فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار نو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دری در دیوار

کتاب دری در دیوار

نسخه الکترونیک کتاب دری در دیوار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دری در دیوار

هربرت جورج ولز روزنامه نگار، جامعه شناس تاریخ نگار و نویسنده سوسیالیست انگلیسی و خالق رمان های علمی تخیلی است. داستان اول این مجموعه اول بار در مجموعه ای تحت عنوان کشور کوران ود یگر داستان ها. داستان دوم در بار اول چاپ تحت عنوان پلاتنر و دیگر داستان ها و داستان سوم نیز تحت عنوان باکتری های به سرقت رفته و دیگر حوادث منتشر شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب دری در دیوار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



و درنهایت لحظه یی
فرارسید که او وارد باغی شد
که تمام زندگی اش را دربرگرفته بود.

هِربرت جورج وِلز
(۲۱ سپتامبر ۱۸۶۶ - ۱۳ اوت ۱۹۴۶)

دری در دیوار

۱

حدود سه ماه قبل، در غروبی رمزآلود، لایونل والاس داستان دری در دیوار را برایم بازگو کرد.در آن زمان از منظر او این داستانی واقعی بود.
او این مطلب را با چنان سادگی و بی پیرایگی برایم تعریف کرد که چاره یی جز باور کردن حرف هایش نداشتم.اما امروز صبح در آپارتمان ام با نظری متفاوت از قبل از خواب برخاستم؛ همان طور که روی تخت ام دراز کشیده بودم و چیزهایی را که برایم گفته بود، به یاد می آوردم، با از بین رفتن لحن رازآلود و البته دوستانه اش، پیراستن ماجرا از آن چه که آن هنگام بر آن تمرکز کرده بودیم، سایه یی که روی میز روشن مقابل مان افتاده بود، جو زودگذری که ما را دربرگرفته بود، دسر و لیوان ها و دستمال های غذایی که استفاده کردیم، همه ی این ها باعث شده بود تا وارد دنیایی روشن و کوچک شویم که ما را از واقعیت های روزمره بریده بود.و اکنون به وضوح می توانم ببینم که این چیزها واقعا باورنکردنی است.با خودم گفتم: «سردرگم بود، اما چه قدر خوب این کار را انجام داد!...این چیزی نبود که من از او انتظار داشتم، در مقایسه با سایرین که اغلب به خوبی می توانند خوب از عهده ی چنین کارهایی بربیایند.»
بعد از این که از تخت بیرون آمدم و مشغول نوشیدن چای صبحانه ام بودم، ناگهان متوجه شدم که به صورت ناخودآگاه در تلاش هستم تا چاشنی واقعیت را به خاطرات غیرممکن اش که باعث تحیرم شده است، با فرض این که آن ها به همان شیوه یی که نقل شده است، اتفاق افتاده باشد، بیافزایم.اما واقعا نمی دانم باید از چه کلماتی برای نقل قول تجربیاتی که بیان آن ها غیرممکن است، بهره ببرم.
بسیار خب، اکنون نمی خواهم به این توضیحات متوسل شوم؛ چراکه بر تردیدهایم که مانع این کار بود، غلبه کرده ام.حالا باور می کنم، همان گونه که در زمان بیان شان باور کرده بودم که والاس به بهترین نحو از توانایی اش در جهت بیان حقیقت راز خود آن گونه که خودش دیده یا فقط تصور کرده که دیده، برایم بهره برده است؛ هرچند می توان این طور قضاوت کرد که صاحب یک مزیت فوق العاده یا قربانی یک رویای خارق العاده بوده، و من علاقه یی به گمانه زنی در این باره ندارم.حتا واقعیت مرگ اش، به رغم این که تردیدهای مرا برطرف کرد، اما این جریان را روشن تر نکرد.
بیش از این، خواننده خود باید قضاوت کند.
