک است. خیلی خوب، بیا برویم پایین، دم در بایست تا من ماشین را پیدا کنم، سوییچ را کجا گذاشته ای؟ نمی دانم، او سوییچ را به من پس نداد. او کیست؟ مردی که مرا به خانه آورد. مرد بود؟ باید آن را جایی گذاشته باشد. به دور و بر نگاهی می اندازم. بی خود نگرد، توی آپارتمان نیامد. به هر حال سوییچ باید یک جایی باشد. به احتمال زیاد فراموش کرده، حواسش نبوده و کلیدها را با خودش برده. همین را کم داشتیم. سوییچ خودت را بردار، بعداً یک فکری می کنیم. باشد، برویم، دستت را بده به من. مرد کور گفت اگر قرار باشد همین طور بمانم، ترجیح می دهم بمیرم. مزخرف نگو، به اندازه ی کافی بد آورده ایم. این منم که کور شده ام، نه تو، نمی توانی تصور کنی چه حالی دارد. دکتر حتماً دارویی، چیزی می دهد. حالا می بینی، باشد.
بیرون رفتند. پایین، دم تالار ورودی، زنش چراغ را روشن کرد، در گوشش چیزی گفت. این جا منتظرم باش، اگر کسی از همسایه ها پیدایش شد، خیلی عادی صحبت کن، بگو منتظر من هستی، هر کی تو را ببیند، حتی شک هم نمی کند که تو نمی توانی ببینی و تازه، لازم نیست همه چیزمان را به مردم بگوییم. باشد، اما دیر نکنی ها. زنش سریع بیرون رفت. از همسایه ها نه کسی آمد توی ساختمان و نه کسی رفت بیرون. مرد کور به تجربه می دانست که تنها تا زمانی که صدای وزوز کلید اتوماتیک را می شنود، راه پله ها روشن می مانند، بنابراین هر وقت صدا قطع می شد، کلید برق را می زد. نور، این نور برای او شده بود صدا. نمی دانست چرا زنش این قدر معطل کرده، خیابانی که ماشین در آن پارک شده بود، نزدیک بود، حدوداً هشتاد یا صد متر فاصله داشت، با خودش فکر کرد اگر بیش تر از این دیر کنیم، دکتر می رود. بی اختیار مچ دستش را بالا آورد و چشمش را به آن نزدیک کرد تا به ساعتش نگاه کند. انگار که ناگهان دردش گرفته باشد، لب ورچید، از ته دل خوشحال بود که هیچ کدام از همسایه ها در آن لحظه آن جا نبودند، چون اگر کسی با او حرف می زد، درجا می زد زیر گریه. اتومبیلی در خیابان ایستاد، با خودش گفت بالاخره آمد، اما بعد فهمید که صدا، صدای موتور ماشین خودش نیست، یک موتور دیزلی بود، حتماً تاکسی است، این را گفت و بار دیگر کلید چراغ را زد. زنش عصبانی و ناراحت برگشت، آن آقای نیکوکار سرکار، آن انسان درست کار، ماشین ما را برده. امکان ندارد، حتماً درست نگشته ای. البته که درست گشتم، کور که نیستم. این حرف آخر را بی هیچ غرض و مرضی به زبان آورد، حرفش را اصلاح کرد، به من گفتی که ماشین توی خیابان کناری پارک است، ولی آن جا نبود، مگر این که آن را توی یک خیابان دیگر گذاشته باشد. نه، نه، من مطمئنم، توی خیابان کناری پارکش کرد. خوب پس غیب شده، پس سوییچ کجاست، او از وضع و حال آشفته ی تو سوءاستفاده کرد و ماشین را دزدیده. مرا بگو که از ترس این که مبادا چیزی بدزدد، به آپارتمان راهش ندارم، ولی اگر تا آمدنت پیش من می ماند، نمی توانست ماشینمان را بدزدد. بیا برویم، تاکسی منتظرمان است، به خدا حاضرم یک سال از عمرم را بدهم تا این پست فطرت هم کور شود. این قدر بلند حرف نزن. امیدوارم همه چیزش را بدزدند. شاید پیدایش شود. آه، پس خیال می کنی فردا می آید و در می زند و می گوید یک لحظه حواسش پرت شده و ماشین را برده، می گوید متاسف است و از تو می پرسد که حالت بهتر شده یا نه.
