فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ظلمت آشکار

کتاب ظلمت آشکار
خاطرات افسردگی

نسخه الکترونیک کتاب ظلمت آشکار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ظلمت آشکار

ویلیام استایرن، نویسنده‌ی امریکایی که در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی با رمان‌هایی چون انتخاب سوفی به شهرت رسیده بود، در شصت‌وچندسالگی به افسردگی حاد مبتلا شد. این افسردگی به‌قدری شدید بود که او را ماه‌ها کاملاً از کار باز داشت و حتی به فکر خودکشی هم انداخت. استایرن، بعد از بهبود، خاطراتش از این دوران را در قالب کتاب کوچک ظلمت آشکار نوشت، کتابی که آوازه‌ی او را در دهه‌ی پایانی عمرش دوچندان کرد. این کتاب با شرح سفر استایرن به پاریس در سال ۱۹۸۵ شروع می شود؛ سفری که به خاطر تشدید بیماری‌اش برای او اهمیت بسزایی داشت و کمک زیادی به درمانش کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ظلمت آشکار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

وقتی نویسنده ی جوانی بودم، در یک دوره ای کامو تقریبا بیش از دیگر چهره های ادبی معاصر تاثیری اساسی بر دیدگاهم درباره ی تاریخ و زندگی نهاد. من بیگانهی او را کمی دیرتر از آن که باید، خواندم ــ در اوائل سی سالگی ــ ولی بعد از تمام کردن آن شناخت همچون ضربه ای به سراغ من آمد که از خواندن کار نویسنده ای ناشی می شد که شور اخلاق را با سبکی زیبا تلفیق کرده و بینش عمیقش قادر است روح را از ترس تا مغز استخوان بلرزاند. تنهایی عظیم مورسو، قهرمان کتاب، چنان ذهنم را اشغال کرد که وقتی طرح نوشتن اعترافات نات ترنر(۱۹) را ریختم، ناچار شدم از شگرد کامو در روایت داستان، یعنی از زاویه ی دید راوی ای در آخرین ساعات پیش از اعدام، استفاده کنم. برای من ارتباطی معنوی بود بین تنهایی سرد مورسو و فلاکت نات ترنر ــ سلفِ شورشیِ او در تاریخ، در صد سالی پیش از او ــ که او را هم خدا و بنده محکوم و طرد کرده بودند. مقاله ی کامو، «تاملاتی درباره ی گیوتین»(۲۰)، تقریبا نوشته ای منحصربه فرد است که منطقی مخوف و آتشین را با خود دارد. تصور این که کینه توزترین حامیان مجازات اعدام هم بعد از خواندن نکوهش های پرشور و موشکافانه ی این نوشته، هنوز بر همان دیدگاه سابق پای فشارند، سخت است. می دانم که آن کتاب فکر من را برای همیشه تغییر داد؛ زیر و زبرم کرد و وحشی گری بنیادی مجازات اعدام را به من بازنمود، ولی مطالبات عظیمی را هم در باب مسئولیت، در وجدانم به وجود آورد. کامو پیرایشگر بزرگ اندیشه ی من بود که من را از دست بسیاری اندیشه های سست رهانید و با نویدهای اسرارآمیز زندگی سبب شد از میان آشوبناک ترین بدبینی ها، همه چیز را دوباره از نو شروع کنم.
سرخوردگی از این فکر که هیچ وقت کامو را نمی بینم با ازدست دادن فرصتی نزدیک برای دیدنش به هم آمیخت. در سال ۱۹۶۰ که به فرانسه سفر کرده بودم و رومن گاری در نامه ای به من نوشته بود که برنامه ی شامی دارد و کامو در آن مراسم حضور خواهد داشت، نقشه کشیدم او را ببینم. گاریِ سرشار از هوش و استعداد که آن زمان زیاد نمی شناختمش و بعدها دوست نزدیکم شد، گفت کامو، که گاری اغلب او را می دید، کتاب در تاریکی بخواب من را خوانده و ستوده است. من البته سخت خرسند شدم و احساس کردم که این جمعِ دوستانه اتفاق باشکوهی خواهد بود. ولی قبل از این که به فرانسه برسم، خبر تکان دهنده ای به دستم رسید: کامو دچار سانحه ی رانندگی شده بود و مرگْ بی رحمانه او را در جوانی، در چهل و شش سالگی، با خود برده بود. هرگز آنچنان عمیق فقدان کسی را در زندگی ندیده و احساس نکرده ام. مدت های مدید در مرگ او تعمق کردم. گرچه کامو رانندگی نمی کرد ولی از قرار معلوم راننده را، که پسر ناشرش بود و دیوانه ی سرعت، می شناخت. بنابراین یک جور بی پروایی در این تصادف دیده می شد که زمزمه هایی در مورد احتمال خودکشی یا دست کم لاس زدن با مرگ به راه انداخت، و عجیب نیست که حدس و گمان ها درباره ی حادثه به اشارات نویسنده به موضوع خودکشی در آثارش برگردد. یکی از معروف ترین بیانیه های روشنفکری قرن در ابتدای اسطوره ی سیزیف آمده: «فقط یک مسئله ی جدی فلسفی وجود دارد و آن خودکشی است. قضاوت درباره ی این که زندگی ارزش زیستن دارد یا نه، برابر است با پاسخ دادن به این اساسی ترین سوال فلسفی.» اولین بار که این سطور را خواندم، هاج و واج ماندم و بعد مقاله را پی گرفتم تا بیش تر بدانم، چرا که به رغم شیوایی و منطق مجاب کننده ی اثر، موضوعات زیادی بود که از خاطرم می رفت و بیهوده برمی گشتم تا فرضیه ی آغازین را به چنگ آورم و قادر نبودم با این فرض کنار آیم که انسان همان اول کار آرزوی کشتن خود را بکند. رمان کوتاه بعدی اش، سقوط، را با احتیاط ستودم. جنایت و خودنکوهی راوی داستان (وکیل) که با اندوه و دلتنگی و طول و تفصیل در میکده ای در آمستردام تک گویی می کند، به نظر روده درازی و هیاهو می آمد، ولی هنگام خواندن آن قادر نبودم ببینم که وکیل همچون مردی گرفتارِ رنجِ افسردگی رفتار کند. تا این حد از این بیماری فاصله داشتم.
