فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فصل مهاجرت به شمال

کتاب فصل مهاجرت به شمال

نسخه الکترونیک کتاب فصل مهاجرت به شمال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فصل مهاجرت به شمال

مرد جوانی پس از سال ها تحصیل در اروپا به ده زادگاهش در سودان بازمی گردد و در میان چهره های آشنا غریبه ای می بیند مصطفی سعید اسرارآمیز. ضمن دوستی با هم مصطفی داستان برآشوبنده زندگی خود در لندن پس از جنگ جهانی اول را برای مردم جوان حکایت می کند. مصطفی چون طرفه ای کمیاب در جامعه غربی تمجید شد و محبوبیت فراوانی نزد زنان کسب کرد و به این راه کشانده شد که از غرب منحط وحشیانه انتقام بگیرد و در برابر آن خود ویران شود. اینک میراث هولناک کردارش در ده کوچکی در غم رود نیل لانه کرده است. فصل مهاجرت به شمال داستان مردی است که فرهنگی ویرانش کرده است، همان فرهنگی که در ساختن قسمتی از وجودش نقش داشته، کندوکاو نیرومند و خاطره انگیزی است از استعمار در دو دنیای متفاوت از یکدیگر.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پوینده
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فصل مهاجرت به شمال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اشاره

اولین بار سالها پیش در مجموعه داستانهای کوتاه مدرن عربی به نام طیب صالح و یکی از داستانهای کوتاهش برخوردم و ماند تا رُمان در کشور مردان از هشام مطر، نویسنده جوان لیبیایی تبار، را ترجمه کردم. در انتهای کتاب اخیر نویسنده با تحسین و ستایش بسیار از طیب صالح، رمان نویس پیش کسوت عرب و رُمان برجسته و بی نهایت زیبای او فصل مهاجرت به شمال یاد می کند و می گوید از کمتر کتابی به این درجه لذت برده است. همین سبب شد پس از رُمان هشام مطر سراغ رُمان اخیر بروم. ناشر هم همت کرد و این کتاب به دستم رسید.
من که عمری با رُمان و داستان بزرگ شده ام، پیرانه سر از خواندن این رُمان به قدری به هیجان آمدم که دو ـ سه روزه زندگی عادی از یادم رفت. با همان شوق و شوق آن را ترجمه کردم و امیدوارم دینی از نویسنده که چندی پیش دستش از دنیا کوتاه شد به گردنم نمانده باشد.
شایان ذکر است که این رُمان را نیز مثل مجموعه داستان نامبرده دنیس جانسن ـ دیویس با همکاری نویسنده ترجمه کرده و نویسنده خود را مدیون او می داند و در جایی دیدم نجیب محفوظ نیز از بابت زحمات مترجم در انتقال بخشی از میراث فرهنگی عرب به زبان انگلیسی از او به نیکی یاد کرده است.
سخن کوتاه می کنم و به سبب اهمیت این رُمان کوچک ترجمه برخی از نقد و نظرهای موجود در شبکه را به خوانندگان تقدیم می دارم.

م. غ
پاییز۹۰

معرفی کتاب

موسم الهجره الی الشمال یک رمان کلاسیک پسااستعماری سودانی است، نوشته نویسنده فقید، طیب صالح و تاکنون به بیش از ۳۰ زبان، از جمله انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، هلندی و سوئدی ترجمه شده است.
راوی بی نام پس از هفت سال درس خواندن در انگلستان به دِهِ زادگاهش در سودان بر می گردد.
