فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه قطره خون

کتاب سه قطره خون

نسخه الکترونیک کتاب سه قطره خون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سه قطره خون

هدایت در داستان سه قطره خون با بهره گیری از یک افسانه کهن که شاید به صورت اسطوره درآمه یاری جسته تا حرفش را در قالب اسطوره مرغ حق بگوید. راوی داستان ظاهرا در یک بیمارستان روانی بستری است و در آنجا آروزها و تصوراتش را زندگی می بخشد ولی در پایاان می بینیم که شخصیت های رویاهای او چیزی جز اندیشه ها و تفکرات خود او نیست.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سه قطره خون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

هدایت ازجمله نویسندگانی است که چه ازنظر زندگی شخصی و چه ازنظر آثارش در هاله ای از ابهام فرورفته؛ چه آنان که با او دشمن بودند آثار و زندگی اش را طوری تفسیر کرده اند که به شکلی غیرمنصفانه او را کوبیدند و کسانی که دوستدارش بودند او را ستودند و حتی درباره اش مبالغه کردند. اما برای معرفی هدایت و به جای هر سخنی نگاهی گذرا به زندگیش را کافی دانستیم.
صادق هدایت در بهمن ماه ۱۲۸۱ یعنی زمانی که کشور در آشوب و بلوای مشروطه غوطه ور بود در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمد. او بچه آخر این خانواده بود و از آنجا که خانواده ای در اوج تمکین مالی داشت، عزیزدردانه و نازپرورده بار آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه علمیه و دوره متوسطه را در دارالفنون و دبیرستان سن لویی فرانسه گذراند و به همین خاطر به زبان فرانسه تسلط یافت.
هدایت به هنگام جوانی به علومی ازقبیل روح شناسی و جفر و اسطرلاب و علوم دیگر روی می آورد و از بسیاری نوشته های ایرانی و خارجی بهره مند می شود. در این زمان به مطالعه و بررسی درباره احوال، افکار و رفتار انسان می پردازد و کتاب ارزشمند خود؛ یعنی فواید گیاه خواری را منتشر می کند.
سال ۱۳۰۵ به همراه اولین گروه محصلان اعزامی، به اروپا می رود و یک سال در بلژیک می ماند؛ آنگاه به مدت چهارسال در فرانسه مشغول تحصیل در رشته معماری می شود اما بیشتر به تحقیقهای ذوقی و ادبیات می پردازد.
بنا به گفته های مشهور در این سالها یک بار خود را در رودخانه می اندازد؛ اما نجاتش می دهند.
صادق هدایت در سال ۱۳۱۰ یعنی در سی سالگی با طرز فکر و احساساتی شگل گرفته به ایران بازمی گردد و در بانک ملی به کار مشغول می شود؛ اما به زودی از آنجا بیرون می آید. چند وقت در اداره تجارت و مدتی در یک شرکت ساختمانی کار می کند و دوباره در بانک ملی و سرانجام در اداره موسیقی و هنرهای زیبا مشغول به کار و تحقیق و نگارش می شود.
سال ۱۳۱۵ دوباره گریزی به خارج از کشور می زند و این بار عازم هند می شود. در اینجاست که با زبان پهلوی آشنا و بر آن تسلط می یابد و چند اثر ارزشمند ایران باستان را از پهلوی به فارسی برمی گرداند؛ اما دیری نمی گذرد که در هند دچار کمبود مالی شده به ایران بازمی گردد.
در این مدت آثار او گاهی طنز و گاهی نقد و بررسی و تحقیق و ترجمه است و بیشتر آنهایی هم که مشهور شده اند، ناله های اوست که با کنایه و طعنه گفته می شود و همگی آنها به ناامیدی و مرگ می رسد. بعداز شهریور ۲۰ که مجال برای حرف زدن باز می شود و نور امیدی بارقه می زند، هدایت نیز خود را از انزوا بیرون می آورد و با آثار کوبنده و اعتراض آلودی چون حاجی آقا، آب زندگی، ولنگاری و میهن پرست پا به عرصه میدان می نهد.
