فیدیبو نماینده قانونی نشر شبگیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آیین دوست‌یابی

نسخه الکترونیک کتاب آیین دوست‌یابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آیین دوست‌یابی

چرا برای جلب دوستی و محبت دیگران باید کتاب بخوانیم؟ چرا از روش یک متخصص که در همه‌ی دنیا محبوبیت دارد تقلید نکنیم؟ او کیست؟ هر بار که از کوچه یا خیابانی عبور می‌کنید او را می‌بینید. شاید فردا با او برخورد کنید. او همان جانور اهلی است که در پیاده‌رو مقابل خانه‌تان خوابیده است. وقتی به چند متری او می‌رسید از جا بلند می‌شود و برایتان دم تکان می‌دهد. اگر او را نوازش کنید دمش را برایتان تکان می‌دهد. اطمینان دارید در ورای احساسات این جانور چیزی جز قدرشناسی نیست. نه می‌خواهد اتومبیل شما را بخرد، نه به ملک شما چشم دوخته است. هیچ طمعی به مال و اموالتان ندارد، و فقط پاسخ محبت شما را می‌دهد. به راستی تا به حال فکر کرده‌اید گربه از جمله موجوداتی است که برای زندگی کردن نیاز به کار ندارد؟ مرغ تخم می‌گذارد، گاو شیر می‌دهد و زمین را شخم می‌زند، قناری صدای دلنشینی دارد... ولی گربه فقط می‌تواند به دیگران محبت کند و موجود وفاداری است.

ادامه...
  • ناشر نشر شبگیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آیین دوست‌یابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: اصول اساسی رفتار با مردم

فصل اول: اگر عسل می خواهی، به کندوی زنبور لگد نزن

در هفتم ماه مه سال ۱۹۳۱، شهر نیویورک شاهد هیجان انگیزترین صحنه ی شکار یک انسان بود. بعد از چند هفته تحقیق و جستجو، به پلیس نیویورک خبر رسید که تو گن کرولی، قاتل معروف به «دوطپانچه ای»، که نه سیگار می کشید و نه مشروب می خورد، در آپارتمان زن خود در خیابان وست اند در محاصره قرار گرفته است.
صد و پنجاه پلیس و کارآگاه، خانه ی او را محاصره کرده و تعدادی از آن ها با سوراخ کردن سقف و انداختن گاز اشک آور سعی کردند او را از مخفی گاه خود بیرون بکشند. سپس مسلسل های خود را در اطراف ساختمان کار گذاشته و شروع به تیراندازی کردند و بدین ترتیب یکی از آبرومندترین و ساکت ترین مناطق مسکونی نیویورک بیش از یک ساعت با صدای هفت تیرها و مسلسل ها می لرزید.
کرولی در پشت مبل بزرگی سنگر گرفته و مرتب به پلیس تیراندازی می کرد. هزاران نفر تماشاچی با شور و هیجان نظاره گر این نبرد بودند. زیرا تا آن زمان کسی چنین واقعه ای را به چشم ندیده بود.
مالرونی، رئیس پلیس بعد از دستگیر شدن قاتل در بیانیه ای اظهار داشت: «این مرد از جنایتکارانی است که من تا به حال در تاریخ نیویورک به قساوت و خونخواری او ندیده ام. چون مثل آب خوردن آدم می کشد.»
اکنون ببینیم کرولی دوطپانچه ای در مورد خودش چه فکری می کرد. من از این موضوع اطلاع دارم.
در همان زمانی که از زمین و هوا بر سرش گلوله می بارید او داشت نامه ای برای کسانی که احتمالاً جسد او را پیدا خواهند کرد می نوشت و قطرات خونی که از جراحتی که روی بازویش ایجاد شده بود بر کاغذ نامه می چکید. کرولی در این نامه نوشت: «در این سینه قلبی خسته ولی مهربان می تپد که هرگز نخواسته به کسی آسیب وارد کند.»