رومن به من گفت که کامو گه گاه به نومیدی های شدیدش اشاره کرده و از خودکشی دم زده بود. گاهی از سر شوخی این حرف را می زده، ولی شوخی اش مثل شرابِ تلخ بوده و باعث ناراحتی رومن می شده. با این حال، کامو ظاهرا هرگز تلاشی برای خودکشی نکرده، و شاید اتفاقی نیست که به رغم لحن محزون همیشگی اش، نوعی حس پیروزی زندگی بر مرگ در مرکز اسطوره ی سیزیف و پیام زاهدانه اش قرار دارد: در غیاب امید همچنان باید برای بقا مبارزه کنیم و این کار را می کنیم ــ با چنگ و دندان. چند سال گذشت تا به نظرم معقول رسید که حرف کامو درباره ی خودکشی و درگیری فکری اش با این موضوع ممکن است به همان اندازه که از آشفتگی مداوم فکری ناشی شده از اشتغالاتش به موضوع اخلاق و معرفت شناسی هم ناشی باشد. وقتی در اوت ۱۹۷۸ خانه ی ییلاقی ام را در کانکتیکات به گاری قرض دادم و تعطیلات آخرهفته ای از خانه ی تابستانی ام در مارتاز وینیارد(۲۱) پایین آمدم تا سری به او بزنم، دوباره به تفصیل از فرضیاتش در مورد افسردگی کامو سخن گفت. همچنان که صحبت می کردیم، دیدم برخی از فرضیات رومن درباره ی یاس ادواری کامو از این امر ناشی می شد که او هم دچار افسردگی شده بود و خودش به این موضوع اعتراف می کرد. اصرار داشت که ماجرا تاثیری بر توانایی او نداشته و افسردگی را تحت کنترل درآورده، اما بیماری گه گاه گریبانش را می گرفته، حالتی سست و کرخ و زیانبار، همچون زنگاری که بر چهره ی آدم بنشیند، و در تابستان لطیف نیواینگلند غیرعادی. رومن که یک یهودی روس متولد لیتوانی بود، همیشه انگار حزن و دلمردگی آدم های اروپای شرقی را داشت، به طوری که نمی شد گفت کی واقعا افسرده است. به هرحال رنج می کشید. می گفت قادر است سوسوی یاس و نومیدی ذهن را که کامو تشریح کرده، کاملاً درک کند.
حضور ژان سیبرگ(۲۲)، همسر گاری، که هنرپیشه ای اهل آیوا بود و از هم طلاق گرفته بودند و به نظرم مدت ها از هم جدا بودند، وضع او را چندان بهتر نکرده بود. فهمیدم همسرش به این دلیل آن جاست که پسرشان، دیه گو، در کمپ تنیسی در همان نزدیکی زندگی می کند. از رفتار غریبه وارشان با هم، درحالی که در کنار یکدیگر زندگی می کردند، تعجب کردم و بیش تر تعجب کردم ــ نه جا خوردم و نه غمگین شدم ــ وقتی چشمم به قیافه ی ژان افتاد. تمام زیبایی ظریف و درخشان بور او ناپدید شده و پشت صورتک چاقی رفته بود. مثل خوابگردها راه می رفت، کم حرف می زد و نگاه بی روح کسانی را داشت که دارو (یا مواد مخدر، یا هر دو را) مصرف کرده و به خلسه فرو رفته اند. فهمیدم که هر دو چقدر فداکارند و پرمهر و با محبت پدرانه و مادرانه نگران فرزندشان هستند. رومن گفت که ژان به خاطر بیماری اش تحت درمان است، و چیزی درباره ی درمان های ضدافسردگی گفت، ولی هیچ کدام از حرف هایش را درست به یاد ندارم و اهمیت زیادی هم برایم نداشت. این خاطره از بی اعتنایی من مهم است چون چنین بی اعتنایی ای نشان دهنده ی ناتوانی بیرونی ها در فهم ماهیت بیماری است. به رغم همدردی ام، افسردگی کامو و رومن گاری ــ و مسلما ژان ــ برای من بیماری ای غیرقابل لمس بود و کوچک ترین تصوری از شکل و طبیعت رنجی که قربانیان بسیاری هنگام فروپاشی ذهن می برند، نداشتم.
آن شب اکتبر در پاریس فهمیدم که من هم در آستانه ی فروپاشی ام و توی ماشین، در راه هتل، مکاشفه ای برایم اتفاق افتاد. ازهم گسیختگی چرخه ی شبانه روزی ــ ضرباهنگ سوخت و ساز و غدد که در مرکز زندگی روزمره ی ما قرار دارد ــ ظاهرا در بسیاری موارد، اگر نگوییم در بیش تر موارد، ناشی از افسردگی است. به همین دلیل است که بی خوابی شدید اغلب به سراغمان می آید و باز احتمالاً به همین دلیل است که الگوی آشفتگی روزانه تا اندازه ای دوره های متناوب تنش و آسودگی را قابل پیش بینی می کند. آسودگی شبانه ــ فروکش کردنی موقت ولی قابل توجه، مثل تغییری از رگبار سیلابی به بارانی پیوسته ــ در ساعات بعد از شام و قبل از نیمه شب به سراغ من می آمد. در این زمان رنج مدت کوتاهی باز می ایستاد و ذهنم آن قدر هشیار می شد که بتواند بر موضوعاتی ورای آشوبی که وجودم را متشنج می کرد، تمرکز کند. طبعا مشتاقانه منتظر این دوره بودم، چرا که گاهی احساس می کردم نسبتا متعادلم، و آن شب در اتومبیل متوجه بودم که نوعی شفافیت و قدرت تفکر منطقی به من بازگشته. می توانستم کامو و رومن گاری را به یاد آورم، ولی دریافتم که افکار دنباله دارم چندان تسلی دهنده نیستند.
