فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کسی می‌آید

کتاب کسی می‌آید

نسخه الکترونیک کتاب کسی می‌آید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کسی می‌آید

مهرداد دانه‌های تسبیح را یکی یکی از روی زمین جمع کرد. مانتوی خورشید را برداشت و کمکش کرد تا آن را بپوشد. مانتوی پاره جگرش را سوزاند و دلش را به درد آورد بی‌اختیار از خود، لحظه ای ایستاد و نفس عمیقی کشید و ناگهان سرش را محکم به دیوار کوبید. خون از پیشانی‌اش راه گرفت. هق هق گریه‌های مهرداد با هق هق خورشید در آمیخت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پرسمان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کسی می‌آید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

چه تابستان باصفایی بود شهریور آن سال...! چه نوازشِ دلچسبی باد به صورتِ خورشید می­داد... یک چشمی نگاهی به نور انداخت و دوباره صورتش را توی بالِش گُم کرد... چه لذتی می­داد صبح­های زود بیدار شدن از دستِ هجومِ نور آفتاب... صدای مامان مهری از طبقه­ی پایین می­آمد... «خورشید... خورشید جان» گویا بی فایده بود ادامه­ی مقاومت... باید بلند می­شد... سرش را از لای پشه­بند بیرون آورد... چشم­هایش را جمع کرد و آسمان را نگاه کرد... کلاغ­ها همراه با گنجشک­ها یک کنسرت درست و حسابیِ اعصاب خُرد کن به راه انداخته بودند... خورشید یواشکی سر بلند کرد و نگاهی به پشت بامِ همسایه­ی بغلی انداخت... پشه­بند آن­ها هم هنوز برپا بود... با خود گفت: «فکر کنم سحر هنوز خوابه... شاید محسن هم خوابیده باشه بجنبم تا محسن پیدایش نشده... اون وقت دیگه نمی­تونم از این­جا خلاص بشم...» فوری بالشش را زد زیر بغلش و از پشه­بند بیرون آمد... دوباره آسمان را نگاهی کرد بی مزاحمت هیچ سقفی آسمان نزدیک تر بود. و زیباتر...، نگاهی سرسری به دوروبرش انداخت و با سرعت خودش را به درِ پشت بام رساند... موهای بلندش فرخورده بود و لوله لوله دورش پخش و پلا بودند... به محضِ باز شدن در، بوی عطر چای بینی­اش را پُر کرد... پله­ها را به نرمی پایین آمد و سری به آشپرخانه زد... مامان مهری: چه عجب...!! ظهر شد دختر!! مگه نمی­دونی چه قدر کار داریم خب بجنب دیگه..
خورشید: «سلام... صبح به خیر»
مامان مهری: «علیک سلام...»
خورشید: «چه خبره مامان؟!... مگه ساعت چنده؟!!»
مامان مهری: «ظهره...»
خورشید نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: «آره... ساعت ۸ صبح!! ظهره!!»
مامان مهری: «خب حالا... چرا بالش و بغل کردی؟!»
خورشید خمیازه ای کشید و کش و قوسی به خود داد و بالش را نزدیک درِ اتاق پرت کرد...
مامان مهری: «عوض این که زودتر کمک کنی خونه رو مرتب کنیم بدتر شلوغ می کنی؟!»
خورشید: «مامان با یه بالش خونه شلوغ شد؟ تازه ساعت ۸ صبحه، حالا کو تا شب؟»
مامان مهری: «دختر جون عوض یکه به دو کردن زودتر برو صبحانه بخور، الآن سیمین میاد!»
خورشید بی حوصله و خواب آلود به سوی بالش رفت و آن را برداشت و غرغرکنان به اتاق رفت. صدای مامان مهری را هنوز می­شنید که سفارش می­کرد: خورشید صبحانهَ تو زود بخور کار داریم!
دلش نمی­خواست صبح به آن قشنگی با یادآوری موضوع خواستگاری خانواده­ی«مَلِکان» خراب شود. دوباره بالش را بغل کرد و تکیه به دیوار داد و نشست. انگار تازه داشت توی ذهنش دنبال دلیل برای رد کردنِ این یکی می­گشت... نمی دانست چه­طوری باید به همه حالی بکند که «باباجون من می­خوام درس بخونم... دوست دارم حالاحالاها مالِ خودم باشم... دوست دارم مرد ایده­آلم رو خودم انتخاب کنم... چرا... باید هر کسی به خودش اجازه بده بیاد خواستگاری من؟!»