اما چندی قبل، پیش از این حادثه، کرولی در یکی از جاده های خارج شهر اتومبیل خود را در کناری نگه داشته بود و با نامزد خود مشغول صحبت کردن بود که ناگهان پلیسی سروکله اش ظاهر می شود و به اتومبیل آن ها که کنار جاده توقف کرده بود مشکوک می شود. جلو می رود و از راننده می خواهد گواهی نامه ی خود را نشان دهد.
کرولی بدون آن که کلامی بر لب بیاورد هفت تیر خود را کشیده و او را سوراخ سوراخ می کند. بعد با آرامی از اتومبیل خود پیاده می شود و بالای سر پلیس می رود که در حال جان دادن است و اسلحه ی او را بر می دارد و با آن به مغز پلیس شلیک می کند و تیر خلاص را به او می زند. بعد سوار اتومبیل می شود و با نامزد خود از آن جا دور می شود. این همان کسی است که در نامه اش می نویسد: «در این سینه، قلبی خسته ولی مهربان می تپد که هرگز نخواسته به کسی آسیب وارد کند.»
کرولی بعد از دستگیری محاکمه شد و به مرگ با صندلی الکتریکی محکوم شد. وقتی در زندان سینگ سینگ قدم به اتاق مرگ می گذاشت فکر می کنید گفت: «این سرنوشت من به خاطر کشتن مردم بیگناه است. مجازات من همین است. باید کشته شوم.» نه، او چنین گفت: «این عاقبت من است که برای دفاع از خود مرتکب اعمالی شده ام.» یعنی توگن کرولی ابدا خود را مقصر نمی دانست.
ممکن است بگویید این مورد استثنا بوده است. ولی در پاسخ به شما باید بگویم این نوع تفکر در میان تبهکاران چندان هم غیرمعمول نیست. به مورد دیگری توجه کنید:
«من بهترین سال های عمر عزیز خود را صرف شاد کردن و سرگرم نمودن مردم کرده ام. آیا پاداش من در ازای این همه خدمات باید این باشد؟ دشنام، فشار، تحت تعقیب قرارگرفتن و سختی!»
این جملاتی است که آل کاپون، معروف ترین جنایتکار امریکا، ملقب به «دشمن مردم» گفته است. او رئیس راهزنان شیکاگو بود و هرگز خود را مقصر نمی دانست. بلکه برعکس، فردی مفید برای جامعه می دانست که کسی خدمات او را درک نکرده و قدر او را ندانسته اند.
این دقیقاً مشابه همان سخنی است که دچ شولتز قبل از آن که به ضرب گلوله های جنایتکاران نیویورکی جان بسپارد بر زبان راند: «من از خیرخواهان و خدمتگزاران مردم هستم!» و جالب این جاست که به گفته اش ایمان داشت.
من نامه های بسیار جالبی از لوئیس لاوس، رئیس زندان معروف سینگ سینگ دارم که در آن ها برایم نوشته است: «در میان جنایتکارانی که در زندان ما هستند کمتر کسی است که واقعاً خود را تبهکار بداند. آن ها خود را انسان هایی مانند من و شما می دانند و برای اثبات ادعای خود دلایل زیادی دارند. آن ها برای شکستن گاوصندوق یا فشاردادن ماشه ی اسلحه دلایل مختلفی ارائه می کنند و سعی می کنند با انواع توجیهات، اعمالی را که برضد جامعه مرتکب شده اند درست جلوه دهند و حتی به خود بقبولانند که درست عمل کرده اند و دستگیری آن ها بی عدالتی بوده است.»
اگر آل کاپون، کرولی دوطپانچه ای، دچ شولتز و همه ی تبهکارانی که اکنون در پشت میله های زندان قرار دارند خود را به این نحو بی گناه می پندارند پس آدم های عادی که هر روزه آن ها را ملاقات می کنیم راجع به خود و اعمال خود چه فکر می کنند؟
خود من بیش از یک سوم قرن است که در این دنیا سرگردان هستم و تازه فهمیده ام مردم از صد خطایی که انجام می دهند به ندرت ممکن است یک بار خود را سرزنش کنند و مستوجب کیفر بدانند. در سایر موارد به روش های مختلف خود را توجیه می کنند و اصلاً مقصر نمی بینند.
