فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هری‌پاتر و یادگاران مرگ

کتاب هری‌پاتر و یادگاران مرگ
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب هری‌پاتر و یادگاران مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هری‌پاتر و یادگاران مرگ

در خیابان باریک و روشن از نور مهتاب، دو مرد در فاصله‌ی چند متری یکدیگر، ناگهان پدیدار شدند. لحظه‌ای کاملاً بی حرکت مانده، با چوبدستی‌هایشان سینه‌ی هم را نشانه گرفتند، سپس همین که یکدیگر را شناختند، چوبدستی‌ها را زیر شنل‌هایشان پنهان کرده، فرز و چابک، در یک جهت به راه افتادند. مرد بلند قامت‌تر پرسید: ـ چه خبر؟ سیوروس اسنیپ جواب داد: ـ بهترین خبرها. حاشیه‌ی سمت چپ خیابان را بوته‌های کوتاه تمشک وحشی فرا گرفته بود و در سمت راست آن پرچین بلند و آراسته‌ای امتداد داشت. پایین شنل‌های بلند دو مرد، هنگام قدم برداشتن، دور قوزک پایشان می‌پیچید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هری‌پاتر و یادگاران مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخنی با خوانندگان

و عشق، تنها عشق،
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق، تنها عشق،
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد....
زنده یاد سهراب سپهری

با درود و سلامی گرم به شما خوانندگان مجموعه داستان های هری پاتر که در فراز و نشیب برگردان این مجموعه ی به یاد ماندنی، با نظرهای مهرآمیزتان دلگرممان کردید و با انتقادهای دلسوزانه تان چراغ راهمان شدید. در مقام برگرداننده و خواننده ی این آثار، پا به پای هم پیش رفتیم و به جایی رسیدیم که نه پایان، بلکه آغاز دیگری است، آغاز اندیشه های تابناکی که شاید جرقه های نخستینِ شکوفایی استعدادهای نوپایی در پهنه ی مرزو بوممان باشد.
پیش از هر چیز، لازم است نکته ی مهمی درباره ی برگرداندن نام این کتاب را با شما خوانندگان وفادار در میان بگذاریم. چنان که شاید بدانید، عنوان اصلی این کتاب (Harry Potter and the Deathly Hallows) است که برگردان دقیق آن به زبان های متعددی امکان پذیر نیست.
سرکار خانم رولینگ، نویسنده ی محترم این اثر، با وقوف به این امر، عبارت مترادفی را صرفاً برای به کارگیری در امر ترجمه توصیه نموده و تاکید کرده اند که همه ی مترجمان رسمی این اثر از آن استفاده کنند:
(Harry Potter and the Relics of Death)
از این روست که پس از بررسی و تحقیق، به عنوان «هری پاتر و یادگاران مرگ» رسیدیم و کاربرد «ان» (که جز موارد استثنایی، برای جمع بستن اسامی جانداران به کار می رود) به جای «ها» را صرفاً برای القای ابهام موجود در عنوان اصلی اثر برگزیدیم.
از سوی دیگر، در بخش آغازین کتاب، قطعه هایی ادبی از دو ادیب سرشناس، آشیلوس و ویلیام پن، آمده است که اگر جسارت ترجمه ی آن ها را به خود دادم به دلیل اصرار و تاکید نویسنده ی محترم کتاب بر ضرورت ترجمه ی آن ها و انعکاس مفاهیماشان بوده است.
آن که از سپاس بندگانش باز ماند چه گونه سپاس او تواند گفت؟
در پایان، از نیوشا و رضا برای درک و ایثار بی کرانشان؛ از پدر و مادرم برای لطف و صفای بی پایانشان؛ از مهسا و بابک برای همراهی و پشتیبانی خالصانه شان؛ از فرانک و مریم برای حمایت عارفانه شان؛ از مدیریت محترم کتابسرای تندیس، خانواده ی گرامی و همکاران سختکوششان برای تلاش صادقانه شان، از مهسا رستمی و خانواده ی نازنینش برای یاری عاشقانه شان، از آقای علایی نژاد برای اشتیاق بی دریغشان، از خوانندگان عزیز برای همراهی، همدلی و شکیبایی بی نظیرشان و از همه ی دیگران، سپاس گزارم.
به یاد داشته باشیم که ستایش آن نیست که نامی را در کوی و برزن فریاد بزنیم،
بدانیم که بهترین ستایش، به جای آوردن رسم بندگی است...
آگاه باشیم که در این راه پر پیچ و خم، رمزی نهفته که کسی جز ما قادر به گشودنش نیست...
و به خاطر بسپاریم:
«چون که صد آمد نود هم پیش ماست»

