فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کشتی پهلو گرفته

کتاب کشتی پهلو گرفته

نسخه الکترونیک کتاب کشتی پهلو گرفته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کشتی پهلو گرفته

روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر! این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟ این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟ این چه عالمی است که دردانه ی خدا را از خویش می راند؟ روزگار غریبی است دخترم. دنیا از آن غریب تر. آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی …

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کشتی پهلو گرفته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر!
این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟
این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟
این چه عالمی است که دُردانه خدا را از خویش می راند؟
روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر!
آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی...
آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتی دوست داشتنی بود، جبرئیل؛ این قاصد میان عاشق و معشوق، این رابط میان عابد و معبود، این مَلَک خوب و پاک و صمیمی، این امین رازهای من و پیام های خداوند، پیام آورد که معبود، چهل شبانه روز تو را می خواند، یک خلوت مدام چهل روزه از تو می طلبد...
و من که جان می سپردم به پیام های الهی و آتش اشتیاقم زبانه می کشید بادَمِ خداوندی، انگار خدا با همه بزرگی اش از آن من شده باشد، بال درآوردم و جانم را در التهاب آن پیام عاشقانه گداختم.
آری، جز خدا و جبرئیل و شوی تو کسی چه می دانست حرا یعنی چه؟ کسی چه می داند خلوت با خدا یعنی چه؟
اما... اما کسی بود در این دنیا که بسیار دوستش می داشتم ـ خدا همیشه دوستش بدارد ـ دل نازکش را نمی توانستم نگران و آزرده خویش ببینم.
همان که در وقت بی پناهی پناهم شد و در وقت تنگدستی، گشایشم و در سرمای سوزنده تکذیب دشمنان، تن پوش تصدیقم؛ مادرت خدیجه.
خدا هم نمی خواست او را دل نگران و مشوّش ببیند.
در آن پیام شیرین، در آن دعوت زلال، آمده بود که این چهل روز مفارقت از خدیجه را برایش پیغام کنم.
و کردم، عمار، آن صحابی وفادار را گسیل کردم:
«جان من! خدیجه! دوری ام از تو، نه به واسطه کراهت و عداوت و اندوه است، خدا تو را دوست دارد و من نیز. خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائکه خویش می کشد، به تو مباهات می کند و... من نیز.
این دیدار چهل روزه من با آفریدگار و... ضمناً فراق تو، هم فرمان اوست. این چهل شبانه روز را تاب بیاور، آرام و قرار داشته باش و درِ خانه را به روی هیچ کس نگشای.
من چهل افطار در خانه فاطمه بنت اسد می گشایم تا وعده الهی سرآید و دیدار تازه گردد.»
پیام که به مادرت خدیجه رسید، اشک در چشم هایش حلقه زد و آن حلقه بر در چشم ها ماند تا من در شام چهلم، حلقه از در برداشتم و وقتی صدای دلنشین خدیجه از پشت پنجره انتظار برآمد که:
ـ کیست کوبنده دری که جز محمد (ص) شایسته کوفتن آن نیست؟
گفتم:
ـ محمدم.
دخترم! شادی و شعفی که از این دیدار در دل مادرت پدید آمد، در چشم هایش درخششی آشکار می گرفت. افطار آن شب از بهشت برایم به ارمغان آمده بود. طرف های غروب جبرئیل، آن ملک نازنین خداوند، باطبقی در دست، آمد و کنارم نشست. سلام حیات آفرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این آخرین روز دیدار را، محبوب ـ جَلَّ وعَلا ـ از بهشت برایت هدیه کرده است.
در پی او میکائیل و اسرافیل هم آمدند ـ خدا ارج و قربشان را افزون کند ـ جبرئیل با ظرفی که از بهشت آورده بود، آب بر دست هایم می ریخت، میکائیل شست وشویشان می داد و اسرافیل با حوله لطیفی که از بهشت همراهش کرده بودند، آب از دست هایم می سترد.
ببین دخترم! ـ جان پدرت به فدایت ـ که همه مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تکوین می یافت.
این را هم باز بگویم که تو اولین کسی هستی که به بهشت وارد می شوی. تویی که بهشت را برای بهشتیان افتتاح می کنی.
این را اکنون که تو مهیای خروج از این دنیای بی وفا می شوی نمی گویم این را اکنون که تو اسماء را صدا می کنی که بیاید و رخت های مرگ را برایت مهیا کند نمی گویم ...
این را اکنون که تو وضوی وفات می گیری نمی گویم، همیشه گفته ام، در همه جا گفته ام که من از فاطمه بوی بهشت را می شنوم.
یک بار عایشه گفت: چرا این قدر فاطمه را می بویی؟ چرا این قدر فاطمه را می بوسی؟ چرا به هر دیدار فاطمه، تو جان دوباره می گیری؟
گفتم: «خموش! عایشه! فاطمه بهشت من است، فاطمه کوثر من است، من از فاطمه بوی بهشت می شنوم، فاطمه عین بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضای من در گرو رضای فاطمه است، رضای خدا در گرو رضای فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضای فاطمه بهشت خدا.»
فاطمه جان! خاطر تو را نه فقط بدین خاطر می خواهم که تو دختر منی،تو سیّده زنان عالمیانی، تو برترین زن عالمی، خدا تو را چنین برگزیده است و خدا به تو چنین عشق می ورزد.
این را من از خودم نمی گویم، کدام حرف را من از جانب خودم گفته ام؟
آن شب که به معراج رفته بودم، دیدم که بر در بهشت به زیباترین خط نوشته است:
خدایی جز خدای بی همتا نیست، محمد (ص) پیامبر خداست.
علی معشوق خداست. فاطمه، حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند و لعنت خدا بر آنان که کنیه ورز این عزیزانِ خدا باشند.
این را اکنون که تو غسل رحلت می کنی نمی گویم.
آن روز که من در خیمه ای نشسته بودم و بر کمانی عربی تکیه کرده بودم یادت هست؟
تو و شوی گرامی ات، علی و دو نور چشمم، حسن و حسین نشسته بودید و من برای چندمین بار اعلام کردم که:
«ای مسلمانان بدانید: هر کس که با اینان ـ یعنی با شما ـ در صلح و صفا باشد، من با او در صلح و صفایم و هر کس با اینان ـ یعنی با شما ـ به جنگ برخیزد، من با او در ستیزم. من کسی را دوست دارم که ا ین عزیزان را دوست بدارد و دوست نمی دارند این عزیزان را مگر پاک طینتان و دشمن نمی دارند این عزیزان را مگر آلودگان و تردامنان.»
فاطمه جان بیا،‍ بیا که سخت در اشتیاق دیدار تو می سوزم. بیا، بیا که دنیا جای تو نیست و بهشت بی تو بهشت نیست.
راستی ! به اسماء بگو: آن کافور که از بهشت برایم آمده بود و ثلث آن را خود به هنگام وفات خویش به کار گرفتم و دو ثلث دیگر آن را برای تو و علی گذاشتم، بیاورد.
به آن کافور بهشتی حنوط کن دخترم که ولادت تو بهشتی است و وفات تو نیز بهشتی است. سلام بر تو آن روز که زاده شدی، سلام بر تو آن دو روز که زیستی، سلام بر تو اکنون که می آئی و سلام بر تو آن روز که برانگیخته می شوی.