پس از رسیدن به دِه با یکی از تازه واردها به نام مصطفی سعید روبرو می شود که بر خلاف سایرین برای موفقیتهایش به به و چه چه نمی کند و طبع مخالفت آمیز گوشه گیرش را نشان می دهد. این تازه وارد شبی در مستی و مخموری با خواندن شعری به زبان سلیس و غرای انگلیسی گذشته اش را لو می دهد و راوی را بر می انگیزد که هویت غریبه را کشف کند. چنانکه بعدها معلوم می شود، مصطفی دانشجویی استثنایی بوده که در غرب تحصیل کرده بود، اما در عین حال رابطه بسیار نفرت آمیز و پیچیده ای با هویت و آشنایان غربی خود بهم زده بود. داستان گذشته پرمشقت مصطفی در اروپا و به ویژه ماجرای عاشقانه اش با زنی انگلیسی مرکز رُمان را شکل می دهد. آنچه راوی بعدها در مورد غریبه، مصطفی سعید، کشف می کند، کنجکاوی، نومیدی و خشمی در او بر می انگیزد و مصطفی در این میان به همزادش بدل می شود. ماجراهای زندگی گذشته مصطفی در انگلستان و پیایندهای آن در دِهِ دور و برش اثر زیانباری بر راوی می گذارد و او را به مرز جنون می کشاند. فقط در انتهای رُمان که راوی در رود نیل شناور است و بین مرگ و زندگی دست و پا می زند، آگاهانه تصمیم می گیرد خود را از حضور مستمر مصطفی برهاند و همچون فردی تاثیرگذار قد علم کند و حق خود را بگیرد.
* * *
نیمی از خوانندگان این رُمان کوتاه و از برجسته ترین و جسارت آمیزترین رمانهای دنیای عرب در قرن بیستم که همه در تحسین آن اتفاق نظر دارند، آن را برگردان طنزآمیزی از دلِ تاریکی جوزف کنراد می دانند. نیمی دیگر که شاید رُمان اخیر را نخوانده باشند، با این نظر مخالفند.
خوب، اگر دلِ تاریکی را خوانده باشید، شباهتهای بسیاری با این رُمان می یابید. هر دو از کسی سخن می گویند که از تمدن خود دل می کند و به دامن «مخالف» پناه می برد تا تجربه های آن متحولش کند. در دل تاریکی مردی انگلیسی وارد کنگو می شود. در فصل مهاجرت... مصطفی ــ دانشجویی درخشان، اما بی پناه ــ برای تحصیل به قاهره و سپس لندن فرستاده می شود. او که کمابیش در کوره تجربه گداخته بود، از زنانی که خود را به پای «این هیجان غریب» می انداختند، خیلی زود ملول می شود. به عمد از سرزمین خود، تاریخ و مبنای فرهنگ آن راست و دروغ می بافد و تحویلشان می دهد و آنها هم عین خیالشان نیست ــ فقط می خواهند این دستهای آبنوسی به ایشان برسد.
هر دو رُمان از قدرت رودخانه و طرز پیچ و تاب خوردنش دور موانع و ادامه دادن به راه خود معنایی مراد می کنند. آب است که حیات نو می بخشد و زندگی موجود را ویران می کند. هر دو رُمان سبک روایی دوم شخص را بر می گزینند، چنانکه بتوانید بیشتر داستان را از زبان راوی بی طرفی بشنوید.
این رُمان تفسیری اجتماعی است در باب اینکه چگونه برخی افراد «وحشیگری های نیرومند» را جذاب جلوه می دهند و سراپا تسلیم اوهام می شوند و وقتی روی دیگر سکه نمایان می شود، نمی توانند با حقیقت روبرو شوند.
زیبایی تغزلی داستانگویی، آب و تاب جزئیات زندگی در سودان و چگونگی احساس افراد درباره استعمار شدن سودان و ناآرامیهای اجتماعی ناشی از آن دوست داشتنی است. تغییرات از راه می رسند ــ در تمام طول داستان به آن اشاره می شود. چرخ های آبی چوبی بدل به موتور آب می شود. در جاده هایی که زمانی فقط شتر در آن رفت آمد می کرد، اتومبیلها پیدا می شوند. با این همه بیوه ای سی ساله که مایل به ازدواج مجدد نیست فقط به امر پدرش ناچار می شود با مردی که چهل سال از او بزرگ تر است ازدواج کند. با اینحال از این رُمان چیزهای زیادی می توان آموخت و این سفر سرشار از چشم اندازهای بدیع و دلکش است.
