نوشتن درباره ژان فرانسوا لیوتار سخت است. ناشر فرانسوی کتاب «تعریف پستمدرن برای بچهها» به قلم او، گوشزد میکند که: «ما بر این نکته پافشاری میکردیم که این کار میتواند لیوتار را از پارهای اتهامات تبرئه کند: اتهاماتی از شمار غیرعقلایی بودن، نومحافظهکاری، تروریسم روشنفکرانه، لیبرالیسم سادهلوحانه و همچنین پوچگرایی و بیاعتقادی به اخلاقیات و هنجارها. البته او، به ظاهر، دغدغهای از بابت این اتهامات نداشت. خودش میگفت اینها همه نشانهای است دال بر اینکه مخالفانش به جای خواندن، یا آنچه خواندن مینامندش، و استدلال مبتنی بر درایت، بیشتر به استدلال سلیقهای و مبتنی بر بایستههای از پیش تعیین شده گرایش دارند». دقیقاً هم راستا با چنین استدلالی، اسکات لش در کتاب «جامعهشناسی پستمدرنیسم» ابراز میکند که: «بسیاری از کسانی که در مناظره مربوط به پستمدرنیسم شرکت میکنند، «وضعیت پستمدرن» را اثری مهم برای بحث میدانند، اما هیچ کدام کاری ندارند که کتاب لیوتار درباره چیست». این تک افتادگی و غریبگی لیوتار و مجموعه متون فلسفیاش حاکی از این امر است که اصلاً مهم نیست پروژه فلسفی لیوتار درباره چیست بلکه او صرفاً منادی چیزی است که ما آن را پستمدرن میدانیم! غالب مباحثیکه در باب لیوتار و کارهای او مطرح شده بیش از آن که بر متن او متمرکز شده باشد، بر متون و مناقشات دیگران درباره او معطوف شده است و پر بیراه نیست اگر مدعی شویم که کلمات و عبارتها و استدلالهای لیوتار مسکوت ماندهاند و لب به سخن نگشودهاند: گویی شاهدی زنده و حیّ و حاضر را به سکوت وادار کردهاند. این دقیقاً همان درونمایهای است که لیوتار در مجموعه گفتگوهای خود با ژان لو تبو سردبیر نشریه «اسپری» با عنوان «امر عادلانه» [یا: بازی عادلانه، ۱۹۷۹] دنبال کرده است.در این سلسله دیالوگها، عدالت در برابر ظلم نهاده میشود، بدین معنا که اگر قربانی نه تنها حق حیات بلکه از ابراز آزادی ایدهاش بازداشته شود و حتی از این هم سادهتر حق ابراز عبارت مورد مناقشهاش را نداشته باشد و بیاعتبار شناخته گردد،این دقیقاً ظلم است. برحسب نظر لیوتار و مبتنی بر خوانش وی از آموزه «بازیهای زبانی» ویتگنشتاین،اگر امکان ادامه بازی عادلانه از هر کس گرفته شود،این با ماهیت غیر عادلانه بودن زبان و گفتار در جوامع کاپیتالیستی معاصر کاملاً همخوانی دارد.