فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفحات نفت

کتاب نفحات نفت

نسخه الکترونیک کتاب نفحات نفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نفحات نفت

اگر گاهی ما با قانون‌های کاری‌مان به مشکل برمی‌خوریم، به این دلیل است که از دل تجربه کاری بیرون نیامده‌اند. این داستان‌نویس در بخش «بی کارآفرین» کتاب اقتصادی خود به تحلیل چرایی اهمیت صنعت ساختمان و املاک در کشور می‌پردازد و در بخش «منطق آزاد!» اوضاع مناطق آزاد ایران را تحلیل می‌کند و از نقش کمرنگ بومی‌ها در فعالیت‌های اقتصادی می‌گوید. بخش «کدام استقلال، کدام پیروزی» این کتاب به بررسی وضعیت فوتبال در کشور می‌پردازد و در آن از این که بیشتر تیم‌های فوتبال بودجه دولتی دارند‌، انتقاد می‌شود. نفحات نفت، کتابی سیاسی نیست تا بخواهد کسی را محکوم یا تایید کند. امیرخانی از مضرات وابستگی به نفت نوشته که در چنین شرایطی کارآفرینی در کشور کم می‌شود و همه گمان می‌کنند دولت باید پول نفتشان را به آنها بدهد. در حالی که کارآفرینی باید بر دوش مردم باشد و نه دولت.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نفحات نفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

روزگاری بنای م بر این بود که نامِ این نوشته را بگذارم، مسوولِ سه لتی! یا دستِ کم تقدیم ش کنم به مسوولانِ سه لتی... و مسوولِ سه لتی را برساخته بودم از عبارتِ مسوولِ دو لتی. با این توضیحات...
که اولاً مسوولِ سه لتی را دقت کنیم که هفت قرآن به میان، با مسوولِ صِلتی اشتباه نشود. و مگر می شود مسوول، اهلِ صله و پاداش و زیرمیزی و رومیزی باشد؟
در ثانی هر مسوولی اصولاً دری است به سوی بهشت! بعضی از مسوولان، درشان دو لت دارد، دو لتی هستند و بعضی دیگر سه لتی؛ وسیع تر و فراخ تر و گشاده تر! و من حسبِ اتفاق با مسوولانِ سه لتی، همان ها که بابِ بهشت شان سه لت دارد و فراخ تر است، حرف ها دارم!
البته دو لتی و سه لتی را معنا کردم، می ماند بهشت، که معنای بهشتِ زمینی البته برای جماعت روشن تر است. بهشتِ آسمانی را که نه کسی دیده است و نه کسی از این جماعت قرار است ببیند؛ بهشتِ زمینی اما جایی است که بی منت، روزیِ مفت می دهند... چیزی شبیه به همین دور و برِ نفتیِ خودمان...
آن چه می نویسم یک دل نوشته ی فردی است، نه یک مقاله ی پژوهشی برای بالا بردنِ حقوقِ استادی و نه یک یادداشتِ سیاسی برای گرم کردنِ تنورِ انتخاباتی. آن چه می نویسم صرفا نوشته ای است برای جوان ترها. نه برای هم نسلان که اظهار فضلی باشد و نه برای معمران که ابرازِ وجودی باشد.
آن چه می نویسم به قولِ فرنگی ها "اِسِی" است، نه "آرتیکل". در این گوشه از عالم به آن می گویند نوشته ای اَخَوینی. از زمره ی اخوانیات. چیزی که میانِ برادران نگاشته می شود و باید برادرانه آن را خواند... و نه چیزی از زمره ی نوشته های دبیران، پس دبیرانه نیز نباید خواندش. تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی. انتهای متن هم به دنبالِ گراف و نمودار و عکس و نقشه نبایستی بود. اعداد هم کمی بالا و پایین شوند، چارستونِ خیمه ی این نوشته جنب نمی خورد!
