فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ‌تسوکورو تازاکی بی­ رنگ و سال­ های زیارتش

کتاب ‌تسوکورو تازاکی بی­ رنگ و سال­ های زیارتش

نسخه الکترونیک کتاب ‌تسوکورو تازاکی بی­ رنگ و سال­ های زیارتش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ‌تسوکورو تازاکی بی­ رنگ و سال­ های زیارتش

هر روز صبح دوش می‌گرفت، موهایش را خوب با شامپو می‌شست و دو بار در هفته لباس­هایش را می‌شست. یکی دیگر از اصول مهم زندگی‌اش پاکیزگی بود: شست‌و‌شوی لباس، حمام و مسواک‌زدن. به خوراکش هیچ توجهی نداشت. به‌جز ناهار که در کافه‌تریای دانشگاه می‌خورد، به‌ندرت پیش می­آمد غذای درستی بخورد. وقتی احساس گرسنگی می‌کرد به فروشگاه‌های اطراف می‌رفت و یک سیب یا مقداری سبزیجات می‌خرید. گاهی یک تکه نان خالی می‌خورد و روی آن هم پاکت شیر را سر می‌کشید. وقت خواب که می‌شد جرعه‌‌ای ویسکی، طوری که انگار داروی معینی است، می‌نوشید. خوشبختانه چون الکلی نبود، چند جرعه‌ی کوچک کافی بود تا او را بخواباند. تسوکورو هرگز خواب نمی‌دید. اما اگر خوابی هم می‌دید، اگر تصاویری خواب‌گونه از کناره‌های ذهنش سر بلند می‌کردند، چون جایی برای قرار گرفتن روی شیب لغزنده‌ی هوشیاری‌اش نداشتند، به‌سرعت در چاهی عمیق، به سوی پوچی و عدم سرازیر می­شدند.

ادامه...

بخشی از کتاب ‌تسوکورو تازاکی بی­ رنگ و سال­ های زیارتش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

سال های زیارتش

از ژوئیه سال دوم دانشگاه تا ژانویه همان سال، مردن تنها چیزی بود که تسوکورو تازاکی(۱) به آن فکر کرده بود. در این مدت تولد بیست سالگی اش را هم پشت سر گذاشته بود، ولی رسیدن به این نقطه ی عطف _ مرد شدن _ برایش اهمیتی نداشت. به نظرش خاتمه دادن به زندگی طبیعی ترین راه حل بود و حتی حالا هم نمی توانست بگوید چرا آن روزها این قدم آخر را برنداشته است. گذشتن از مرز مرگ و زندگی برایش از آب خوردن هم راحت تربود.
شاید به این دلیل خودکشی نکرده بود که نتوانسته بود روشی درخور اشتیاق و حس نابی که نسبت به مرگ داشت، بیابد. روش خودکشی خودش مسئله ای بود. اگر دری وجود داشت که او را مستقیم به مرگ هدایت می کرد، بدون لحظه ای فکر آن را هُل می داد و می گشود؛ انگار جزئی از روال عادی زندگی است. به هرحال، بهتر یا بدتر، چنین دری در اطرافش وجود نداشت.
تسوکورو اغلب به خودش می گفت واقعاً باید همان روزها می مُردم. آن وقت این دنیا، همین دنیای حیّ و حاضر، دیگر وجود نداشت؛ چه فکر دلس فریبی! دنیای حاضر وجود نداشت و واقعیت نیز دیگر واقعی نبود. تا جایی که به این دنیا مربوط می شد، او دیگر در این دنیا وجود نداشت؛ همان طور که دنیا برای او دیگر وجود نداشت.
همزمان تسوکورو سر در نمی آورد چرا به این نقطه رسیده است، کجای پرتگاه زندگی پایش لغزیده است. یک رویداد واقعی او را به این نقطه رسانده بود _ این را خوب می دانست_؛ اما چرا باید مرگ دورش چنبره می زد و حدود نیمی از یک سال محصورش می کرد؟ محصور _ کلمه ای کاملاً مناسب حال و روزش. مانند یونسِ محصور در شکم نهنگ، تسوکورو نیز در دل نیستی افتاده بود. روزهای بی پایان، یکی پس از دیگری در تاریکی و سکون و خلا از دست می رفتند.
مثل این بود که سراسر زندگی اش را در خواب راه می رود؛ همچون کسی که مُرده، اما هنوز متوجه مرگش نشده است. آفتاب که بالا می آمد، تسوکورو مثل همیشه دندان هایش را مسواک می زد، هر لباسی که به دستش می آمد می پوشید، سوار قطار می­شد و به دانشگاه می رفت و در کلاسِ درس یادداشت برمی داشت. مثل آدمی که در طوفان، ناامیدانه به تیرِ چراغ برقی بچسبد، به تکرارِ یکنواخت زندگی چسبیده بود. او فقط زمانی با مردم حرف می زد که واقعاً لازم بود. بعد از کلاس به خلوت آپارتمانش پناه می برد، روی زمین، به دیوار تکیه می داد و در اندیشه ی مرگ و بدبختی ای که بر زندگی اش سایه انداخته بود، فرو می رفت. کنارش چاهی ژرف و تاریک بود که عمق سیاهی اش به هسته زمین می رسید. تنها چیزی که می دید ابری ضخیم و تیره از پوچی بود که چون گردابی سرتاسر زندگی اش را در بر گرفته بود و تنها صدایی که می شنید سکوتی سنگین بود که پرده گوشش را می فشرد.
هر زمان که به مرگ فکر نمی کرد، ذهنش خالی می شد. فکرنکردن هم کار سختی نبود. او نه روزنامه­ می خواند، نه آهنگ گوش می کرد و نه حتی میل جنسی داشت که بخواهد از آن حرف بزند. هر اتفاقی در دنیای خارج برایش بی اهمیت بود. زمانی که از اتاقش خسته می شد، بی­هدف در کوچه پَس کوچه های اطراف پرسه می زد و یا بارها و بارها، به ایستگاه قطار می­رفت و روی نیمکتی می نشست و به آمدو رفت قطارها خیره می شد.
هر روز صبح دوش می گرفت، موهایش را خوب با شامپو می شست و دو بار در هفته لباس­هایش را می شست. یکی دیگر از اصول مهم زندگی اش پاکیزگی بود: شست و شوی لباس، حمام و مسواک زدن. به خوراکش هیچ توجهی نداشت. به جز ناهار که در کافه تریای دانشگاه می خورد، به ندرت پیش می­آمد غذای درستی بخورد. وقتی احساس گرسنگی می کرد به فروشگاه های اطراف می رفت و یک سیب یا مقداری سبزیجات می خرید. گاهی یک تکه نان خالی می خورد و روی آن هم پاکت شیر را سر می کشید. وقت خواب که می شد جرعه ای ویسکی، طوری که انگار داروی معینی است، می نوشید. خوشبختانه چون الکلی نبود، چند جرعه ی کوچک کافی بود تا او را بخواباند. تسوکورو هرگز خواب نمی دید. اما اگر خوابی هم می دید، اگر تصاویری خواب گونه از کناره های ذهنش سر بلند می کردند، چون جایی برای قرار گرفتن روی شیب لغزنده ی هوشیاری اش نداشتند، به سرعت در چاهی عمیق، به سوی پوچی و عدم سرازیر می­شدند.