* * *
فصل مهاجرت به شمال داستان موازی جذابی است از دو تبعه کشوری پسااستعماری که هر یک زمان درازی را در انگلستان می گذرانند و سپس به موطن خود باز می گردند. همچنان که دو شخصیت اصلی، راوی بی نام و مصطفی، به شباهتها و کنش متقابلشان در آفریقا پی می برند، پیرنگ بسط می یابد. تحلیل من عمدتاً بر سه فصل اول کتاب متمرکز می شود، اما موضوعاتی که در اینجا مطرح شده است، در فهم انتهای کتاب قطعی است.
اول: عنوان و چگونگی نقش آن در داستانی که مصطفی تعریف می کند جالب است. مصطفی چندین بار به شمال اشاره می کند و منظورش بیشتر ایدئولوژی است تا جهت. «من در چشم او نماد همه عطشهایش بودم. من جنوب بودم، مشتاق شمال و یخبندان.» (ص ۸۶). رقابت بین شمال و جنوب در سراسر رُمان در ذهن مصطفی و راوی حی و حاضر است. همزمان مصطفی روحیه «یخی» دارد و وانمود می کند که نه احساسی دارد و نه عاطفه ای، بلکه آدمی است بیرحم و بی پروا. این دو جنبه در این جمله که با زنی سر و کار دارد، نمایان است: «...عطش جنوبی که در گذرگاههای کوهستانی تاریخ در شمال محو شده است.» (ص ۷۳). آیا مصطفی مشتاق آن بود که از شمالیها باشد و جنوب را ترک گوید؟ بله، کوشید چنین کند، اما پس از رسوایی جین موریس به سودان عقب نشینی می کند. با این همه هرگز از شمال دل نمی کند و شاهد این مدعا آنکه وقتی راوی پس از مرگ مصطفی وارد اتاق کارش می شود، در آن ساختمان آجری معبدی می یابد سرشار از دستاوردهای شمال شامل مجموعه مفصل کتابها و عکسها [بی هیچ کتاب عربی]. وجود این اتاق نشان می دهد که مصطفی هنوز هم شیفته شمال است، هر چند از لحاظ جسمی در آن حضور ندارد، اما اتاق کارش در سودان دین او را به گذشته می نمایاند.
دوم: کلمه انتخاب که نویسنده به کار می برد و اشاره به این عبارت در کتاب در فهم رُمان مهم است.
سبک نگارش صالح اسرارآمیز و گاه ناتمام است، به ویژه در رابطه با جین موریس؛ اما هر بار که چیزی را تکرار می کند، خواننده را به عقب بر می گرداند. نمونه ها عبارتند از: «و قطار مرا به ایستگاه ویکتوریا و دنیای جین موریس برد.» (ص ۵۹). این عبارت در صفحه های ۶۱ و ۶۳ تکرار می شود. وقتی مصطفی گزارش دست اولی از رابطه متقابل با جین موریس ارائه نمی دهد، پس تکرار چه نقشی دارد؟ تنها چیزی که می دانیم، خرده روایتهایی از دادگاه، روابطی اتفاقی در مهمانیها و این افکار مکرر است، اما همین ها نشان می دهد که اطلاعات ما از جین موریس در بسط رمان اهمیت دارد. همچنین مصطفی (یاصالح) به زه کمانی که کشیده می شود اشاره می کند تا خواننده را درگیر کند و از آن چون معیاری استفاده می کند تا بدانیم داستان چطور پیش می رود، همچنان که زه کمان مدام کشیده می شود. (صص ۵۷ ـ ۵۸ ـ ۶۳ ـ ۱۲۵)
آغاز فصل مهاجرت...بسیار جالب است. در اینجا خواننده شاهد شکل گرفتن پیرنگهایی است که هر چه بیشتر و ظریف تر بسط می یابند. صالح در خلال داستان گیرایش از دو تبعه کشور استعماری حکایت می کند که با بازگشت به کشور خود با ملتی پسااستعماری روبرو می شوند.
