فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌گناه

کتاب بی‌گناه

نسخه الکترونیک کتاب بی‌گناه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی‌گناه

ویل رابی به دقت مسافران پرواز کوتاه دوبلین به ادینبورگ را مشاهده کرد. شانزده نفر از آنان اسکاتلندی بودند که به کشورشان بازمی‌گشتند و پنجاه‌وسه نفر هم گردشگر بودند که برای گردش سفر می‌کردند. رابی نه اسکاتلندی بود و نه گردشگر. چهل و هفت دقیقه طول کشید که هواپیما با عبور از فراز دریای ایرلند به اسکاتلند برسد. تاکسی فرودگاه هم پانزده دقیقه از وقت او را گرفت. رابی در هتل‌های بزرگ و پر زرق و برقی مانند بالموران و اسکاسمن اقامت نکرد و به جای آن‌ها اتاقی در طبقه سوم ساختمانی رنگ و رو رفته گرفت که پیاده تا مرکز شهر نه دقیقه فاصله داشت. کلید اتاقش را گرفت و هزینه یک شب اقامت را نقدی پرداخت کرد. جامه‌دان کوچکش را برداشت و به اتاقش رفت. برای لحظه‌ای روی تخت نشست. تخت زیر فشار وزن بدنش جیرجیر کرد و تشک آن حدود سه اینچ فرو رفت. با آن کرایه نازل، صدای جیرجیر و فرو رفتن تخت هرگز عجیب نبود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی‌گناه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب برگردانی است از:
The I oce t
by
David Baldacci

فصل۳

ساعت سه صبح بود.
دوساعتی می شد که ویل رابی بیدار شده بود. طبق برنامه ای که در فلاش درایو برای او مشخص شده بود باید به مکانی دورتر از ادینبورگ می رفت. هدف او در این ماموریت کسی بود که به خوبی مراقبت می شد و پول فراوان داشت. یک ماهی می شد که رابی روی این ماموریت کار می کرد. درصد اشتباه در مقایسه با ماجرای ریورا کمتر بود. باید برای این ماجرا تدارک مفصلی می دید و این او را خسته کرده بود. خوابش نمی برد و اشتهایش هم کم شده بود و به غذا میل نداشت.
اما حالا سعی داشت آرام باشد و استراحت کند. در آشپرخانه کوچک آپارتمانش نشسته بود. او در یک محله پولدار زندگی می کرد که ساختمان هایی عالی داشت. اما ساختمانی که او در آن زندگی می کرد ساختمانی قدیمی بود که طراحی مقتصدانه داشت. لوله هایش صدا می داد و بوی کهنگی از همه جای آن بیرون می زد. موکت های چسبناک و بدریخت داشت.
ساکنان این ساختمان را اشخاصی متفاوت تشکیل می دادند. اغلب آنان اوایل زندگی شان را می گذراندند و سخت کوش و پرتلاش بودند. صبح زود از خانه بیرون می رفتند تا در موسسات حقوقی، حسابداری و سرمایه گذاری کار کنند.
بعضی از آنان از وسایل نقلیه عمومی استفاده می کردند، با مترو، با اتوبوس، با دوچرخه و حتی پیاده به ساختمان های دولتی مانند اف بی آی، اداره مالیات ها و فدرال رزرو می رفتند.
رابی، گرچه گهگاه همسایگانش را می دید اما هیچ کدامشان را نمی شناخت. هرکس سرش به کار خودش گرم بود. حالا رابی برای ماموریت بعدی آماده می شد. درنتیجه به جزئیات توجه می کرد تا شانسی برای زنده ماندن داشته باشد.
بلند شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد. خودرویی از خیابان عبور کرد. ده، دوازده سالی می شد که دنیا را سیاحت می کرد و به هرجایی که رفته بود کسی جانش را از دست داده بود. اسامی همه کسانی را که کشته بود به خاطر نداشت و برایش کشتن اشخاص اهمیت نداشت، چه رسد به اینکه بخواهد اسمشان را به خاطر بسپارد.
ماموری که پیش از رابی در سازمان سری کار می کرد روزگار پرمشغله ای را پشت سر گذاشته بود. شین کانورز در مدت فعالیتش سی درصد بیشتر از رابی هدف هایش را نابود کرده بود. کانورز مرشد رابی بود. او پس از بازنشسته شدن کار دفتری می کرد. رابی در پنج سال گذشته با او تماس دفتری نداشت ولی با این حال برایش احترامی عمیق قائل بود. وقتی به کانورز فکر می کرد به این نتیجه می رسید که چند سال دیگر به موقعیت امروز او خواهد رسید.
اگر زنده بمانم.
کار رابی مناسب جوان ها بود. رابی چهل ساله می دانست که نمی تواند ده، دوازده سال دیگر به این کار ادامه دهد. مهارت هایش به سرعت تحلیل می رفت. سرانجام روزی می رسید که یکی از هدف هایش بهتر از او عمل کند.
و او جانش را از دست می داد.
دوباره به یاد شین کانورز افتاد که پشت میزش نشسته بود.
به ذهنش رسید که این هم نوعی مردن است، هرچند اسمش چیز دیگری است.
رفت و چشمش را روی سوراخ در آپارتمانش گذاشت. با آنکه همسایگانش را نمی شناخت ولی این موضوع دلیل نمی شد که درباره آنان کنجکاوی نداشته باشد. دلیلش هم واضح بود. آنان زندگی طبیعی داشتند.
زندگی رابی طبیعی نبود.
دیدن کسانی که زندگی معمولی داشتند تنها راه باقی ماندن در ارتباط با واقعیت بود.
حتی به ذهنش رسیده بود که با بعضی از آنان معاشرت کند. این نه فقط به حال و روز او کمک می کرد، بلکه برای سال های آینده هم که کار امروز را نمی کرد مناسب بود.
به فکر ماموریتی که در پیش داشت افتاد.
سفری دیگر.
کشتنی دیگر.
می توانست مشکل باشد، اما هر ماموریتی دشوار بود.
شاید به راحتی کشته می شد.
این یکی همیشه احتمالش وجود داشت.
تا جایی که می دانست شیوه ای غریب برای گذران زندگی بود.
اما این شیوه زندگی کردن را خودش انتخاب کرده بود.