خاطره ی ژان سیبرگ تحت تاثیرم قرار داد و غمگینم کرد. او یک سالی بعد از دیدارمان در کانکتیکات، قرص زیادی خورد و مرده اش را در ماشینی پارک شده در بن بستی، کنار یکی از خیابان های پاریس پیدا کردند. جسدش چند روزی آن جا مانده بود. سال بعد که با رومن در یک ناهار طولانی در کافه لیپ(۲۳) نشسته بودیم، به من گفت که به رغم اختلافاتشان، ازدست دادن ژان چنان افسردگی اش را تشدید کرده که گه گاه واقعا درمانده می شود. ولی حتی آن موقع هم قادر نبودم ماهیت اندوه او را درک کنم. یادم هست که دستانش می لرزید و گرچه نمی شد گفت که پیر و مسن است ــ در میانه ی شصت سالگی بود ــ صدایش خس خس صدای پیرمردها را داشت که حالا می فهمم صدای افسردگی بود یا شاید صدای افسردگی بود. من خودم هم در گرداب رنج شدید، آن صدای باستانی را از سینه درآوردم. دیگر هرگز رومن را ندیدم. کلود گالیمار، پدر فرانسوا، تعریف کرد که در سال ۱۹۸۰، فقط چند ساعت بعد از ناهاری دیگر، که در اثنای آن دو دوست قدیمی گفت وگویی خودمانی و سرخوشانه و به دور از هرگونه غم و اندوه داشتند، رومن گاری ــ که دو بار جایزه ی گنکور را برده بود (یکی از آن ها را با نام مستعار گرفت و با خوشحالی به منتقدان حقه زد)، قهرمان جمهوری، دریافت کننده ی بی باک صلیب جنگ، دیپلمات، آدمی خوشگذران، زنباره ای تمام عیار ــ به آپارتمانش در خیابان باک(۲۴) رفت و گلوله ای در مغز خود نشاند.
در طول این درفکرفرورفتن ها بود که علامت هتل واشنگتن مقابل چشمم شروع به رقصیدن کرد و خاطرات قدیمی از پاریس را زنده کرد و این فکر ناگهانی و سرسخت که هرگز دوباره آن جا را نخواهم دید به سرم برگشت. این یقین بهت زده ام کرد و هراسی جدید درونم را انباشت، چون مدتی بود اندیشه ی مرگ فکر غالب دوران بیماری ام شده بود و مثل بادهای سرد در سرتاسر ذهنم می وزید. این ها صورت های بی شکل مرگ بود که به نظرم همه ی مردم در چنگال سخت بیماری خوابش را می بینند. تفاوت فقط در درک این موضوع بود که فردا، وقتی که درد یک بار دیگر فروکش کرد، یا فردای بعد از آن ــ و بی شک فردایی نه چندان دور ــ مجبور می شدم قضاوت کنم که زندگی ارزش زیستن ندارد و دست کم برای خودم به سوال بنیادی فلسفه پاسخ بدهم.

۱

در پاریس، اواخر شبی سرد در اکتبر سال ۱۹۸۵، اولین بار بود که کاملاً فهمیدم کشمکشم با اختلال ذهنی، که ماه ها به خود مشغولم کرده بود، مصیبت بار شده است. لحظه ی مکاشفه زمانی بود که ماشین را به خیابان باران خورده ی لغزنده ای راندم که زیاد از شانزلیزه دور نبود و تابلوی نئونی که رویش نوشته بود هتل واشنگتن و نور خفیفی داشت را رد کردم. تقریبا سی و پنج سال می شد که آن هتل را ندیده بودم ــ از بهار سال ۱۹۵۲، که چند شبِ اول اقامتم در پاریس را در آن جا گذراندم. در اولین ماه های سفر یک ساله ام، با قطار از کپنهاگ به پاریس آمده بودم و مامور آژانس مسافرتی نیویورک همین طور اتفاقی هتل واشنگتن را برایم در نظر گرفته بود. آن روزها این هتل یکی از مهمانسراهای ساده و نمورِ پرشماری بود برای توریست ها، به خصوص توریست های امریکایی که آدم های متوسط الحالی بودند و اگر شباهتی به من داشتند ــ که در آغاز فرانسوی ها و خل بازی های مضحکشان اعصابم را خرد می کرد ــ همیشه به یادشان می ماند که چطور بیده ی عجیب و غریبی همین طور وسط اتاق خوابِ بی روح قرار گرفته بود و توالت در انتهای راهروی کم نوری قرار داشت و عملاً شکاف میان فرهنگ گل و انگلوساکسون را نشان می داد. ولی من فقط مدت کوتاهی در هتل واشنگتن ماندم. چند روز بعد دوستان جدید امریکایی ام من را به زور با خود بردند و در هتلی قدیمی تر ولی خوش بر و روتر از قبلی در مونپارناس جای دادند که نزدیک کافه دُم(۱) و دیگر پاتوق های ادبی بود (من بیست و چند سالم بود و تازه اولین رمانم را منتشر کرده بودم و اسم و رسمی داشتم، اما نه آن قدرها، چون فقط بعضی امریکایی های پاریس اسمش را شنیده بودند ــ خواندنش به کنار). و به مرور روزگار، هتل واشنگتن آرام آرام از خودآگاه من حذف شد.
اما در آن شب اکتبر، وقتی زیر نم نم باران از کنار آن نمای سنگی خاکستری گذشتم، هتل دوباره قدم به ذهنم گذاشت و یادآوری گذشته باعث شد احساس کنم که به نحو وحشتناکی دور دایره ای چرخیده ام. یادم هست به خودم گفتم روزی که پاریس را به قصد نیویورک ترک کنم، دیگر به آن جا برنمی گردم. از این اطمینان خاطر که به واسطه ی آن به این نتیجه رسیده بودم که دیگر فرانسه را نمی بینم یکه خوردم، درست همان طور که قبول کرده بودم که سلامت فکری ای که با سرعتی سرسام آور از من دور می شد دیگر برنمی گردد.