الینا رائون
این رُمان کوتاه به سبب نثر درخشان (در ترجمه دنیس جانسن ـ دیویس، به کمک صالح) شدت روایی و اقتصاد کلامی که صالح با آن همه جوانب روابط قرن بیستمی بین قدرت های استعماری و قربانیان جهان سومی اش را ترسیم می کند، شایسته خواندن است.
لیلا لالامی [نویسنده رُمان پسر مخفی] به نحوی مفید بافتِ فصل مهاجرت...را می شکافد و نشان می دهد چطور ساختار گسسته آن بر پایه گفتگوهای مفصل و تک گویی سخن گویانی غیر از راوی بنا شده و تایید می کند که این رُمان مدیون فرهنگ شفاهی عرب است، در عین آنکه از راه رُمان بودن به طور همزمان شکل تاریخی غربی را به خود می گیرد. فصل مهاجرت...که با این دوگانگی صوری شروع می شود، بر پایه رشته ای جفتهای نمادین مشابه قرار دارد که طرز نگارش عالی صالح با آرایش هوشمندانه استعاره ها به آن غنا می بخشد.
مصطفی سعید و راوی بی نام هر دو در انگلستان در رشته های مختلف درس خوانده اند. او به راوی اعتراف می کند که در زمان اقامت در انگلستان زنی انگلیسی را کشته است. سپس ماجراهای عاشقانه خود را به تفصیل می گوید و تاثیری پایدار بر راوی می گذارد که پس از ناپدید شدن مصطفی از دِه ادامه می یابد، چون مصطفی او را قیم دو پسرش می کند.
رابطه بین این دو مرد به رغم سابقه مشابه مانند دو فرهنگ استعماری و بومی است؛ سعید با لبخندی «اسرارآمیز» بی اطلاع دیگران در دهی رحل اقامت افکنده و روایت خود را به داستان زندگی راوی تحمیل می کند و با عملی بسیار خشن مخاطبش را خلاف میلش در سیلان تاریخ که بیرون از اختیار اوست درگیر می کند. اما صالح روایت یک جانبه قربانی/ ستمگر را مجاز نمی داند؛ به جای آن با توانایی کامل راه هایی را کشف می کند که در آن چنین رابطه ای ضمن جریحه دار کردن راوی او را به روشن بینی می رساند: مصطفی قیمومت پسرهایش را به عهده او می گذارد و هر چند این مسئولیت تصادفی به نظر می رسد (و سرنوشت غمبار زن مصطفی) بر سرگشتگی او همچون کسی که در بیشتر دوران بزرگسالی بین شرق و غرب در نوسان بوده تاکید می کند، اما سرپرستی پسرها را با محبت به عهده می گیرد.
یادآوری صالح از تاثیر متقابل بین این دو دنیا بی امان پیچیده و زیباست. برای خواننده غربی به صورت کلیشه درآمده که رُمان کشورهای رو به توسعه را «رویاوار» بداند، اما فصل مهاجرت... واقعاً چنین است، زیرا روایت دایره وار از طریق درونمایه های نمادین بسط می یابد. راوی در سراسر رُمان به اعترافات سعید بر می گردد و تاثیر مستمر او را بر جهان بینی خود ترسیم می کند.
به همین ترتیب صالح با یادآوری مدام دورهای کون و فساد دنیای مادی را تغییرپذیر نشان می دهد. در جشنی در دِه راوی با دیدن یکی از سالخوردگان در مقام دوست خود می نویسد: «فردا آنها راه او را در پیش می گیرند. فردا نوه پدر می شود و پدر پدربزرگ و کاروان به راه خود می رود.» (ص ۱۱۷).