من اکنون باید تعمدا از یاد ببرم که کدام اقبال می تواند این مطلب را توضیح دهد یا نقد کند که مردی که بسیار کم حرف و محتاط بود تا این حد به من اعتماد و اطمینان کرد.گمان می کنم که ما در حال بحث در خصوص عدم تحرک لازم از سوی او در ارتباط با یک حرکت بزرگ عمومی که باعث شده بود از او مایوس شوم، بودیم که ناگهان تاملی کرد و گفت: «در آن ایام اشتغال ذهنی داشتم.» و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: «می دانم که در این مورد مسامحه کرده ام.ردموند عزیز واقعیت این است که - این داستان جن وپری نیست، اما در نوع خودش مورد عجیبی است- من گرفتار شده ام.چیزی مرا گرفتار خود کرده است؛ چیزی که تا حدود زیادی پیچیده است، چیزی که مرا از لذت سرشار می کند...»
او مکثی کرد و در شرم انگلیسی که اغلب مواقع در حین سخن راندن درباره ی مرگ، گور یا چیزهای زیبای دیگر بر ما غلبه می کند، فرو رفت.گفت: «تو تمام این مدت در سنت آتلستن(۱)با من بودی.» و برای لحظه یی متوقف شد.«خب.» و دوباره تامل کرد.در ابتدا با لکنت بسیار، اما بعد از آن به راحتی به بیان راز پنهان زندگی اش پرداخت.خاطره یی فراموش ناشدنی از یک زیبایی و سعادتی که قلب اش را از اشتیاقی سیری ناپذیر مملو می کرد و تمام علایق و دیدنی های زندگی این جهان را در نظرش کُند و ملال آور و عبث جلوه می داد.
حالا درحالی که به عکسی که از او دارم و از منظری متفاوت گرفته شده است، نگاه می کنم، می خواهم به آن چیزی که به وضوح در چهره اش دیده می شد، اشاره کنم.دوست دارم مطلبی را که یک بار زنی - زنی که عاشق اش بود- درباره اش به من گفته بود، برای تان نقل قول کنم: «ناگهان علاقه اش را از دست می دهد.او شما را فراموش می کند و اهمیتی نمی دهد که این چه قدر برای شما آزاردهنده است، با آن تکبر...»
در آن زمان این علاقه هنوز در وجودش بود و هنوز به چیزی که والاس می تواند باشد، بدل شدن به یک مرد فوق العاده موفق را حفظ کرده بود.البته او در حرفه ی خود شخص بسیار موفقی بود.مدت ها قبل از من پیشی گرفته بود؛ در بالای سرم به پرواز درآمده و درهرحال به اعداد و ارقامی دست یافته بود که برایم دست نایافتنی بود.هنوز یک سال تا چهل سالگی فاصله داشت و دیگران می گفتند که اکنون رییس اداره یی است و اگر زنده بماند در دولت بعدی سمتی خواهد داشت.در دوران مدرسه بدون کم ترین تلاشی بر من غلبه می کرد، گویا این طبیعت کار بود.ما تمام مدت تحصیل را با یکدیگر در مدرسه سنت آتلستن در کنسینگتون غربی گذراندیم.تقریبا هم زمان با من وارد مدرسه شد، اما بسیار دیرتر از من درحالی که نمرات درخشان و بورسیه یی عالی به دست آورده بود از آن جا فارغ التحصیل شد.اکنون که به این موضوع می اندیشم می بینم که من هم رقابت منصفانه یی با او داشتم، و در ایام مدرسه بود که برای اولین بار «دری در دیوار» را از او شنیدم، و دومین بار آن را یک ماه قبل از مرگ اش شنیدم.
دست کم از منظر او «دری در دیوار» واقعا یک در بود؛ دری که از بین دیواری واقعی به واقعیت های جاویدان رهنمون می شد.و اکنون من در این باره کاملا مجاب شده ام.
این اتفاق در زندگی واقعی اش، هنگامی که پسرکی بین پنج و شش ساله بوده، افتاده است.به یاد دارم که چه طور در حینی که با جذبه ی خاصی ماجرا را برای من اعتراف می کرد، تاریخ وقوع آن را استدلال و محاسبه می کرد.