چند روز قبل فهمیده بودم که دچار افسردگی جدی شده ام و ناامیدانه با آن دست و پنجه نرم کرده ام. از فرصتی که برای رفتن به فرانسه نصیبم شده بود، خوشحال نبودم. از میان بیماری های ترسناک، چه جسمی و چه روانی، احساس نفرت از خود ــ یا با قاطعیت کم تری بگویم، فقدان خودباوری ــ مهم ترین بیماری ای است که بیش تر افراد جهان به آن مبتلا هستند و من با پیشرفت بیش تر بیماری، گرفتار احساس بی ارزش بودن شده بودم. بنابراین غمگینی من بیش تر طنزآمیز بود چون شتابان به سفر چهار روزه ی پاریس رفته بودم تا جایزه ای بگیرم که منِ(۲) آسیب دیده ام را ترمیم می کرد. از قبل، طی نامه ای به من اعلام کردند که برنده ی جایزه ی جهانی چینو دل دوکا(۳) شده ام که هر سال به هنرمند یا دانشمندی تعلق می گرفت که آثارش بازتاب اصول و ایده های «اومانیسم» باشد. این جایزه یادبود چینو دل دوکا، مهاجری ایتالیایی، بود که قبل و بعد از جنگ جهانی دوم با چاپ و انتشار مجله های مبتذل و کتاب های کمدی پولی به هم رساند و بعدها به کارهای مهم تری پرداخت؛ صاحب روزنامه ی پاری ـ ژور(۴) شد. او فیلم هم تهیه کرد و گرداننده ی برجسته ی مسابقات اسب دوانی شد و برندگان بی شماری در فرانسه و خارج از آن برای خودش دست و پا کرد. او که کارهای فرهنگی اصیل تر را هدف گرفته بود، به خاطر فعالیت های نیکوکارانه اش به اسم و رسم رسید و بنگاه انتشاراتی ای برپا کرد که به چاپ آثار ارزشمند ادبی پرداخت (از بخت بلند، اولین رمان من، در تاریکی بخواب(۵)، یکی از کتاب های برگزیده ی او بود که در ترجمه نامش شد: Un Lit de Ténèbres). در زمان مرگ او در سال ۱۹۶۷، این موسسه، انتشارات موندیال، چنان امپراتوری مهمی شد و چنان اعتباری به هم زد که دیگر کسی به یاد کتاب های کمدی نمی افتاد و بیوه ی دوکا، سیمون، موسسه ای تاسیس کرد که فعالیت عمده اش اهدای جایزه ی سالانه به هنرمندان صاحب سبک بود.
جایزه ی جهانی چینو دل دوکا در فرانسه ــ ملتی که به شکلی دوست داشتنی شیفته ی جایزه دادن است ــ بسیار مورد توجه قرار گرفت؛ نه تنها به خاطر پراکنده گزینی و تفاوتِ آشکارا در انتخاب برگزیدگان، بلکه به خاطر مبلغ بالای جایزه که در آن سال بیست و پنج هزار دلار بود. در میان برندگانِ بیست سال گذشته اسامی ای چون کنراد لورنز، آلخو کارپنتیه، ژان آنوی، اینیاتسیو سیلونه، آندره ساخاروف، خورخه لوئیس بورخس و یک امریکایی، لوئیس موم فورد(۶)، به چشم می خوردند (فمینیست ها توجه کنند که هیچ زنی تاکنون برنده نشده است). من در مقام یک امریکایی نمی توانستم از بودن در میان آن گروه احساس غرور نکنم. درحالی که دادن و گرفتن جوایز معمولاً باعث ایجاد رشک و بدگویی و خودخوری و طغیان فروتنی کاذب می شود، به عقیده ی من جوایز خاص، حتی اگر ضروری نباشند، ارزشِ گرفتن را دارند. جایزه ی دل دوکا آن قدر برایم ارزشمند بود که هرگونه خویشتنداری را احمقانه دیدم و با سپاس فراوان دعوت را پذیرفتم و در جواب نوشتم که افتخار می کنم در آن مراسم حضور داشته باشم. من مدام منتظر سفری بودم که در طی آن وقت کافی داشته باشم و مجبور نباشم با عجله به کشورم برگردم. ولی اگر می توانستم وضع روحی ام را هنگام دریافت جایزه پیش بینی کنم، هرگز دعوتشان را نمی پذیرفتم.
افسردگی اختلالی ذهنی است و رنجی چنان رازآلود و دیرفهم ــ برای هوش متوسط ــ که به وصف درنمی آید. بنابراین برای آن ها که به رغم اندوه درونی شدت آن را نچشیده اند، همواره درک ناشدنی باقی می ماند. «اندوهی» که مردم گه گاه گرفتارش می شوند و با مشکلات روزمره پیوند خورده، چنان رایج است که در شکل مصیبت بارش به علائم بیماری منجر می شود. اما در آن زمانی که اکنون دارم درباره اش توضیح می دهم من از آن افسردگی های آشنای مهارشدنی فاصله ها گرفته بودم و حالا که نگاه می کنم می بینم در یک مرحله ی بحرانی از بیماری ام بوده ام که به نحو مبهمی اوائل تابستان آغاز شد و اواخر سپتامبر راهی بیمارستانم کرد. بعدا پیشرفت این بیماری را از ریشه های اولیه اش تا بستری شدن و بهبودم شرح خواهم داد، ولی فعلاً بگویم که اهمیت سفر پاریس هنوز برای من باقی مانده است.