دلیل محصورشدن تسوکورو با مرگ روشن بود. چهار دوست صمیمی اش که سال های سال با هم بودند، گفته بودند دیگر نه می خواهند او را ببینند و نه با او صحبت کنند؛ هرگز. آن­ها محکم و قاطع، جایی برای آشتی برایش نگذاشتند؛ نه توضیحی دادند و نه حتی دلیلی برای اظهارات تند و ناگوارشان آوردند. به این ترتیب تسوکورو هم جرات نکرد علتش را بپرسد.
تسوکورو با این چهار دوست از دوران دبیرستان آشنا شده بود، اگر چه وقتی آن ها با تسوکورو قطع رابطه کردند، او قبلاً زادگاهش را ترک کرده و در دانشگاهی در توکیو درس می خواند. برای همین، این اخراج تاثیری منفی روی زندگی عادی اش نگذاشت. قرار نبود در خیابان با آن ها رودررو شود تا برخوردی ناجور برای شان پیش بیاید. ولی خودش می دانست این ها حرف مفت است؛ چرا که اتفاقاً همین فاصله ی فیزیکی باعث درد و رنجش شده بود. حس تنهایی و دلتنگی مثل مفتولی که صدها مایل امتداد دارد، با چرخش چرخی غول پیکر، نقطه شکست زندگی اش را دنبالش می کشید و از طریق این ریسمان محکم، روزها و شب ها، پیغام هایی غیرقابل شناسایی دریافت می کرد؛ این پیغام ها همچون باد و بورانی که لابه­لای درختان می پیچد، ذره ذره در او رسوخ می کردند و گوش هایش را می گزیدند.
هر پنج دوست، سه پسر و دو دختر، در دبیرستانی دولتی، حومه ی شهر ناگویا(۲) هم کلاسی بودند. در تعطیلات تابستانی سال اول ورود به دبیرستان، هر پنج تا، طی فعالیت های داوطلبانه ی مشترکی که انجام دادند، با هم دوست شدند. با اینکه بعد از آن دیگر در یک کلاس نیفتادند، اما همچنان آن جمع گرم و صمیمی را حفظ کردند. دوره ی داوطلبی آن تابستان که آن ها را دور هم جمع کرده بود، بخشی از پروژه ی درسی و تعلیمات اجتماعی شان بود؛ ولی پس از آن هم تصمیم گرفته بودند کارهای داوطلبی گروهی را رها نکنند.
کنار کارهای داوطلبانه، روزهای تعطیل با هم پیاده­روی می کردند، تنیس بازی می کردند، کنار ساحل شبه جزیره ی چیتا(۳) شنا می کردند و یا همگی به خانه یکی شان می رفتند و برای امتحانات با هم درس می خواندند. یا یک کار دیگر _ که بیشتر از همه آن را انجام می دادند _ این بود که دور هم جمع می شدند و ساعت ها با هم گپ می زدند. گفت وگو های شان طوری نبود که از قبل موضوع مشخص یا برنامه ریزی شده ای داشته باشند؛ همیشه حرف برای گفتن داشتند و هیچ وقت حرف کم نمی آوردند.
یک تصادف آن ها را دور هم جمع کرده بود. برای فعالیت داوطلبانه ی تابستانی چندین گزینه برای انتخاب داشتند. اما هر پنج نفر، آزادانه، انتخاب شان درس دادن به شاگردان دوره ی ابتدایی بود (شاگردانی که بیشترشان از رفتن به مدرسه سر باز می زدند.) این برنامه را کلیسای کاتولیک برگزار می کرد و بین سی وپنج دانش­آموز دبیرستانی، فقط این پنج نفر آن را انتخاب کرده بودند. برای شروع، آن ها سه روز به اردوگاه تابستانی خارج ناگویا رفتند و با بچه ها دوستی صمیمانه ای برقرار کردند.
این پنج نفر هر زمان که فرصتی پیدا می کردند، برای صحبت دور هم جمع می شدند. به این ترتیب بیشتر یکدیگر را شناختند، عقایدشان را با هم در میان گذاشتند و از آرزوها ی شان پرده بر داشتند؛ همچنین از مشکلات شان. زمانی که اردوی تابستانی به پایان رسید، تک تک آ ن ها احساس کردند دقیقاً همان جایی هستند که لازم بود باشند، با همراهانی درجه یک. حسی هماهنگ بین شان ایجاد شده بود که آن ها را به هم وابسته می کرد؛ طوری که هر کدام به آن چهار نفرِ دیگر نیاز داشت و هر یک به نوبه ی خود حس نیاز دیگری را درک می کرد. این همگرایی مثل یک ترکیب شیمیاییِ کاملاً تصادفی بین چند ماده، برای شان خوش یُمن بود؛ ترکیبی که فقط یک بار اتفاق می افتد. اگرچه امکان داشت باز هم همان مواد را تهیه و عیناً همان شرایط ترکیب را شبیه سازی کرد، اما هرگز نمی توانی همان نتیجه را تکرار کنی.
پس از گذراندن دوره ی داوطلبی، آن ها ماهی دوبار، در تعطیلات آخر هفته، بعد از انجام کارهای مدرسه به کارهای داوطلبانه شان ادامه دادند؛ به بچه های کوچک­تر درس می دادند، برای شان کتاب می خواندند و با آن ها بازی می کردند. چمن مدرسه را می زدند، ساختمان را نقاشی می کردند، وسایل و ابزار زمین بازی را تعمیر می کردند. دو سال دیگر هم، این کارها را انجام دادند تا آنکه دوره ی دبیرستان تمام شد.
فقط یک چیز همیشه برای شان منشا آزار بود، آن هم مسئله ی تعدادشان بود. در واقع گروه آن ها تشکیل می شد از: سه پسر و دو دختر؛ و اگر دو دختر با دو پسر جفت می شدند، پسر سوم خارج از گروه باقی می ماند. به احتمال زیاد همیشه همچون لکه ابری کوچک و نازک و تیره، ته ذهن­شان باقی بود. اما این اتفاق، نه هرگز پیش آمد و نه حتی محتمل به نظر رسید.
شاید تصادفی بود که هر پنج تا متعلق به خانواده های طبقه متوسط رو به بالای حومه ی شهر بودند. والدین شان از نسل انفجار جمعیتِ بعد از جنگ جهانی دوم بودند؛ پدرها شغل درست و حسابی داشتند و از پرداخت هیچ هزینه ای برای تحصیل فرزندان شان دریغ نمی کردند. والدینِ هیچ کدام شان از هم جدا نشده بودند و بیشترشان در خانه ی مادری زندگی می کردند؛ دست کم در ظاهر خانواده ی هر پنج نفر امن و باثبات بود. در مدرسه نیز مدیران و معلمان شان روی تحصیل و آموزش تاکید بسیار داشتند و نمره همه شان نیز عموماً خوب بود. می شود گفت در زندگی آن ها شباهت ها خیلی بیشتر از اختلاف ها بود.
از تسوکور که بگذریم، یک شباهت کوچک دیگر نیز بین شان بود؛ آخر اسم فامیل همه­شان اسم یک رنگ بود: آخر اسم فامیل دو پسرِ دیگر آکاماتسو(۴) به معنی «کاج قرمز» و اومی(۵) به معنی «دریای آبی» و دو دختر نیز، شیرانه(۶) «ریشه سفید» و کارونو(۷) به معنی «مزرعه سیاه» بود. تازاکی تنها نام فامیلی بود که اسم هیچ رنگی در خودش نداشت. از همان اوایل این حقیقت باعث شده بود او خودش را تک افتاده احساس کند. اینکه شما ته اسم تان یک رنگ داشته باشید یا نه، چیزی نیست که به شخصیت تان ربطی داشته باشد. تسوکورو هم این را می دانست، اما همیشه به این موضوع توجه داشت و از اینکه می دید از این بابت آزرده خاطر هم هست، تعجب می کرد. طولی نکشید که دوستانش همدیگر را به نام رنگ های انتهای فامیل­شان صدا کردند. پسرها: آکا (قرمز)، اوی (آبی) و دخترها: شیرو (سفید) و کارو (سیاه). اما نام او همچنان تسوکورو باقی ماند. اغلب اوقات فکر می کرد چقدر فوق العاده می شد اگر من هم توی اسمم یک رنگ داشتم؛ در آن صورت همه چیز معرکه بود.