گفت: «نیلوفر قرمز پیچنده یی که سرخی یک دست و درخشانی داشت، روی دیوار کاملا سفیدی که در برابر نور کهربایی خورشید قدعلم کرده بود، رخ می نمود.صحنه یی که تاثیر خاصی بر انسان می گذاشت، هر چند به وضوح به خاطر نمی آورم چه نوع تاثیری بود، و برگ های شاه بلوط هندی روی سنگ فرش پاکیزه ی مقابل درِ سبزرنگ ریخته بود، برگ ها لکه های زرد و سبزی داشتند، می دانی، نه قهوه یی و نه کثیف، طوری که انگار تازه روی زمین افتاده اند؛ این یعنی این که این ماجرا در ماه اکتبر اتفاق افتاده است.هر سال به برگ های شاه بلوط هندی دقت کرده ام و چیزهای زیادی در مورد آن ها می دانم.اگر درست گفته باشم، پنج سال و چهار ماه داشتم.»
گفت که پسربچه نسبتا باهوشی بوده، به صورت غیرمعمول در سنین بسیار پایینی حرف زدن را آموخته بود و بسیار معقول و چنان که مردم به این جور افراد اطلاق می کنند «پیش افتاده یی» بوده است، ابتکاراتی که او در آن سنین از خود نشان می داده، کودکان به ندرت در سنین هفت یا هشت سالگی از خود بروز می دهند.مادرش هنگامی که او دوساله بوده، فوت کرده و تحت مراقبت نه چندان سفت وسخت دایه ها بوده است.پدرش فردی عبوس و سخت گیر بوده، یک وکیل پرمشغله که نسبت به او توجه کم و انتظار زیادی داشته است.فکر می کنم به رغم تمام این موارد برجسته، زندگی را خسته کننده و ملال آور یافته بود.
نمی توانست علت غفلت دایه هایش را که به او این توانایی را داده بود که به راه بیفتد و خود را در میان جاده های کنسینگتون غربی ببیند، به خاطر آورد.تمام آن ها در میان تیرگی های علاج ناپذیر خاطره محو شده بود، اما دیوار سفید و درِ سبز کاملا واضح و شفاف بود.
به محض این که خاطره ی آن تجربه ی کودکی محو شد، اولین چیزی که در برابر آن در تجربه کرده بود، یک هیجان عجیب و غریب، یک جذابیت، یک جور اشتیاق برای رفتن به سمت در و بازکردن آن و رفتن به درون آن بوده است.و در همان زمان ناب ترین احساس خود را داشته است که او در آن زمان آن را غیرمنطقی یا اشتباه می دانسته.اصرار داشت که این چیز عجیب و نادری بوده که او از ابتدا می دانسته که در باز بوده و او به محض اراده کردن می توانسته از آن بگذرد؛ مگر این که حافظه اش او را به طرز مضحکی فریب داده باشد.
وانمود می کنم که قامت پسر کوچکی را می بینم، مجذوب و شیفته، ایستاده مقابل درِ سبزرنگ، و این تصویر در ذهن اش هم بسیار شفاف و واضح بود؛ اگرچه نباید هرگز فراموش شود که اگر از آن در می گذشت، پدرش به شدت عصبانی می شد.
والاس تمام این لحظه های دودلی و تردید را با تمام جزییات برایم شرح داد.مستقیم به سمت در رفت و سپس درحالی که دست هایش را در جیب اش گذاشته بود و تلاش بچگانه یی برای سوت زدن می کرده، تا انتهای دیوار قدم زده بود.به خاطر می آورد که در آن جا تعدادی مغازه ی کثیف، به خصوص آن مغازه ی لوله کشی و تزیینات داخلی خانه با تعداد زیادی لوله های سفالی که به صورت نامنظمی روی زمین ریخته شده بود، ورق های سربی، شیرابه های توپی، دفترچه های نمونه ی کاغذ دیواری، قوطی های مخصوص لعاب کاری، قرار داشته است.تظاهر می کرده که این چیزها را نگاه می کند؛ درحالی که به شدت مشتاق بوده، اشتیاقی غیرقابل توصیف که به سمت درِ سبزرنگ برود.
گفت که هیجان زیادی داشته است.ترسِ آن که دوباره آن تردید او را فرا بگیرد.به سوی در دویده است؛ با یک دست در هل داد و رها کرد تا در پشت سرش بسته شود.و ناگهان قدم به باغی گذاشته بود که در تمام زندگی اش از آن منع شده بود.