فصل۴

رابی یک کلاه لبه باریک حصیری رنگ، تی شرت سفید، کت آبی، شلوار جین رنگ پریده و صندل پوشیده بود. ته ریشی سه روزه بر صورت آفتاب خورده اش خودنمایی می کرد. به ظاهر برای گذراندن تعطیلات به کوستادل سول آمده بود.
سوار فری(۴) شد. باید با این فری از تنگه جبل الطارق عبور می کرد. به پشت سرش و به کوه هایی که نوار ساحلی اسپانیا را احاطه کرده بود نگاه کرد. به هم رسیدن صخره های بلند با دریای آبی، منظره ای مسحورکننده خلق کرده بود. برای لحظه ای در این زیبایی غرق شد. سپس به جلو نگاه کرد. گیرایی صحنه به سرعت از ذهنش پاک شد. چیزهای دیگری هم بود که ذهنش را اشغال کند.
فری سریع السیر با تکانی به سمت تنجیر در مراکش به حرکت درآمد. کمی دیرتر به آب های باز رسید و تکانش کمتر شد. آرامشی بر کشتی حاکم گردید. انبار فری پر از خودرو، اتوبوس، تراکتور و تریلر بود. مسافران چیزهایی می خوردند، بازی های رایانه ای می کردند، سیگار و عطر معارف از عوارض گمرکی می خریدند.
رابی روی یک صندلی نشسته بود و از منظره لذت می برد و یا دست کم وانمود می کرد که لذت می برد. تنگه نه مایل(۵) عرض داشت و سفر حدود چهل دقیقه به طول می کشید. فرصت کافی برای فکر کردن وجود نداشت. رابی مسافران را سیاحت می کرد. اغلب آنان گردشگر بودند و می خواستند بگویند که به آفریقا سفر کرده اند، اما رابی می دانست که مراکش با آن چه مردم از افریقا برداشت می کنند، تفاوت فراوان دارد.
در تنجیر فری را ترک کرد. اتوبوس ها، تاکسی ها و راهنمایان تورها انتظار توده های مسافر را می کشیدند. رابی از کنارشان عبور کرد و از بندر بیرون رفت. به خیابان اصلی شهر رسید و در محاصره گدایان، دوره گردها و مغازه دارها قرار گرفت. بچه ها کتش را می کشیدند و تقاضای پول می کردند. رابی بی اعتنا به آنان پایین را نگاه می کرد و راه خودش را می رفت.
از بازار پرتراکم ادویه فروشان عبور کرد. یک بار چیزی نمانده بود که پای زن سالمندی را که روی زمین نشسته بود و چند قرص نان می فروخت لگد کند. به فکرش رسید که شاید این چند قرص نان همه دارایی او باشد. لباس های چرک و کثیف بر تن داشت. پوستش چروک برداشته بود. آشکارا از سوءتغذیه رنج می برد. مشکلی که دامن گیر بسیاری از اهالی شهر بود. رابی خم شد و چند سکه کف دست پیرزن گذاشت. انگشتان کج و کوله و پینه بسته زن سالمند دور سکه ها گره خوردند.
به زبان خودش تشکر کرد، رابی هم به زبان خودش گفت: «خواهش می کنم، قابل شما را ندارد.» هردو به شکلی زبان یکدیگر را می فهمیدند.
رابی بر سرعت گام هایش افزود. از کنار دکه هایی گذشت که پر از مار بود. دکه دارها مارها را دور گردن توریست ها می انداختند و از آنان طلب پنج یورو می کردند.
رابی فکر کرد، معامله بدی نیست.
مقصد او اتاقی بالای رستورانی مشرف به فروشگاه های غذاهای محلی بود. می دانست که این ها دامی برای گردشگرها هستند. نوشابه ها گرم بودند و از خدمات دادن به مشتریان هم اثری نبود. راهنمایان تورها گردشگرهای از همه جا بی خبر را به آنجا می آوردند تا سرگرم شوند و بعد خودشان برای صرف غذاهای بهتر به نقاط دیگری می رفتند.
رابی از پله ها بالا رفت و با کلیدی که از پیش به او داده بودند قفل در اتاق را باز کرد. داخل شد و در را پشت سرش قفل کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. تختخواب، صندلی و پنجره. این ها چیزهایی بودند که او به آن ها احتیاج داشت.
کلاهش را روی تخت گذاشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد متوجه ساعتش شد. به وقت محلی ۱۱ بود.