مامان مهری همیشه می گفت: «خواستگار، اعتبارِ دختره... عیب نداره، بزار بیان... اون­قدر باید بیان و برن، تا بالاخره یکی جور بشه... مطمئن باش اگه میون این همه آدم یکی­اش به دلت بشینه دیگه از صرافتِ درس خوندن و این حرفا می­افتی؟!»
خورشید کم­کم توی خودش فرو می رفت و بالش را بیشتر فشار می­داد که صدای های و هوی مهرداد را شنید... با خودش گفت: «معلوم نیست کِی از خواب بیدار شده که الآن این­همه سرحاله!!»
و صدای مهرداد آمد که بلند می­گفت: «خورشید... نون خریدم، تنبل خانوم... هنوز بالایی؟!!... مامان...! چرا صداش نکردی... نگفتم قبل از بلندشدنِ این مرتیکه، صداش کن بیاد پایین؟!! خورشید مثل فشنگ از جا جست، نمی­خواست مهرداد پشت سرش لُغُز بخواند... دوباره بالش را پرت کرد و از اتاق بیرون آمد و تا مامان مهری خواست حرف بزند، گفت: «کدوم مرتیکه؟! محسن وِ می­گی؟!
مهرداد: «بَه سلام... بالاخره طلوع کردین خورشید خانوم؟! پس چرا این­طوری؟»
خورشید با همان حرارت گفت: «پرسیدم محسن و می­گی؟!
مهرداد: «آره... حالا چرا زخمی شدی؟!»
خورشید با اعتراض رو به مامان مهری کرد و گفت: «ببین مامان جلوی شما دارم بهش می گم... اِن­قَده گیر نده به من...، اولاً این مرتیکه، محسن برادر سحره!! از بچگی با من بزرگ شده... در ثانی اصلاً توی این باغ­ها نیست!!
مهرداد برای این که بیشتر حرص او را در بیاورد گفت: «آهان!! داری پُرروبازی درمی­یاری؟! خورشید عصبی شد و با اعتراض رو به مامان گفت: «مامان!!!»
مامان مهری کلافه از بحث آن­ها گفت: «ای بابا!! مهرداد... این نونا توی دستت خشک شد مادر!!... چه­قدر الکی بحث می­کنین... خورشید راست می­گه، محسن هم مثل تو... داداشِ خورشیده!!»
مهرداد نان­ها را داخل سفره گذاشت و گفت: «من این چیزا سرم نمی­شه داداش!!... داداش!! از فردا قبل از این که محسن بلند بشه می یای پایین و الا همین پایین می خوابی؟!»
خورشید بی­اعتنا به او، قوری را از روی سماور برداشت و چای ریخت و گفت: «منتظر دستور جناب عالی بودم!!»
مهرداد به سویش بُراق شد و ناگهان خیز برداشت تا بلکه با ضربه ای دلش را خنک کند. خورشید جستی زد و استکان از دستش افتاد... جلوی پایش هزار تکه شد و صدای جیرینگ جیرنگش اعصاب مامان مهری را به هم ریخت... صدای جیغ مامان مهری بلند شد: «مهرداد!! دو دقیقه آروم باش!!» به خدا باید از این قدت خجالت بکشی... خورشید بیا برو بیرون از آشپزخونه... بسه هر چی صبحانه خوردی... برو رختخواب­ها رو جمع کن... آفتاب سفیدشون کرد... بدو مادر... و بعد زیر لب غرغرکنان گفت: «خیر سرم... امشب مهمون دارم... عوض این که کمکم کنند... تا چشم باز کردن شروع کردن!!»
مهرداد رو به خورشید گفت: همون جا وایسا تکون نخور... شیشه توی پات نره...!! و بعد در حالی­که روی زمین نشسته بود و یکی یکی خرده شیشه­ها را پیدا می­کرد به مامان مهری گفت: «آخه این که یه چایی نمی­تونه بریزه واسه چی می­زاری هرکی از راه نرسیده بیاد خواستگاریش!!»