با احترام فراوان
ویدا اسلامیه

۱. اوج گیری لرد سیاه

در خیابان باریک و روشن از نور مهتاب، دو مرد در فاصله ی چند متری یکدیگر، ناگهان پدیدار شدند. لحظه ای کاملاً بی حرکت مانده، با چوبدستی هایشان سینه ی هم را نشانه گرفتند، سپس همین که یکدیگر را شناختند، چوبدستی ها را زیر شنل هایشان پنهان کرده، فرز و چابک، در یک جهت به راه افتادند.
مرد بلند قامت تر پرسید:
ـ چه خبر؟
سیوروس اسنیپ جواب داد:
ـ بهترین خبرها.
حاشیه ی سمت چپ خیابان را بوته های کوتاه تمشک وحشی فرا گرفته بود و در سمت راست آن پرچین بلند و آراسته ای امتداد داشت. پایین شنل های بلند دو مرد، هنگام قدم برداشتن، دور قوزک پایشان می پیچید.
یکسلی(۱)، که با قرار گرفتن شاخه های گسترده ی درختان بالای سرشان در برابر نور مهتاب، چهره ی کند ذهنش لحظه ای پدیدار و لحظه ای ناپدید می شد، گفت:
ـ فکر کردم شاید دیر برسم. یه ذره مشکل تر از اونی بود که انتظارشو داشتم اما امیدوارم راضی باشه. انگار خیلی مطمئنی که استقبال خوبی ازت می شه؟
اسنیپ با تکان سرش حرف او را تایید کرد ولی توضیحی نداد. به سمت راستشان پیچیدند و به راه ماشین رویی قدم گذاشتند که از خیابان دور می شد. پرچین بلند، به موازات آن ها پیچ می خورد و تا فاصله ای دور دست، فراسوی دروازه ی آهنی باشکوهی امتداد می یافت که راه دو مرد را سد کرده بود. هیچ یک از آن دو متوقف نشدند و بی سروصدا دست چپشان را به نشانه ی احترام بالا بردند و یکراست از دروازه چنان عبور کردند که گویی آن فلز تیره، دود بود.
بوته های سرخ دار پرچین ها صدای گام هایشان را خفه می کرد. خش خشی از جایی در سمت چپشان بلند شد: یکسلی دوباره چوبدستی اش را بیرون کشید و از بالای سر همراهش نقطه ای را نشانه گرفت، اما معلوم شد که منبع آن صدا چیزی نبوده جز طاووس سفید یکدستی که با دبدبه و کبکبه روی پرچین می خرامید.
یکسلی با غرولندی چوبدستی اش را به زیر شنلش برگرداند و گفت:
ـ این لوسیوس، همیشه به خودش می رسه. طاووس....
در انتهای راه ماشین روی صاف و تاریک، عمارت اربابی زیبا و خوش نمایی سر برآورد که پرتوهای نور از میان قاب های لوزی شکل پنجره های طبقه ی اول آن بیرون می زد. در آن سوی پرچین ها، در نقطه ای از آن باغ تاریک، فواره ای بلند بود. با سرعت گرفتن قدم های اسنیپ و یکسلی به سوی در ورودی، قرچ و قروچ سنگریزه ها در زیرپایشان بلند شد و همین که نزدیک تر شدند در به سمت داخل ساختمان باز شد گرچه به ظاهر، هیچ کسی آن را باز نکرده بود.
سرسرای ورودی بزرگ و کم نور عمارت را به طرز شاهانه و باشکوهی آراسته بودند و فرش نفیس و چشمگیری، بیش تر کف سنگی آن را پوشانده بود. تابلوهای تک چهره ی رنگ پریده ی روی دیوارها با نگاهشان اسنیپ و یکسلی را دنبال می کردند که با گام های بلندی از جلویشان رد می شدند. دو مرد در برابر در چوبی سنگینی باز ایستادند که به اتاق کناری راه داشت و به قدر یک تپش قلب درنگ کردند و سپس اسنیپ دستگیره ی برنزی را چرخاند.
سالن پذیرایی، پر از افراد خاموشی بود که دور میز بلند پر زرق و برقی نشسته بودند. مبلمان معمول خانه را با بی توجهی پای دیوارها کشیده بودند. روشنایی اتاق، از آتش شعله ور زیر پیش بخاری مرمری زیبایی بود که آینه ی طلاکاری شده ای بر فرازش قرار داشت. اسنیپ و یکسلی لحظه ای در آستانه ی در، این پا و آن پا کردند. همین که چشمشان با نور کم سالن سازگار شد نگاهشان بالا رفت و به عجیب ترین بخش آن صحنه کشیده شد: انسان به ظاهر بیهوشی که وارونه بالای میز معلق بود و آهسته می چرخید، چنان که گویی از طنابی نامریی آویخته بود و باز تابش در آینه و سطح صیقلی میز خالی زیرش افتاده بود. هیچ یک از کسانی که زیر این منظره ی غریب و غیرعادی نشسته بودند به آن نگاهی نمی کردند جز مرد جوان رنگ پریده ای که کمابیش درست زیر آن نشسته بود. گویی قادر نبود خودداری کند و دم به دقیقه نگاه سریعی به آن می انداخت. صدای زیر و رسایی از بالای میز به گوش رسید که می گفت:
ـ یکسلی، اسنیپ، تقریباً می شه گفت دیر کردین.
گوینده ی این جمله، درست جلوی بخاری دیواری نشسته بود، از این رو برای تازه واردها بسیار دشوار بود که چیزی جز نمای تاریکی از او را تشخیص بدهند. اما همین که نزدیک تر آمدند صورت بی موی مار مانندش با سوراخ های بینی شکاف مانند و چشم های سرخ براقش با مردمک هایی عمودی نمایان شد. چنان سفید و رنگ پریده بود که انگار هاله ی صدفی رنگی از او بیرون می زد. ولدمورت به صندلی یی که سمت راست خودش بود اشاره کرد و گفت:
ـ سیوروس، بیا این جا. یکسلی، کنار دالاهوف بشین.
دو مرد روی صندلی های اختصاصی شان نشستند. بیش تر کسانی که دور میز نشسته بودند با نگاهشان اسنیپ را دنبال می کردند و او اولین کسی بود که ولدمورت با او سخن گفت.
ـ خب؟
ـ سرورم، محفل ققنوس قصد داره حوالی غروب شنبه ی هفته ی آینده هری پاترو از جای فعلیش به جای امنی منتقل کنه.
توجه و علاقه ی افراد دور میز آشکارا جلب شد و قوت گرفت: عده ای صاف تر نشستند و عده ای دیگر شروع به بازی با انگشتانشان کردند اما همگی به اسنیپ و ولدمورت چشم دوخته بودند.
ولدمورت تکرار کرد:
ـ شنبه.... حوالی غروب.
با چنان نفوذی چشم های سرخش را به چشم های سیاه اسنیپ دوخت که برخی از شاهدان، نگاهشان را از آن دو برگرفتند، آشکارا از این می ترسیدند که درنده خویی آن نگاه، گریبانگیر خودشان نیز بشود. اما اسنیپ با خونسردی به چهره ی ولدمورت نگاه کرد و پس از یک دو لحظه بر دهان بی لب ولدمورت انحنایی پدیدار شد که چیزی شبیه به لبخند بود. او گفت:
ـ خوبه. خیلی خوبه. حالا این اطلاعات از کجاــ
ـ از همون منبعی که صحبتشو کردیم.
اسنیپ این را گفت. یکسلی به جلو خم شد تا به ولدمورت و اسنیپ در انتهای آن میز بلند نگاه کند و گفت:
ـ سرورم.
همه سرها را به سوی او برگرداندند و او ادامه داد:
ـ سرورم، من چیز دیگه ای شنیده م.
یکسلی منتظر ماند اما ولدمورت حرفی نزد و از این رو ادامه داد:
ـ داولیش کارآگاه، از دهنش پرید که پاترو قبل از سی ام ماه جابه جا نمی کنند، یعنی یه شب قبل از این که پسره هفده سالش بشه.
اسنیپ لبخند می زد.
ـ منبع خبری من می گفت که نقشه شون اینه که رد گمراه کننده ای به جا بگذارند؛ این باید همون باشه. بدون شک داولیش رو با طلسم بطلان جادو کرده ن. این اولین بار نیست، تاثیر پذیری اون معروفه.
یکسلی گفت:
ـ بهتون اطمینان خاطر می دم، سرورم. داولیش کاملاً مطمئن به نظر می سید.
اسنیپ گفت:
ـ اگه با طلسم بطلان جادو شده باشه طبیعیه که مطمئن باشه. من به تو اطمینان خاطر می دم، یکسلی، که اداره ی کارآگاهان دیگه هیچ نقشی در حفاظت از هری پاتر نداره. محفلی ها فکر می کنند که ما توی وزارتخونه نفوذ کردیم.
مرد خپلی که در فاصله ی کمی از یکسلی نشسته بود، گفت:
ـ پس محفلی ها یه چیز رو درست فهمیده ن، نه؟
خس خس کنان نخودی خندید و بازتاب این کارش خنده های پراکنده ای در این جا و آن جای میز بود.
ولدمورت نخندید. در حالی که غرق در افکارش به نظر می رسید نگاه خیره اش به سمت بالا جلب شد، به پیکری که آهسته بالای سرش می چرخید.
یکسلی ادامه داد:
ـ سرورم، داولیش مطمئنه که از گروه کاملی از کارآگاهان برای انتقال پسره استفاده ـــ
ولدمورت دست بزرگ و سفیدش را بالا آورد و یکسلی بلافاصله ساکت شد و در کمال نفرت و انزجار، ولدمورت را مشاهده کرد که به سوی اسنیپ سر برگرداند و پرسید:
ـ این دفعه می خوان پسره رو کجا مخفی کنند؟
اسنیپ گفت:
ـ تو خونه ی یکی از محفلی ها. بر طبق گفته های منبع خبرم، اون جا با تمام روش هایی که در توان محفلی ها و وزارتخونه بوده محافظت می شه. سرورم، به نظرم اگه پاش به اون جا برسه دیگه شانس زیادی برای گرفتنش نداریم، البته مگر این که وزارتخونه تا پیش از شنبه ی آینده سقوط کنه، و در این صورت ممکنه فرصتی برای کشف و باطل کردن مقداری کافی از طلسم ها داشته باشیم و بتونیم با غلبه بر بقیه ی طلسم ها راهمونو باز کنیم.
ولدمورت که بازتاب نور آتش به طرزی غیرعادی در چشم های سرخش می درخشید، خطاب به یکسلی در پایین میز گفت:
ـ خب، یکسلی. یعنی تا شنبه ی آینده وزارتخونه سقوط می کنه؟
بار دیگر همه ی سرها چرخید. یکسلی شانه هایش را صاف نگه داشت و گفت:
ـ سرورم، در این مورد خبرهای خوبی دارم. بالاخره بعد از تلاش زیادی به سختی موفق شدم طلسم فرمان رو روی پایس تیکنس(۲) اجرا کنم.
بسیاری از آنان که اطراف یکسلی نشسته بودند تحت تاثیر قرار گرفتند. دالاهوف در صندلی مجاورش، مردی با صورت کشیده ی از ریخت افتاده، ضربه های ملایمی به پشتش زد. ولدمورت گفت:
ـ این تازه شروع کاره. تیکنس فقط یه نفره. قبل از شروع کار من، افرادمون باید دور تا دور اسکریم جیورو گرفته باشند. حتی یک اقدام ناموفق در ارتباط با جون وزیر، منو کلی عقب می ندازه.
ـ بله، سرورم، این درسته، ولی می دونین که تیکنس در مقام رییس سازمان اجرایی قوانین جادویی نه تنها با خود وزیر بلکه با رییس های سازمان های دیگه ی وزارتخونه دایم در تماسه. به نظرم حالا که چنین مقام عالی رتبه ای رو تحت کنترل خودمون داریم به راحتی می تونیم بقیه رو هم به زانو در بیاریم اون وقت همه با هم کار می کنند تا اسکریم جیور رو پایین بکشند.
ولدمورت گفت:
ـ البته در صورتی که قبل از ایجاد تغییر در بقیه، مچشو نگیرند. در هر حال، بعید می دونم که قبل از شنبه ی آینده، وزارتخونه مال من بشه. اگر در مقصدشون دستمون به پسره نمی رسه، پس این کار باید موقع سفرشون انجام بشه.
یکسلی که انگار مصمم بود موافقتی ولو اندک دریافت کند، به او گفت:
ـ سرورم، این طوری خیلی به نفعمونه. در حال حاضر، چند نفر از افرادمون در سازمان حمل و نقل جادویی نفوذ کرده ن. اگر پاتر غیب و ظاهر بشه یا از شبکه ی پرواز استفاده کنه بلافاصله خبردار می شیم.
اسنیپ گفت:
ـ اونم که این کارو نمی کنه. محفل از هر نوع حمل و نقلی که تحت نظارت و سرپرستی وزارتخونه باشه پرهیز می کنه. اونا به هر چیزی که با اون جا مربوط می شه سوءظن دارند.
ولدمورت گفت:
ـ چه بهتر. مجبوره در فضای باز سفر کنه. این طوری گرفتنش از هر نظر راحت تره.
ولدمورت بار دیگر به پیکری که بالای سرشان آرام می چرخید نگاهی کرد و ادامه داد:
ـ خودم شخصاً باید برم سراغ این پسره. در تمام مواردی که به هری پاتر مربوط می شده، اشتباه های زیادی صورت گرفته. بعضی از اونا اشتباه خودم بوده. زنده بودن پاتر بیش تر به دلیل خطاهای من بوده نه موفقیت های اون.
افراد دور میز با نگرانی به ولدمورت نگاه می کردند مبادا برای زنده ماندن مستمر هری پاتر مورد سرزنش قرار گیرند. اما گویا ولدمورت بیش تر با خودش حرف می زد تا با آن ها و همچنان نگاهش به پیکر بیهوش بالای سرش خیره بود.