اما این آزادی بیان دیری نمی پاید و دوباره فضای خفقان، او را به انزوای خود بازمی گرداند، چنانکه در ۱۳۲۷ با نوشتن پیام کافکا آخرین پیام خود را می دهد و به کار هنریش پایان می دهد.
سرانجام هدایت درسال ۱۳۲۹ دوباره به پاریس می رود و در آوریل ۱۹۵۱ میلادی (۳۰ فروردین ۱۳۳۰) در سن ۴۸ سالگی در آپارتمانش در پاریس با بازکردن شیر گاز به زندگی پر از درد و رنج خود پایان می دهد.
این انتشارات مصمم است تا با انتشار آثار چندتن از پیشگامان عرصه ادبیات نوین ایران زمین، گامی هرچند کوتاه در جهت شناسایی و زنده داشتن نامشان بردارد و امیدوار است تا مقبول اهل نظر افتد.
نکته قابل ذکر اینکه، آنچه در مجموعه آثار هدایت که توسط این انتشارات چاپ و منتشر شده یا می شود، عین مطالب و نوشته هایی است که در گذشته چاپ و منتشر شده است و دست اندرکاران این انتشارات حتی کلمه ای را تغییر نداده یا حذف و اضافه نکرده اند؛ تنها برای روان خواندن آنها به رسم الخط ناچیزی از قبیل علایم سجاوندی و سرهم نویسی برخی واژگان یا جداکردن برخی واژه ها و فعلها دست زده اند تا تقریباً مطابق رسم الخط امروزی شود؛ در این راستا، نظارت دقیقی شده تا هیچ تغییر و ویرایشی در نوشته های هدایت چه از نظر طرز نگارش و سبک او و چه از نظر محتوایی صورت نگیرد.

مقدمه

سه قطره خون، اولین داستان از مجموعه داستانهای کتاب حاضر است. هدایت در این داستان با بهره گیری از یک افسانه کهن که شاید به صورت اسطوره درآمده یاری جسته تا حرفش را در قالب اسطوره «مرغ حق» بگوید.
در این اسطوره آمده که مرغ حق در آغاز آدمی بوده که سه دانه گندم از حق یتیمی را خورده و خداوند او را به شکل پرنده ای درآورده که تا پایان عمرش سرگردان و آواره باشد. این پرنده هر شب بر درختی آویزان می شود و آنقدر «حق... حق» می گوید تا سه قطره خون از گلویش بر زمین بچکد.
اما هدایت در این داستان می گوید که این سه قطره خونی که در پای درخت باغ ریخته مال مرغ حق نیست؛ بلکه متعلق به گربه ای است که او را با تیر می زنند تا صدای بیدارباش او گوش اهل خواب را نیازارد.
راوی داستان ظاهرا در یک بیمارستان روانی بستری است و در آنجا آرزوها و تصوراتش را زندگی می بخشد؛ ولی در پایان می بینیم که شخصیتهای رویاهای او چیزی جز اندیشه ها و تفکرات خود او نیست.
گربه ای که در خیالات او مدام فریاد می کشد، ندای وجدان اوست که به هنگام عمل ترجیح داده تا وجدانش به خواب رفته و ترس از خطر باعث شده تا وجدانش را با ششلول زندگی بزند و حالا بعداز مدتی از کار خود پشیمان شده و به خاطر همین هم به مفهوم پوچی زندگی رسیده است. او که می توانست جلوی مرگی را بگیرد، خود را در پناه سکوتی بی خطر پنهان کرده تا وحشت مرگ گریبانش را نگیرد و اکنون محکوم است تا بهای این سکوت خود را بپردازد و گرفتار یاس و درماندگی و پوچی ابدی بماند و در خیال خود از اینکه باعث کشته شدن جفت گربه ای شده است، گرفتار عذاب وجدان باشد.