فلاش درایو قبلاً تخریب شده بود. برنامه به قوت خودش باقی بود. در امریکا در مکانی که شبیه سازی شده بود، همه حرکات لازم را تمرین کرده بود. حالا باید صبر می کرد و انتظار می کشید و این سخت ترین بخش کار بود.
روی تخت نشست و گردنش را ماساژ داد. هدف این ماموریت ابلهی خرفت، مانند ریورا نبود که گلوله ها را به در و دیوار بزند. این بار کار بسیار دشوارتر بود.
رابی از اسپانیا با خودش چیزی نیاورده بود. زیرا برای اینکه سوار فری شود باید از گمرک عبور می کرد. اگر پلیس اسپانیا از او اسلحه می گرفت کارش بیش از حد دشوار می شد. آنچه احتیاج داشت در تنجیر می توانست پیدا کند.
کتش را درآورد و به پشت روی تخت دراز کشید. حرارت بیرون او را منگ و خواب آلود کرده بود. چشمانش را بست. می دانست که چهار ساعت بعد از خواب بیدار خواهد شد.
کمی دیرتر به خواب رفت. چهار ساعت بعد وقتی بیدار شد گرم ترین ساعات روز بود. عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و به سمت پنجره رفت. به بیرون نگاه کرد. اتوبوس های بزرگ گردشگرها در خیابانی که هرگز برای آن ها ساخته نشده بود در حرکت بودند. پیاده روها از جمعیت محلی و گردشگرها پر بود.
یک ساعتی صبر کرد و از اتاقش بیرون آمد. وارد خیابان شد، به سمت شرق پیچید و در عرض چند ثانیه در شلوغی شهر قدیمی گم شد. باید احتیاجاتش را تهیه می کرد و کارش را انجام می داد. آنچه را می خواست برای کارش بود. او در گذشته به ۳۷ کشور سفر کرده بود ولی از هیچ کدام سوغاتی نخریده بود.
هفت ساعت بعد هوا به طور کامل تاریک بود. رابی از سمت غرب به طرف تاسیسات به راه افتاد. یک کوله پشتی شامل آب، یک پیشاب دان و مواد غذایی، با تسمه به پشتش بسته شده بود. باید سه روز در این فرودگاه صحرایی باقی می ماند. نفسی کشید، بوی یک کشور جهان سومی فضا را پر کرده بود. هوا سنگین بود و احتمال بارندگی می رفت. برایش مهم نبود.
به ساعتش نگاه کرد. صدای نزدیک شدن کامیون را شنید. به سرعت پشت بشکه ها پنهان شد. کامیون از کنار او عبور کرد و ایستاد. رابی از پشت به کامیون نزدیک شد. با برداشتن سه قدم زیر کامیون جا گرفته بود. دستش را به میله های زیر بدنه کامیون گرفت و به حالت درازکش به کامیون چسبید. کامیون به حرکت درآمد و کمی دورتر ایستاد و دوباره با تکانی شدید حرکت کرد. چیزی نمانده بود که رابی تعادلش را از دست بدهد.
پنجاه پا دورتر کامیون دوباره از حرکت بازایستاد. درها باز شدند و کسانی از آن بیرون آمدند. درها با صدایی بسته شدند. صدای دور شدن پاها به گوش رسید. سکوت حاکم شده بود. جز صدای پای نگهبانی که در طول مدت سه شبانه روز آینده باید انجام وظیفه می کرد صدای دیگری شنیده نمی شد.
رابی از زیر کامیون بیرون آمد و به سرعت از آن فاصله گرفت. این تنها فرصتی بود که برای ورود به تاسیسات در اختیار داشت. دست کم تا اینجا ماموریتش را با توفیق انجام داده بود.
سه قدم به جلو رفت. کوله پشتی به پشتش فشار می آورد. روی زمین به شکل سینه خیز به حرکت درآمد تا به نقطه ای که باید می رسید، رسید. در همه محوطه زنگ های خطر کار گذاشته شده بودند. با خاموش شدن چراغ ها آژیرها فعال شده بودند. کمترین تماس با سیم هایی که با چشم مسلح دیده می شدند آژیر خطر را به صدا درمی آورد. متجاوز هر کسی که بود، بی درنگ به قتل می رسید.
رابی در فاصله ای از سقف به پشت دراز کشید و به سقف بالای سرش نگاه کرد.
۷۲ ساعت تا شروع عملیات باقی بود.