روز مراسم اعطای جایزه که ظهر برگزار می شد و ناهاری رسمی را در پی داشت، من اواسط صبح، توی اتاقم در هتل پون ـ رویال(۷) بیدار شدم و با خود گفتم که حالم کاملاً خوب است و حرف های شیرینی به همسرم، رُز، زدم. به کمک آرام بخش بر بی خوابی غلبه کرده و چند ساعتی خوابیده بودم و حالا حال خوشی داشتم. ولی چنین شادیِ اندک و کمرنگی نوعی تظاهر همیشگی بود که می دانستم چندان واقعی نیست، چون اطمینان داشتم قبل از رسیدن شب حس ناخوشایندی به من دست خواهد داد. به نقطه ای رسیده بودم که با دقت مرحله به مرحله ی اوضاعِ رو به وخامتم را زیر نظر داشتم. پس از چند ماه انکار بیماری که اوایلش رخوت و بی قراری و اضطراب های ناگهانی را از ترک الکل می دانستم، بالاخره آن را پذیرفتم. در ماه ژوییه یکباره ویسکی و دیگر نوشیدنی های الکلی را کنار گذاشته بودم. در دورانی که شرایط روحی ام هر لحظه بدتر می شد، مطالب زیادی در ارتباط با افسردگی خوانده بودم، هم در کتاب های عمومی و هم در کتاب های تخصصی و از جمله کتاب مقدس روان شناسان، DSM(کتابچه ی بیماری شناسی و آماری انجمن روان شناسان امریکا(۸)). در سراسر زندگی، شاید ناخودآگاه، همواره مجبور بوده ام پزشکی خودآموخته باشم و اطلاعاتی خوب، بهتر از آماتورهای متوسط، در موضوعات پزشکی گرد آورده ام (چنان که بسیاری از دوستانم، اگرچه از روی نادانی، در برابر این دانش من تسلیم شده اند) و حیرت کردم وقتی دیدم تا آن حد از مسئله ی افسردگی که مثل دیابت و سرطان جدی است، بی اطلاعم. به احتمال زیاد، من که همیشه افسردگی خفیفی داشتم، به شکلی ناخودآگاه از خواندن و گردآوردن اطلاعات در آن مورد سر باز زده بودم. قبایی بود دوخته بر قامت روانم و مثل دانشی نامیمون ورود آن را به انبار اطلاعاتم مانع می شدم.
به هرحال، در چند ساعتی که افسردگی دست از سرم برمی داشت و لذت تمرکز را می چشیدم، شروع کرده بودم به پرکردن این خلا؛ زیاد می خواندم و چیزهای جالب و آزاردهنده ای یاد گرفته بودم، گرچه کاربرد عملی برایم نداشت. راستگوترینِ استادان شجاعانه با این حقیقت روبه رو می شدند که افسردگیِ جدی به آسانی قابل درمان نیست. برخلاف مثلاً دیابت که تزریق فوری برای تعدیل گلوکز، فرایندی خطرناک را معکوس می کند و آن را تحت کنترل درمی آورد، افسردگی در مراحل پیشرفته هیچ درمان فوری ای ندارد: فقدان آرامش یکی از عوامل آشفتگی قربانی است و همین عامل است که بیماری را خطرناک می کند. به جز اختلالات حاد و بدخیم، می توان به برطرف شدن بیماری از طریق قرص و تن درمانی و تغذیه و جراحی (با پیشرفتی منطقی از خلاص شدن از شر علائم بیماری تا درمان نهایی) امید بست. ترسناک این است که بیمار مبتلا به افسردگی اساسی (ماژور) در نگاهی گذرا به کتاب های موجود در بازار بیش تر با تئوری و نشانه شناسی بیماری مواجه می شود تا امکان درمان سریع. کتاب های مدعیِ درمانِ سریعْ سطحی و به احتمال زیاد شیادانه نوشته شده اند. کتاب های عوام پسندی وجود دارند که زیرکانه مسیر بهبود و درمان را پیش روی می گذارند و نشان می دهند که چگونه درمان های خاص ــ روان درمانی یا داروشناسی یا ترکیبی از این دو ــ قادر است، به غیر از حالت های حاد و مزمن، انسان ها را به سمت و سوی سلامتی رهنمون شود. ولی هوشمندانه ترینِ آن کتاب ها بر این واقعیت دردناک تاکید می کند که افسردگی های جدی یک شبه از بین نمی روند. همه ی این مطالب نشان دهنده ی یک واقعیت اساسی اما دشوار است که من لازم می دانم آن را در آغاز شرحم بیاورم: بیماری افسردگی همچنان رازی بزرگ است و در مقایسه با بیماری هایی که انسان را به زانو درمی آورند، رازهای خود را خیلی سخت تر پیش علم برملا می کند. تنش و گاهی چنددستگی خنده داری که در روان پزشکی امروز وجود دارد ــ اختلاف میان معتقدان به روان درمانی و هواداران داروشناسی ــ نزاع های پزشکی قرن هیجدهم را به یاد می آورد ــ حجامت کردن یا نکردن ــ و تقریبا طبیعت توضیح ناپذیر افسردگی و دشواری درمان آن را توضیح می دهد. زمانی پزشکی صادقانه چیزی به من گفت که به نظرم قیاس استادانه ای است: «اگر دانش ما را با کشف امریکا به دست کریستف کلمب مقایسه کنی، امریکا هنوز ناشناخته است. هنوز در آن جزیره ی کوچک باهاما به سر می بریم.»