گرداب دومین داستان این مجموعه است. داستان از آنجا شروع می شود که دو دوست یک دل سالها دوستی وفادارانه ای با هم دارند تا اینکه یکی از آنها خودکشی می کند و تمام اموالش را به دختر دوستش می بخشد. همایون که از این بخشش بهرام متعجب شده به یاد سالهای ماموریتش می افتد و به این توهم می رسد که زنش بدری با بهرام رابطه ای نامشروع داشته و هما، دخترش حاصل آن خیانت است.
پس از درگیری با زنش، بدری با دخترش او را ترک می کنند و همایون که اینک اسیر نفرت و کینه شده، نسبت به دوستی با بهرام احساس حماقت می کند و چنین نتیجه می گیرد که یک دلی بهرام و عشق زنش، هردو بازیهایی برای فریبش بوده. در یک آن تصمیم به خودکشی می گیرد؛ اما جرات این کار را ندارد. پس شروع به پرسه زدنهای بی هدف در خیابانها می کند و چاره را در رفتن به ماموریتی در نقطه ای دوردست می یابد. اما زمانی که با ماموریتش موافقت می شود پی می برد که تمام سوءظنهای او بی مورد بوده و بهرام درواقع به خاطر آنکه مرتکب خیانت نشود خودش را کشته و برای تاوان عشقی که به زنش داشته، اموالش را به دخترش هما می بخشد. همایون زمانی از گمان بدش درباره بهرام و خیانت زنش پشیمان می شود که دیگر فرصتی برای جبرانش باقی نیست.
داش آکل داستان سوم از این مجموعه یکی از کارهای به یادماندنی هدایت است. شخصیتهای این داستان چنان اند که در هر زمانی می توان آنها را با آدمهای جامعه آن عصر مطابقت داد و برای هریک مانند و نظیری یافت.
خود داش آکل نماینده انسانهای آزاد و بی قیدی هستند که عمر خود را در پاکی و جوانمردی می گذرانند و همیشه از تنها چیزی که می ترسند، اسارت در قید و بندهای روال عادی زندگی است. داشتن زندگی ای مثل دیگر آدمها و ازجمله پیوند زناشویی برایشان سخت و ثقیل است و آن را قید و بندی برای آزادگی خود می دانند؛ از این رو در زندگی داش آکل نه تنها هیچگاه مساله عشق و عاشقی وجود نداشته، بلکه داش آکل فکر آن را هم به مخیله اش راه نمی داده است؛ اما به ناگاه دست تقدیر و غریزه انسانی بندی در راه او می گستراند و او را در قید عشقی ناخواسته گرفتار می کند. با این عشق شخصیت و خُلق و خوی داش آکل به کلی تغییر می کند و حتی نسبت به مردمی که در زندگیش آنهمه به آنها کمک می کرد، احساسی ندارد و حرفشان که اینک او را به تهمتهای ناروا گرفته اند برایش اهمیتی ندارد؛ اما هنوز اعتقاد دارد که نباید خودش را گرفتار زن و بچه کند و برای همین هم عشقش را به مرجان بروز نمی دهد گرچه مادرش کافی است تا او لب تر کند تا دخترش را سردستی به او بدهد!
داش آکل به شکل اندوهباری تنهاست. دوستان انگلش که زمان تمولش دور او جمع می شدند، محرم راز دل لوطی نیستند. پس داش آکل درد دلش را برای طوطی می گوید و محرم اسرار خود را دور از جوامع بشری برمی گزیند و تنها در جلو قفس این طوطی تمام دردهایش را فریاد می زند.
شخصیت مقابل داش آکل، کاکارستم است. نماینده انسانهای هرزه و لاابالی و قدرت طلب و مقام پرست. چنین آدمهایی وقتی درمقابل بالادست خود را ضعیف می بینند، جرات حرف زدن و ابراز وجود را ندارند؛ اما مترصد فرصتی هستند تا زهر خود را بریزند و سرانجام نیز قمه بی معرفتی خود را در سینه لوطی فرومی برند.