فصل ۵

زمان عملیات فرا رسیده بود.
فرش های مخصوص نماز پهن شده بودند. زانوها روی زمین قرار می گرفتند و سرها زمین را لمس می کردند. صدای خوشایندی به گوش می رسید.
مکه دوهزار و پانصد مایل یعنی ۵ ساعت پرواز با هواپیما از آنجا فاصله داشت، اما برای نمازگزاران روی فرش ها مکه به مراتب نزدیک تر بود.
نماز خوانده شد. قالیچه ها را جمع کردند و بردند.
هنوز وقت خوردن غذا نرسیده بود، اما فرصت نوشیدن باقی بود. بیست وچهار مرد در چهار خودروی هومر سوار شدند. اتومبیل ها ضدگلوله بودند و مطابق استانداردهای امریکا ساخته شده بودند و می توانستند در برابر هر گلوله و موشکی مقاومت کنند. هومرها هم مانند اتوبوس ها برای خیابان های تنجیر بسیار بزرگ بودند. شخصیت والامقام در هومر سوم سوار بود که شیشه های تاریک داشت و دورن آن دیده نمی شد.
او خالدبن طلال بود، شاهزاده سعودی و پسرعموی پادشاه. در کشورهای اسلامی و دنیای مسیحیت احترام ویژه داشت.
به ندرت به تنجیر می آمد، اما امشب برای انجام دادن کاری به اینجا آمده بود. قرار بود در ساعت های ابتدایی صبح با هواپیمای جت خصوصی که بیش از ۱۰۰ میلیون دلار ارزش داشت تنجیر را ترک کند. ۱۰۰ میلیون دلار قیمت بالایی بود، اما ارزش این هواپیما از یک درصد دارایی های خالد کمتر بود. سعودی ها دست کم در ظاهر با غرب و به خصوص با امریکایی ها روابط حسنه داشتند. جریان نفت از طرف سعودی حافظ این رابطه بود.
اما این شاهزاده سعودی از جمله دوستان نبود. طلال از غربی ها نفرت داشت. بیش از همه از امریکایی ها بدش می آمد. این موضع گیری خطرناکی بود که آشکارا بزرگ ترین قدرت جهان را هدف بگیرد.
طلال مظنون به آدم ربایی، شکنجه و قتل چهار امریکایی بود که از باشگاهی شبانه در لندن ربوده شده بودند. اما مدرکی که بتواند این اتهام را ثابت کند وجود نداشت. شاهزاده سعودی مشمول مجازات قرار نگرفته بود. او همچنین مظنون به سه حمله تروریستی در دو کشور بود که در جریان آن دست کم یک صد نفر جان باخته بودند. ده ها نفر از این جان باختگان امریکایی بودند و باردیگر مدرکی که بتواند این اتهام را تایید کند در دست نبود.
اما این اقدامات، طلال را در فهرست کسانی قرار داده بود که باید کشته می شدند.
کسانی که او برای ملاقاتشان به اینجا آمده بود نیز علاقه ای به غرب و به خصوص امریکا نداشتند. آنان با طلال وجوه مشترک فراوان داشتند، دنیایی را می خواستند که ستاره، رهبر و راهنما داشته باشد. این گردهمایی برای آن بود که دنیایی مطابق خواسته آنان ایجاد شود. جلسه شان به طور کامل محرمانه بود.
اشتباه آنان این بود که این موضوع را محرمانه ارزیابی نکرده بودند.
در ورودی کلوپ، فلزی بود. روی آن، قفل رمزداری دیده می شد. محافظ طلال کد ده رقمی را وارد کرد. رمز این قفل همه روزه تغییر می کرد. در هیدروکیلی که ضخامتی ۱۵ سانتیمتری داشت پشت سرشان بسته شد. دیوارهای اتاق ضد انفجار بودند و ماموران مسلح حفاظتی در داخل اتاق نگهبانی می دادند.
شاهزاده و گروهش دور میزی بزرگ نشسته بودند. چشم های شاهزاده پیوسته اطرافش را سیاحت می کرد. او دو بار از حمله مسلحانه جان سالم به در برده بود. یک بار پسرعمویش و بار دیگر یک فرانسوی. پسرعمویش در جریان این اتهام کشته شد. قاتل فرانسوی هم که یکی از ماهرترین آدم کش ها بود به قتل رسیده بود.
طلال به کسی اعتماد نمی کرد. او می دانست حالا که فرانسویان در برنامه کشتن او شکست خورده اند، امریکایی ها وارد صحنه خواهند شد. محافظان او امتحان پس داده بودند. آنان به هیچ غریبه ای اجازه داخل شدن نمی دادند. خود او مسلح بود و تیرانداز بسیار خوبی بود. حتی داخل اتاق ساختمان نیز عینک آفتابی اش را برنمی داشت و درنتیجه کسی متوجه نمی شد که او کجا را نگاه می کند. لنزهای این عینک به شکل خاصی طراحی شده بودند. او می توانست اشیایی را که با چشم غیرمسلح امکان دیدنش وجود نداشت ببیند، اما پشت سرش چشم نداشت.
مستخدم لباس فرم پوشیده بود و به جای نوشیدنی دستمال سفره آورد. شاهزاده گیلاس و نوشیدنی خودش را آورده بود. مسموم شدن در شمار برنامه های او نبود. جرعه ای سر کشید. ذهنش متوجه جلسه ای بود که به زودی تشکیل می شد. او برای هر رویدادی آماده بود.
جز پروستات بزرگ شده.
حتی ثروت او از پس این ناراحتی برنمی آمد. نمی توانست کسی را پیدا کند که به جای او این ناراحتی را تحمل کند.
محافظان وارسی لازم را کردند. وارسی دست شویی برای اطمینان از خالی بودن آنجا، نبود مواد منفجره، وجود یک در ورودی و غیره. یکی از افراد، دست شویی، کمد و قفسه ها را با مواد شوینده باکتری پاکسازی کرد. شاهزاده عرب در هر یک از خانه هایی که در اقصی نقاط جهان داشت خدمتکارانی را به کار گرفته بود. او در بهترین هتل ها اقامت می کرد. در هر طبقه که اتاق می گرفت همه اتاق های دیگر مسدود می شدند. به هرجا که می رفت با چرخ بال یا خودرو محافظت می شد. او خودش را با کسی مقایسه نمی کرد. معتقد بود کسی در حد و اندازه او وجود ندارد.
من بهترم، خیلی بهتر.
با پاشنه کفش سیفون را کشید. قفل در دست شویی را باز کرد. در حال شستن دست هایش به تصویر خود در آیینه نگاه کرد. تصویر مردی پنجاه ساله، مردی با ریش های خاکستری و شکم بیرون زده. ارزش دارایی های او به ۱۲ میلیارد دلار می رسید. او با توجه به توجیه مجله فوربز شصت ویکمین پولدار جهان بود. او توانسته بود به لطف پول نفت در زمینه های مختلف سرمایه گذاری کند.
از دست شویی بیرون آمد و در محاصره محافظانش به سر میز بازگشت. پزشک شخصی اش مانند پزشک شخص رییس جمهور امریکا با او سفر می کرد. او معتقد بود که چرا نباید از قدرتمندترین ها تقلید کند.
او خود را به اندازه رییس جمهور امریکا مهم می دانست. می خواست در جهان سوم قدرت نخست شود.
نوشابه هایشان را سر کشیدند و برای صرف شام به رستورانی رفتند که جز آنان کسی در آن نبود. شاهزاده می خواست با خیال راحت شام بخورد. کمی دیرتر شاهزاده سعودی لباس بلند عربی اش را پوشید. خودروهای محافظتی هومر از برابر درهای باز آشیانه گذشتند و کنار جت بزرگ توقف کردند. برخلاف سایر هواپیماها که سفیدرنگ بودند این یکی سیاه بود. شاهزاده عرب این رنگ را دوست داشت. معتقد بود که رنگی مردانه است.
پیش از خروج از هومر درهای آشیانه بسته شد. این گونه خطر تیراندازی از دور منتفی می شد.
به سمت پله ها رفت.
درهای آشیانه زمانی باز می شد که هواپیما آماده پرواز شود.
جلسه در هواپیما و روی زمین تشکیل می شد و یک ساعت طول می کشید. شاهزاده جلسه را اداره می کرد.
او به اداره کردن جلسه ها عادت داشت.
اما این موضوع به زودی به پایان می رسید.