بنابراین عیب گیری و انتقاد از دیگران فایده ای ندارد، چون باعث می شود حالت دفاعی به خود بگیرند و سعی کنند عمل خود را توجیه کنند. انتقاد عمل خطرناکی است چون غرور با ارزش فرد انتقاد شونده را جریحه دار می کند و در نتیجه دلخوری پدید می آورد.
در ارتش آلمان قانونی وجود دارد که وقتی به سرباز اهانت می شود او حق ندارد بلافاصله شکایت کند. بلکه حداقل بیست و چهار ساعت بعد که خشم او فروکش کرد می تواند به شکایت بپردازد. چنان چه کسی این قاعده را نقض کند و فوراً دست به شکایت بزند مجازات می شود. به گمان من اجرای چنین قانونی در زندگی شخصی می تواند سودمند باشد. چون در بسیاری از موارد می تواند مانع غرولند والدین، نق زدن همسر، یا ناسزاگویی کارفرمایان به زیردستان خود شود.
بی اف. اسکینر، روان شناس معروف، از طریق آزمایشات خود ثابت کرد وقتی به جانوران، به خاطر رفتار خوب آن ها پاداش داده می شود، آن رفتار خیلی زود در آن ها تقویت می شود، تا این که به خاطر رفتار نادرست تنبیه شان کنیم. مطالعات بعدی نشان داده است که این موضوع در مورد انسان نیز صدق می کند. ما با انتقاد کردن از دیگران، تغییرات پایداری را در آن ها به وجود نمی آوریم، بلکه اغلب اوقات باعث دلخوری و ناراحتی آن ها می شویم.
هانس سلای، روان شناس بزرگ، می گوید: «ما انسان ها به همان اندازه که تشنه ی تایید و تشویق هستیم، از انتقاد و شکایت بیزاریم.»
نمونه های فراوانی از انتقادات صریح که نتایج نامطلوبی به همراه داشته است، در صفحات تاریخ وجود دارد. برای نمونه، نزاع معروف بین تئودور روزولت و پرزیدنت تافت را به یاد آورید که موجب انشعاب حزب جمهوری خواه شد. ماجرا از این قرار بود که روزولت از حزب جمهوری خواه کناره گیری کرد و تافت به ریاست حزب رسید. پرزیدنت روزولت برای شکار شیر به افریقا رفت. تافت در غیاب او اداره ی امور کشور را بر عهده گرفت. اما محافظه کاری او روزولت را ناراحت کرد. پرزیدنت پس از بازگشت از افریقا تافت را به شدت مورد انتقاد قرار داد و تصمیم گرفت با تشکیل حزب موس (گوزن شمالی) وارد انتخابات شود و تافت نیز از جانب جمهوری خواهان وارد رقابت شد. نتیجه ی انتقادات روزولت این شد که حزب جمهوری خواه که قدیمی ترین حزب امریکاست شکست سنگینی خورد.
روزولت شکست را به گردن تافت انداخت ولی تافت هرگز این را نپذیرفت و درحالی که اشک توی چشمش جمع شده بود گفت: «نمی فهمم چه طور می توانستم کار دیگری انجام دهم.»
من قصد داوری ندارم ولی فقط می توانم بگویم که انتقادات روزولت نتوانست تافت را متقاعد کند و تنها فایده اش این بود که تافت را عصبی و خشمگین کرد و آن شکست را برای حزب جمهوری خواه به بار آورد.