بین آن ها آکا نمراتش از همه بهتر بود. با آنکه در هر درسی نفر اول کلاس بود، اما به نظر نمی آمد زیاد درس می خواند. او هرگز به خاطر نمراتش فخر نمی فروخت و همیشه ترجیح می داد محتاطانه پشت بقیه مخفی باشد؛ بیشتر از اینکه دانش آموز باهوشی شناخته شود، خجالت می کشید. او مثل اغلب آدم های قدکـوتاه _ قدش از صدوشصت بلندتر نشد _ هر وقت تصمیمی می گرفت، به هر قیمتی بود، به خواسته اش می رسید و تسلیم نمی شد. حالش از قوانین غیرمنطقی گرفته می شد، همچنین از معلم هایی که با معیارهای دقیقش جور درنمی آمدند. چیزی به اندازه ی شکست و باختن آزارش نمی داد. مثلاً زمانی که در مسابقه تنیس می باخت، تا مدت ها حالش گرفته بود. هیچ وقت از کوره در نمی رفت، در عوض به شکلی غیرطبیعی ساکت می شد. دوستانش نقطه ضعفش را پیدا کرده بودند و اغلب سر به سرش می گذاشتند. بالاخره تسلیم می شد و با آن ها به خنده می افتاد. پدر آکا استاد درس اقتصاد دانشگاه ناگویا بود.
اوی هیکلی چشم­گیر داشت، با شانه های پهن و سینه ای محکم و ستبر، پیشانی بلند، لب هایی کلفت و برجسته و دماغی کشیده. او نوک حمله ی تیم راگبی بود که همان سال اول به عنوان کاپیتان انتخاب شد. در زمین بازی به شدت تحت فشار و حمله ی تیم حریف بود و همیشه بدنش کبود و زخمی می شد. او در مطالعه و درس خواندن زیاد خوب نبود، اما آدمی بشاش بود و فوق العاده معروف میان هم کلاسانش. همیشه موقع صحبت مستقیم به چشمان طرف مقابلش نگاه می کرد و حرف هایش را شفاف و محکم بیان می کرد و اشتهای عجیبی داشت؛ به نظر می آمد از هرچیزی که جلویش می گذاشتند لذت می بَرَد. حافظه بسیار خوبی در به خاطر آوردن اسم و چهره ی افراد داشت و به ندرت پیش می آمد در مورد کسی بدگویی کند. اوی شنونده خوبی بود و شخصیتش طوری بود که انگار به دنیا آمده که رهبر باشد. تسوکورو هیچ وقت فراموش نمی کرد چطور قبل از شروع مسابقه تیمش را دور خودش جمع می کرد و به آ ن ها روحیه می داد.
فریاد می زد: «گوش کنید! ما قراره برنده بشویم. تنها سوال اینه که چه جوری و چند چند؟ باخت چیزی نیست که ما به خاطرش اینجاییم. می شنوید؟ باخت تو کار ما نیست!»
و بچه های تیم بعد از شنیدن این جملات، تا قبل از ورود به زمین فریاد می زدند: «باخت تو کار ما نیست!»
تیم راگبی مدرسه ی آن ها چندان خوب و قوی نبود. اوی باهوش و بسیار تنومند و ورزشکار بود، اما تیم­شان متوسط بود. وقتی آن ها مقابل تیم های مدارس خصوصی، با بازیکنانی از سراسر کشور بازی می کردند، عموماً می باختند.
این جور مواقع، اوی به دوستانش می گفت: «مهم اینه که واقعاً بخواهی برنده بشی. در دنیای واقعی ما نمی تونیم همیشه برنده باشیم. گاهی می بَری و گاهی می بازی.»
و آن وقت کارو با لحن طعنه­دار همیشگی اش می گفت: «گاهی هم بارون می آید و بازی عقب می افتد.»
اوی با ناراحتی سرش را تکان می داد: «تو راگبی رو با بسکتبال و تنیس اشتباه گرفتی. راگبی هیچ وقت با یک ذره بارون به تعویق نمی افته.»
شیرو با تعجب می پرسید: «یعنی شما وقتی که بارون می آید هم، بازی می کنین؟» شیرو هیچ چیز در مورد ورزش نمی دانست و علاقه اش به آن در حد صفر بود.
و آکا خیلی جدی جواب می داد: «درسته، مسابقات راگبی هیچ وقت لغو نمی شوند؛ مهم نیست چقدر بارون بیاد. به خاطر همینه که هر سال تعداد زیادی بازیکن در طول مسابقه غرق می شوند!»
شیرو هم متعجب می گفت: «اوه خدای من! این وحشتناکه!»
و کارو با لحنی که در آن بیزاری بود، می گفت: «احمق نباش. اون داره شوخی می کنه.»
اوی ادامه می داد: «اگه ناراحت نمی شوید، به نظر من اگه بخواهید ورزشکار خوبی بشوید، باید یاد بگیرین چطور بازنده ی خوبی باشین.»
آن وقت کارو می گفت: «تو هم که هر روز حسابی در این زمینه تمرین می کنی.»
شیرو قدبلند و لاغر بود و اندامی مانند مدل ها داشت و صورتش همچون عروسک های سنتی ژاپنی خوشایند بود. موهای بلند ابریشمی اش سیاه و براق بود. اغلب وقتی مردم در خیابان از کنارش می گذشتند، دوباره برمی گشتند تا یک بار دیگر او را نگاه کنند؛ اما به نظر می آمد خودش از این زیبایی شرمگین است. او آدمی خشک و جدی بود و علاقه ای به جلب توجه نداشت. مهارت فوق­العاده ای در نواختن پیانو داشت، ضمن اینکه هیچ وقت برای کسی که نمی شناخت پیانو نمی زد. به نظر می رسید اوج شادی اش وقتی است که در برنامه های بعد از مدرسه، به بچه ها درس پیانو می دهد. در این مواقع، به نظر می رسید کاملاً راحت و آرام است؛ آرام تر از مواقع دیگری که تسوکورو او را می دید. شیرو معتقد بود، ممکن است بعضی از بچه ها در درس های مدرسه خوب نباشند، اما آن ها استعدادی ذاتی برای موسیقی دارند که اگر آن را پرورش و گسترش ندهند، باعث شرمساری است. مدرسه فقط یک پیانوی قدیمی دیواری داشت که در واقع عتیقه به حساب می آمد. برای همین هر پنج تا شروع به جمع آوری اعانه کردند تا برای مدرسه یک پیانوی جدید بخرند. در تعطیلات تابستان، همه ی آن ها به صورت نیمه وقت کار کردند و شرکت سازنده ی آلات موسیقی را نیز برای کمک به این قضیه ترغیب کردند. سرانجام تلاش سخت آن ها در بهار سال بعد نتیجه داد و آن ها توانستند یک گرند پیانو برای مدرسه بخرند. این تلاش و مبارزه ی آن ها توجه همه را جلب کرد؛ طوری که از این کار آن ها در یک روزنامه تجلیل شد.