فصل ۱

ویل رابی به دقت مسافران پرواز کوتاه دوبلین به ادینبورگ را مشاهده کرد. شانزده نفر از آنان اسکاتلندی بودند که به کشورشان بازمی گشتند و پنجاه وسه نفر هم گردشگر بودند که برای گردش سفر می کردند.
رابی نه اسکاتلندی بود و نه گردشگر.
چهل و هفت دقیقه طول کشید که هواپیما با عبور از فراز دریای ایرلند به اسکاتلند برسد. تاکسی فرودگاه هم پانزده دقیقه از وقت او را گرفت. رابی در هتل های بزرگ و پر زرق و برقی مانند بالموران و اسکاسمن اقامت نکرد و به جای آن ها اتاقی در طبقه سوم ساختمانی رنگ و رو رفته گرفت که پیاده تا مرکز شهر نه دقیقه فاصله داشت. کلید اتاقش را گرفت و هزینه یک شب اقامت را نقدی پرداخت کرد. جامه دان کوچکش را برداشت و به اتاقش رفت. برای لحظه ای روی تخت نشست. تخت زیر فشار وزن بدنش جیرجیر کرد و تشک آن حدود سه اینچ(۱) فرو رفت.
با آن کرایه نازل، صدای جیرجیر و فرو رفتن تخت هرگز عجیب نبود.
رابی ۱۸۳ سانتیمتر بلندای قامت و ۱۸۰ پوند(۲) وزن داشت. عضلات متراکم بدنش بیش از آنکه قدرت او را به نمایش بگذارد، از سرعت و استقامت او خبر می داد. بینی اش یک بار شکسته بود، اما اقدامی ترمیمی روی بینی اش انجام نداده بود. نمی خواست اشتباهش را فراموش کند. یکی از دندان های آسیای او هم مصنوعی بود که با شکستگی بینی او رابطه داشت. موهای کوتاه، سیاه و پرپشتی داشت. چهره اش روشن بود، اما با کسی تماس چشمی برقرار نمی کرد.
یکی از بازوهایش را خال کوبی کرده بود. یک خال کوبی هم در ناحیه پشتش داشت. این خال کوبی ها به شکلی موثر جراحاتی قدیمی را که هرگز به درستی التیام نیافته بودند پوشش می داد، جراحاتی که هرکدام برای او از اهمیت خاصی برخوردار بودند. خال کوبی برای هنرمند خال کوب روی پوست آسیب دیده دشوار بود، اما نیمه کار رضایت بخش می نمود.
سی ونه ساله بود و سه روز دیگر به چهل سالگی می رسید. رابی به اسکاتلند نیامده بود که سالروز تولدش را جشن بگیرد. او برنامه ای داشت. نیمی از ۳۶۵ روز سال را یا در سفر بود یا کار می کرد.
رابی به اتاق نگاهی انداخت. کوچک بود، اما انتظار بیشتری نداشت. کمتر از این می خواست.
از روی تخت بلند شد، به سمت پنجره رفت و صورتش را به شیشه خنک آن فشار داد. هوا ابری و گرفته بود. در اسکاتلند هوا معمولاً به همین شکل بود و اگر روزی آفتابی می شد عجیب بود و باعث شگفتی همگان می شد.
آن دورها در سمت چپ هتل، قصر هالی رود واقع شده بود. وقتی ملکه به اسکاتلند می آمد در این قصر اقامت می کرد. در فاصله ای از او و در سمت راست کاخ، ادینبورگ قرار داشت که از آنجا دیده نمی شد، اما رابی به طور دقیق از محل کاخ اطلاع داشت.
به ساعتش نگاه کرد، هشت ساعت وقت داشت.
چند ساعتی خوابید. کمی پس از آن از اتاق بیرون آمد و به سمت خیابان پرنسس به راه افتاد. از کنار هتل باشکوه بالمورال گذشت. این هتل به مرکز شهر جلوه زیبایی داده بود.
غذای سبکی سفارش داد و خواست که برایش آب بیاورند. در حال خوردن غذا به خیابان نگاه کرد. شعبده بازی معرکه گرفته بود. با لهجه غلیظ اسکاتلندی صحبت می کرد و جلب توجه می کرد. یک نفر هم با لباس های عجیب و غریب با دریافت دو پوند با مردم عکس می گرفت.
غذایش را خورد و به سمت کاخ ادینبورگ به راه افتاد. سلانه سلانه قدم برمی داشت. کاخ از دور دیده می شد، کاخی بسیار بزرگ که خود را به اطرافش تحمیل می کرد. از پله های کاخ بالا رفت و به پشت بام رسید. پایتخت دلگیر اسکاتلند در پیرامونش دیده می شد. به لوله توپی که دیگر شلیک نمی کرد دست کشید. به سمت چپ نگاه کرد. به دریایی که قرن ها پیش انواع کشتی های باری در آن رفت و آمد می کردند، بار می آوردند و بار می بردند. به اندام هایش کش و قوسی داد. شانه چپش غژغژ می کرد.