مامان مهری: «من چی کار کنم مادر... آقای ملکان بابات رو دیده ازش خواهش کرده بابات هم توی رودرواسی گفته قدمتون روی چشم!!»
مهرداد رو به خورشید گفت: «جوجو... پات و بلند کن ببینم...، و دقت کرد... که همه­ی خرده شیشه­ها را جمع کرده باشد...»
صدای زنگ آمد... خورشید به شوق آمده گفت: «وای... پری اومد...»
مهرداد: «صبر کن... صبر کن...»
و بعد خرده شیشه­ها را توی سطل ریخت و دست خورشید را گرفت و با یک حرکت او را از خرده­های شیشه دور کرد...
خورشید به سوی حیاط دوید... تا در را باز کند...
خاله سیمین و پری و علی بودند... با سر و صدا و خنده­های پر سرو صداتر، پری را در آغوش گرفت... و بعد خاله سیمین را...
خاله سیمین با خنده گفت: «فکر کنم ما هر هفته یه خواستگاری افتادیم این جا!!»
علی پسر شیطان خاله سیمین که دو سال از خورشید و پری کوچکتر بود دسته­ای از موهای فرفری و لوله ای خورشید را گرفت و گفت: «فکر کنم بابک عاشق این سیم تلفن­ها شده...» خورشید شکلکی برایش درآورد و دست پری را کشید... هر دو به سوی پناهگاهشان دویدند... از بچگی عادت داشتند توی زیرزمین بازی کنند... همیشه توی زیرزمین بساط پذیرایشان فراهم بود... فرش کهنه­ای پهن کرده بودند و به رسم کودکی عروسک­ها و اسباب بازی­هایشان را چیده بودند... انگار دوست نداشتند حالا حالاها از دوران کودکی دور شوند... دوست­های خورشید هم همیشه برای صحبت کردن و بلند خندیدن و حرفای محرمانه زدن زیرزمین را ترجیح می دادند مخصوصاً سحر، که هر وقت پری می­آمد... او هم بود. تمام رازهایشان خنده ها و رویاهایشان تمام غم­ها و گریه هایشان و همه آرزوهایشان همان­جا بود که به تصویر در می­آمد...
تازه با هیجان یکدیگر را پیدا کرده بودند و نمی­دانستند از چی و از کجا شروع کنند که صدای علی آرامش را از آن­ها گرفت. علی سرش را از پنجره ی کوچک زیرزمین که رو به حیاط بود داخل کرده بود و نگاهشان می­کرد. بلند بلند خندید و گفت: «سلام... خرس گنده­های کوچولو...»
پری فریاد زد: «زهرمار... ترسیدم...»
و خورشید پشت سرش گفت: «علی برو دیگه... به خاله می­گم آ...»
پری: «گمشو علی...»
علی با دست خورشید را نشان داد و گفت: «اینو ببین!! امشب می خوایم شوهرش بدیم مثلاً!!! خورشید می خوای به بابک بگیم این کور و کچل­ها رو هم سروسامون بده... عروسک پری رو ببین!!! کچل کچل کلاچه...»
لنگه دمپایی­های خورشید و پری اَمانش را بریدند... و بالاخره مجبور شد با همان سرُ صدا دل از پنجره بکند و برود...
پری نگاه غم زده ای به عروسکش انداخت... فوری او را بغل کرد و بوسه ای روی کله ی کچلش نشاند و گفت: «قربونت برم الهی ناراحت نشی ها... با تو نبود!»
و بعد نگاه به خورشید کرد و گفت: «خورشید واقعاً می­خوای چی جواب بدهی؟!»
خورشید چانه بالا انداخت و گفت: «تو که بهتر می­دونی!!»
پری: «آخه فکر می کنم آقا جونت و مامان مهری از این بدشون نمی­یاد... بابای من که خیلی از خودش و خانواده­اش تعریف می­کنه...»
نگاه خیره­ی خورشید روی عروسک پری مانده بود با نگرانی لب باز کرد و گفت: «نمی­دونم اصلاً ای­کاش همراه مامان برای ختم دایی­اشون نمی­رفتم!!»
پری: «می­گن وضع مالیشون توپه...»
خورشید: «من که همه­ی امیدم به مهرداده... می­دونم مخالفه...»