تا مطب دکتر حرف نزدند. زن سعی کرد به اتومبیل از دست رفته فکر نکند و دست شوهرش را با محبت می فشرد، و مرد در حالی که سرش را پایین گرفته بود تا راننده نتواند چشمانش را از آینه ببیند، مرتب از خود می پرسید که چطور چنین مصیبت وحشتناکی به سرش آمده، آخر چرا من! سروصدای ترافیک و صدای بلند و عجیب ترمز تاکسی را می شنید، بارها پیش آمده که خواب باشیم، ولی صداهای دنیای خارج در پرده ی ناخودآگاهی که ما را همچون پارچه ای سفید در خود پوشانده، رخنه کند. همچون پارچه ای سفید. سرش را تکان داد و آهی کشید، زنش با ملایمت گونه اش را نوازش کرد، انگار که می خواست بگوید آرام باش، من این جا هستم و مرد بی تفاوت به حضور راننده، سرش را روی شانه ی زنش گذاشت، مثل بچه ها فکر کرد، کاش جای من بودی و دیگر نمی توانستی رانندگی کنی، غافل از این که چه حرف بی ربطی زده است، در اوج ناامیدی خود را تحسین کرد که هنوز می تواند منطقی فکر کند. موقعی که با کمک زنش با احتیاط از تاکسی پیاده می شد، آرام به نظر می رسید، اما وارد مطب که شد، جایی که قرار بود از سرنوشتش مطلع شود، نجواکنان با صدایی لرزان از زنش پرسید معلوم نیست با چه حال و روزی از این جا بیرون بیایم، و سرش را طوری تکان داد که انگار اصلاً امیدی ندارد.

زنش به منشی گفت من همانی هستم که نیم ساعت پیش برای شوهرم تماس گرفتم، و منشی اتاق کوچکی را که چند بیمار در آن به انتظار نشسته بودند نشان داد. آن جا پیرمردی بود با چشم بندی سیاه روی یک چشمش، پسربچه ای لوچ همراه زنی که لابد مادرش بود، دختری با عینک دودی و دو نفر دیگر که هیچ مشخصه ی ظاهری خاصی نداشتند، اما بین آن ها آدم کوری نبود، کورها که پیش چشم پزشک نمی آیند. زن شوهرش را به سمت یک صندلی خالی برد و چون بقیه ی صندلی ها پر بودند، همان جا کنار شوهرش ایستاد و آهسته در گوشش گفت باید منتظر بمانیم. می دانست چرا، صدای کسانی را که منتظر نوبتشان بودن شنیده بود، حالا دلشوره ی دیگری به جانش افتاده بود، به این فکر می کرد که هر چه دکتر دیرتر معاینه اش کند، کوری اش بدتر می شود تا جایی که دیگر درمان شدنی نباشد. روی صندلی اش وول می خورد و بی تاب بود، می خواست نگرانش اش را به زنش بگوید که درست در همان لحظه، در باز شد و منشی گفت شما دو نفر، لطفاً از این طرف بیایید، و رو کرد به سایر بیماران، دستور دکتر است، مورد این آقا اورژانسی است. مادر پسر لوچ اعتراض کرد که نوبت اوست و اولین نفر بوده و بیش تر از یک ساعت است که منتظر است. بقیه ی مریض ها هم با صدای آرام غرغرکنان حرفش را تایید کردند، اما هیچ کدام، حتی خود آن زن، صلاح ندیدند دنبال حرفشان را بگیرند چون در آن صورت دکتر ناراحت می شد و ممکن بود به جبران گستاخی شان، آن ها را بیش تر معطل کند، قبلاً هم چنین موردی پیش آمده بود. پیرمردی که چشم بند بر چشمش داشت، بزرگوارتر بود، بگذارید این بنده