شیرو معمولاً ساکت بود؛ ولی به قدری عاشق حیوانات بود که وقتی صحبت از سگ و گربه به میان می آمد، گل از گلش می شکفت و نطقش باز می شد. رویایش این بود که دامپزشک شود؛ اصلاً تسوکورو نمی توانست او را در لابراتوار یک دامپزشکی چاقو به دست، بالای سر سگی شکاری یا در حال معاینه مقعد یک اسب تصور کند؛ این کارها دقیقاً همان کارهایی بودند که اگر به مدرسه دامپزشکی می رفت، به او آموزش می دادند. پدر شیرو در ناگویا یک کلینیک زنان و زایمان زایشگاه را اداره می کرد.
کارو دختری زیبا نبود، اما جذاب، مشتاق و همیشه کنجکاو بود. او استخوان­بندی درشتی داشت و در شانزده سالگی رشد سینه هایش کامل شده بود. او سخت­ کوش و مستقل بود و ذهنش درست مثل زبانش سریع بود. در دروس انسان­شناسی موفق بود، اما در ریاضی و فیزیک بسیار ضعیف بود. پدرش در ناگویا شرکت حسابداری داشت، با این حال امیدی نبود که روزی کارو بتواند کمک احوال پدرش باشد. تسوکورو اغلب در تکالیف ریاضی به او کمک می کرد. کارو نیش و کنایه زدن را خوب بلد بود؛ اما حس شوخ طبعی منحصر به فردی هم داشت که صحبت با او را برای تسوکورو لذت بخش و هیجان انگیز می کرد. همچنین در کتاب خواندن بی نظیر بود و همیشه یک کتاب زیر بغلش داشت.
شیرو و کارو قبل از اینکه پنج تایی با هم دوست شوند، از سال اول دبیرستان هم کلاس بودند و همدیگر را خوب می شناختند. دیدن این دو کنار هم، تصویری بی همتا بود: یک هنرمند زیبای خجالتی و یک دلقک حاضرجواب.
تسوکورو تنها فرد گروه بود که هیچ ویژگی خاصی نداشت. نمراتش از حد متوسط بالاتر بود و علاقه ی چندانی به تحصیلات دانشگاهی نداشت. با این حال در کلاس تمام حواسش معطوف درس بود تا بعد به کمترین تمرین و مرور نیاز داشته باشد. از بچگی به این کار عادت داشت؛ چیزی مثل شستن دست ها قبل از غذا یا مسواک بعد از غذا. به همین دلیل، هیچ وقت نمراتش خیلی درخشان نبود، ولی همه ی درس هایش را به راحتی قبول می شد. تا وقتی نمراتش خوب بود، والدینش هم اصراری برای شرکت او در کلاس های تقویتی یا گرفتن معلم خصوصی نداشتند.
از ورزش بدش نمی آمد؛ ولی هیچ وقت علاقه اش به حدی نرسیده بود که عضو یک تیم ورزشی بشود. بعضی وقت ها، اگر پیش می آمد با دوستان یا فامیل تنیس بازی می کرد یا هر چند وقت یک بار، با آن ها برای شنا یا اسکی می رفت؛ در همین حد. تسوکورو ظاهر بسیار زیبایی داشت و گاهی دیگران این مسئله را به او می گفتند، اما در واقع منظور آن ها این بود که او مشخصه دیگری برای بیان ندارد. گاهی، وقتی به صورتش در آینه نگاه می کرد، کسالتی علاج ناپذیر در آن می دید. او نه علاقه ای عمیق به هنر داشت و نه به سرگرمی یا مهارتی ویژه در کاری. هرچه بود، آدمی کم حرف بود که به راحتی از خجالت سرخ می شد، اعتماد به نفس نداشت و هیچ وقت در جمعِ افرادی که برای اولین بار ملاقات می کرد، راحت نبود.
اگر می خواستی به زور چیز خاصی را در معرفی او عنوان کنی ، شاید یک مورد قابل توجه بود و آن اینکه، خانواده اش نسبت به چهار دوست دیگرش مرفه تر بود و یا اینکه یکی از خاله هایش هنرپیشه بود؛ البته نه از آن ستاره ها، بیشتر یک ستاره ی خوش نام بود. اما وقتی نوبت خودِ تسوکورو می شد، به تنهایی هیچ ویژگی منحصربه فردی که قابل ذکر باشد و به خاطر آن بتواند فخر بفروشد، نداشت. دست کم این چیزی بود که خودش می دید؛ همه چیزش متوسط و میانه بود، محو و بی رنگ.
تنها علاقه ی واقعی که داشت ایستگاه های قطار بود. او دقیقاً نمی دانست چرا؛ اما تا جایی که به خاطر داشت، همیشه عاشق دیدن ایستگاه های قطار بود و آنجا برایش جذابیت داشت. ایستگاه های بزرگ قطارهای تندور، ایستگاه های کوچک و جمع وجور، ایستگاه های یک طرفه ای که به روستاهای خارج از شهر منتهی می شد؛ مجموعه همه ی ایستگاه ها، اصلاً نوع و مدل آن مهم نبود؛ فقط کافی بود ایستگاه خط راه­آهن باشد تا او عاشقش شود. هر چیزی در ارتباط با ایستگاه قطار او را تحت­تاثیر قرار می داد.
او هم مثل بسیاری از پسربچه ها، از سرهم کردن قطعه های ریل و قطار لذت می برد. اما چیزی که او را هیجان زده می کرد، نه جزئیات و ریزه کاری های ساخت لوکوموتیو و واگن ها بود و نه پیچیدگی تقاطع خطوط راه آهن و نه طراحی هوشمندانه ی مناظر اطراف آن، بلکه او شیفته ی یک ایستگاه کاملاً معمولی بود که میان دیگر بخش ها قرار می گرفت، مثل یک چاره اندیشی موقتی. او عاشق تماشای عبور قطارها از ایستگاه راه آهن بود، همچنین دیدن حرکت آهسته آن ها که سرانجام در سکوی ایستگاه متوقف می شدند. می توانست تصویر ورود و خروج مسافران را از قطار مجسّم کند، همچنین اعلان خبری که از سیستم صوتی ایستگاه شنیده می شد، صدای زنگ قطاری که زمان حرکتش فرا رسیده بود، کارکنان ایستگاه که به سرعت سراغ کارها و وظایف شان می رفتند. هر چیزی درباره ی این جریانات، چه واقعی و چه زاده ی تخیلاتش، برایش جذاب بود؛ طوری که گاهی از شدت هیجان بدنش مورمور می شد. با این همه، هیچ وقت نمی توانست به درستی برای دیگران توضیح دهد چرا ایستگاه های قطار این قدر برایش جذابیت دارند. حتی اگر می توانست هم می دانست مردم با خودشان می گویند چه بچه ی عجیبی! و گاهی خودش هم فکر می کرد نکند عیب و ایرادی دارد.
اگر چه شخصیت بارز و ویژگی شاخصی که نظرها را جلب کند، نداشت و همیشه حدوسط را نگه می داشت، باز چیزی داشت (یا به نظر می آمد دارد) که عادی نبود؛ چیزی که همیشه او را از دیگران جدا می کرد. و این تضاد، از زمانی که بچه بود تا حالا که سی وشش سالش شده بود، ادامه داشت و او را گیج می کرد. این گیجی گاهی بی اساس و زودگذر بود و گاهی عمیق و طولانی.