قبل از آن وقتی پدربزرگش را بغل می کند، بوی او «آمیزه ای از بوی مرقد بزرگ گورستان و بوی نوزاد است.» (ص ۱۰۶). و وقتی سعید ــ که بر متفاوت بودن خود مبالغه می کرد تا به آخرین حد ممکن زنهای حیرت زده انگلیسی را بفریبد ــ عملاً با طرف به اوج هیجان عاطفی می رسد، تجربه به وصف فیزیکی تن نمی دهد. «دستم که به او می رسید، انگار به ابرها چنگ انداخته ام، انگار به شهاب سنگی برخورده ام، انگار سوار اسب جنگی پروسی شده ام.» (ص ۶۳).
این تصاویر زمان و مکان را یکپارچه می کند، ادراک مکانی ما را گسترش می دهد و به این رُمان کوچک ابعاد اقیانوسی باورنکردنی ای می بخشد. به طرزی بسیار درخور نمادهای دووجهی صالح به آب مربوط می شوند. رود نیل که ضمن جریان مدام از کنار دهکده پیچ و تاب می خورد و تغییر شکل می دهد؛ و سفر با کشتی رودپیما و سپس کشتی اقیانوس پیما بین انگلستان و آفریقا، که هم برای راوی و هم مصطفی وزنِ استعاری باورنکردنی ای دارد. [نمادهای دووجهی خشکی: خانه و اتاق در لندن و زادگاه راوی را نیز نباید از یاد برد. [ سعید اولین سفر خود را این طور به یاد می آورد:
«وقتی دریا ساحل را بلعید و امواج در زیر کشتی برآمد و افق آبی در برمان گرفت، بی درنگ انس فراگیری با دریا پیدا کردم. این غول سبز بیکران را می شناختم، انگار در میان دنده هایم پس و پیش می رفت. در تمام طول سفر این احساس را مزمزه می کردم که در لامکانم و تنها، و در پس و پیشم یا ابدیت است، یا هیچ.» (ص ۵۷ ـ ۵۶).
هنگامی که مرد خود در احاطه آسمان است، دریا در درون سینه اش موج می زند؛ میل ابدیت و نسیان ــ کشف فرهنگهای تازه هم سعید و هم راوی را به رستاخیز شاعرانه ای از واقعیت مادی فرامی خواند. سعید که از کشتی پیاده می شود و به دنبال هوسرانی می افتد، استعاره او به ساختار بسیار صلبی مبدل می شود؛ سعید وردگونه تکرار می کند: «قطار مرا به ایستگاه ویکتوریا و دنیای جین موریس برد.» (صص ۶۳ ـ ۶۱ ـ ۵۹). زنی که بعدها او را به قتل می رساند.
در فصل مهاجرت...طیب صالح با نشان دادن اینکه چگونه شخصیتهای در نوسان بین دو فرهنگ شرق و غرب تجاربی کسب می کنند که حتی ثبات مادی را به مبارزه می طلبد، پیچیدگی هر دو فرهنگ را بیان می کند. خشونت، نومیدی ها و سوءتفاهمها وقتی رخ می دهد که شخصیتها به کلیشه ها متوسل می شوند، چه قتل عاشقانه همسر انگلیسی به دست مصطفی سعید باشد و چه شناخت اولیه راوی که خاطرات خانه و خانواده را به صورت کمال مطلوب درآورده بود و در بازگشت دیده بود: «در وهله اول که دیدمشان چیزی کمابیش شبیه مه بین من و آنها حایل شد.» (ص ۲۹). صالح می گوید تقلیل هر فرهنگی به کلیشه یا استعاره ساکن فراموش کردن عمومیتی است که ما را به هم پیوند می دهد؛ یا چنانکه راوی به یکی از دهاتیها یادآوری می کند که می پرسد آیا در بین انگلیسی ها کشاورز هم هست، تا این نکته را نادیده بگیرد که:
«...درست مثل ما آنها هم به دنیا می آیند و می میرند، در سفر از گهواره تا گور رویاهایی می بینند که بعضی تحقق می یابد و برخی نه؛ آنها هم از ناشناخته می ترسند، در طلب عشق بر می آیند و در زن و فرزند رضایت خاطر می جویند؛ دسته ای قوی اند و گروهی ضعیف؛ برخی بیش از استحقاقشان از نعم مادی برخوردارند و دسته ای از آن محرومند، اما تفاوتها ناچیز است و اکثر ضعفا دیگر ضعیف نیستند.» (صص ۳۱ ـ ۳۲).