نظرات کاربران درباره کتاب هری‌پاتر و یادگاران مرگ

کتاب فوق العاده ولی اگر قیمتش در فرمت pdf ارزانتر باشد بهتر است،چون هزینه خیلی کمتری نسبت به نسخه ی کاغذی دارد.
در 3 سال پیش توسط Elv...sly
لطفا رایگان یا ارزان تر شه :(
در 2 سال پیش توسط معصومه خلیلی
بخاتر عید ارزونش کنید
در 2 سال پیش توسط yah...016
عالیه چیز هایی که توش هست خیلی جالبه
در 8 ماه پیش توسط ham...lim
لطفا اگر امکانش هست در بخش جشنواره کتاب بازی سری کتابهای هری پاتر را هم ارائه کنید. با تشکر
در 2 سال پیش توسط کمال
جریان داستان از اینجا جدی میشه ولی بازم حالت فانتزی خودسو حفظ میکنه کلا خیلی جذابه خیلی خیلی خیلی ❤❤❤
در 3 ماه پیش توسط Raha Askari
برای من نمیاد نمیشه انلودش کرد بعد خرید یکی کمک کنه
در 12 ماه پیش توسط azi...yeh
ممنون بابت اضافه کردن نسخه ی الکترونیکی. برای من مرور این مجموعه خاطره بازی بود. گشتن توی دنیای مثبت و فوق العاده ی رولینگ
در 1 ماه پیش توسط احسان کریمی آهویی
بنظرتون کتاب رایگانش که در اینترنت موجوده رو بخونیم اشکالی نداره؟
در 11 ماه پیش توسط Ali