بعضی وقت ها تسوکورو نمی توانست درک کند اصلاً چرا عضو این گروه پنج نفره است. آیا بقیه واقعاً به او نیاز داشتند؟ آیا اگر او در آن گروه نبود، آن ها راحت تر نبودند و بیشتر به شان خوش نمی گذشت؟ شاید آن ها هنوز متوجه این موضوع نشده بودند و درک آن به زمان بیشتری نیاز داشت. تسوکورو هر چه بیشتر به این مسئله فکر می کرد، کمتر به نتیجه می رسید. تلاش برای برآورد ارزشش در گروه، مثل تلاش برای به دست آوردن وزن جسمی بود که مقدار واحدی نداشت؛ عقربه ترازو روی هیچ عددی نمی ایستاد.
اما انگار این چیزها چهارنفر دیگر را اذیت نمی کرد. تسوکورو می توانست ببیند وقتی همگی دور هم جمع می شوند، چقدر خوش می گذرد. گروه آ ن ها نیز، مانند یک پنج ضلعی منتظم که همه طرفش یک اندازه است، بایستی دقیقاً از پنج نفر تشکیل می شد؛ نه بیشتر و نه کمتر. آن ها باور داشتند که درستش همین است.
و طبیعی است که تسوکورو از این بابت خوش حال باشد و به اینکه یکی از ارکان اصلی این پنج ضلعی­ست، افتخار کند. او عاشق چهار دوستش بود. عاشق حسّ تعلقی بود که هنگام بودن کنار آن ها، وجودش را فرا می گرفت. همچون نهالی که خوراکش را از خاک جذب می کند، تسوکورو هم تمام نیازمندی هایش را به عنوان یک نوجوان از این گروه می گرفت و از آن مانند غذایی برای رشد استفاده می کرد و آنچه باقی می ماند، به عنوان منبع گرمای اضطراری درون خودش ذخیره می کرد. با همه ی این ها تسوکورو همیشه یک واهمه ی ثابت داشت؛ ترس از اینکه یک روز از این جمع صمیمی طرد شود یا اینکه مجبور به را ترک آن ها شود. دلهره و تشویش همچون صخره ای بدشگون که از میان جزرومد دریا نمایان می شود، در وجودش سرک می کشید؛ دلهره ی جدایی از گروه و تنها ماندن برای ابد.
«پس واقعاً از زمان کودکی به ایستگاه راه­آهن این قدر علاقه داشتی؟» این جمله را سارا کیموتو(۸)، با لحنی که به نظر می رسید تحت­تاثیر قرار گرفته، پرسید.
تسوکورو با احتیاط سرش را تکان داد. تنها خواسته اش این بود که سارا فکر نکند او شبیه یکی از آن خوره های(۹) کامپیوتر بخش مهندسی محل کارش است که طوری در کارشان غرق می شوند که انگار دنیای دیگری وجود ندارد. به هر حال گفت وگوی شان طوری پیش می رفت که بعید نبود در نهایت سارا چنین فکری بکند.
تسوکورو حرف های او را تایید کرد و ادامه داد: «درسته؛ از زمانی که بچه بودم همیشه ایستگاه های راه­آهن رو دوست داشتم.»
سارا گفت: «بنابراین حتماً زندگی ات سیری خطی داشته.» او در حالی این جمله را گفت که به نظر می رسید جذب گفته های تسوکورو شده است. تسوکورو هم از حرف او منظور بدی استنباط نکرد.
«خودم هم نمی تونم بگم چرا این قدر عاشق ایستگاه قطار بودم.»
سارا لبخند زد: «این باید ندای درونی ات باشه.»
تسوکورو گفت: «شاید!»
تسوکورو متعجب بود که چطور صحبت های شان به اینجا کشیده شد. این اتفاق مدت ها قبل افتاده بود و تسوکورو ترجیح می داد آن را از خاطرش پاک کند. اما سارا، به هر دلیلی، می خواست در مورد دوران دبیرستان تسوکورو بیشتر بداند؛ اینکه چه جور دانش آموزی بوده؟ وقتی به خانه برمی گشته چه می کرده؟ و قبل از اینکه تسوکورو بفهمد، صحبت را به گروه پنج نفری صمیمی شان کشانده بود: آن چهار آدم رنگی و تسوکورو تازاکیِ بی رنگ.
سارا و تسوکورو در یک کافه حول وحوش ایبیسو(۱۰) نشسته بودند. آن­ها اول برای شام در یک رستوران سنتی ژاپنی میزی رزرو کرده بودند، اما از آنجایی که سارا دیر ناهار خورده بود و گرسنه نبود، برنامه شام را لغو کرده و به آنجا آمده بودند تا کوکتل بنوشند. تسوکورو هم گرسنه نبود و برایش مهم نبود شام نخورد. هرچند کلاً آدم پُرخوری نبود؛ می توانست با همان پنیر و آجیل توی کافه شکم خودش را سیر کند.
سارا دو سال بزرگ تر از تسوکورو بود و در یک آژانس مسافرتی بزرگ کار می کرد. او کارشناس تورهای خارجی بود و سفرهای زیادی به خارج از کشور می کرد. تسوکورو در یک شرکت راه­آهن کار می کرد و در بخش کنترل و نظارت بر طراحی ایستگاه های راه­آهن ناحیه شمالی کانتو(۱۱)، حوالی توکیو مشغول کار بود. بنابراین، اگرچه بین شغل آن ها هیچ نقطه مشترک مستقیمی وجود نداشت، اما هر دوی آن ها به نحوی درگیر صنعت حمل ونقل بودند. او و سارا در مهمانی جشنی که رئیس جدید تسوکورو به مناسبت ساخت خانه ی جدیدش برپا کرده بود، همدیگر را دیدند و در آنجا آدرس ایمیل ­شان را به هم دادند. این بار، ملاقات چهارم آن ها بود. بعد از ملاقات سوم­شان، طبق روال عادی پیشرفت ارتباط دوستی، با هم به خانه تسوکورو رفته بودند و شب را با هم گذرانده بودند. حالا، در چهارمین قرار، یک هفته از آخرین دیدارشان می گذشت و وارد مرحله ی حساسی از روابط­شان شده بودند. اگر بعد از این، باز هم به ملاقات یکدیگر ادامه می دادند، جریاناتِ بین شان قطعاً جدی­تر می شد. تسوکورو سی وشش ساله و سارا سی وهشت ساله بود و این نشان می داد رابطه شان یک رابطه ی کوتاه مدت دبیرستانی نیست.
اولین باری که تسوکورو سارا را دید، از ظاهرش خوشش آمد. سارا دختر زیبایی نبود. گونه هایی برجسته داشت که به چهره اش جلوه ای سرسخت و لجوج می داد. دماغش باریک و نوک تیز بود، اما چیزی زنده و توصیف نشدنی در صورتش بود که چشم تسوکورو را گرفته بود. چشم های ریز و باریکی داشت که وقتی به جایی نگاه می کرد، ناگهان باز و گشاد می شدند: دو چشم سیاه که پر از سوال و کنجکاوی بودند و ترس در آن جایی نداشت.
جایی از بدن تسوکورو که در حالت عادی حواسش به آن نبود، به شدت حساس بود؛ جایی در طول مهره های پشتش. روی این نقطه ی نرم و ظریف که دستش به آن نمی رسید، معمولاً با چیزی پوشیده شده بود؛ بنابراین با چشم عادی قابل دیدن نبود. اما وقتی به هر دلیلی آن نقطه آشکار می شد و انگشت کسی روی آن فشار می آورد، چیزی در درونش جریان می یافت. ماده به خصوصی که مخفیانه و نرم نرم با جریان خونش در سراسر بدنش پخش می شد. آن محرک مخصوص که هم حسی فیزیکی داشت و هم حسی ذهنی، تصاویر واضحی در ذهنش خلق می کرد.