این اخوینی را می نویسم برای نسلِ بعدی، برای آن هایی که هنوز واردِ بازارِ کسب و کار نشده اند. همان ها که هنوز حوصله ی شنیدن دارند و فرصتی برای تصمیم گیری. این تفکیک ـ عدمِ ورود به بازارِ کار ـ مثلاً در هند و بنگلادش می شود همان رده ی جیمِ کانون پرورش فکریِ خودمان، یعنی بچه های نوپا که اصلاً سوادِ خواندن ندارند، در چین و ماچین می شود چیزی نزدیک به شانزده سال، در ایالاتِ متحده و کانادا می شود بیست سال و در اروپا فوق ش می رسد به بیست و سه سال... اما در این گوشه از خاک، مخاطبی که هنوز واردِ بازار کسب و کار نشده است از دوازده ساله گی می تواند کش پیدا کند تا پنجاه ساله گی و حتا تا پس از مرگ! در این مملکت طرف می تواند پزشکی بخواند و بیست و پنج ساله شود و واردِ بازارِ کار نشود. بعد دو سال برود طرح و سربازی و باز هم واردِ بازار کار نشود. بعد برود سه سال پشتِ کنکورِ تخصص ـ یعنی تا سی ساله گی ـ و باز هم واردِ بازار کار نشود. بعد، چهار سال تخصص بخواند و باز هم... و البته بعد از تخصص تازه بفهمد که تا فوقِ تخصص نخواند، نمی تواند واردِ بازارِ کار شود... این پزشک فوقِ متخصص، یا آرزومندِ درجه ی فوقِ تخصصیِ پزشکی هم از زمره ی مخاطبانِ این نوشته است. در این گوشه از خاک، می تواند کسی به دنیا بیاید و بالغ شود و از پدر پولِ توجیبی بگیرد، بعد بزرگ تر شود و از دولت پولِ توجیبی بگیرد و بعد هم ریقِ رحمت را سر بکشد و واردِ بازارِ کسب و کار نشود. نگرانی هم نداریم، تا آن جایی که از اهل ش شنیده ایم، "مَن رَبُک" را می پرسند، و "مَن نَبیک" و "مَن امامک" و "ما کتابک" را. در این روزگار رواجِ رویاهای صادقه، هیچ کسی هم خواب نما نشده است که نکیر و منکر از "ما کسبُک" و کسب و کار و مانندِ این ها بپرسندش! پس اوضاع چندان هم بی ریخت نیست. مخاطبِ این نوشته، از این رو، مسوولانِ سه لتی نیستند. مخاطبِ این نوشته کسی است که عاقبت می خواهد واردِ بازارِ کسب و کار شود و گرفتنِ پولِ تو جیبی را چندان خوش نمی دارد. این اخوینی برای هم نفسی و هم سخنی و شاید هم تاثیرکی روی این دسته باشد.
بندِ بالا را نوشتم در وصفِ مخاطب، اما سخنی هم برانم در وصفِ نویسنده که در آن تزیدی نباشد و تعصبی... روسوی غربی می تواند راجع به آدابِ تعلیم و تربیتِ فرزندان، صفحه ها سیاه کند و نظرات بدهد و سال ها افاضات ش در همین مملکتِ معراج السعاده و منیه المرید تدریس شود و در عینِ حال، بدونِ هیچ احساسِ تناقضی فرزندان مشروع و نامشروع ش را نیز به پرورش گاه بسپارد... همین اواخر، ال گورِ سیاسیِ دموکراتِ امریکایی می تواند یکی از به ترین مستندهای محیطِ زیستیِ معاصر را بسازد و جوایزِ حرفه ای را کاَنّه مایکل مور، درو کند و بعدتر خبرنگاران کشف کنند که زنده گی ش به هیچ وجه سبز نیست و خود از الگوهای محیطِ زیستیِ خود پی روی نمی کند و اتومبیل شش سیلندرِ کولردار سوار می شود و... که سگ بول فرمود به نظرات! اما در این گوشه از خاک، مجالی برای این جنگولک بازی ها نیست و هنوز فاصله ای نباید باشد میانِ ایده و عمل، گفتار و کردار، نظر و صاحب نظر... پس من مجبورم بروم توی دهانه ی رودی بایستم و سالیِ مازنی را ـ که همان تورِ دستی باشد ـ به دست بگیرم و تا زانو توی آب باشم و با رفیقِ اصغرآبادی م ماهیِ سفید بگیرم تا او شبی بهاری به سالِ ۸۸ شمسی، ذوق زده به من بگوید که هیچ کارمندِ حقوق بگیری در عالم نمی تواند لذتِ گرفتنِ چهارصد ماهیِ سفید در یک شب را فهم کند و البته رنجِ سه ماه بی کاریِ زمستانی را! و او برای من برکت را معنا کند در اشتغالی غیرِ نفتی و من در میانِ شگفتیِ او ـ که انگار اولین بار است آدمی شهری اما غیر کارمند دیده است ـ برای او برکت را معنا کنم در شغلِ غیرِ نفتیِ دیگری به نامِ نوشتن!