مردم دیگری که در این داستان با آنها روبروییم آدمهای مرده خوری هستند که می خواهند میراث خوار مرده باشند و اموالش را بالا بکشند و چون قدم مردانه داش آکل مانع آنها می شود و از طرفی نیز جرات حرف زدن درمقابل او را ندارند، مانند پیرزنها پشت سر لوطی لُغُز می خوانند و شروع به افتراهای ناروا می کنند.
اما مرجان، معصومیت دست نخورده ای است که انسانی پاک و جوانمرد گرفتار معصومیت او می شود، بدون آنکه خود دختر از راز دل مرد خبر داشته باشد و تنها زمانی که راز دل داش آکل را از زبان طوطی او می شنود، احساساتش برانگیخته می شود و برای داش آکل و عشق او می گرید. البته این گریه مرجان نشان می دهد که عشق داش آکل یک طرفه نبوده و آتش این عشق در سینه مرجان هم شعله می کشید؛ اما چون داش آکل آن را ابراز نکرده، دختر نیز این آتش را در دلش سرکوب کرده ولی همچنان عشق داش آکل مانند آتشی در زیر خاکستر دل دختر بوده است.
سرانجام همانگونه که رسم روزگار گل چینی است و نوک نیزه اش به سوی پاکان روزگار است، مظهر و نماینده پاکیها و جوانمردیها باید به وسیله دست ناپاک و هرزه کاکارستم، اما با قداره خود داش آکل از پا درآید!
داستان آیینه شکسته، یک باور قدیمی را باز می نمایاند که شکستن آیینه باعث بروز بدبختی و فلاکت خواهد شد؛ اما درحقیقت شکستن آیینه در این داستان نمادی از شکست در عشقی است که با دوری یکی از دو طرف شعله های عشق میان عاشق و معشوق فروکش کرده تنها برای یک طرف این عشق، خاطراتی باقی می گذارد که سرانجام چون نمی تواند او را اغنا کند و چون هیچ چیز دیگری نمی تواند جای خالی آن را پُر کند، نوعی پوچی و ناامیدی را برای صاحب این خاطرات به دنبال می آورد تا سرانجام تاب فراق نیاورده، خودش را از رنج زندگی می رهاند.
در طلب آمرزش، انسانهایی به تصویر کشیده شده اند که سراپایشان را گناه فراگرفته؛ اما اکنون زوار مرقد امام حسین شده اند که واسطه شفاعتش قرار دهند. شخصیت اول این داستان که عذاب وجدان او را گرفتار کرده، نسبت به دیگران برتری ای دارد و آن این است که این احساس گناه یک دم او را راحت نمی گذارد به طوری که در همان بدو ورودش دست به دامن ضریح می شود و با گریه و التماس می خواهد که شفاعتش کند. وقتی سرگذشت خود را برای همسفرانش نقل می کند، در پایان با شک و دودلی از آنان می پرسد که آیا مورد بخشش قرار خواهد گرفت یا نه؟ اما دیگران که هریک به نوبه خود از این زن گناهکارترند، گویی با امری بدیهی مواجه اند و یقین دارند که انسان هرچقدر که گناهکار باشد، وقتی قدم در راه زیارت اماکن متبرکه می گذارد بخشیده می شود و دیگر هیچ عذاب وجدانی متوجه او نیست و احساس گناه نمی کند و بخشیده شدن خود را به پاداش و مزد زیارت انتظار دارد.