اولین باری که سارا را دید، حس کرد انگشتی ناشناس دراز شد و با قدرت روی آن نقطه ی روی پشتش فشار وارد کرد. روزی که آن ها یکدیگر را ملاقات کردند، برای مدتی طولانی با هم حرف زدند؛ اگرچه تسوکورو چیز زیادی از حرف های شان را به یاد نمی آورد. چیزی که به خاطر داشت احساسی خاص در پشتش بود و هیجانی توصیف نشدنی در ذهن و بدنش. بخشی از وجودش آرام بود و بخشی دیگر تحت فشار؛ یک چنین احساسی داشت. اما این چه معنایی داشت؟ او چندین روز به آن فکر کرد؛ اما اصولاً در تفکر انتزاعی استاد نبود. برای همین به سارا ایمیل زد و او را برای شام دعوت کرد. مصمم بود معنای این حس و حال را کشف کند.
تسوکورو نه تنها از ظاهر سارا خوشش می آمد، بلکه نحوه ی لباس پوشیدن او را هم می پسندید. لباس های او همیشه ساده و موقر، اما زیبا و مناسب اندامش بودند. تسوکورو به راحتی می توانست حدس بزند برای انتخاب همین لباس های ساده زمان زیادی صرف کرده، ضمن آنکه ابداً ارزان هم برایش تمام نشده بودند. آرایش و زیورآلاتش هم ملایم و ناب بودند. تسوکورو خودش شخصاً زیاد در قید لباس هایش نبود، اما همیشه از تماشای زنان شیک پوش لذت می برد؛ درست مثل زمانی که به یک موسیقی دلنشین گوش می کرد.
دو خواهر بزرگش عاشق لباس بودند و در جوانی، قبل از آنکه سرِ قراری بروند، از تسوکورو می خواستند در مورد تناسب لباس آن ها نظر بدهد. تسوکورو آن موقع درست نمی دانست چرا این مسئله را آن قدر جدی می گیرند. وقتی از او می پرسیدند «به نظرت چطوره؟» یا «این دوتا به هم می آیند؟»، صادقانه نظرش را به عنوان یک مرد می گفت. خواهرهایش نظر او را قبول داشتند و این امر او را خوش حال می کرد و طولی نکشید که دقت در این مسئله برایش عادت شد.
تسوکورو همان طور که مشروبش را لب می زد، در خیال تصور کرد سارا [...]. او فقط یک بار با سارا بود؛ اما همان یک بار عالی بود و رضایت بخش. در هرحال پنج سال جوان تر نشان می داد، با پوستی سفید و زیبا. و بعد تسوکورو همان طور که او را در آغوش داشت، احساس آرامش کرده بود. اما همه اش این نبود؛ خوب می دانست چیزی بیشتر از این وجود دارد. رابطه ی فیزیکی فقط یک جور پیوستن بود، اتصالی بین یک آدم با آدم دیگر؛ چیزی می گیری و چیزی هم باید بدهی.
این بار تسوکورو پرسید: «دوران دبیرستانِ تو چطور بود؟»
سارا سرش را تکان داد: «نمی خوام در موردش صحبت کنم. دورانی بسیار کسالت بار بود. شاید یک روزی برات از اون دوران گفتم. الان دوست دارم از تو بدونم. چی سرِ گروه پنج نفره ی شما اومد؟»
تسوکورو پیشدستی آجیل را طرف خودش کشید و چندتایی در دهان انداخت: «ما چندین قانون ناگفته بین خودمون داشتیم، یکی از اون ها این بود که تا جایی که برامون امکان داره، کارها رو پنج نفری و با هم انجام بدیم. سعی داشتیم از جفت شدن پرهیز کنیم؛ مثلاً دونفره جایی نریم. از طرف دیگه نگران بودیم گروه به خاطر تعدادمون از هم بپاشد. ما باید یک واحد مرکزگرا باقی می موندیم. نمی دونم چطور بگویم، اما ما برای حفظ انسجام گروه تمام تلاش مون رو می کردیم؛ یک جمع منظم و هماهنگ.»
سارا با صدایی که تعجبش را آشکارا نشان می داد، تکرار کرد: «یک جمع منظم و هماهنگ؟»
صورت تسوکورو کمی سرخ شد: «ما بچه دبیرستانی بودیم و عقاید عجیب وغریبی داشتیم.»
سارا همچنان مشتاقانه به تسوکورو نگاه می کرد، سرش را یکی دوبار تکان داد و گفت: «من فکر نمی کنم عجیب و غریب باشه. ولی هدف این جمع چی بود؟»
«هدف اصلی، همون طور که گفتم، فعالیت های داوطلبانه ی بعد از مدرسه بود. ما اونجا همدیگه رو می دیدیم و این، خودش برامون مجموعه­ی مهمی از اهداف بود. اما به مرور زمان، حفظ این جمع پنج نفره، خودبه خود تبدیل شد به بخشی از هدف مون.»
«یعنی منظورت اینه که حفظ این گروه و ادامه ی این وضعیت خودش تبدیل به نوعی هدف شد؟»
«به گمونم همین طوره.»
سارا که چشم های تنگ شده اش تبدیل به خطی صاف شده بود، آرام زمزمه کرد: «دقیقاً مثل دنیای هستی!»
تسوکورو گفت: «جهان هستی رو نمی دونم، اما برای ما این قضیه خیلی مهم بود. ما باید از این فعل وانفعال شیمیایی که بین­مون توسعه یافته بود محافظت می کردیم؛ درست مثل حفاظت از شعله ی چوب کبریتی در معرض باد.»
«فعل وانفعال شیمیایی؟»
«همون قدرتی که در اون نقطه متمرکز شده بود؛ همون چیزی که امکان تجدید و تکرار نداشت.»
«مثل بیگ بَنگ(۱۲)؟»
تسوکورو گفت: «در مورد این قضیه هم مطمئن نیستم.»
سارا کمی از نوشیدنی اش را خورد و برگ های نعناع را زیر زبانش مزه مزه کرد: «من به یک مدرسه غیرانتفاعی دخترانه می رفتم. بنابراین درباره ی گروه های مختلط مدارس دولتی چیزی نمی دونم. حتی نمی تونم تصور کنم اون ها چه جوری اند. به خصوص در مورد شما پنج نفر که سعی داشتین گروه تون رو حفظ کنین تا از هم نپاشد. یعنی شما تلاش می کردین تا جایی که می تونین و در توان تون هست، ریاضت بکشین. درسته؟»
«ریاضت؟ مطمئن نیستم واژه ی مناسبی برای بیان ارتباط ما باشد. حفظ گروه این قدرها هم غم­انگیز نبود. گرچه حقیقت اینه که توی ارتباط مون با جنس مخالف واقعاً مراقب بودیم.»
سارا گفت: «اما شما هیچ وقت چیزی در این مورد به زبون نمی آوردین.»
تسوکورو سرش را به علامت تایید تکان داد: «ما چیزی به زبون نمی آوردیم، اما به این معنی نبود که روابط­مون هیچ قاعده ای نداره.»
«تو چطور؟ تو تمام وقت با اون ها بودی و از اونجایی که می گویی شیرو و کارو زیبا بودند، آیا توجه ات رو جلب نمی کردند؟»
«درسته؛ هر کدوم از دخترها به سبک و سیاق خودشون در خور توجه بودند و اگه بگم به اون ها فکر نمی کردم، دروغ گفته­ام. اما تا جایی که امکان داشت سعی می کردم اون جوری بهشون فکر نکنم.»