برای والاس بسیار مشکل بود که برایم درباره ی احساسی که آن باغ در لحظه ی ورود در او ایجاد کرده بود حرف بزند.
چیزی در هوای آن جا وجود داشته که باعث نشاط می شده؛ چیزی که احساس روشنی، شادمانی و خوب بودن را در انسان بر می انگیخته است؛ چیزی در آن منظره بوده که تمام آن رنگ ها را براق و کامل و لطیف جلوه گر می کرده است.به محض ورود به آن جا شادی دل چسبی انسان را در برمی گرفت.از آن شادی هایی که به ندرت به سراغ کسی می رود، اما هنگامی که شخصی جوان و پر نشاط باشد، می تواند از این دنیای جدید لذت ببرد.و همه چیز در آن جا زیبا بود...
والاس قبل از این که ادامه ی ماجرا را برایم تعریف کند، در فکر فرو رفت.با حالتِ مرددِ مردی که در امور خیالی تامل می کند، گفت: «می دانی، دو پلنگ بزرگ آن جا بودند...بله پلنگ های خالدار.و من نترسیده بودم.راه عریض و بلندی که دو طرف آن با سنگ های مرمرین منقوش به طرح گل ها پوشیده شده بود و این دو حیوان عظیم مخملی در آن جا مشغول بازی با توپ بودند.یکی از آن ها سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد، تعجب اندکی در چشم هایش دیده می شد، مستقیم به سمت ام آمد، گوش گِرد و نرم اش را خیلی آهسته به دست کوچک ام که پیش برده بودم، مالید و خرخری کرد.به نظرم که آن جا باغی سحرآمیز بود.و اندازه اش؟ اوه! از هر دو طرف تا بی نهایت ادامه داشت.البته تپه هایی هم در دوردست قرار داشتند.گویا بهشت در کنسینگتون غربی فرود آمده بود و انگاری در خانه بودی.
«می دانی، در پشت سرم بسته شد.جاده را با برگ های شاه بلوطی که رویش افتاده بود، از یاد بردم، کامیون ها و ارابه های کسبه را فراموش کردم، جاذبه یی مرا به سمت فرمانبرداری و نظم خانه بازمی گرداند و تمام تردیدها و ترس ها را از یاد بردم، تمام واقعیت های ملموس این زندگی را فراموش کردم.در یک لحظه به پسری بسیار شاد و بانشاط بدل شدم در دنیایی دیگر؛ دنیایی که از جنس متفاوتی بود: گرم تر، نفوذپذیرتر با گرمایی دل پذیرتر، با نسیمی از شادی که در هوایش جریان داشت، و یک دسته ابرهای آفتاب خورده یی که در آسمان آبی اش جابه جا می شد و قبل از این که از این مسیر عریض عبور کنم، بستر نرم بدون علف های هرز در سمت دیگر که گل های زیادی در آن روییده و آن دو پلنگ بزرگ مرا به خود می خواندند.دو دست کوچک ام را بدون ترس بر پوست نرم شان گذاشتم و گوش های گردشان و زاویه های حساس زیر گوش ها را نوازش کردم و با آن ها بازی کردم و به این نحو آن ها ورودم به خانه را خوش آمد گفتند.حس قوی ورود به خانه در ذهن ام جای گرفته بود و بعد از گذشت مدتی دختر قدبلند و زیبایی در ابتدای معبر ظاهر شد و برای دیدن ام جلو آمد، لبخندی زد و گفت: «خوب؟» و مرا بلند کرد و بوسید و دوباره مرا روی زمین گذاشت و با دست راهنمایی کرد، هیچ سردرگمی و حیرتی وجود نداشت، به جز نشانه یی از لذتی دوست داشتنی از چیزهای شادی که بر همه چیز غلبه داشت.خاطرم می آید که پلکان های پهن قرمزرنگی وجود داشت که در بین ستون هایی مانند ستون های معبد دلف قرار گرفته و ما از آن ها بالا رفتیم.در بالای پلکان وارد خیابان بزرگی شدیم که در دو طرف آن درختان بزرگ و سایه داری قرار گرفته بود.در طول این خیابان، در بین تنه های سرخ درختان سریرهای مرمرین و تندیس های بزرگ و کبوترهای سفید اهلی و زیبایی قرار گرفته بود.