مثلاً در مطالعاتم فهمیده بودم که دست کم یکی از موارد جالب وضعیت من، غیرعادی بودن آن است. بیش تر مبتلایان به بیماری صبح ها در بسترند و بیماری چنان تاثیر فاجعه باری بر آن ها دارد که قادر به بیرون رفتن از بستر نیستند اما با سپری شدن روز حالشان بهتر می شود. ولی وضعیت من درست برعکس بود. اوائل روز از بستر درمی آمدم و کارهای عادی ام را انجام می دادم، و حمله ی بیماری را اواسط بعدازظهر یا کمی دیرتر احساس می کردم ــ افسردگی من را فرا می گرفت، حس ترس و بیگانگی، و بالاتر از همه، اضطراب خفقان آور. گمان می کنم تفاوت چندانی ندارد که صبح به سراغ آدم بیاید یا شب: اگر این حالات جانگدازِ فلج مانند شبیه هم باشند، که احتمالاً هستند، مسئله ی زمان موضوعی نظری خواهد بود. ولی شک نداشتم که تغییر جهت حمله ی روزانه ی علائم بیماری بود که آن روز صبح در پاریس به من اجازه داد بدون اتفاقی ناگوار و کم و بیش با حفظ آرامش، به سمت آن عمارت باشکوه و پر زرق و برق ساحل سمت راست بروم که موسسه ی چینو دل دوکا بود. آن جا، در سالنی به سبک روکوکو، در مقابل جمع کوچکی از شخصیت های فرهنگی فرانسه جایزه را به من دادند و من با وقار و اعتمادبه نفس سخنرانی قابل قبولی کردم و گفتم که بخش اعظمی از پول جایزه ام را به سازمان های مختلفی تقدیم می کنم که مشغول امور خیریه برای فرانسوی ـ امریکایی ها هستند، از جمله بیمارستان امریکایی در نویی(۹)؛ گرچه نوعدوستی همواره با محدودیت همراه است (این را به شوخی گفتم)، امیدوارم اگر بخش کوچکی از آن را برای خودم نگه می دارم، دلخوری ای ایجاد نشود.
آنچه نگفتم و شوخی هم نبود، این بود که پولی که برای خودم نگه می داشتم، هزینه ی دو بلیطی بود که باید روز بعد برای کنکورد می پرداختم، تا بتوانم روز بعد همراه با رُز به سرعت به امریکا برگردم، چون چند روز قبل قرار ملاقاتی با یک روان شناس گذاشته بودم. به دلائلی که مطمئنم ناشی از این بود که نمی خواستم فروپاشی ذهنم را بپذیرم، در چند هفته ی قبل، یعنی همان موقع که پریشانی ام تشدید شده بود، از دیدار با روان شناسان سر باز زده بودم. ولی می دانستم که تا ابد نمی توانم از این مواجهه فرار کنم و وقتی سرانجام تلفنی با روان شناس سرشناسی تماس گرفتم، او تشویقم کرد به سفر پاریس بروم و گفت به محض بازگشت، من را خواهد دید. به شدت نیاز داشتم که برگردم و زود هم برگردم. به رغم شواهدی که ثابت می کرد اوضاع جالبی ندارم، هنوز می خواستم خوش بین باشم. به نظر من بیش تر نوشته هایی که به موضوع افسردگی می پردازد، همچون نسیمی ملایم خوش بینانه است و این اطمینان را منتشر می کند که تقریبا تمام حالت های افسردگی، در صورت یافتن ضدافسردگیِ مناسب، کنترل خواهد شد و از بین خواهد رفت. خواننده به سرعت تحت تاثیر وعده ی درمان سریع قرار می گیرد. در پاریس، حتی هنگام سخنرانی، دلم می خواست روز هرچه زودتر به پایان برسد و به سرعت به امریکا پرواز کنم و به مطب دکترم بروم تا با داروهای معجزه آسای خود فورا بیماری ام را پاک کند و دور بریزد. الان دقیقا آن لحظه را به یاد دارم و باورم نمی شود که به چنین امید احمقانه ای دل بسته بودم و آن قدر ناآگاه بودم که نمی دانستم چه مشکلات و مخاطراتی پیش رو دارم.
وقتی بعد از مراسم گفتم که نمی توانم در ضیافت ناهارِ طبقه ی بالای خانه ی بزرگ و مجلل همراه با ده دوازده عضو آکادمی فرانسه که من را برای دریافت جایزه انتخاب کرده بودند، شرکت کنم، سیمون دل دوکا، زن بلندبالای سیاه مویی با رفتار ملکه وار، ابتدا چنان که انتظارش می رفت باورش نشد و بعد از کوره دررفت. رد دعوتم هم قاطعانه بود و هم ساده لوحانه. رک و راست گفتم که قرار است با ناشر فرانسوی ام، فرانسوا گالیمار، در رستورانی ناهار بخورم. البته این تصمیم من توهین آمیز بود. از ماه ها قبل به من و دیگران اعلام کرده بودند که مراسم ناهار ــ ناهاری به افتخار من ــ بخشی از مراسم است. ولی رفتار من حقیقتا نتیجه ی بیماری بود، که چنان پیشرفتی کرده بود که منحوس ترین و معروف ترین علائم خود را نشان می داد: سردرگمی، عدم تمرکز و افت قدرت حافظه. در مرحله ی بعدی ذهنم گرفتار هرج و مرج و ازهم گسیختگی می شد. همان طور که گفتم، حالا دیگر چیزی وجود داشت که شبیه بود به دوگانگی روحیه: هشیاری اولین ساعات روز و تیرگی ذهن در بعدازظهر و شب. حتما در طول پریشانی و سردرگمی شب قبل بود که تعهدم را به دل دوکا فراموش کردم و قرار ناهاری با فرانسوا گالیمار گذاشتم. آن تصمیم همین طور فکرم را به خود مشغول کرد و چنان عزم راسخی در من آفرید که حالا می توانستم با ملایمت به سیمون دل دوکای محترم توهین کنم. به من تشر زد:(Alors!(۱۰ و همچنان که با شکوهِ تمام می چرخید، صورتش از شدت خشم سرخ شد(re-voir!... au(۱۱. ناگهان مات و مبهوت شدم و از وحشت کاری که کرده بودم، جا خوردم. میزی را مجسم کردم که پشتش خانم میزبان و اعضای آکادمی فرانسه، میهمانانِ افتخاری در لا کوپل(۱۲)، نشسته اند. دنبال منشی بانو دل دوکا گشتم تا من را به وضع سابقم بازگرداند، زنی عینکی، تخته رسم در دست، با چهره ای رنگ پریده و خجالتی: خطای وحشتناکی بود، گیج بودم، (۱۳)malentendu. و بعد چند جمله ای از دهانم پرید که عمری تعادل روحی و باور خودبینانه به سلامتِ روانی مانع می شد باور کنم چنین حرفی زده ام. وقتی صدای خودم را شنیدم که به این غریبه می گفت: «مریضم، problème psychiatrique (۱۴)un.»، سر تا پا یخ زدم.