«تا جایی که امکان داشت؟»
تسوکورو درحالی که احساس می کرد گونه هایش دوباره سرخ شده، تایید کرد: «بله، تا جایی که امکان داشت... وقتی نمی تونستم به اون ها فکر نکنم، سعی می کردم توی خیالم، اون ها رو یک جفت به هم پیوسته ببینم.»
«هر دوی آن ها به عنوان یک جفت؟»
تسوکورو مکث کرد و در ذهنش دنبال کلمه ای مناسب گشت: «من نمی تونم این موضوع رو درست توضیح بدم. اون ها حضوری تخیلی برایم داشتند؛حضوری موهوم و انتزاعی.»
سارا که به نظر تحت تاثیر قرار گرفته بود، در فکر فرو رفت: «هوم.» ناگهان حالتی به خودش گرفت که انگار می خواهد چیزی بگوید، اما بلافاصله نظرش عوض شد و ترجیح داد ساکت بماند.
بعد از مدتی گفت: «خب... بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه، تو ناگویا را ترک کردی و به دانشگاهی در توکیو رفتی؛ درسته؟»
«درسته، از همون موقع در توکیو زندگی می کنم.»
«اون چهار نفر دیگه چطور؟»
«اون ها به دانشگاه هایی در اطراف ناگویا رفتند. آکا در رشته اقتصاد دانشگاه ناگویا ادامه تحصیل داد؛ در واقع در همون بخشی که پدرش تدریس می کرد. کارو در رشته ی انگلیسی یک دانشگاه خصوصیِ معروف دخترانه مشغول به تحصیل شد. اوی به کالج خصوصی تجارت(۱۳) رفت که تیم راگبی معروفی داشت و او به خاطر استعدادش در این زمینه آنجا قبول شد. شیرو هم بالاخره از ادامه تحصیل در رشته دامپزشکی منصرف شد و به جایش، در رشته پیانوی دانشکده موسیقی مشغول تحصیل شد. هر چهار دانشگاه نزدیک خونه هاشون بود و هر روز می توانستند به راحتی به خانه های شان رفت و آمد کنند. من تنها کسی بودم که به توکیو اومدم تا به دانشگاه مهندسی بروم.»
«چرا می خواستی بیایی توکیو؟»
«خیلی ساده ست... تو این دانشگاه استادی هست که کارشناس و خُبره ی طراحی و ساخت ایستگاه راه­آهنه. ساخت ایستگاه، رشته ای تخصصی ست _ اون ها ساختار متفاوتی از دیگر سازه ها دارند _ بنابراین اگه من به یک دانشگاه معمولی می رفتم، زیاد به دردم نمی خورد. من باید پیش یک متخصص و استاد این رشته درس می خوندم.»
سارا گفت: «درسته... داشتن هدف های مشخص و از پیش تعیین شده، زندگی رو راحت تر می کنه.»
تسوکورو تایید کرد.
«پس اون چهارتا در ناگویا ماندند، چون نمی خواستند گروه صمیمی شون از هم بپاشه؟»
«وقتی ما سال آخر مدرسه­ رو می گذروندیم، در مورد اینکه به کدوم دانشگاه می خواهیم برویم، صحبت می کردیم. به جز من، همه شون قصد داشتند در ناگویا بمانند و به دانشگاهی در همون جا بروند. اگرچه رُک وراست نمی گفتند، اما مشخص بود این کار را می کنند تا این دوستی رو حفظ کنند.»
آکا به دلیل معدل بالایی که داشت، به راحتی می توانست در بهترین دانشگاه های توکیو به تحصیل ادامه دهد و این چیزی بود که والدین و معلم هایش هم بر آن اصرار داشتند. مهارت های ورزشی اوی هم می توانست برگ برنده ای باشد برای ورود به دانشگاهی معتبر. شخصیت کارو هم آن قدر جاافتاده بود که می توانست خودش را با هر وضعیت دشوار و پیچیده ای وفق دهد و با هر محیطی هماهنگ شود و در بهترین مدارس خصوصی توکیو مشغول تحصیل شود. اگرچه ناگویا شهری بزرگ است، اما از لحاظ فرهنگی بسیار محدود است. سرانجام، هر چهارتای آن ها تصمیم گرفتند در ناگویا بمانند و به رفتن به دانشگاه هایی بسیار کم اعتبارتر از آنچه لیاقتش را داشتند، قناعت کنند. از این چهارنفر شیرو تنها کسی بود که حتی اگر گروه هم وجود نداشت، باز هیچ وقت ناگویا را ترک نمی کرد. او از آن دست آدم هایی نبود که برای جست وجوی هیجان بیشتر، به تنهایی جسارت تغییر وضعیت زندگی اش را داشته باشد.
تسوکورو گفت: «وقتی اون ها در مورد برنامه های من پرسیدند، بهشون گفتم هنوز تصمیمی نگرفته­ام. اما از همون موقع تصمیم گرفته بودم به دانشگاهی در توکیو بیام. منظورم اینه که اگه می خواستم نزدیک اون­ها در ناگویا بمونم، یک دانشگاه بود که می توانست بخشی از خواسته هام رو برآورده کنه؛ هر چند ماندن در اونجا خلاف میل باطنیم بود. این کار ضمن اینکه از خیلی جهات راحت تر بود، همان چیزی بود که خانواده ام هم می خواست انجام بدهم. خانواده ام به نوعی توقع داشتند، وقتی از مدرسه فارغ التحصیل شدم، کار پدرم رو ادامه بدهم و در شرکت او مشغول بشوم. اما من مطمئن بودم اگه به توکیو نروم، پشیمان خواهم شد. احساس می کردم مجبورم فقط پیش اون استاد درس بخونم.»
سارا گفت: «این کاملاً قابل درکه. خب... بعد از اینکه تصمیم گرفتی به توکیو بیایی، واکنش اون ها چی بود؟»
«راستش نمی دونم اونا واقعاً چه حسی نسبت به این قضیه داشتند. اما مطمئنم توی ذوق شون خورد. با نبودن من در این معادله، بخشی از اون حس وحدتی که همیشه داشتیم، به اجبار از بین می رفت.»
«همین طور اون کشش رو.»
«تا حدی به یک چیز دیگه تبدیل شده بود.»
با این همه وقتی دوستان تسوکورو دیدند او چقدر در تصمیمش مصمم است، مانعش نشدند. در حقیقت او را تشویق هم کردند. از ناگویا تا توکیو، با قطارهای تندرو فقط یک ساعت ونیم راه بود. او هر زمان که می خواست می توانست برگردد؛ مگر نه؟ آن ها گاهی سربه سرش می گذاشتند که هیچ ضمانتی نیست در اولین دانشگاهی که انتخاب کردی، قبول شوی. قبولی در امتحان ورودی و پذیرش در دانشگاه برای تسوکورو به این معنی بود که باید کمربندش را محکم می کرد و طوری درس می خواند که قبلاً هرگز نخوانده بود.
سارا پرسید: «خب، بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان، چه اتفاقی برای گروه تون افتاد؟»
«اوایل همه چیز خوب پیش رفت. من هر تعطیلاتی که پیش می اومد _ هم تعطیلات بهار و پاییز و هم تعطیلات تابستان و سال نو _ به ناگویا می رفتم و تا جایی که می شد، وقتم رو با اون ها می گذروندم. ما مثل سابق با هم صمیمی بودیم و اوضاع خوب بود.»