«راهنمای من که مرا در طول این خیابان جذاب هدایت می کرد، هرازگاهی به من نگاه می کرد – و می توانستم خطوط مطبوع صورت و حرکت چانه ی ظریف اش را در صورت مهربان اش ببینم- با صدایی لطیف و مهربان از من سوالاتی می پرسید و مطالبی می گفت.چیزهای خوش آیندی که قبلا هم آن ها را می دانستم، اما نمی توانستم به یاد بیاورم...ناگهان میمون باشلق دار بسیار پاکیزه یی از یکی از درختان پایین پرید، و درحالی که به من خیره شده بود، در کنارم راه می رفت.میمون پوستی به رنگ قهوه یی تیره و چشم هایی بلوطی رنگ داشت.گه گاه خنده ی نخودی سرمی داد و نهایتا بعد از چند دقیقه پیاده روی روی شانه ام پرید.بعد دو نفری غرق در شادی به مسیرمان ادامه دادیم.»
مکثی کرد.
گفتم: «ادامه بده.»
«چیزهایی کمی را به خاطر می آورم.ما از مقابل مرد عابدی که در میان درختان مشغول مراقبه بود، گذشتیم.بعد از گذر از این مسیر عریض درختان سایه دار، به یاد دارم که وارد قصر بزرگ و باشکوهی شدیم پر از فواره های دلپذیر، پر از چیزهای زیبا، مملو از چیزهای دوست داشتنی و نشاط انگیز.در آن جا وسایل و افراد زیادی بودند، تصویر برخی از آن ها هنوز برایم روشن و برخی دیگر از آن ها مبهم شده است، اما درهرحال همه ی این افراد زیبا و مهربان بودند.به طریقی- دقیقا نمی دانم چه طور- به من الهام شده بود که همه ی آن ها نسبت به من شفقت دارند و از این که آن جا هستم، خوشحال ام و نوازش ها و خوش آمدگویی ها و نگاه های مهربان شان وجودم را سرشار از لذت و خوشی می کرد.بله...»
لحظه یی درنگ کرد.«من هم بازی هایی آن جا پیدا کردم.این برای من که کودک تنهایی بودم بسیار هیجان انگیز بود.آن ها بازی های زیبایی در قصر چمن پوشی که در وسط آن شاخص آفتابی ساخته شده از گل ها قرار داشت، انجام می دادند.هر بازی لذتی تازه...
اما عجیب است، شکافی در حافظه ام ایجاد شده.بازی هایی را که انجام می دادیم به خاطر نمی آورم.هرگز هم به خاطر نیاورده ام.بعد از آن ماجرا، چون کودکی بیش نبودم، ساعت های بسیاری را اشک ریزان سعی کردم تا نوع آن شادی را به خاطر آورم.می خواستم دوباره آن بازی ها را انجام بدهم - در اتاق دایه خانه ام-تنها با خودم.نه! تنها چیزی که به خاطر دارم شادی مطلق و دو هم بازی است که اغلب در کنارم بودند...بعد ناگهان یک زن محزون با صورتی بزرگ و رنگ پریده و چشم هایی خواب آلود ظاهر شد؛ زنی غمگین که لباس بلند ارغوانی رنگ ساده ی رنگ ورو رفته یی به تن کرده بود و کتابی در دست داشت.زن به من اشاره یی کرد و مرا با خود به نقاش خانه یی در بالای تالار برد.هر چند هم بازی هایم از این که آن ها را ترک می کنم، ناراحت بودند و بازی شان را متوقف کرده و به دورشدن ا م نگاه می کردند.آن ها فریاد زدند: «برگرد پیش ما! زود برگرد پیش ما!» به چهره ی زن نگاه کردم، اما او هیچ اعتنایی به بچه ها نداشت.صورت اش بسیار مهربان و بزرگ بود.در نقاش خانه مرا روی صندلی یی نشاند و خودش در کنارم ایستاد، آماده برای نگاه کردن به کتابی که بازکرده بود.به صفحات بازشده اشاره کرد و من هم نگاه کردم.شگفت انگیز بود؛ چراکه در صفحات زنده ی آن کتاب خودم را می دیدم؛ کتاب داستانی درباره ی خودم بود، و در آن تمام چیزهایی را که از ابتدای تولدم واقع شده بود، می دیدم...
برایم بسیار شگفت آور بود؛ چراکه صفحات کتاب فقط عکس نبود، می دانی، واقعی بود.»
والاس مکثی طولانی کرد و با تردید به من نگاه کرد.
گفتم: «ادامه بده، متوجه می شوم.»

نظرات کاربران درباره کتاب دری در دیوار