ی خدا اول برود، حالش بدتر از ماست. مرد کور متوجه حرف او نشد، چون داشتند می رفتند توی اتاق معاینه و زن گفت از لطف شما خیلی ممنونم آقای دکتر، حقیقت این است که شوهرم، این را که گفت مکث کرد، چون درست نمی دانست واقعاًً چه شده، فقط می دانست که شوهرش کور شده و ماشینشان را دزدیده اند. دکتر گفت لطفاً بنشینید، و خودش به مریض کمک کرد تا روی صندلی بنشیند، بعد دست مرد را در دست گرفت و با او شروع کرد به حرف زدن، خیلی خوب، حالا بگو چی شده. مرد کور تعریف کرد که توی اتومبیلش پشت چراغ قرمز منتظر بوده که ناگهان دیگر نتوانسته ببیند، چند نفری آمدند کمکش، زنی که از صدایش معلوم بوده مسن است، گفته بود احتمالاً از اعصاب است و بعد هم مردی او را به خانه رسانده، چون خودش نمی توانسته رانندگی کند، آقای دکتر همه چیز را سفید می بینم. حرفی از دزدیده شدن اتومبیلشان نزد دکتر از او پرسید قبلاً هم چنین موردی یا مورد مشابه آن برایت پیش آمده بود؟ نه دکتر، من حتی عینک هم نمی زنم. پس می گویی که یکهو این طوری شدی؟ بله دکتر، مثل چراغی که یکهو خاموش می شود. نه بیش تر مثل چراغی است که روشن می شود، در چند روز گذشته تغییری در بینایی ات احساس نکردی. نه دکتر. در خانواده تان سابقه ی کوری داشته اید؟ بین اقوامی که می شناسم یا درباره شان چیزی شنیده ام، موردی سراغ ندارم. بیمار دیابتی هستی؟ نه دکتر. سیفلیس نداری؟ نه دکتر. فشار خون یا تصلب عروق مغزی چی؟ در مورد عروق مغزی مطمئن نیستم، اما مطمئنم که هیچ کدام از چیزهای دیگر را ندارم، در محل کار مرتب معاینه ی کامل می شویم. امروز یا دیروز ضربه ی محکمی به سرت نخورده؟ نه دکتر. چند سالت است؟ سی و هشت سال. خیلی خوب، بگذار چشم هایت را معاینه کنم. مرد کور چشم هایش را کاملاً باز کرد انگار که می خواست کار معاینه را آسان کند، ولی دکتر زیر بغلش را گرفت و او را پشت دستگاه معاینه نشاند، هر کسی که کمی قدرت تخیل داشته باشد، می تواند این دستگاه را نوع جدیدی از اعترافگاه کلیسا بداند که در آن چشم ها به جای کلمات حرف می زنند و اعتراف گیرنده مستقیماً به روح گناهکار نگاه می کند. دکتر گفت چانه ات را این جا بگذار، چشم هایت را باز نگاه دار و تکان نخور. زن به شوهرش نزدیک شد، دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت درست می شود، حالا می بینی. دکتر عدسی های دستگاه را بالا و پایین برد، پیچ ها را تنظیم کرد و شروع کرد به معاینه. هیچ مشکلی نبود، نه در قرنیه، نه در سفیده، نه در عنبیه و شبکیه و عدسی ها، نه در لکه ی زرد و نه عصب بینایی و نه قسمت های دیگر. دکتر دستگاه را کنار زد، چشم هایش را مالید و بدون آن که حرفی بزند، یک بار دیگر تمام و کمال چشم های مردکور را معاینه کرد و وقتی کارش تمام شد، حالت صورتش گیج و مبهوت بود، هیچ ضایعه ای نمی بینم، چشم هایت کاملاً سالم است. زن از فرط خوشحالی دست