نمونه ی دیگر، ماجرای شرکت نفت اسکاندال تیپوت دوم است که باعث شد روزنامه ها مقالات تند و تیزی راجع به آن بنویسند و واقعه را چنان آب و تاب دهند که همه ی مردم امریکا را دچار اضطراب و نگرانی کنند. ماجرا به این صورت بود که آلبرت بی.فال، وزیر کشور کابینه ی هاردینگ ماموریت یافت ذخائر نفتی واقع در الک بیل و تیپوت دوم را که به دولت تعلق داشت اجاره دهد. اما او به جای آن که مزایده ای ترتیب دهد این ذخایر را دودستی تقدیم دوست قدیمی خود ادوارد اِل دوهنی کرد. دوهنی نیز در مقابل مبلغ صد هزار دلار به فال تقدیم نمود. بعد از مدتی فال به تفنگداران دریایی ایالات متحده دستور داد وارد منطقه شده و کارکنان شرکتی را که به دستور دوهنی مشغول مکیدن ذخائر نفتی بودند از آن جا بیرون کنند. دوهنی و شرکایش که به زور اسلحه از مناطق نفتی بیرون رانده شده بودند به دادگاه شکایت کردند و از ساخت و پاخت های پشت پرده خبر دادند و چنان جنجالی به پا شد که کابینه ی هاردینگ متلاشی شد و ملت امریکا در بهت و حیرت فرو رفت. سرانجام نیز فال به زندان افتاد.
فال به شدت مورد انتقاد قرار گرفت و محکوم شد. اما آیا او به گناه خود اعتراف کرد؟ هرگز! سال ها بعد، هربرت هوور، طی نطقی اظهار داشت: «مرگ پرزیدنت هاردینگ به علت ناراحتی فکری ناشی از خیانت یک دوست بوده است.»
خانم فال با شنیدن این نطق از جا پرید و گریه کنان در حالی که مشت های گره کرده ی خود را در هوا تکان می داد فریاد زد: «چه حرف های مزخرفی که می گویند! فال به هاردینگ خیانت کرده؟ خیر. شوهر من هرگز به کسی خیانت نکرده است. اگر تمام این خانه هم پر از طلا باشد شوهر من هرگز دست از پا خطا نمی کند. کسی به اوخیانت شده شوهر من است و بی گناه به زندان افتاده است!»
مشاهده می کنید؟ این طبیعت انسان است که همه ی افراد دیگر به جز خودش را مقصر قلمداد می کند. همه ی افراد انسانی کمابیش به همین گونه عمل می کنند. یعنی در برابر انتقاد موضع دفاعی می گیرند. بنابراین اگر وسوسه شدید کسی را مورد عیب جویی و انتقاد قرار دهید قضیه ی آل کاپون، توگن کرولی و آلبرت فال را به یاد بیاورید. فراموش نکنید کسی که مورد انتقاد شما قرار گرفته تمام سعی خود را برای تبرئه ی خویش به کار خواهد برد و در مقابل شما را متهم خواهد ساخت یا مثل بعضی دیگر فریاد می زند: «من نمی فهمم چه طور ممکن بود غیر از این کاری انجام دهم.»
روز شنبه صبح، پانزدهم آوریل ۱۸۶۵، آبراهام لینکلن رئیس جمهور امریکا در اتاق خواب یکی از هتل های ارزان قیمت روبه روی تئاتر فورد مورد اصابت گلوله ی تپانچه ای قرار گرفت و بدن کشیده و بلند او روی تختی که برایش کوچک بود به صورت مورب افتاد. تابلوی ارزان قیمتی از اثر معروف رزا بن هر در بالای تخت خواب فرسوده ی او دیده می شد و یک فانوس گازی با نور زردرنگی اتاق را روشن کرده بود.
در همان حال که لینکلن در حال جان سپردن بود، استانتون، وزیر جنگ او، اظهار داشت: «این مرد کامل ترین رهبر و فرمانروایی است که دنیا تاکنون به خود دیده است.»
راز موفقیت لینکلن در سلوک با مردم چه بود؟ من به مدت ده سال درباره ی زندگی ابراهام لینکلن مطالعه و تحقیق کرده ام و سه سال از وقت خود را صرف نوشتن کتابی به نام «لینکلن مرد ناشناخته» کردم. فکر می کنم سند دقیقی در مورد زندگی و شخصیت او ارائه داده باشم. در این مورد به ویژه به روش برخورد او با مردم دقت کرده ام. آیا او عادت داشت از دیگران انتقاد کند و به عیب جویی از آن ها بپردازد؟
بله، او این کار را انجام می داد. او در روزگار جوانی، هنگامی که در دره ی پیجن کریک، واقع در ایندیانا زندگی می کرد، نه تنها شفاهاً به انتقاد از دیگران می پرداخت، بلکه نامه، مقاله یا شعر نیز در هجو دیگران می نوشت و آن ها را در جاده های فرعی می انداخت تا مردم آن ها را بخوانند. یکی از همین نامه ها چنان خشم و کینه ای برانگیخت که در تمام عمر او شعله ور باقی ماند.