پری: «پس واسه چی می­خوان بیان!!»
خورشید: «مامان می­گه هر چی گفتیم واسه خورشید زوده بابک راضی نشده و به خانواده­اش فشار آورده که باید بریم خونه­اشون!!»
پری: «می­دونی خورشید این جور پسرها که از خودشون متشکرن، نمی­تونند قبول کنند کسی اون­ها رو قبول نمی­کنه... یا پس می­زنه!! بابک هم نکه همیشه شنیده آرزوی هر دختریه و از این حرفا!! هوا برش داشته!!»
خورشید ساکت بود و نگاهش نگران، پری که دید با حرف­هایش نگرانی میهمان چشم­های زیبای خورشید شده، گفت: «اصلاً اینارو ولش کن... بگو ببینم چه خبر؟!... دیدی­اشون؟!»
برق امید و عشق برای لحظه­ای چشم­های خورشید را پُر کرد. نگاهش درخشید و بعد لبخند صورت قشنگش را قشنگ­تر کرد... با هیجان رو به پری گفت: «آره!!»
با شنیدن این کلمه پری دوباره خورشید را در آغوش گرفت و با هیجان گفت: «راست می گی؟!! کِی اومدن؟!»
خورشید خود را از آغوش پری بیرون کشید و گفت: «دیروز!!»
پری: «پس چرا سحر چیزی به من نگفت؟»
خورشید: «حتماً وقت نکرده!!»
پری: «خب... تعریف کن...»
خورشید چشم در چشم­های مشتاق پری دوخت و گفت: دیروز ظرف­ها رو بُردم توی حیاط بشورم...
پری: «واسه چی توی حیاط؟!»
خورشید: «شیر ظرف­شویی بالا خراب بود!! اصلاً تو به اینا چه کار داری بزار حرفمُ بزنم!!»
پری خندید و گفت: «خب خب... بگو.»
خورشید: «آره... داشتم ظرف می­شستم که دیدم مامان مهری داره می­ره بیرون، تا در رو باز کرد و بیرون رفت. صدای سلام و علیک و احوال پرسی­اشون شنیدم...»
پری بی­صبرانه منتظر شنیدن نام ایمان بود... گفت: «ایمان بود؟!»
خورشید: «صبر کن... یواشکی بلند شدم اومدم پشت در، لای درُ باز کردم حسامُ دیدم... شنیدم که مامان مهری پرسید کِی اومدی حسام جان؟» گفت: «صبح اومدم... ثبت نام کردم برگشتم تا مهر...»
بعد هم خداحافظی کرد و رفت... منم ترسیدم مامان بیاد توی خونه مثل قِرقی پریدم روی ظرفا... نزدیک بود با چونه برم توی شیر آب!! خدا رحم کرد!
پری: «امروز دیگه بیرون نمی­ریم؟!»
خورشید: «پس اومدی که بیرون بری؟!»
پری با طعنه گفت: «نه...!! اومدم کنار خواستگارهای جناب عالی بنشینم!!»
خورشید: «وای پری... حوصله­اشونُ ندارم!! چی کار کنم!!؟»

نظرات کاربران درباره کتاب کسی می‌آید

خوب بود. کشش کتاب خوبه ولی من همخونه رو بیشتر دوست داشتم
در 2 سال پیش توسط فرناز
قشنگ بود
در 2 سال پیش توسط vie...pur
عالیه اصلا این رمان
در 2 سال پیش توسط my....lfy
این کتاب عالیه
در 2 سال پیش توسط gma...h29
حرف نداره
در 2 سال پیش توسط gma...h29
من این کتاب رو خوندم انتظار بیشتری ازش داشتم متاسفانه جالب نبود کشش داشت اما به نظرم واقعا داستان بود ، و خیلی قسمت ها باهم نمیخوند...
در 1 سال پیش توسط samane souhani
عالیه توصیه میکنم حتما بخونین
در 2 سال پیش توسط mah...k73
ممنون از قلم زیباتون مثل همیشه عالى بود
در 1 سال پیش توسط Sam...eni
در یک کلام، مزخرف، با این رمان فارسی ها اعتبار فیدیبو رو پایین نیارین
در 1 سال پیش توسط mah...aji
در یک کلام فوق العاده .
در 2 سال پیش توسط نیما جابری