فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهره ‌پشت شیشه

کتاب چهره ‌پشت شیشه

نسخه الکترونیک کتاب چهره ‌پشت شیشه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چهره ‌پشت شیشه

اگر علاقه مند به حل معماهای پلیسی هستید یا می خواهید آدم های مجرم و قصه های شان را بهتر بشناسید داستان های چهره پشت شیشه را بخوانید. در جه دشواری هر داستان با علامت آسان، متوسط و یا سخت مشخص شده است.

  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهره ‌پشت شیشه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. چهره ی پشت شیشه **

پاوْل دِملر(۱) متفکرانه، با تردید و هراس، به نامه ای که نوشته بود، نگاه کرد. باید آن را می فرستاد یا پاره می کرد؟ شاید بعد از آن فرانک(۲) او را پیرمردی ترسو می دانست که دچار توهم شده، کابوس می بیند. دوباره نامه را خواند:

فرانک عزیز!
تو تنها قوم و خویش من هستی که برایم باقی مانده ای و می توانم به او نامه بنویسم. شاید بتوانی کمکم کنی. این جا اتفاق های عجیبی می افتد. اگر نمی ترسیدم که مسخره ام کنند، فوری به پلیس اطلاع می دادم. امیدوارم که دست کم تو حرف هایم را جدی بگیری. بله، این اواخر اتفاق های عجیبی این جا می افتد!
اولین بار چهار هفته پیش اتفاق افتاد. شب بود و من توی اتاق روی مبل نشسته بودم و به رادیو گوش می کردم. ناگهان نگاهم به چهره ای افتاد که از بیرون به شیشه ی پنجره چسبیده بود؛ صورتی مردانه و ترسناک. از وحشت نفسم بند آمد.
فرانک عزیز، قسم می خورم شبح نبود. چهره ی مرد بسیار زشتی بود که به من نگاه می کرد و اداهای وحشتناکی درمی آورد.
فوری چراغ قوه ام را برداشتم و به باغ رفتم. اما ناپدید شده بود. این اتفاق پنج شب، تکرار شد. گاهی با پنجه اش به شیشه می کوبید و وقتی نگاهش می کردم، صورت زشتش را به شیشه ی پنجره می چسباند و به داخلِ اتاق خیره می شد. تا این که دیروز اتفاق جدیدی افتاد.
برای خرید به فروشگاه بزرگی رفته بودم که صاحب آن صورتِ ترسناک را آن جا دیدم. داشت به جایی تلفن می زد. حتی نامش را هم فهمیدم. خودش را هیلدر(۳) معرفی کرد. اما جرئت نکردم به او حرفی بزنم. مرا که دید، دوستانه سلام کرد.
فرانک عزیز! نمی دانم این هیلدر از من چه می خواهد؟ اصلاً کسی به نام هیلدر را نمی شناسم. دیشب دوباره این جا بود. فوری به طبقه ی بالا رفتم. باید چه کار کنم؟ می توانی کمکم کنی؟

عمویت پاوْل

پاول دِملر سرش را با تاسف تکان داد. همه چیز را درست همان طوری نوشته بود که اتفاق افتاده بود. لحظه ای تکیه داد. در پاکت را چسباند، و بیرون رفت. بعد، درحالی که وحشت زده به اطراف نگاه می کرد، نامه را داخل صندوق پست انداخت.
سپس منتظر جواب نامه شد. یک هفته، دو هفته، سه هفته انتظار کشید. اما کاش آن یک شنبه از راه نمی رسید...
همه چیز خیلی هماهنگ شروع شد. بعد از کلیسا، برای ناهار، به دعوت همکار سابقش، هاینریش اِرتسْ نِر(۴) پیش او رفت. اِرتسْ نِر ماهی یک بار او را دعوت می کرد تا همکارش دست کم یک بار در ماه غذای مناسبی بخورد.
پس از ناهار، چند ساعتی با هم شطرنج بازی کردند و بعد از مدتی پیاده روی، دِملر، کمی قبل از ساعت هشت شب به خانه اش برگشت، اول یک فیلم تلویزیونی تماشا کرد و تصمیم گرفت که بعد از شنیدن اخبار، به رختخواب برود که دوباره آن اتفاق افتاد...
ساعت ده دقیقه مانده به یازده شب، وقتی هواشناسی وضع هوا را گزارش می داد، پاوْل دملر نگاهی به بیرون انداخت و از ترس میخکوب شد. آن چهره ی مردانه دوباره آن جا بود. دهان و بینی اش را مثل همیشه محکم به شیشه ی پنجره چسبانده بود و به داخل اتاق نگاه می کرد. دهانش انگار نیشخند می زد، به شکل وحشتناکی درآمده بود.
دِملر مثل طلسم شده ها به چهره ی بسیار ترسناک او خیره شد. خواست بلند شود، ولی توان حرکت نداشت. انگار از پاهایش وزنه ی پنجاه کیلویی آویزان کرده بودند. ناگهان صورتِ پشتِ شیشه ناپدید شد. به تدریج از بُهت و حیرت بیرون آمد. اگر در خانه تلفن داشت فوری به پلیس زنگ می زد.
با بدنی لخت و سنگین، کشان کشان به اتاق بالا رفت و همان وقت تصمیم گرفت که دیگر منتظر جواب فرانک نماند و صبح زود به سراغش برود.