لاله داستان مرد دهاتی ای است که دور از مردم در انزوا زندگی می کند و به کلی از مردم بریده است. جاذبه های زندگی نظر او را جلب نمی کنند و ترجیح می دهد به دور از مردم تنها زندگی کند و نیازهایش را خودش برآورد. اما در دنیای تنهای خود ناگهان به دختربچه ای کولی برمی خورد و به او پناه می دهد. چهارسال او را نگه می دارد و او که در ابتدا به انگیزه پدر فرزندی لاله را دوست می دارد، پس از چهارسال متوجه می شود که دوستی او به لاله فراتر از محبت پدر و فرزندی است و بیشتر به عشق میان زن و مرد می ماند؛ اما خود را درمقابل بچگی لاله پیر می بیند و جرات ابراز عشقش را ندارد. در این مدت خواستگاری با سماجت به سراغ لاله می آید و مرد هربار به بهانه اینکه لاله هنوز بچه است او را دک می کند. اما سرانجام لاله از غیبت او استفاده می کند و با پسر جوانی از خانه اش می رود. وقتی مرد به خانه برمی گردد به جستجویش می پردازد و سرانجام او را کنار پدر و مادر و پسر جوان پیدا می کند و لچک سرخی را که برایش از بازار خریده به او می دهد و از آنجا با گریه دور می شود و دوباره به گوشه انزوای خود پناه می برد.
او از یافتن لاله هم خوشحال است و هم غمگین. خوشحالیش به خاطر این است که می بیند لاله در کنار خانواده و پسر جوان احساس خوشبختی می کند؛ اما گریه و اندوهش بر بارقه عشقی است که اکنون فروکش کرده است.

صورتکها داستانی دیگر از این مجموعه است. عشق دیوانه وار جوانی از خانواده سرشناس به یک دختر است که با وجود مخالفتهای خانواده اش تصمیم به ازدواج با او را دارد و حتی حاضر است از طرف خانواده طرد شود؛ اما بعداز آنکه خواهرش عکس دختر را در آغوش مردی دیگر به برادر نشان می دهد، شخصیت داستان احساس تنفری نسبت به همه و به خصوص نسبت به آن دختر پیدا می کند. سرانجام در جشنی شبیه بال ماسکه که هریک با لباسی و صورتکی در آن حاضر شده اند، دختر با لباس مفیستا (شیطان) نزد پسر می آید. این لباس باعث می شود که پسر بیش از پیش از دختر متنفر شود تا جایی که در یک آن تصمیم به کشتن دختر و خودش می گیرد؛ زیرا معتقد است که این صورتک نماینده شخصیت واقعی دختر است و ظاهر دختر درواقع صورتکی برای فریب او بوده. فکر کشتن خود و دختر زمانی در پسر به عزمی جزم مبدل می شود که دختر رابطه اش را با مردی دیگر انکار نمی کند؛ اما از او می خواهد که همه چیز را فراموش کند و با هم زندگی جدیدی را شروع کنند. پسر که دیگر تصمیمش را گرفته، به ظاهر قبول می کند و با دختر سوار ماشین شده و با سرعتی سرسام آور در خیابانها و سرانجام خارج از شهر رانندگی می کند و در نهایت تصادفی مهیب روی می دهد؛ چنانکه از ماشین و سرنشینانش جز دو صورتک که به هم دهن کجی می کنند، باقی نمی ماند.

چنگال داستان پسر و دختر یتیمی است که از آزار پدر و نامادری خود به هم عشقی غیرعادی پیدا کرده اند. هر دو تصمیم می گیرند که با پول پس اندازشان از آنجا فرار کنند. پدر گرفتار نوعی جنون است که باعث شده تا مادر سیداحمد و ربابه را بکشد. او معرکه گیری است که جلوی مسجد شاه برای مردم مسایل شرعی می گفت؛ اما خود به آنها اعتقادی نداشت و یا اگر داشت عملش غیر از آن بود. تصمیم برادر و خواهر جدی می شود؛ اما با آمدن خواستگاری برای ربابه و موافقت پدر و نامادری آنها، سیداحمد احساس می کند که خواهرش نسبت به این ازدواج بی میل نیست؛ اما برای دلخوشی او وانمود می کند که حاضر به این ازدواج نیست. سیداحمد که تاکنون فکر می کرد پدرش تنها پادرد خود را برایش به میراث گذاشته، درمی یابد که گرفتار همان جنون پدر نیز است. سرانجام همان جنون او را وامی دارد که در غیاب پدر و نامادری، خواهرش را به همان شکل که پدرش مادرش را خفه کرده بود، بکشد و نهایتا خودش را هم می کشد.