هایش را در هم گره کرد و هیجان زده فریاد زدم نگفتم، نگفتم درست می شود. مرد کور بی توجه به او پرسید، دکتر می توانم چانه ام را بردارم. البته. معذرت می خواهم، اگر این طور که شما می گویید چشم هایم سالم است، چرا کور شده ام. الان نمی توانم چیزی بگویم، باید آزمایش ها و بررسی های مفصل تری انجام دهم، باید اکوگرافی و نوار مغزی گرفته شود. فکر می کنید ممکن است به مغز مربوط باشد؟ این هم ممکن است، ولی شک دارم. اما شما گفتید که چشم هایم مشکلی ندارد. درست است. چقدر عجیب! چیزی که می خواهم بگویم این است که اگر واقعاًً کور شده باشی، در حال حاضر برای این کوری، هیچ توضیحی ندارم. مگر شک دارید که من کور شده ام؟ اصلاً، مسئله غیرعادی بودن مورد شماست، در تمام سال های طبابتم هرگز چنین موردی ندیده ام، حتی به جرات می توانم بگویم که در کل تاریخ چشم پزشکی چنین موردی سابقه نداشته. فکر می کنید درمانی داشته باشد؟ اصولاً از آن جایی که هیچ ضایعه و نقص مادرزادی توی چشم هایتان پیدا نکرده ام، جوابم باید مثبت باشد، اما ظاهراً مثبت نیست، فقط محض احتیاط نمی خواهم امیدی بدهم که شاید درست از کار درنیاید. می فهمم. فعلاً اوضاع از این قرار است، پس نباید درمانی را شروع کنم، فعلاً ترجیح می دهم چیزی تجویز نکنم چون درست مثل تیری در تاریکی ست. مرد کور گفت عجب تعبیر مناسبی. دکتر خود را به نشنیدن زد، از روی چهارپایه ی چرخانی که برای معاینه روی آن نشسته بود بلند شد و سرپا آزمایش ها و بررسی هایی را که لازم می دانست روی نسخه نوشت، نسخه را به زن داد، این را بگیرید و وقتی نتیجه ی آزمایش آماده شد، با شوهرتان بیایید، در این فاصله هم اگر تغییری در وضعیت شوهرتان ایجاد شد به من تلفن کنید. دکتر، چقدر باید بابت ویزیت تقدیم کنم؟ از خانم منشی بپرسید. تا دم در همراهی شان کرد و به آن ها قوت قلب داد، صبر کنید ببینیم چه می شود، نباید ناامید شد. وقتی رفتند، به دست شویی کوچکی که کنار اتاق معاینه بود رفت، و مدتی طولانی به آینه خیره شد، زیرلب گفت این دیگر چی بود؟! بعد به اتاق معاینه برگشت و به منشی اطلاع داد که مریض بعدی را بفرستد تو.
آن شب مرد کور خواب دید کور شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب کوری

یکی از بهترین رمانهایی هست که چند بار قبلا خوندم و میخوام دوباره بخونم! به همه پیشنهاد میکنم حتما بخونید این کتابو!
در 14 ساعت پیش توسط
این ترجمه،بهترین ترجمشه.کتاب هم که بینظیره.طاعون رو اگر کسی خونده اینم بخونه
در 1 سال پیش توسط
اگه این متنی که تو قسمت درباره کتاب نوشته شده، نشانگر این ترجمه باشه، به نظر میرسه یک ترجمه مزخرفه. اگه اشتباه میکنم، اونهایی که این ترجمه رو مطالعه کردن، اصلاح کنن
در 1 سال پیش توسط
کتاب فوق العاده ای است ارزش خوندن داره
در 1 سال پیش توسط
فقط میتونم بگم فوق العاده است.... همین!!!
در 1 سال پیش توسط