لینکلن بعد از این که در اسپرینگ فیلد، ایلی نویز، رسماً به کار وکالت پرداخت علناً در نامه های سرگشاده ای که برای روزنامه ها ارسال می کرد به مخالفان خود حمله می کرد. در پاییز ۱۸۴۲ به استهزای یک سیاستمدار خودخواه به نام جیمز شیلدز پرداخت و در روزنامه ی اسپرینگ فیلد او را به باد تمسخر گرفت.
شهر با خواندن این هجویه خنده سر داد. شیلدز که آدم مغروری بود از این اهانت برافروخته شد و به جستجو پرداخت و نویسنده ی نامه را مورد شناسایی قرار داد و با اسب به سراغ لینکلن رفت و او را به مبارزه ی تن به تن دعوت کرد. لینکلن به دوئل اعتقادی نداشت ولی چون موضوع شرافت در میان بود پذیرفت. و چون دست و پای بلندی داشت سلاح شمشیر را برای مبارزه برگزید. چند روزی را به تمرین شمشیربازی پرداخت و در روز معین به کنار رودخانه ی می سی سی پی رفت و به جنگ با شیلدز پرداخت. اما در آخرین دقایق مردمی که شاهد این جدال مرگ آور بودند مداخله کرده و آن ها را از ادامه ی کار بازداشتند. این حادثه ی خطرناک درس مهمی به لینکلن داد و او فهمید با مردم باید چگونه مراوده کند و از آن پس دیگر هرگز نامه ای دشنام آمیز و کینه توزانه برای کسی ننوشت و عیب جویی را کنار گذاشت.
در طی جنگ های داخلی امریکا، لینکلن بارها مجبور شد فرماندهان خود را در جبهه ی جنگ پوتوماک تغییر دهد زیرا هرکس را به این کار می گماشت مرتکب خطایی سخت می شد و لینکلن را از عملکرد خود ناامید می کرد. نصف جمعیت امریکا این ژنرال های بی کفایت را محکوم می کردند ولی لینکلن که همیشه خیر دیگران را می خواست از بدخواهی نسبت به آنان خودداری می کرد. یکی از گفته های معروف او این بود: «در مورد دیگران داوری نکن تا درباره ی تو داوری نکنند.»
هنگامی که خانم لینکلن یا دیگران با لحن زننده از مردم ایالات جنوبی حرف می زدند، لینکلن جواب می داد: «از آن ها انتقاد نکنید، چون اگر ما هم به جای آن ها بودیم همین گونه عمل می کردیم.»
با وجود آن که لینکلن از هرگونه عیب جویی و انتقاد پرهیز می کرد ولی مواقعی پیش می آمد که واقعاً حق داشت زبان به شکایت بگشاید و اگر چنین می کرد هیچ کس به او ایرادی نمی گرفت. اجازه دهید داستانی را در این مورد برایتان نقل کنم:
نبرد گتیزبورگ در سه روز اول ماه ژوئیه ی ۱۸۶۳ رخ داد. در شب چهارم ژوئیه، ژنرال لی در حالی که ابرهای طوفانی سراسر منطقه را با باد و باران پوشانده بود شروع به عقب نشینی به سمت جنوب کرد. هنگامی که لی با ارتش شکست خورده ی خود به منطقه ی پوتوماک رسید با رودخانه ای خروشان در مقابل خود و ارتش پیروزمند شمالی ها در پشت سر روبه رو شد. به تله افتاده بود و راه فراری نداشت. لینکلن که وضعیت را این گونه دید، بهترین فرصت را به چنگ آورد تا لی و ارتش او را محاصره کند و جنگ را به پایان برساند. به همین خاطر تلگرافی به ژنرال مید دستور داد بدون تشکیل شورای جنگ به لی حمله کند. سپس پیک مخصوصی را نیز به نزد او فرستاد و فرمان خود را کتباً به او رساند.