جان لینگن

معرفی نویسنده

طیب صالح در ۱۹۲۹ در کارماکول در ایالت شمالی سودان به دنیا آمد و در ۲۰۰۹ از دنیا رفت. در دانشگاه خارطوم درس خواند و سپس برای ادامه تحصیل به انگلستان و لندن رفت. او که از خانواده کشاورزی کوچکی بود و پرورده آموزگاران دینی، قصد داشت در کشاورزی کار کند. اما جز دوره کوتاهی تدریس در مدرسه پیش از رفتن به انگلستان، بیشتر زندگیش به کار در رادیو و تلویزیون گذشت.
صالح بیش از ده سال در ستون هفتگی روزنامه عرب زبان چاپ لندن به نام المجّله مقاله نوشت و در آن جانمایه های ادبی بسیاری را کشف کرد. برای سرویس عربی بی بی سی کار کرد و بعدها دبیر کل وزارت اطلاعات در دوحه قطر شد. ده سال آخر خدمتش را در یونسکو در پاریس گذراند و پستهای مختلفی به نمایندگی یونسکو در امارات خلیج فارس داشت.
فصل مهاجرت... پس از انتشار، بی درنگ با استقبال عده ای روبرو شد. در ۲۰۰۱ آکادمی ادبی عربها آن را «مهم ترین رُمان عربی قرن بیستم» اعلام داشت. صالح سه رُمان دیگر و یک مجموعه داستان کوتاه نیز نوشته است. رُمانک او، عروسی زیین به صورت نمایشنامه در لیبی اجرا شده و فیلمی که فیلمساز کویتی، خالد صدیق، در اواخر دهه ۷۰ میلادی از روی آن ساخته در فستیوال کن جایزه گرفت.
سایر آثارش عبارتند از: مشتی خرما، نخل وَد حامد و بندر شاه.

نظرات کاربران درباره کتاب فصل مهاجرت به شمال

داستانی درمورد دوگانگی و وضعیت متناقض دنیای پسااستعماری و چالش‌های روشنفکران در جامعه سنتی که در کنار یک داستان عاشقانه خواندنی روایت شده است......چند قسمت برگزیده از کتاب...شهر به زن عجیبی بدل شده بود که رازورمزها و نداهای پیچیده‌ای داشت، در حالی که دراشتیاقش می‌سوختم با ضربه‌هایم، شترها را به سویش هی می‌کردم.....بی اختیار حس کردم در حالی که روی سکوی ایستگاه ایستاده‌ام و در میان گردابی از صداها و حس‌ها هستم، بازوهای زن دور گردنم است و عطر بدنش با بوی اروپایی غریب، بینی‌ام را نوازش می‌دهد و من، پسر دوازده ساله، احساس گنگ مبهمی داشتم که تاکنون تجربه نکرده بودم و حس کردم که قاهره، آن کوه بزرگ که چهارپایانم مرا به آن‌جا رسانده بودند، یک زن اروپایی شبیه خانم رابنسون است که در آغوشم می‌گیرد و رایحه‌ی جسمش مشامم را پر می‌کند. رنگ چشم‌هایش در ذهنم شبیه رنگ قاهره بود. خاکستری، سبز که شبانگاهان بدل به برقی چون برق کرم شب‌تاب می‌شود......مسیحیان می‌گویند که خدای‌شان موجودی بسیار صلب است چون باید بار گناهان‌شان را تحمل کند. پس او به عبث مرده است. آن چیزی را که گناه می‌نامیم چیزی نیست مگر اکتفای به هم‌آغوشی‌ات ای الهه_ بت من! جز تو الهه‌ای ندارم....