چهل
فردا
اما تا فردا کاری داشت که باید انجام می داد.
به ساعتش نگاه کرد.
سه ساعت فرصت داشت.
از کاخ بیرون آمد و به سمت یکی از خیابان های اطراف به راه افتاد.
باران تندی بی مقدمه شروع شد. زیر سایبان کافه رستورانی نشست و قهوه ای سفارش داد.
سپس از کنار تابلویی که روی آن گشت ارواح در زیرزمین ادینبورگ را تبلیغ کرده بودند گذشت. فقط بالن ها اجازه داشتند در این گشت شرکت کنند. باید صبر می کرد تا هوا تاریک می شد. تقریبا زمان انجام دادن ماموریت رسیده بود. رابی همه مراحل و اقداماتی را که باید انجام می داد را به خاطر سپرده بود.
برای زندگی کردن.
هربار که این کار را می کرد امیدوار بود که با توفیق انجام شود.
ویل رابی نمی خواست در ادینبورگ بمیرد.
کمی بعد به مردی رسید که با دیدن او سری به نشانه تایید پایین آورد و رفت. حرکتی مختصر و نه چیزی بیشتر. رابی از دری که او برایش باز گذاشته بود گذشت. در را پشت سرش بست، قفلش را انداخت و به راه افتاد. بر سرعت قدم هایش افزود. کفش های لاستیکی اش روی کف سنگی صدا نمی داد. شش صدپا(۳) جلوتر در سمت راست به دری رسید. از آن عبور کرد. ردای کهنه یک راهب از قلاب جالباسی آویزان بود. آن را پوشید و کلاه متصل به ردا را بر سر کشید. چیزهای دیگری هم برای او گذاشته بودند. به همه آن ها احتیاج داشت:
دستکش
عینک
ضبط صوت
تپانچه
و یک چاقو
صبر کرد. هر پنج دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد. ساعتش را با ساعت شخص دیگری میزان کرده بود.
از در دیگری عبور کرد و به راه افتاد. به مشعلی رسید و آن را برداشت. بی سروصدا راه می رفت. به سمت چپ پیچید. گام هایش را می شمرد.
در زیرزمین ادینبورگ بود. از راه روهای تاریک آجری و سنگی گذشت. با عینکی که به چشم داشت همه چیز را به وضوح می دید. لامپ های روشنایی با فاصله ای به نسبت منظم روی دیوارها نصب شده بودند. با این حال هوا تا حدود زیادی تاریک بود.
انگار صدای مردگان را از اطراف می شنید. از قرار معلوم وقتی در سال های ۱۶۰۰ طاعون به شهر رسیده بود برخی از فقیرنشین ترین بخش های شهر با دشواری بیشتری روبه رو شده بود. مردم شهر بیماران طاعون زده را محبوس کردند تا بیماری به سایر نقاط شهر سرایت نکند. رابی از صحت و سقم این حرف ها اطلاع نداشت، اما اگر قرار بود که واقعیت داشته باشد هرگز چیز عجیبی نبود. مردم از صمیم جان خود دست به هرکاری می زدند و از جمله اینکه دور بیماران حصار می کشیدند تا همان جا بمانند و بمیرند. فقط مناسب ترین ها به بقای خود ادامه می دادند. تو می میری برای اینکه من زنده بمانم.
رابی به ساعتش نگاه کرد.
ده دقیقه باقی مانده بود.
سرعت قدم هایش را کم کرد. باید در نهایت چند لحظه پیش از زمان مقرر می رسید.
پیش از اینکه آنان را ببیند، صدایشان را شنید.
بدون احتساب راهنما پنج نفر بودند. یک مرد و اطرافیانش.
مسلح و آماده بودند. اطرافیان او فکر می کردند که این جا مکانی عالی برای کمینی غافلگیرانه است.
حق با آنان بود.
احمقانه بود که آن مرد به اینجا بیاید.
بله، همین طور بود.
حتما پاداش بزرگی در کار بود.
همین طور بود.
اما همان اندازه که بزرگ بود، احمقانه نیز بود، اما او آمده بود این کار را انجام دهد، زیرا کاری بهتر سراغ نداشت. به فکر رابی رسید که آن مرد چقدر خطرناک است.
چهار دقیقه بیشتر وقت نداشت.

