پنجرهی اتاق به خیابانی فرعی از مجموعهی درهمتنیدهی خیابانهای پاریس باز میشد. در همان نظر اول با دیدن برج ایفل متوجه شدم که در پاریس هستم. از شکل خیابانها و بافتِ اجتماعی مردم، در همان نگاه اول حدس زدم که قاعدتاً باید در یکی از محلههای شمالی پاریس سکونت داشته باشم. در یکی از خیابانهای اطراف «بلوار مژنتا»، یا در یکی از خیابانهای اطراف «کانال سن مارتان» یا شاید هم در یکی از مسافرخانههای «پیگال» زندگی میکردم. در هر حال اطمینان داشتم که در پاریس و در یکی از محلههای شلوغ این شهر زندگی میکنم. اما به یاد نمیآوردم که کی و چرا به پاریس آمدهام. برایم به هیچوجه مهم نبود که در کدام کشور و در کدام شهر هستم. پاریس با نیویورک و نیویورک با لندن و لندن با جاکارتا یا مونترآل تفاوتی نداشت...