در داستان مردی که نفسش را کشت، هدایت با یک ظرافت مخصوصی می گوید که نفس انسان همان زندگی اش است که باید کشته شود؛ زیرا تا هنگامی که تن زنده است همیشه گرفتار هوای نفس است و هیچگاه نمی تواند از دست آن بگریزد. هدایت در این داستان غور و تفحص خود را در مسایل دینی و عرفانی می نمایاند و نشان می دهد که بیشتر آثار فلاسفه، صوفیان و عرفا، از مرصادالعباد و کنزالرموز و دیوان سنایی و مثنوی مولوی و... را نه تنها مطالعه کرده که در موضوع هریک چنان مسلط است که برای هر کدام به نگرشی عمیق دست یافته است.
شخصیت اصلی داستان یک معلم است که به مسایل عرفانی و حالات جذبه و تحیر سالک راه، بسیار علاقه مند است که می خواهد خود نیز در این وادی داخل شده و آداب تصوف را درک کرده، هفت وادی عرفان را بپیماید و چون در کتابهای صوفیه خوانده که سالک اگر بی پیر و مراد قدم در راه گذارد راه گم کرده و در این وادی حیران می شود؛ پس به دنبال پیر و مرشدی می گردد تا در این راه سخت راهنمای او باشد. او مرشدی یک معلم عربی را می پذیرد و خود را مرید او می داند؛ اما تنها چیزی که این پیر به او می آموزد، کشتن نفس و دوری گزیدن از امیال حیوانی است. معلم نیز در این راه می کوشد اما با مطالعه اشعار بعضی از بزرگان ازجمله خیام، حافظ و... دچار شک و تردید می شود و برای گرفتن راهنمایی راه خانه پیرش را پیش می گیرد و وقتی به نزدیک خانه او می رسد درمی یابد که پیرش، کشتن نفس را تنها به او توصیه می کند؛ اما خودش به شدت اسیر نفسانیات خود است. معلم آنقدر سرخورده می شود که ناخودآگاه قاطی اجتماعی می شود که تاکنون خود را از آن متمایز و برتر می دانست تا جایی که سرانجام خود را در میکده ای می بیند و پس از آنهمه ریاضت جامهای می را لاجرعه سرمی کشد تا اینکه آنچنان مست می شود که حتی نمی تواند کیف پولش را از جیب درآورد و در نهایت خود را غرق در لذات دنیایی می کند که سی سال از آن اکراه می کرد و عاقبت نیز به آن درجه از پوچی می رسد که با کشتن خود به تمام شک و تردیدهایش پایان می دهد.
محلل داستان شیخی است که عاشق دختربچه ای شده، او را به عقد خود درمی آورد. شیخ در دنیا از همه بیشتر به او عشق می ورزد تا جایی که به خاطر او به تمام علایقش پشت پا می زند و از ازدواج با زن پولداری منصرف می شود؛ اما دختر روزگارش را سیاه می کند تا اینکه مجبور می شود او را سه طلاقه بکند؛ اما به زودی پشیمان می شود و می خواهد به هر قیمتی شده، دوباره رجوع کند. ناچار مرد بقال به ظاهر ساده ای را اجیر می کند تا درمقابل دریافت پولی یک شب زن مطلقه اش را به عقد خود درآورده و صبح او را طلاق بدهد تا بعداز تمام شدن عده اش بتواند دوباره رجوع کند. اما در کمال ناباوری می فهمد که گمانش درباره بقال اشتباه بوده و او آنچنانکه نشان می داد ساده نبوده است؛ زیرا حاضر به طلاق زنش نمی شود. شیخ که از این ماجرا بسیار خشمگین است همه چیزش را می فروشد و دوازده سال آواره شده، به هر کاری تن می دهد و در این مدت همیشه به فکر گرفتن انتقام از بقال است؛ حال بعداز دوازده سال متوجه می شود کسی که برایش سرگذشتش را نقل می کند، همان بقال است که او نیز به نوعی زخم خورده همان زن است که با گرفتن دارایی اش می رود و ناپدید می شود و مرد بقال هم مثل او آواره شهرها و بیابانها می شود. شیخ که تا این وقت فکر انتقام یک لحظه او را راحت نمی گذاشت، همین مجازات را برای او کافی می داند و دلش آرام می گیرد و در آخر هم هردو مانند دو دوست با کمال آرامش سفارش دو چای قندپهلو را می دهند!