فصل ۲

رابی از آخرین پیچ گذشت. راهنما همچنان مطالبی را که حفظ کرده بود با صدایی اسرارآمیز و روح مانند ادا می کرد. این منحصر بودن صدا برای برنامه امشب حیاتی بود، نمایشی بود که به فروش می رفت.
پیچ قائم الزاویه ای پیش رو بود که گروه به سمت آن می رفت.
رابی هم از سمت مخالف به همین نقطه نزدیک می شد.
زمان به شدت کوتاه بود و اشتباهی جایز نبود.
رابی قدم هایش را می شمرد. می دانست که راهنما هم همین کار را می کند. آنان حتی روی طول گام هایشان نیز تمرین کرده بودند. برنامه به دقت طراحی شده بود. هفت ثانیه بعد راهنما که هم قد و اندازه رابی بود و ردایی مانند او بر تن داشت، پنج قدم جلوتر از گروه به کنار پیچ رسید. چراغ قوه ای در دست داشت. تقلید از این کار ناممکن بود. باید هردو دست رابی آزاد می بودند که دلیل مسلمی داشت. راهنما به چپ پیچید و از شکافی سنگی به اتاقی که خروجی دیگری نیز داشت وارد شد.
در این زمان رابی روی پاشنه پایش چرخید. پشتش به سمت کسانی بود که تا چند لحظه دیگر به آن نقطه می رسیدند. با دست ضبط صوتی که زیر ردایش به کمربندش بسته بود را روشن کرد. صدای هیجانی راهنما بلند شد تا صحبتی را که برای لحظه ای قطع شده بود ادامه دهد.
رابی راحت نبود که پشت به دیگران بکند، اما راه دیگری برای اجرای برنامه وجود نداشت. راهنما چراغ داشت و افراد گروه می فهمیدند که او راهنمای آنان نیست. متوجه می شدند او نیست که حرف می زند. می دیدند که عینک زده است. صدا بلند بود. رابی به جلو حرکت کرد.
از سرعت خود کاست تا دیگران به او نزدیک تر شدند. صدای نفس هایشان را می شنید و بوی بدنشان را حس می کرد، بوی عرق، بوی عطر، بوی سیری که با غذا صرف کرده بودند، آخرین غذایشان!
یا آخرین غذای من، باید دید.
زمان کار فرا رسیده بود. برگشت.
چاقو تا عمق بدن مردی که جلوتر از بقیه بود نفوذ کرد. مرد بر زمین افتاد. سعی کرد از جایش بلند شود. در این لحظه رابی به صورت نفر دوم شلیک کرد. طنین صدای گلوله روی دیواره های سنگی با ناله مردانی که در حال مردن بودند درهم آمیخت.
سه نفر باقیمانده واکنش نشان دادند، اما آنان حرفه ای واقعی نبودند. با این حال دو نفرشان ممکن بود مشکلی ایجاد کنند.
رابی کارد را در سینه سومین نفر فرود آورد. کارد قلب او را درید، به زمین افتاد. مردی که پشت سر او بود شلیک کرد، اما رابی به سرعت جایش را تغییر داد. گلوله به دیوار سنگی خورد و کمانه کرد. مرد، دومین و سومین گلوله را هم شلیک کرد، اما تیرهایش به خطا رفتند. ظاهرا هجوم آدرنالین روی دقت تیراندازی اش تاثیر گذاشته بود، اما گلوله سوم به دیوار سنگی برخورد کرد و از آنجا کمانه کرد و به سر مردی که در جلو قرار داشت خورد، اما او را نکشت. او قبلاً در اثر خونریزی زیاد مرده بود. مرده دوباره نمی میرد. پنجمی خودش را روی زمین انداخته بود و دست هایش را بالای سرش گرفته بود. رابی این ها را در گذشته تجربه کرده بود. او درحالی که به سمت زمین شیرجه می رفت گلوله ای را روی پیشانی مرد شماره ۴ نشاند. رابی قبلاً این اشخاص را با شماره مشخص کرده بود تا کشتن آنان ساده تر شود. فقط مرد شماره پنج هنوز باقی بود.
او تنها دلیل پرواز امروز رابی به ادینبورگ بود. سایران اضافه برنامه بودند و مردنشان بی معنی بود.
شماره ۵ از جا بلند شد و هم زمان با او رابی هم روی پاهایش ایستاد. شماره ۵ اسلحه نداشت، نیازی ندیده بود که اسلحه بردارد. اسلحه دون شان او بود، اما حالا بدون تردید به فکرش رسیده بود که باید در این تصمیم تجدید نظر می کرد.
التماس کرد. گفت هر مبلغ که بخواهد می پردازد. رابی اسلحه اش را به سمت او نشانه رفت. تهدید کرد. اینکه چه مرد مهمی بود، چه دوستان قدرتمندی داشت، اینکه چه بلایی سر رابی می آورد، چه دردی را به او تحمیل می کرد و اینکه هم او و هم خانواده اش را نابود می کرد.
رابی به حرف های او گوش نمی داد. این حرف ها را در گذشته نیز شنیده بود.
دوبار شلیک کرد، یکی به سمت راست و دیگری به سمت مغز چپ. شماره ۵ زمین سنگی را بوسه زد.
رابی برگشت و از همان دری که مرد راهنما بیرون رفته بود خارج شد.
اسکاتلند او را نکشته بود.
برای همین شکرگزار بود.
رابی پس از کشتن آن ۵ مرد خواب راحتی کرد.
ساعت شش از خواب بیدار شد و صبحانه اش را در رستورانی نزدیک محل اقامتش خورد.
پیاده به ایستگاه وی ورلی نزدیک به هتل باب مورال رفت تا با قطار عازم لندن شود. چهار ساعت بعد به ایستگاه کینگز کراس رسید. در آنجا تاکسی گرفت و به فرودگاه هیترو رفت. پرواز شماره ۷۷۷ شرکت هواپیمایی بریتانیا بعدازظهر آن روز فرودگاه را ترک کرد. با توجه به باد خفیفی که می وزید هواپیما هفت ساعت بعد در فرودگاه دالس واشنگتن به زمین نشست. در اسکاتلند هوا سرد و ابری بود، اما در ویرجینیا گرم و خشک بود. از ساعاتی پیش خورشید در غرب در حال غروب کردن بود. در گرمای روز ابرها متراکم شده بودند، اما طوفانی در کار نبود، رطوبتی نیز وجود نداشت. از مادر طبیعت جز تهدید کردن، کاری ساخته نبود.