مادام دل دوکا بزرگواری کرد و عذرخواهی من را پذیرفت و ناهار بدون تنش دیگری برگزار شد. اما همین طور که تقریبا با هم رسمی حرف می زدیم، من دچار این تردید بودم که این خانم نیکوکار هنوز از دست من ناراحت است و من را آدم عجیب و غریبی می داند. ناهار طولانی بود و وقتی تمام شد، احساس کردم قدم به سایه های بعدازظهر و اضطراب ها و وحشت های تجاوزگرش گذاشته ام. خبرنگارهای تلویزیونیِ یکی از شبکه های ملی منتظرم بودند (آن ها را هم فراموش کرده بودم)، تا من را به موزه ی جدیدالتاسیس پیکاسو ببرند و قرار بود از من و رُز در حال بازدید از نمایشگاه فیلمی بگیرند و مصاحبه ای ترتیب بدهند. همان طور که حدس زده بودم، برنامه به جای گردشی دلچسب، تبدیل شد به تلاشی دشوار و هفت خوانی آزاردهنده. وقتی بعد از ترافیک سنگین به موزه رسیدیم، ساعت از چهار گذشته بود و مغزم افتاد در محاصره ی همان بیماری آشنا: هراس و به هم ریختگی و این احساس که فعالیت های ذهنی ام گرفتار جریانی مسموم و مبهم شده که هر پاسخ دلپذیر به جهان زنده را نابود می کند. صریح تر بخواهم بگویم، به جای لذت ــ خاصه به جای لذتی که باید از این مراسم باشکوه نوابغ می بردم ــ در درونم حسی نزدیک به درد، اما به شکلی وصف ناپذیر متفاوت با آن، داشتم. این موضوع باعث می شود که دوباره به طبیعت مرموز این آشفتگی بپردازم. واژه ی «وصف ناپذیر» را اتفاقی ننوشتم، چرا که با تاکید می گویم که اگر این درد به سادگی قابل وصف بود، افراد بی شماری که گرفتار این بیماری باستانی اند، می توانستند با خاطری جمع بخشی از ابعاد عذابشان را برای دوستان و نزدیکان (و حتی پزشکشان) آشکار کنند و شاید درک متقابلی را، که فقدانش همواره احساس شده، به وجود آورند. چنین عدم درکی معمولاً از فقدان همدردی نیست، بلکه از ناتوانی افراد سالم در تصور شکل عذابی ناشی می شود که با زندگی هر روزینه ی او کاملاً بیگانه است. برای خود من این درد چیزی شبیه غرق شدن در آب و خفگی است ــ ولی حتی این تصویرها هم نارساست. ویلیام جیمز(۱۵)، که سال ها با افسردگی دست و پنجه نرم کرد، از جست وجو برای توصیف مناسبی برای این بیماری دست کشید و وقتی در گوناگونی تجربه ی دینی(۱۶) نوشت «این رنج رنجی مثبت و فعال است، نوعی تالم روحی و ناشناخته در زندگی عادی»، به تلویح نشان داد که این کار کاری است تقریبا ناممکن.
درد در طول گشت وگذارم در موزه ادامه داشت و در چند ساعت بعد به چنان اوجی رسید که وقتی به هتل برگشتم، بی حرکت روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم و در خلسه ای از ناراحتی عظیم فرو رفتم. در چنین لحظاتی افکار منطقی ذهنم را ترک می کردند و از این جاست که آن را «خلسه» می نامم. هیچ واژه ی بهتری برای بیان این حالت ندارم، حالتی سراسر رخوت و درماندگی که در آن ادراک جای خود را به «رنجی مثبت و فعال» می داد. و یکی از مهم ترین جنبه های تحمل ناپذیر چنین میان پرده ای بی خوابی بود. من هم مثل بسیاری از مردم همیشه عادت داشتم عصرها چرتی آرام بخش بزنم، ولی به هم ریختن الگوهای معمولِ خواب، خصلت مشهور و ویرانگر افسردگی است. به بی خوابی های آزاردهنده ی شبانه رنج بی خوابی بعدازظهر هم اضافه شد که گرچه اصلاً با آن قابل قیاس نبود، وحشتناک تر می نمود، چون ضربه اش را در ساعات رنجِ شدید وارد می کرد. فهمیدم که بعد از یک روز خستگی و فرسودگی، حتی از آرامشی چند دقیقه ای هم محروم مانده ام. یادم هست همچنان که دراز کشیده بودم و رُز، نشسته در کنارم، کتاب می خواند، فکر کردم عصرها و شب هایم بدتر شده، و این بخش ماجرا بدترین چیزی بود که تا آن موقع تجربه کرده بودم. ولی هرطور بود خودم را برای شام با فرانسوا گالیمار جمع و جور کردم که مثل سیمون دل دوکا قربانی دیگر آن افتضاح وحشتناک ناهار بود. شبی بود سرد و پرباد و پرسوز، و باد سرد مرطوب در خیابان ها می وزید و وقتی من و رُزْ فرانسوا و پسرش و دوستی را در لا لورن(۱۷)، مشروب فروشی پرنوری که زیاد از میدان اتوال(۱۸) دور نبود، ملاقات کردیم، بارانی سیل آسا از آسمان فرو می ریخت. یکی از آن ها که در جمع بودند و اوضاع روحی من را حس کرده بود، به خاطر آن شب منحوس عذرخواهی کرد، ولی یادم هست با خود گفتم که اگر این شب یکی از آن شب های گرم و پرشوری هم بود که به خاطرش پاریس را ستایش می کنند، باز من همچون مرده ی متحرکی به آن واکنش نشان می دادم. آب و هوای افسردگی دمدمی است و چراغش نیمه خاموش.