گجسته دژ آخرین داستان از مجموعه سه قطره خون است. دژ ماکان به دلیل آنکه صاحبش در دویست سال پیش به شکل مرموزی مرد، گجسته دژ (یعنی دژ منحوس) لقب گرفته و چون از آن زمان تاکنون متروک مانده، عوامل طبیعی شروع به ویرانی این دژ کرده اند.
مدتی نیز پیرمردی در این دژ ساکن می شود که مردم به دلیل اینکه این پیرمرد از همه دوری می کند و بسیار مرموز است و از او می ترسند، داستانهای بسیاری درباره او ساخته اند.
دختری نیز با مادرش در خانه ای نزدیک این دژ که درباره آن نیز افسانه های بسیار ساخته اند زندگی می کند که مردم ده آنها را با پیرمرد دژ همدست می دانند. مرد این خانواده سالها پیش زن و دخترش را گذاشته، ناپدید می شود.
پیرمرد هر روز غروب از دژ بیرون می آید و به دختر که عاشق آب تنی در رودخانه کنار دژ است، می نگرد.
در پایان این داستان معلوم می شود که این پیرمرد، کیمیاگری است که در پی یافتن اکسیری برای یافتن طلا است و آخرین محلول ماده ای که معجونش را به طلا تبدیل می کند را سه قطره از آخرین قطره های خون دختر باکره ای می داند و زن را که به نوعی تحت اسارتش بوده وادار می کند تا دختر را برای او ببرد. زمانی که بعداز کشتن دختر از روی ماه گرفتگی پیشانی دختر می فهمد که دختر خودش است، حالت جنونی به او دست می دهد که بی اختیار دژ را به آتش می کشد و مردم با شادی این سمبل نحوست و بدشگونی را می بینند که درحال سوختن است تا به تمامی اوهام آنها پایان دهد.
در پایان باید ذکر کرد که این مجموعه شامل یازده داستان کوتاه است که هدایت در هریک از آنها به ظرافتی خاص تمام افکار و اندیشه هایش را به نمایش می گذارد و درباره هریک از مسایل و طبقات اجتماعی نظر و اندیشه اش را بازمی تاباند. داستانها از کشش و جاذبه های فراوانی برخوردار است که خواننده را تا آخر به پیش می راند و در پایان او را به تفکری عمیق وامی دارد. این داستانها برخلاف تمام تبلیغهای سویی که درباره هدایت و آثارش شده است به هیچ وجه قصد تحمیل این افکار را بر خواننده ندارد؛ بلکه خواننده در پایان این داستانها به تفکر فرومی رود و در نهایت این خود اوست که باید بنا به دیدگاهایش از آنها نتیجه نهایی را بگیرد.

سیدعلی شاهری

نظرات کاربران درباره کتاب سه قطره خون

خیلی چرت بود حیف وقت و ذهن ...
در 3 ماه پیش توسط
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد گه دشمن خلق و فتنه‌پرور باشد باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد!!!
در 11 ماه پیش توسط
ستاره دادن به مجموعه داستان خیلی سختهولی خبمیانگینش میشه سه تا :)
در 3 سال پیش توسط
هدایت بی شک از عجایب داستان نویسی ایران است.جدای تاثیر پذیر اش از کافکا باید سه قطره خونش را موشکافانه و فلسفی چندین بار باز تحلیل نمود.
در 3 سال پیش توسط
متاسفانه، نمی دونم چرا، از هدایت خوشم نیومد از اول! حتی با خوندن کاراش نظرم عوض نشد!
در 3 سال پیش توسط