وقتی تسوکورو به خانه برمی گشت، او و دوستانش داستان های زیادی برای هم داشتند. بعد از آنکه او ناگویا را ترک کرد، آن چهار هم پیمان زمان شان را با هم می گذراندند، اما زمانی که او به ناگویا باز می گشت، دوباره هر پنج نفرشان کنار هم جمع می شدند. (اگر چه پیش می آمد گاهی یکی دوتا از آن ها گرفتار باشد و فقط سه یا چهارتاشان دور هم جمع شوند.) دوستانش او را در جمع طوری می پذیرفتند که انگار اصلاً جایی نرفته و تمام این زمان کنارشان بوده، یا دست کم تسوکورو تغییری در حال و هوای جمع نمی دید و هیچ فاصله ی قابل لمسی بین خودش و آن ها حس نمی کرد و همین موضوع او را بسیار خوش حال می کرد. برای همین نداشتن دوست یا رفیقی در توکیو برایش بی اهمیت بود.
سارا چشمانش را تنگ کرد و نگاهش کرد: «تو هیچ وقت، حتی یک دوست هم در توکیو نداشتی؟»
«نمی دونم چرا؛ فقط می تونم بگم نمی تونستم. حدس می زنم من ذاتاً آدم اجتماعی نیستم. اما اشتباه برداشت نکن؛ من آدم بسته یا چیزی شبیه این نیستم. برای اولین بار تنها زندگی می کردم و آزاد بودم هر کاری که دلم می خواهد انجام بدهم. از روزهام لذت می بردم. خطوط راه آهن توکیو شبیه تار عنکبوت در سرتاسر شهر گسترده بود؛ با تعداد بی شماری ایستگاه. فقط تماشای اون ها زمان زیادی می بُرد. من به ایستگاه های متفاوتی می رفتم و طراحی هر کدوم رو بررسی می کردم. نقشه ی تقریبی هر کدوم رو می کشیدم و هر چیزی که توجهم رو جلب می کرد، بلافاصله یادداشت می کردم.»
سارا گفت: «به نظر سرگرم کننده می آید.»
دانشگاه به تنهایی هیجان انگیز نبود. بیشتر دوره های درسی اولیه اش دروس عمومی بودند، درس هایی کسالت­آور و بی روح. ولی او برای ورود به دانشگاه سخت تلاش کرده بود، بنابراین سعی می کرد در این کلاس ها غیبت نکند. زبان آلمانی و فرانسه نیز می آموخت، حتی به زبانکده می رفت و انگلیسی تمرین می کرد. طی این مدت کشف کرد استعداد زیادی در آموختن زبان های بیگانه دارد. تسوکورو در این مدت به کسی که نظرش را جلب کند، برنخورد. در مقایسه با دوستان رنگیِ هیجان انگیز دوران دبیرستان، بقیه ی آدم ها نچسب و بی روح و خسته کننده بود. او هیچ وقت با کسی آشنا نشد که تمایلی به شناخت بیشتر او داشته باشد؛ به همین دلیل بیشتر وقتش را در توکیو تنها می گذراند. حُسن این کار هم این بود که او مدام در حال مطالعه بود؛ خیلی بیشتر از پیش.
سارا پرسید: «احساس تنهایی نمی کردی؟»
«تنها بودم، ولی احساس تنهایی نمی کردم. حدس می زنم این تنهایی رو به خاطر مسئله ی تحصیلی پذیرفته بودم.»
تسوکورو خیلی جوان بود و خیلی چیزها در دنیا بود که هنوز نمی دانست. توکیو برایش مکانی جدید و ناشناخته بود که با جایی که در آن بزرگ شده بود، خیلی تفاوت داشت و این تفاوت ها خیلی بیشتر از چیزی بود که پیش بینی کرده بود. شهر بسیار بزرگ بود و تنوع و گوناگونی زندگی در آن فوق العاده بود و خیلی کارها بود که می شد آنجا انجام داد. از نظر او مردم آنجا به شکل عجیبی با او حرف می زدند و همچنین زندگی در آنجا به سرعت سپری می شد. نمی توانست بین خودش و دنیای اطرافش تعادلی مناسب برقرار کند. اما همچنان مطمئن بود هنوز جایی وجود دارد که می تواند به آن برگردد. سوار قطار تندرو می شد و ظرف کمتر از یک ساعت ونیم به مکانی گرم و صمیمی می رسید که پر از نظم و هماهنگی بود؛ جایی که زمان با آرامش سپری می شد، جایی که دوستان مطمئن و مورد اعتمادش مشتاقانه انتظارش را می کشیدند.
سارا پرسید: «حالا چطور؟ الان احساس می کنی تونستی تعادلی مناسب بین خودت و دنیای اطرافت ایجاد کنی؟»
«من چهارده ساله که توی این شرکت کار می کنم. شغلم خوبه و از کارم لذت می برم. با همکارهام رابطه ی خوبی دارم و با چند زن هم ارتباط داشته ام. اگرچه هیچ کدوم نموندند، ولی دلایل مختلفی دخیل بوده؛ همه اش تقصیر من نبوده.»
«و تو تنها بودی، ولی احساس تنهایی نمی کردی.»
هنوز خیلی زود بود و آن ها تنها مشتریان کافه بودند. آهنگ جازی به آرامی از پشت سرشان شنیده می شد.
تسوکورو بعد از کمی تامل، به حرف آمد: «فکر می کنم این طور باشه.»
«اما حالا نمی تونی به اون مکان دوست داشتنی و امن که پُر از نظم و هماهنگی بود، برگردی؟»
تسوکورو به جمله سارا فکر کرد، به اینکه دیگر دلیلی برای برگشتن وجود نداشت. (آن مکان دیگر وجود ندارد.) آرام زمزمه کرد: «آن مکان دیگر وجود ندارد.»
تابستان سال دوم دانشگاه بود که آن مکان برای همیشه نابود شد.

نظرات کاربران درباره کتاب ‌تسوکورو تازاکی بی­ رنگ و سال­ های زیارتش

یکی از بهترین نوشته های موراکامی ..نشون دادن پیچیدگی های ذهنی و روان نا آرام ادم امروزی ... تو این نوشته هم موراکامی به مرز خیال و واقعیت اشاره میکنه
در 3 سال پیش توسط مارال رضایی
یه رمانیه که در آخر شما رو با کلی سوال بی جواب رها میکنه و به هیچ کدومشون پاسخ نمیده آخرش یه جورایی مث فیلم جدایی نادر از سیمین میمونه
در 5 ماه پیش توسط akbar kh13
خوب
در 3 ماه پیش توسط mahdi akbari
سلام دوستان میدونید این ترجمه بهتره یا ترجمه ی آقای حقیقت ؟
در 1 سال پیش توسط فاطمه
عااااااالیه ، ترجمه ش هم محشره
در 7 ماه پیش توسط گل پری بانو
خوب بود، سه از پنج.
در 3 ماه پیش توسط شهاب رهنما
ویرایش کتاب خیلی مشکل داره. انگار که کلا دکمه اسپیس روی کیبورد تایپیست نبوده
در 9 ماه پیش توسط rez...abi
اصلا با هاروکی موراکامی حال نمی‌کنم، خیلی پراکنده می‌نویسه و حاشیه‌پردازی می‌کنه، زود نمیره سر اصل مطلب.
در 5 ماه پیش توسط .....
هر جوری که بهش نگاه میکنم، باز هم دوستش ندارم
در 1 سال پیش توسط الهام ر