این که چرا قرعه ی نوشتنِ این سیاه مشق، اخوینی، اسِی، دل نوشته، به نامِ رضا می خورد نیز از همین رو است. نوشتن می تواند شغلی غیرِ نفتی باشد و به حقیقتِ مردمی ش نزدیک شود، حتا در این ملک نفتی. پس همین سیاه قلم نیز به شرطِ دوری از نفت و نزدیکی به مردم، می تواند نقدِ نفتی کند مسوولِ سه لتیِ نظام را در نفحاتِ نفت!
و باز به تر می دانم که خواهند گفت چونان کاپیتال مارکس، اقتصاد را زیربنا گرفته است و الخ... و جوابِ این تعریض نیز روشن است که اگر درست کاپیتال را فهم کنی، نه از جنسِ فهمِ ظاهریِ مارکسیستی، مجبوری تصدیق کنی که جناب مارکسِ بی راه نفرموده است! که از زاویه ای که من می نگرم، اقتصاد را احاله می کنم به ارتزاق مردمان و دقیق تر نحوه ی ارتزاقِ مردمان و گمان می کنم که از "ما کسبک" هم بپرسند در "یوم یفرالمرء من اخیه" و به درستی می دانم و می دانید که ارتزاق امری است پیشینی بر اعتقاد و اعتقادِ سالم از ارتزاقِ ناسالم، از زمره ی محالات است! حکیم "فلینظر الانسان الی طعامه" را نیز حکمی می داند برای تنبیه و تذکر به آن که فرمان به جا نیاورده است و بعدِ دردِ "کلا لما یقض ما امره" چنین نسخه می دهد!
حضرتِ ارباب سلام الله علیه نیز بی راه نیست که روزِ عاشورا، وقتی لشکر اشقیا را نیوشای نصایح نمی بیند، می فرماید:
"شکم های تان از حرام پر شده است و بر دل های تان مهر خورده، دیگر حق را نمی پذیرید و به آن گوش نمی دهید..."
تا بدانیم که لقمه، شقی و سعید می سازد.

درآمد

اما بعد؛ پیش ترها ـ سالِ هشتاد به گمان م ـ کمی در جوالِ دانش گاه افتاده بودم و مقاله ای نوشته بودم که همان زمان ها نیز منتشر شده بود. از علمِ بومی نوشته بودم و چرخه ی ناقصِ تولید سوال و حرکت علمی در دانش گاه ها. بابتِ آن نوشته، طیِ پنج سال بیش از سی جلسه ی دانش جویی رفتم، از این دانش گاه به آن دانش گاه و از این شهر به آن شهر؛ و هماره در نقدهای دانش جویی، پربسامدترین انتقاد از فقدانِ راهِ حل بود در کتابِ "نشتِ نشا". و من در جواب، ارجاع می دادم به جلدِ دومی تخصصی که هر صاحب نظری می تواند در رشته ی خود تالیف کند و این یعنی همان راهِ حلِ تخصصی که اصالتا دوره ی نسخِ کلی سپری شده است. و توضیح می دادم که این قلم فوق ش بتواند در حیطه ی تخصصیِ خود، یعنی ادبیاتِ داستانیِ بومی، چیزکی بنویسد به عنوانِ راهِ حلِ تخصصیِ رمان نویسیِ بومی... تازه آن هم پس از نوشتنِ دستِ کم پنج رمانِ موفق! راهِ حل، مساله ی پسینیِ مقاله ی تولیدِ علمِ بومی بود.