اما ژنرال مید چه کرد؟ دقیقاً برعکس این عمل کرد. ابتدا فرمان تشکیل شورای جنگ را داد. بعد آن قدر تردید و مسامحه کرد که فرصت از دست رفت و آب رودخانه فروکش کرد و لی و نیروهایش توانستند از آن گذر کرده و نجات پیدا کنند.
لینکلن داشت از خشم دیوانه می شد. رو به پسرش رابرت کرده و با عصبانیت فریاد زد: «آخه چرا؟ دشمن توی چنگ ما بود. فقط باید دست دراز می کردیم و او را اسیر خود می کردیم. ولی برخلاف دستور من سپاه هیچ اقدامی نکرد و کار از کار گذشت. توی این وضعیت هرکسی می توانست بر لی پیروز شود حتی خود من.»
لینکلن با ناراحتی بسیار پشت میز نشست و نامه ی زیر را برای ژنرال مید نوشت. این شدیدترین لحنی است که او می توانسته در نامه ی خود به کار ببرد و بدترین توهین و توبیخ ها را به کسی ابراز دارد:

ژنرال عزیز
فکر نمی کنم به عظمت بدبختی و بدشانسی ژنرال لی پی برده باشید. او در چنگال ما بود و اگر به او حمله می کردیم پیروزی هایمان کامل می شد و جنگ پایان می یافت. ولی اکنون جنگ تا مدتی دیگر ادامه خواهد داشت. اگر دوشنبه ی قبل نتوانستید پیروزمندانه به او حمله کنید اکنون که کمتر از دو سوم نیروها را در اختیار دارید چگونه می توانید از جنوب رودخانه به او یورش ببرید؟ انتظار چنین وضعی غیرمنطقی است و من هم دیگر امید ندارم بتوانید اقدام موءثری انجام دهید. فرصت طلایی را از دست دادید و من از این بابت خیلی ناراحتم.

فکر می کنید ژنرال مید با خواندن این نامه چه کرد؟
مید هرگز این نامه را ندید، چون لینکلن هرگز آن را پست نکرد. این نامه پس از مرگ لینکلن در میان نامه های او پیدا شد.
من حدس می زنم لینکلن بعد از نوشتن نامه ی فوق، از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به خود گفت: «نباید شتاب زده عمل کنم... برای من که توی کاخ سفید نشسته ام آسان است که به ژنرال مید فرمان پیشروی بدهم. اما من هم اگر در گتیزبورگ بودم و مثل مید آن همه خون و خونریزی را می دیدم و گوشم از صدای ناله ی مجروحان پر شده بود احتمالاً از حمله خودداری می کردم. مسلماً من هم اگر مانند او رفتاری ملایم و نرم خو و خجولانه داشتم و به همین نحو عمل می کردم... به هر حال گذشته است و اگر این نامه را بفرستم شاید برای خودم موجب تسلی خاطر شود ولی ژنرال مید را برافروخته خواهد کرد که به تبرئه ی خود بکوشد و مرا متهم کند و کینه ام را به دل بگیرد. آن گاه اعتمادی که اکنون به او دارم سلب خواهد شد و آشکار است که فرمانده ی بی اعتماد و عصبی نمی تواند درست عمل کند و ممکن است حتی از ارتش استعفا دهد.»
بدین ترتیب لینکلن نامه را پیش خود نگه داشت و نفرستاد زیرا تجارب تلخ به او آموخته بود ملامت و انتقاد سخت تقریباً بی اثر مانده و ضدخود عمل می کند. یعنی منجر به کینه توزی و دشمنی بیشتر می شود.