هوا تاریک بود که قطار به برایتن بِرگ(۵) رسید. پاوْل دِملر از قطار پیاده شد و یک تاکسی گرفت.
وقتی راننده از میدانِ جلوی ایستگاه راه آهن می گذشت، دِملر فکر کرد اگر برادرزاده اش خانه نباشد، چه؟ اما کمی بعد، متوجه شد که نگرانی اش بیهوده است. چون چراغ خانه ی فرانک روشن بود. کرایه ی تاکسی را پرداخت. کنار در ایستاد و زنگ را فشار داد.
فرانک دِملر، مردی بود مجرد، سی ساله و نماینده ی بیمه. با خوشحالی فریاد زد: «عمو پاوْل، باور نمی کنم. بالاخره اهل سفر شدی!»
پاوْل دِملر برادرزاده اش را در آغوش گرفت و وارد خانه شد.
ــ واقعا غافلگیرم کردی، عمو جان! صدای زنگ را که شنیدم، به هرکسی فکر کردم، غیر از تو به دوست های قدیمی مدرسه، به مامور اجرای احکام دادگاه، به نظافتچی. اما اصلاً فکر نمی کردم که تو باشی.
پاول دِملر خودش را روی مبل انداخت و جواب داد: «اگر به نامه ام جواب داده بودی، حالا مزاحمت نمی شدم!»
فرانک با تعجب پرسید: «نامه؟ کدام نامه عمو جان؟»
پاوْل دملر حیرت زده گفت: «نامه ای که برایت فرستادم.»
ــ کی؟
ــ دو هفته پیش.
ــ به دستم نرسیده.
پیرمرد با ناباوری گفت: «مطمئنی؟»
ــ صددرصد عموجان، یک ماه است که نامه هایم را خودم می گیرم. حالا چرا غمگینی؟ چیزی نشده. خودت می توانی همه ی ماجرا را برایم تعریف کنی. چیزی میل داری؟ نوشیدنی یا غذا؟
پاوْل دملر با اشاره ی سر تعارف او را قبول کرد و گفت: «نوشابه ی خنک!»
فرانک بلند شد و گفت: «خودم هم می خورم.» و دو نوشابه آورد، روی میز گذاشت و گفت: «خُب چه مشکلی داری، عمو پاوْل؟»
پیرمرد با قیافه ی جدی به برادرزاده اش نگاه کرد و گفت: «فرانک! به نظرت من پیرمرد احمقی هستم که ناگهان دچار توهم شده، شبح می بیند؟»
تعجب، بی خیالی و شادی یکی پس از دیگری از چهره ی فرانک محو شد و با لبخند زیرکانه ای گفت: «واقعا باور می کنم که موضوع خیلی جدی است.»
پاوْل دِملر قاطعانه جواب داد: «جدی سوال کردم، فرانک!»
فرانک از خود دفاع کرد و گفت: «فکر کردم، داری با من شوخی می کنی عمو پاوْل!»
ــ یعنی این همه راه را آمده ام تا با تو شوخی کنم؟
فرانک دملر کوتاه آمد و گفت: «قبول!، موضوع چیست؟»
پیرمرد مدتی به فکر فرو رفت، بعد گفت: «چند هفته می شود که شب ها در اتاق و آشپزخانه، پشتِ شیشه ی پنجره، صورتی را می بینم که خودش را به شیشه چسبانده و به داخل نگاه می کند، گاهی حتی با نوک پنجه به شیشه ضربه می زند.»
ــ چه صورتی؟
و با نگرانی به عمویش نگاه کرد.
ــ یک صورت مردانه فرانک! صورت مردانه ای که اداهای ترسناک از خودش درمی آورد، فرانک! مدت هاست که می آید و آرامشم را به هم می زند. منظورش از این کارها چیست؟
فرانک سرش را جلو آورد و با شادی گفت: «شاید بهتر باشد مدتی استراحت کنی عمو جان!»
پیرمرد با عصبانیت گفت: «می دانستم که تو هم فکر می کنی من دیوانه شده ام.»
فرانک به او دلداری داد و گفت: «واقعا منظورم این نبود، خُب بعد چه شد؟»
دملر گفت: «بعد آن مرد را به طور اتفاقی در فروشگاه دیدم. از دور کلاهش را برداشت و به من سلام کرد.»
ــ چرا سراغ پلیس نمی روی؟
ــ حرفم را باور نمی کنند، فرانک!
ــ از کجا می دانید؟
می ترسم بگویند دچار توهم شده ام. فکر می کنی پلیس شبانه روز از من مراقبت می کند؟
ــ به هر حال اگر من جای تو بودم موضوع را با پلیس در میان می گذاشتم تا هیلدر را پیدا کند. فکر می کنی چرا ما مالیات می دهیم؟ برای این که پلیس امنیت ما را تامین کند. من هم باید کار کنم تا حقوق بگیرم!
پاوْل دِملر با دقت به حرف های برادرزاده اش گوش می کرد و با اشاره ی سر حرف او را تایید می کرد.
ــ حرف هایت درست. اما اگر کسانی که هیلدر را می شناسند، بگویند که او بهترین آدم دنیاست، چه؟
هر دو چند لحظه به فکر فرو رفتند. فرانک گفت: «برو پیش یک دکتر عمو جان! شاید واقعا مشکل اعصاب داشته باشی. تو تمام روز تنها در خانه می نشینی و با خودت حرف می زنی. خانه ات را اجاره بده یا بفروش و به یک آپارتمان اسباب کشی کن!»
پاوْل دِملر با ناامیدی به برادرزاده اش نگاه کرد و غمگین گفت: «بهتر است برویم بخوابیم فرانک!»
پاوْل دِملر علاقه ای به ماندن در خانه ی برادرزاده اش نداشت. فرانک هم چندان تعارفی برای نگه داشتن عمویش نکرد. ظهر روز بعد، دِملر سوار قطار شد و مطمئن بود که حالا دیگر برادرزاده اش فکر می کند او واقعا پیرمرد دیوانه ای است که شب ها شبح می بیند. اما پاوْل دِملر اشتباه فکر می کرد. واقعیت چیز دیگری بود؛ چیزی بسیار زشت و ناپسند. دِملر نمی دانست برادرزاده اش فرانک در این ماجرا دست دارد و خود او صاحبِ چهره ی پشت شیشه را اجیر کرده است.
چرا؟ شاید به دلیل وسایل زینتیِ خانه ی عمویش، یا به خاطر خانه ی کوچک او. کسی چه می داند؟!