هیچ کس آیا توانسته است غم فاطمه را ـ سلا م الله علیها ـ در سوگ پدر به تصویر بکشد، جز ناله های بیت الاحزان فاطمه؟
در اندوه جگر سوز علی ـ سلام الله علیه ـ در مواجهه با فاطمه میان در و دیوار و گاه شستن صورت نیلی و بازوی کبود فاطمه، هیچ هنرمند عارفی توانسته است مرثیه بسراید آن چنان که از عمق رنج آدمی در چروک های پیشانی علی خبر دهد و وسعت غم های خلقت را در پهنای اشک علی بشناسد و بشناساند جز باز اشک پنهانی علی؟
هیچ کس را یارای آن بوده است که آلام محض زینب را به هنگام دیدار سر برادر بر بام نیزه ها بیان کند، جز خون جاری از سرمبارک زینب؟
اگر زینب ـ سلام الله علیهاـ با مشاهده سر برادر، حسین، روحی فداه، سلامت سر خویش را تاب آورده بود وسر بر ستون کجاوه نکوبیده بود، چه کسی عشق را، درد را و هجران را در آفرینش تفسیر می کرد؟
اینهادردهایی است که نویسنده را ـ اگر احساس داشته باشد ـ خاکستر می کند و قلم را ـ اگر به تعداد درختان عالم باشد ـ می سوزاند و دفتری به پهنای گیتی را آتش می زند.
سوز اشک های فاطمه، هنوز پای عارفان را در بیت الاحزان او سست می کند و کمر ابرار را می شکند و آتش به جان اولیاء الله می اندازد.
معاذ الله که رشحه هیچ قلمی بتواند با اشک سوزناک علی به هنگام شستن پیکر فاطمه برابری کند. کجاست اسماء؟
از او بپرسید، فرشتگانی که در اشک های آن هنگام علی به تبرک غسل می کردند، بال و پرشان نسوخت؟
آنچه بر پیشانی تاریخ تشیع، چروک هایی این چنین عمیق آفریده، دردهایی از این دست است. دردهایی که گفتنی نیست، بیان کردنی نیست. تصویر و تصور کردنی نیست.
درد را ـ اگر بسیار عمیق باشد ـ به زخم تشبیه می کنند و زخم را ـ اگر بیش از حد سوزنده باشد ـ به آتش. و حرارت کدام آتشی می تواند با هرم قلب علی در بیست و پنج سال سکوت خار در چشم و استخوان در گلوی او برابری کند؟
پس این گونه دردها «مشبه» نیستند، «مشبه به » اند.
و تاریخ شیعه، آکنده از دردهایی این گونه است.
غم کمر شکن و چاره سوز حسین در شهادت برادر علمدار، عباس، روحی فداه.
سکوت اندوهبار حسین جان عالمی بفداش، در برابر جگر پاره پاره امامِ برادر حسن، سلام الله علیه. حسرت عمیق عباسِ برادر، عباسِ عمو، عباسِ پدر و عباسِ امید در جراحت مشک آب.
درد وصف ناشدنی سجاد در شهادت مظلومانه پدر.
از آن پس، همچنان انبوه درد بر درد و تراکم جراحت بر جراحت و زخم بر زخم و اتصال مدام جوی خون.
انگار که تاریخ را در سرزمین شیعه با خون رقم می زنند. با مظلومیت خون.
... این قلم تنها کاری که می تواند بکند، اقرار و اعتراف به عجز است در مسیر شناخت الفبای این کتابِ مظلومیت، چه رسد به شناساندن و تقریر و تصویر کردن آن.