و همچون مرده ای متحرک، وسط شام، چک بیست و پنج هزار دلاری جایزه ی دل دوکا را گم کردم. من که چک را توی جیب بغل کتم چپانده بودم، وقتی دست توی جیبم کردم، آن را نیافتم. آیا «عامدانه» پول را گم کرده بودم؟ مدتی قبل این موضوع آزارم می داد که سزاوار آن جایزه نیستم. من به واقعیت حوادثی که ما ناخودآگاه برای خودمان ایجاد می کنیم اعتقاد دارم؛ بنابراین چه آسان می شد فکر کرد که چک گم نشده بلکه شکلی است از انکار و بیزاری از خود (اصلی ترین علامت افسردگی) که به واسطه ی آن به خودم تلقین می کردم که لیاقت جایزه را ندارم و اصلاً لایق استقبالی که سال های گذشته از من شده بود، نیستم. دلیلش هرچه باشد، چک گم شده بود و گم شدنش با ناکامی ام در آن شام، حسابی جفت و جور بود: بی اشتهایی ام برای خوراک دریایی خوشمزه ای که مقابلم روی میز بود، ناتوانی حتی برای خنده ای زورکی و سرانجام ناتوانی در صحبت کردن. در این لحظه «سرشت» وحشی درد چنان آشفتگی عظیمی ایجاد کرد که باعث شد سخنان گویا و فصیحم به غرولندی خشک و خشن تبدیل شود. احساس کردم چشمانم از کاسه بیرون زده و بریده بریده حرف می زنم و دیدم دوستان فرانسوی ام با ناراحتی متوجه مشکلم شده اند. خاطره ی آن شب هنوز هم برایم مثل صحنه ی بدی از یک اپرت است: همه مان روی زمین خم شده بودیم و دنبال پول گمشده می گشتیم. درست در همان لحظه ای که با اشاره گفتم وقت رفتن است، پسر فرانسوا چک را پیدا کرد که از جیبم درآمده بود و پرپرزنان زیر میز کناری افتاده بود، و ما قدم به شب بارانی گذاشتیم. بعد که سوار ماشین شدم، به آلبر کامو و رومن گاری فکر کردم.

یادداشت نویسنده

این کتاب بر مبنای یکی از سخنرانی های من شکل گرفت که در ماه مه ی ۱۹۸۹ در بالتیمور ایراد کردم، در کنفرانس اختلالات عاطفی که بخش روان پزشکی دانشگاه جانز هاپکینز متولی اش بود. صورت مفصل آن در دسامبر همان سال در مجله ی Vanity Fairمنتشر شد. ابتدا قصد داشتم مطلب را با روایت سفرم به پاریس شروع کنم، سفری که به دلیل تشدید بیماری افسردگی ام اهمیت به سزایی برایم داشت، ولی به رغم فضای استثنایی و فراوانی که مجله در اختیارم گذاشت، محدودیت ناگزیری وجود داشت و ناچار شدم این بخش را به دلیل موضوعات دیگری که قصد مطرح کردنشان را داشتم، حذف کنم. در این نسخه آن بخش را به جای آن در آغاز کتاب برگردانده ام. به غیر از چند تغییر و بعضی اضافات اندک، باقی متن همان است که قبلاً بود.

William Styron 

Darkness Visible: A Memoir of Madness 

Vintage, New York, 1992 

نظرات کاربران درباره کتاب ظلمت آشکار

بسیار کتاب جالبی بود، یک افسرده خاطرات روزهای سخت خود را نوشته. از بخشهای جالب کتاب میتوان به این اشاره کرد که برای درمان افسردگی باید از کلیشه ها دوری کرد. مثلا محل زندگی نویسنده زیبا و باصفاست اما تاثیری در درمان ندارد اما اسایشگاه با اینکه محیط به ظاهر خشکی دارد، چقدر در بهبود بیمار موثر است.......حتما توصیه میکنم به خواندن
در 1 هفته پیش توسط
خوندن تجربه یه فرد مبتلا به افسردگی شدید جالب بود و نکات خوبی داشت، اما ترجمه اصلا خوب نبود
در 3 هفته پیش توسط
من خیلی دوسش داشتم،خیلی واقعی نوشته شده بود
در 1 ماه پیش توسط
من با توجه به تجربه افسردگی که داشتم فکر میکنم موثرترین بخش کتاب چند صفحه آخر بود . که اونهم توصیه ای است به اطرافیان فرد درگیر با بیماری . اینکه همیشه و همیشه یادآوری کنن که بیماری بهرحال روند خودش رو طی میکنه و تمام میشه . و اینکه تصویر کامل و جامعی از شرایط فرد درگیر ، به دست نداده بود . تنها درباره تجربیات شخصی خودشون و درد و رنج غیر قابل بیانشون صحبت شده بود و کمی عدم تمرکز . اما در بیماری کار به جایی میکشه که دیگه نه میشه تلویزیون تماشا کرد نه موسیقی گوش کرد و نه کتاب خوند و نه با تلفن حرف زد و نه اصلا حرف زد . انگار وزن تمام دنیا روی دوش های آدمه .میخوام بگم چندان مرجع کاملی برای اطرافیان بیمار نیست اما اندرزی که داده کاملا و کاملا درسته و تنها راه همینه . عالی نبود اما به خوندنش می ارزید
در 6 ماه پیش توسط
ساعت ۴ شبه که تمومش می کنم تازه تونستم به عمق فاجعه زندگیم پی ببرم واقعا کتاب فوق العاده ایه دمت گرم فیدیبو
در 8 ماه پیش توسط