اما در یکی از جلسات، منتقدی هم سن و دانش جویی کم سن مرا به خود آوردند که امری پیشینی بر آن کتاب را پاک فراموش کرده ام. هماره در فرار از نقدها، از جلدِ دوم گفته ام، اما از جلدِ صفرم هیچ نگفته ام!
این کتاب، نفحاتِ نفت، در حقیقت همان جلدِ صفرمِ نشتِ نشا است! آن روز، منتقدِ هم سن که حسبِ اتفاق فنی خوانده بود و کارِ مهندسی هم شغلِ اول ش بود، به هم راهِ دانش جویی که جامعه شناسی خوانده بود، مرا راه نمایی نمودند که "داداش! تا وقتی شیرِ اتصال کارخانه ی خودروسازی به نفت وصل است، سوالِ بومی تولید نمی شود!" و من اگر بخواهم این خطابِ داداش، یا آبجی را کتابی تر بنویسم، این گونه خواهم نوشت:
کارخانه ی پژوی فرانسه، در اوایلِ دهه ی هشتادِ میلادی، بعد از تولیدِ نسلِ درخشانِ ۴ پژو شامل ۵۰۴ و ۴۰۴ در دهه ی هفتاد، رسما به خِنس می خورد و تولیدات ش مقبول نمی افتد و در بازار رقابت به دلایلِ فراوانی از جمله مصرفِ سوختِ بالا کم می آورد. مدیرانِ پژو دوره می افتند در دانش گاه ها و فقط در پلی تکنیک فرانسه، ۲۰۰ پروژه ی دانش جویی تعریف می کنند و شروع می کنند به تزریقِ پول در دانش گاه ها. ظرفِ مدت پنج سال، پژوی ۴۰۵ را تولید می کنند که اتومبیلِ سالِ کلاسِ بیِ اروپا می شود که همان، هنوز بعدِ بیست سال، سرجهازیِ صنعتِ خودروی ماست.
همین را مدل کنیم و برگردانیم به وطن. فرض کنیم ایران خودرو مثلاً دچارِ بحران شود و تولیدات ش در بازارِ رقابتی کم بیاور... همین جا صبر کنیم. در کدام بازارِ رقابتی؟ رقابت با اتومبیلِ داخلی؟ شرایطِ تولید با مدیریتِ دولتی در همه ی کارخانه ها شبیه به هم است، قبلاً رقیب بودند، حالا که در دولتِ مهرورزی رفیق هم شده اند! و با این رفاقت چه جای رقابتی می ماند؟ دوباره فرض کنیم که این بار در رقابت با اتومبیلِ خارجی؛ اصالتا در ورودِ خودروِ خارجی، چیزی وجود دارد به اسمِ تعرفه ی گمرکی و این تعرفه جوری تنظیم می شود که ایران خودرو در بازارِ رقابتی کم نیاورد!
پس بگذار همان قصه ی تولیدِ علمِ بومیِ فرانسوی برای طراحیِ پژوی ۴۰۵ را مدل نکنیم و جورِ دیگری برش گردانیم به وطن. فرض کنیم ایران خودرو به هر دلیلی به خاطرِ تولیداتِ ضعیف ش ـ خدا به دور، فرضِ مثل ـ دچار مشکل شود و خریدار پیدا نش... البته خریدار را با چیزی به اسمِ ستادِ تنظیمِ بازارِ خودرو وادار خواهیم کرد تا تو صف بایستد و خودرو را با سلام و صلوات تحویل بگیرد.