بیرون پایانه خودرویی انتظارش را می کشید.
یک خودروی شاسی بلند سیاه رنگ.
با نمره دولتی.
سوار شد و کمربند ایمنی اش را بست. روزنامه واشنگتن پست را برداشت. با راننده حرفی نزد. او می دانست کجا باید برود.
عبور و مرور در دالش تول رود بسیار روان بود.
تلفن همراه رابی مرتعش شد. به صفحه آن نگاه کرد.
فقط یک کلمه روی صفحه درج شده بود: تبریک.
تلفن را در جیبش گذاشت.
فکر کرد «تبریک» نمی تواند کلمه درستی باشد. «تشکر» هم خواسته او را برآورده نمی کرد. نمی دانست در عوض کشتن ۵ مرد، چه کلماتی حق مطلب را ادا می کرد.
شاید کلمه درستی وجود نداشت. شاید سکوت کفایت می کرد.
در ویرجینیای شمالی در چین بریج رود وارد خانه اش شد. گزارش در کار نبود. سابقه برجا نگذاشتن بهتر بود. اگر پژوهشی در کار بود، کسی نمی توانست مدرکی را که وجود نداشت پیدا کند.
اما اگر مشکلی بروز می کرد کسی به طور رسمی از رابی حمایت نمی کرد.
وارد دفتری شد، این دفتر به طور رسمی به او تعلق نداشت، اما گاهی اوقات از این دفتر استفاده می کرد. با آنکه دیروقت بود هنوز عده ای آنجا کار می کردند. کسی با رابی حرف نزد، حتی به او نگاه هم نکردند. مطمئن بود آنان از کاری که او کرده بود کمترین اطلاعی نداشتند، اما می دانستند که نباید با او صحبت کنند.
پشت میزی نشست. چند دکمه رایانه را فشار داد. چند ای میل فرستاد و سپس از پنجره ای که به واقع پنجره نبود به بیرون خیره شد. آن تابلویی بود که تظاهری از آفتاب را به نمایش می گذاشت.
ساعتی بعد مردی چاق که لباس چروکی پوشیده بود به درون آمد. سلامی در کار نبود. مرد کی فلاش درایو را روی میز رابی گذاشت، بعد روی پاشنه پا چرخید و از اتاق بیرون رفت. رابی به فلاش درایو خیره شد، ماموریت بعدی به این زودی مشخص شده بود. در چند سال گذشته فاصله ماموریت ها کم و کمتر شده بود.
فلاش درایو را در جیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. این بار خودش رانندگی می کرد، با یک خودروی آاودی که در پارکینگ مجاور پارک شده بود. روی صندلی راننده که نشست نفسی راحت کشید. آاودی خودش بود. چهار سالی بود که این خودرو را داشت. از در نگهبانی خارج شد، حتی نگهبان هم به او نگاه نکرد.
با ورود به جاده دنده ای عوض کرد و پا روی پدال گاز گذاشت.
تلفنش یک بار دیگر مرتعش شد. به صفحه نگاه کرد.
تولدت مبارک.
تبسمی بر لبانش نشست. گوشی را روی صندلی کنارش انداخت و پدال گاز را فشار داد.
کیک و شمعی در کار نبود.
به رانندگی ادامه داد. در اندیشه تونل زیرزمینی ادینبورگ بود. چهار نفر از کسانی که کشته شده بودند نگهبان و محافظ بودند. آن طور که شنیده بود آنان در پنج سال گذشته بیش از ۵۰ نفر از جمله چند کودک را کشته بودند. کسی که دو گلوله به سرش اصابت کرد، کارلوس ریورا بود، قاچاقچی هروئین و عامل فحشاء. او بشدت پولدار بود و برای گذراندن تعطیلات به اسکاتلند آمده بود، اما رابی می دانست که ریورا برای ملاقاتی مهم با خیانتکاری روس به ادینبورگ آمده بود تا عملیات خود را با هم هماهنگ کنند. حتی جنایتکارها هم دوست دارند فعالیت هایشان را جهانی کنند.
به رابی دستور داده شده بود که ریورا را بکشد، نه به این دلیل که قاچاقچی مواد مخدر و انسان بود. ریورا باید کشته می شد، زیرا دولت امریکا پی برده بود که او قصد دارد با همکاری چند تن از ژنرال های بلندپایه ارتش مکزیک اقدام به کودتا کند. دولتی که قرار بود روی کار بیاید دوست امریکا نبود بنابراین نباید اجازه چنین کاری داده می شد. درواقع نه حمله ای در کار بود و نه جنایتکار روس. ژنرال های کودتاچی مکزیک هم به دست اشخاصی مانند رابی به قتل رسیده بودند.
وقتی رابی به خانه رسید، دو ساعتی در خیابان های تاریک قدم زد. بعد کنار رودخانه رفت و به تماشای لامپ های روشنایی ویرجینیا نشست. یک قایق گشتی پلیس روی آب های آرام رودخانه از کنارش گذشت.
رابی به آسمان بی ماه نگاه کرد. کیکی بدون شمع.
تولدم مبارک.

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌گناه

خیییییییلی عاااالیه، پر از هیجان، ترجمه ش هم عالیه
در 5 ماه پیش توسط گل پری بانو
داستان جاسوسی و معمایی ضعیف با شخصیت پردازی ضعیف (شخصیتها به جای دیالوگ، کنایه و لغز می گویند)، ترجمه هم بد و ضعیف، این کتاب حتی ارزش خواندن ندارد، اتلاف وقت به تمام معنا. امتیاز من ۲ از ۱۰
در 1 سال پیش توسط فاطمه موسوی