تئودور روزولت حکایت می کند: «در ایام ریاست جمهوری خود هر وقت با مسئله ی بغرنجی روبه رو می شدم در صندلی راحتی خود فرو می رفتم و نگاهم را به تصویر بزرگی که از لینکلن بر دیوار اطاق آویخته بودم می دوختم و به خود می گفتم: اگر لینکلن به جای من بود چگونه این مسئله را حل می کرد؟»
بنابراین دفعه ی دیگر که خواستید کسی را سرزنش کنید بی درنگ چهره ی لینکلن را در جلوی خود تصور کنید و از خود بپرسید: «اگر او به جای من بود در این وضعیت چکار می کرد؟»
آیا کسی را می شناسید که از ته دل و صمیمانه بخواهید او را اصلاح و تادیب کنید؟ اگر جوابتان مثبت است باید بگویم نیت بسیار خوبی دارید. اما چرا از شخص خود شروع نمی کنید؟ اصلاح خود بسیار مفیدتر از اصلاح دیگران است و در ضمن خطر کمتری نیز دارد. کنفوسیوس می گوید: «وقتی جلوی درگاه خانه ی خودت را تمیز نکرده ای در مورد برف روی بام همسایه شکایت مکن.»
موقعی که هنوز جوان بودم و دائم سعی می کردم دیگران را تحت تاثیر خود قرار دهم و خودنمایی کنم، نامه ای احمقانه به ریچارد هاردینگ دیویس، نویسنده ای که در دوره ای از ادبیات امریکا درخشید، نوشتم. در آن زمان مشغول تهیه ی مقاله ای در مورد نویسندگان بودم و از دیویس خواستم درباره ی روش کار خود برایم توضیح دهد. چند هفته قبل از آن، نامه ای از شخصی دریافت کرده بودم که در انتهای آن نوشته بود: «دیکته شد ولی خوانده نشد.» خیلی تحت تاثیر این جمله قرار گرفتم و فکر کردم نویسنده ی آن باید آدم مهمی باشد که وقتش خیلی ارزشمند باشد. من ابداً مثل او پرمشغله نبودم ولی چون می خواستم ریچارد هاردینگ دیویس را تحت تاثیر قرار دهم بنابراین نامه ی خود را با جمله ی «دیکته شد ولی خوانده نشد.» پایان دادم.
دیویس زحمت جواب دادن به نامه ام را به خود نداد. فقط نامه ام را با این نوشته در پایان آن برایم پس فرستاد: «هیچ چیز قابل قیاس با این گستاخی و بی ادبی تو نیست جز همان حماقت و نادانی تو.»
حق با او بود. خطایی که مرتکب شده بودم مستحق چنین اهانتی بود. ولی باز هم به خاطر ذات آدمی که تحمل انتقاد را ندارد کینه ی دیویس را به دل گرفتم و سال ها آن را با خود داشتم و حتی بعد از ده سال که خبر فوت او به گوشم رسید اگر چه موجب شرمساری است ولی تنها چیزی که در نظرم آمد همان اهانتی بود که به من کرده بود.
بنابراین اگر می خواهید دلخوری و ناراحتی به وجود بیاورید که چندین دهه دوام بیاورد و تا روز مرگ باقی بماند کافی است به انتقاد گزنده از این و آن ادامه دهید. حتی اگر صددرصد مطمئن باشید که حق با شماست، بازهم تاثیری منفی در ذهن مخاطب خود ایجاد می کنید. به هر حال همیشه به خاطر داشته باشید که طرف مقابل شما موجودی منطقی نیست بلکه سراپا احساس و عاطفه است. آفریده ای که مملو از عقاید بی دلیل است و غرور و خودخواهی او همیشه محرک اوست.
انتقاد مانند جرقه ای خطرناک است که ممکن است در انبار باروت تولید انفجاری عظیم کند. این انفجارها بسی اوقات موجب قتل شده است. برای نمونه، ژنرال لئونارد وود را به خاطر بیاورید که به او اجازه داده نشد همراه با قشون به فرانسه برود. شاید همین دستور آن چنان به غرورش برخورد که در اثر آن ناگهان جان سپرد.