به هر رو فرضِ محال که محال نیست. فرضِ محال (!) کنیم به دلیلِ ضعفِ کیفیتِ تولید، کسی محصولِ ایران خودرو را مثلِ پژوی ۵۰۴ دهه ی هفتاد فرانسه نخرد. حالا منتظریم تا مثلِ همان دوره ی فرانسه، ایران خودرو برود در امیرکبیر و شریف و صنعتی اصفهان و... پروژه پخش کند و... اما در عمل چه اتفاقی می افتد؟
هیچ! مدیر ایران خودرو می رود خدمتِ مقامِ اجراییِ بالادست. توضیح می دهد که ایران خودرو سه برابرِ کارخانه جاتِ هم ارز کارگر استخدام کرده است ـ تا ضریبِ اشتغالِ کشور را بالا ببرد ـ و اصلاً شهرکی درست شده است به نامِ پیکان شهر برای اسکانِ همین نیروها. این کارگران به دلیلِ مطالباتِ معوقه، همین روزهاست که بریزند و جاده ی تهران ـ کرج را رسما ببندند و این یعنی بحرانِ شهری و بحرانِ شهری هم یعنی مطبوعات و مطبوعات هم یعنی تضعیفِ نظام و... خلاصه ی کلام، مقامِ اجراییِ بالادست هم که حوصله ی این همه براندازی را ندارد، کمی شیرِ نفتِ ورودی به ایران خودرو را باز می کند و جلوِ این همه بحران را به سرانگشتِ تدبیر می گیرد!
بعد باز هم اتومبیلِ بی کیفیتِ آلوده کننده ی محیطِ زیستی می سازیم، با قیمتی بسیار بالاتر از قیمتِ جهانی. قیمتِ جهانی را هم با تعرفه های واردات ـ که برای صیانتِ از تولید داخل بالا برده ایم ـ تغییر می دهیم. آیا این همه ی بحران است؟ نه... وقتی قیمتِ خودرو افزایش پیدا کرد و دستِ کم دو برابرِ قیمتِ جهانی شد، با توجه به درآمدمان، می خواهیم تا ریالِ آخر از آن استفاده کنیم، پس بحثِ تعویضِ خودروهای فرسوده هم می شود بحثِ روز و خودِ بحثِ خودروِ فرسوده حنجره ها را می خراشد و آلوده گی ش بافتِ ریه های یک نسل را...
برای همین علمِ بومی نداریم و برای همین نفحاتِ نفت می شود جلدِ صفرم نشتِ نشا و جلدِ صفرم هر فعالیتِ دیگرِ بومی در این ملک...
این مثالی بود از نفحاتِ نفت در نابود نمودنِ سیرِ تولیدِ علمِ بومی. مصادیقِ فراوانِ دیگری هست که به چندتایی از آن ها در فصولِ آتی اشاره خواهم کرد که العاقل یکفیه الاشاره!

نظرات کاربران درباره کتاب نفحات نفت

کتاب خوبیست هم از نظر محتوا و هم ساختار ادبی! کتابیست که انسان رو عمیقاً به فکر فرو می بره و اینکه برای راه حل از کجاباید شروع کرد؟
در 3 سال پیش توسط ali...ian
حتما بخونید کتاب خوبیه. نقد هایی از هزاران نقد درباره اقتصاد نفتی ما ، آموزش و پرورش نفتی ما ، دانشگاه تفتی ما و ... یا در یک کلام زندگی نفتی ما.
در 3 سال پیش توسط m.s...eha
از اغلب مدیرانی که بنده با آنها مرتبطم هیچ امیدی نیست؛ که آنها اغلب مدیران هزینه هستند آن هم از نوع حیف و میل و غرقابی. امیدوارم جوانان زیر ۲۵ سال کشورم همگی موفق به مطالعه ی این قبیل کتاب/یادداشت ها بشوند که فارغ از برخی نقاط ضعف تحلیلی و عدم بررسی جوانب چندگانه برخی موارد، تلنگر تلخ اما واجب و به جایی است تا از این شرمساری نشستن بر سفره نفت مفت همگی رهایی یابیم. یوسف عمادی، معاون فرودگاه یاسوج
در 2 سال پیش توسط rah...400
«مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت... این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خودِ مادر را نیز فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه ی نجات، همتِ فرزندان است... از پدر کاری برنمی‌آید»نفحات نفت نقدی است به فرهنگ نفتی ما. بیانی زیبا و جذاب، سبب می شود که خواندنش راحت شود. البته قبل از قلم امیرخانی، شیوه ی تفکرش را می پسندم. ذهن منسجم و خاطری دغدغه‌مند دارد، از آموخته هایش زیبا استفاده می کند –به خصوص سفرش به آمریکا.