در 4 سال پیش توسط Meh...oor
اگر هر انسانی می دانست چه موقع از برداشتن گام نخست امتناع کند، خیلی از چیزها تغییر می کرد... ص46فکر نمی کردم انقدر روون و جذاب باشه.روایتش بیش از حد روون و پیش رونده است و اصلا باعث خستگی نمی شه موضوعی هم که انتخاب کرده تعلیقش اونقدری هست که مخاطب رو نگه داره.دیدش رو به استعمار خیلی خوب بیان کرده و بعضی جاهاش کاملا حقیقیه و می شه درکش کرد.ترجمه ی رضا عامری/نشرچشمه
در 5 سال پیش توسط Nil...ygi
تا صفحه ۱۰۰ خوندم. قشنگ بود بقیشم شب می خونم
در 1 سال پیش توسط سامان
رمان «فصل مهاجرت به شمال» در سال ۱۹۶۲ در سودان به چاپ رسید و پس از انتشار، بی درنگ با استقبال عده‌ای رو برو شد و طیب صالح در طول حیاتش با همین رمان به شهرتی جهانی رسید. این اثر به بیش از ۳۰ زبان، از جمله انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، هلندی و سوئدی ترجمه شده و در سال ۲۰۰۱ از سوی آکادمی ادبیات، دمشق به عنوان برگزیده و مهم‌ترین رمان عربی قرن بیستم انتخاب شد. رمان حاضر، با موضوع اجتماعی و در قالب داستانی عربی، سرگشتگی میان فرهنگ شرق و غرب و پیچیدگی‌های آن‌ها را بیان می‌کند. مرد جوانی (راوی) پس از هفت سال تحصیل در اروپا، به زادگاهش در دِهِ  باز می‌گردد. داستان در منطقه‌ای دورافتاده از کشور سودان می‌گذرد؛ در دهی در کنار رود تاریخی نیل که ساکنانش سال‌ها به شیوه سنتی زندگی کرده و از دنیای مدرن بی خبر بوده‌اند اما حتی تمدن غربی این نقطه از سودان را نیز فراموش نکرده و مواجهه شیوه‌های مرسوم سنتی این ده با دنیای جدید تناقض‌های زیادی را در زندگی مردم این منطقه به وجود آورده است.
در 1 سال پیش توسط ابوالفضل
لطفا در صورت امکان تمام کتاب‌هایی که تا به حال در این طرح به صورت رایگان قرار داده‌اید در یک مجموعه جداگانه قرار دهید تا آنهایی که نتوانسته‌اند دانلود کنند فرصتی دوباره پیدا کنند. با تشکر
در 1 سال پیش توسط teymur rezvani
چرا متن عربی بایستی با واسطه از زبان انگلیسی ترجمه شود؟ مترجم عربی که خیلی زیاد داریم
در 1 سال پیش توسط ali...900
فیدیبو متشکرم
در 1 سال پیش توسط سیمین ورسه
مقدمه مترجم رو نخونید داستان رو لو داده
در 1 سال پیش توسط محسن هوشنگی فر
لطفاً دیگه کافیه رمان. آخه رمان چی می خواد به ما یاد بده؟ به غیر از خیال بافی و بردن تو عالم هپروت چی داره؟؟؟ رمان خوندن کار آدمای بیکار و غافل هس. امیدوارم با گذاشتن کتابهای موفقیت و انگیزشی و مطالعه و به کارگیری دقیق و با سعی و تلاش به دانسته ها سطح آگاهی مردم به خصوص جوانان بیشتر بشه و بتونیم اول از خودمون یه انسان جدید و عالی بسازیم و بعد یه زندگی بینظیری را خلق کنیم.🌸🌹🌸
در 1 سال پیش توسط bah...i81
ترجمه های آقای غبرائی همیشه عالیه. این کتاب هم حتما همینطوره
در 1 سال پیش توسط jah..._se