انتقادات تلخ باعث شد توماس هاردی زودرنج که یکی از بهترین رمان نویس های انگلیس بود برای همیشه از نوشتن رمان دست کشید. انتقاد باعث شد توماس چاترتون انگلیسی دست به خودکشی بزند. بنیامین فرانکلین که در جوانی بسیار بی ملاحظه و تندخو بود، بعداً در روان شناسی مردم به چنان مهارتی دست یافت که بعداً به عنوان سفیر دولت امریکا در فرانسه انتخاب شد.
راز موفقیت او چه بود؟ خود او در این مورد گفت: «من هرگز از کسی در هیچ موردی انتقاد نمی کنم. بلکه برعکس، تا می توانم از خوبی های او می گویم.»
هر احمقی می تواند از دیگران عیب جویی کند، تهمت بزند، و شکایت کند. احمق ها جز این کاری نمی کنند. برای درک دیگران و بخشیدن لغزش های آنان نیاز به نجابت و خویشتنداری هست. توماس کارلایل می گوید: «عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با افراد زیردست معلوم می شود.» به جای متهم کردن دیگران بهتر است بکوشیم آنان را بشناسیم و از دلایل رفتاری آنان باخبر شویم. این عمل سودمندتر از نکوهش و شکایت کردن از آنان است.
با حس همدردی و مهربانی و رافت با دیگران رفتار کنید و به یاد داشته باشید «شناختن همه به معنی بخشیدن همه است.» به قول دکتر جانسون: «حتی خداوند نیز به قضاوت و داوری در مورد مردم نمی پردازد، مگر پس از آن که عمر آدمی به پایان رسد.» پس چرا من و شما به چنین کاری بپردازیم؟

نظرات کاربران درباره کتاب آیین دوست‌یابی

کتاب خیلی خوب و جالبیه استادم بهم معرفی کرده بود. نسخه چاپیش رو هم دارم. پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید...
در 2 سال پیش توسط مهدی صفریان
مطالبی گفته شده توی کتاب در حین سادگی خیلی کاربردی و مفیده من چون خودم بیشتر کتابایی می خونم که سطح مهارتهای فردیمو افزایش بده این کتابم از دست کتاباست بشرطی که به مطالب گفته شده عمل بشه.
در 2 سال پیش توسط javad k
من خوندم و اگه عادلانه بگم کتاب بی نظیریه
در 3 سال پیش توسط trg...370
من درهرصفحه ب جملات مثبت و کلیدی برمیخورم و اونهارو هایلایت میکنم ک بعدا بتونم سریع مرورشوت کنم.کتاب خیلی عالی هست ک باخوندن میتونیم رفتارهای غلطمون در اجتماع رو اصلاح کنیم
در 2 سال پیش توسط asal
از کدوم جنس؟ اگه جنس مخالف باشه مورد منکراتی داره :)
در 2 سال پیش توسط مصطفی .م
کتابش چکیده کتابای در این مورده طبق حرفای خودش, به نظره من حرف نداره
در 3 سال پیش توسط j.k...135
کتاب خوبیه ولى خیلى کلاسیک و قدیمیه(این کتاب سال ١٩٣٦ نوشته شده،حدود ٨٠ سال پیش!)،خوندنش براى شروع خوبه، اما کتاب هاى خیلى بهتر و جدیدترى در بازار موجود هست...به نظرم زیاد وقتتونو رو کتاباى این نویسنده( به خاطر قدمت زیاد) نذارید و به روز تر مطالعه کنید.
در 2 سال پیش توسط soheil
واقعا کتاب خوبیه . و یکی از مهمترین خصلت هاش اینه که مثال های معدد و زیادی داره و بیشتر با مثال ها توضیح میده ... این عالیه از نظر من
در 1 سال پیش توسط nim....sm
وقتی راهنمایی بودیم معلم پرورشیمون مجبورمون کرد بخونیم این کتاب رو. شاید اگر اجباری نبود لذت بیشتری می‌بردم از خوندنش.
در 2 سال پیش توسط مهسا
سلام کتاب خیلی خوبیه..واقعا کارآمده..بشرط تکرار و تمرین..
در 2 سال پیش توسط مرضیه صادقی مهران