در 4 سال پیش توسط Abo...azl
قدیم فکر میکردم ناکارآمدی دولت از ضعف آدم های داخلش هست ،بعد از خواندن کتاب فهمیدم که ضعف دولت نفتی ما ساختاریست. امیدوارم همه جوانها این کتاب جذاب رو بخونند.
در 1 سال پیش توسط محمدرضا م
رضا امیرخانی در سرتاسر این کتاب با ارائهٔ مثال‌هایِ گوناگون، فرهنگِ اقتصادِ مبتنی بر نفت را مذموم می‌شمارد و از اقتصادِ غیردولتی دفاع می‌کند.کتاب با بند بسیار زیبایی خاتمه می‌یابد:«خانواده‌ای هست مفلوک. کارِ پدر بدان‌جا کشیده است که مجبور است طلایِ مادر بفروشد تا نانِ سفره‌‌ی فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرجِ خود کند ...به پدر چه خواهید گفت؟ بی‌کاره؟ مفلس؟ معتاد؟ هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکرِ نجاتِ چنین خانواده‌ای باشد، تنها به فرزندانِ جوان امید خواهد بست...مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت... این ملک پدرانی داشته است که برایِ حکومت، نه طلایِ مادر که خودِ مادر را نیز فروخته‌اند! در چنین خانواده‌ای تنها مایه‌ی نجات، همتِ فرزندان است.. از پدر کاری برنمی‌آید...» در جای جایِ این کتاب، این طرزِ تفکر به من القاء می‌شد که اقتصاد اصل است و تحولِ فرهنگی، اجتماعی و علمی، فرعِ بر اقتصاد است؛ دیدگاهی مارکسیستی به اجتماع و اقتصادِ آن! این می‌شود که خواننده دیگر هر پیشرفت و تحولی را با مبنایِ اقتصادی می‌سنجد! مطلبی که خلافِ تعالیمِ اسلامی‌ست. تعالیمِ اسلامی‌ای که هدف را در رضایتِ خداوند می‌بیند، نه در اهدافِ مادی.به نظرم، فرهنگِ اسلامیِ کسب-و-کار چیزی بالاتر از یادداشت‌هایی‌ست که در این کتاب آمد. حضرتِ علی علیه السلام در خطبهٔ ۱۱۴ می‌فرماید: «قد تکفل لکم بالرزق و امرتم بالعمل» یعنی خداوند ضمانت روزی شما را کرده و شما مامور به تلاش هستید.اما به هر حال نتیجه‌گیریِ کلیِ این کتاب، بسیار آموزنده برایِ نسلِ امروزِ است. به همین جهت خواندنِ این کتاب را به تمامیِ دوستانم که در شرفِ ورود به بازار کسب-و-کار هستند، توصیه می‌کنم.
در 7 سال پیش توسط Mil...avi
فصل آخر کتاب یه جمله نوشته که ارزش خوندن کتاب رو دارهدولت مثل پدر معتادی است که «نفت» را برای گذران زندگی می‌فروشددولت ما در نقش پدر خانواده است و مادر همان منابع طبیعی کشور هستند و طلای مادر، منابع نفتی است. هرگاه دولت برای چرخاندن چرخ خود مجبور شد نفت بفروشد، مثال همان پدر معتاد خانواده است که باید به سراغ فرزندان آن خانواده رفت تا آنها را نجات داد.
در 5 سال پیش توسط 866...164
عالی
در 2 سال پیش توسط یوسف اسماعیل زاده
واقعا قلمی شیوا دارند اگع در مورد سیاست واقعی میخای چیزی بدونی بخون حتما
در 2 سال پیش توسط moj...200
کتاب بسیار بسیار ارزشمندی است. ایکاش این کتاب حداقل بجای یکی از ده‌ها دروس بی‌کاربردی که در سیستم آموزشی‌مان وجود دارد تدریس می‌شد...
در 2 سال پیش توسط سیدعلی شریعتی