و الحمدلله رب العالمین
سید مهدی شجاعی

نظرات کاربران درباره کتاب کشتی پهلو گرفته

بی شک می توان گفت اولین کتابی که درباره حضرت فاطمه با نثری زیبا خواننده رو مجذوب خودش می کنه و چقدر جای آثاری اینچنین در کتاب های مذهبی داستانی ما کمه، همین امر باعث میشه که شخصیت حضرت فاطمه این چنین ناشناخته و غریب بمونه. امیدوارم آثاری این چنین بیشتر نوشته بشه تا باعث آگاه شدنمون بشه. تا زمانی که باید به خاطر حق بلند شویم و از حق دفاع کنیم
در 3 سال پیش توسط peg...ini
کتاب فوق العاده ای است واقعا زیباست ارزش یک بار خواندن نه ولی چندین و چندین بار را دارد
در 2 سال پیش توسط zak...114
قلم سید مهدی شجاعی واقعا معرکه ست. اگه از این کتاب لذت بردید کتابهای "پدر، عشق، پسر" و "از دیار حبیب" رو هم توصیه میکنم بخونید.
در 1 سال پیش توسط beh...hqi
برای آگاهی بیشتر از زندگی ام ابیها علیه السلام کتاب فریاد مهتاب از دکتر مهدی خدامیان را مطالعه کنید...
در 3 سال پیش توسط bha...zmy
فوق العاده زیبا ودلنشین کتاب با متنی ادبی به روایت جنبه های مختلف زندگی حضرت زهرا( س) میپردازد،اما بشکلی بسیار زیبا وخواندنی از زبان راویانی من جمله حضرت علی( ع) ،حضرت خدیجه (س) امام حسن( ع) و... با این ویژگی که به جزییات خیلی خوبی از زمان ولادت حضرت ،ازدواجشون،رحلت پیامبر (ص)،فدک .... اشاره میکند. روایات بسیار زیبا وخواندنی نوشته شده اند وباظرافتی خاص مروری نیز بر دیگر وقایع مهم خاندان اهل بیت( ع) دارد .ازخواندن این کتاب زیبا بینهایت لذت بردم،خدا قوت به قلم سید مهدی شجاعی
در 3 ماه پیش توسط پرنیان
خیییلی عاااالی بود ، فوق العاده زیبا
در 2 سال پیش توسط sha...i80
جالب بود .... یکبار کمه باید چند بار دیگه هم این کتاب رو خواند
در 1 سال پیش توسط رضا ح/م
کتابی با موضوع،نثر و محتوایی عالی:)
در 1 سال پیش توسط سیده فاطمه بهبهانی زاده
تقریبا تمام آثار این نویسنده را خواندم. دیگر نثرش برایم تکراری شده! همه آثارش مانند هم است!
در 1 سال پیش توسط bar...575
عالی بود
در 2 سال پیش توسط مهدی