* فرانک دملر چه اشتباهی مرتکب شد که نشان می دهد او مرد پشت شیشه را اجیر کرده است؟

درباره ی نویسنده


ولفگانگ اِکه در سال ۱۹۲۷ در شهر رادبویل آلمان به دنیا آمد و در سیزده سالگی به مدرسه ی نظام رفت. او به موسیقی و نواختن سازهای مختلف نیز علاقه مند بود و آن ها را فرا می گرفت. از این رو پس از پایان جنگ جهانی دوم، در دانشگاه به تحصیل موسیقی ادامه داد. اما در سال ۱۹۴۶، به دلیل گرایش های سیاسی از دانشگاه اخراج شد.
او از سال ۱۹۷۰ به همراه همسر و دو دخترش برای همیشه در بایر آلمان اقامت کرد.
داستان های پلیسی ـ معمایی اِکه، سرشار از معماهایی است که خواننده را به فکر وا می دارد. نام او یادآور سرگرمی های مناسب و بسیار جذاب است. جذابیتِ داستان های او به خاطر رفتار شخصیت های تبهکار و اعمال جنجال برانگیز و هیجان انگیز پلیس ها نیست، بلکه او در داستان های پلیسی ـ معمایی خود، با ایجاد گفت وگوهای جالب میان شخصیت های نیکوکار و تبهکار، نوجوانان را به اندیشیدن وا می دارد. به علاوه، او ۶۰۰ نمایشنامه ی رادیویی نوشته که به اکثر زبان های دنیا ترجمه شده است. او تاکنون پنج بار، جایزه ی کتاب های طلایی را ازآن خود کرده است.
اِکه در سال ۱۹۸۳ در آلمان درگذشت.

نظرات کاربران درباره کتاب چهره ‌پشت شیشه

متاسفانه اینجور داستانا جذبم نمی کنند، ترجمه عالی
در 6 ماه پیش توسط گل پری بانو
عالیه
در 2 سال پیش توسط HO3...4YA