فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پدر، عشق و پسر

نسخه الکترونیک کتاب پدر، عشق و پسر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پدر، عشق و پسر

کتاب پدر، عشق و پسر اثری دیگر از سید مهدی شجاعی است که در آن فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر بن الحسین علیهما السلام به تصویر کشیده می‌شود. وقایع از زاویه‌ی اول شخص و از زبان اسب آن حضرت «عقاب» روایت می‌شود و مخاطب راوی در داستان، لیلی بنت ابی‌مرّه مادر گرامی حضرت علی‌اکبر (ع) است. فصول کتاب با عنوان «مجلس» نامگذاری شده و داستان متشکل از ده است که در هر مجلس، عقاب با زبانی عاطفی و دلنشین، صحنه‌ای از زندگی حضرت علی‌اکبر(ع) را روایت می‌کند و مجالس پایانی، به شهادت حضرتش در کربلا اختصاص دارد.

ادامه...

بخشی از کتاب پدر، عشق و پسر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مجلس اول

انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم. تدبیر من از ابتدا این بود، اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمی کرد، به یقین چنین چیزی ممکن نمی شد.
جراحت، جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو می چکید. من دوام آوردنی نبودم. من زنده ماندنی نبودم. و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند، من بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم.
در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم، می گفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را! و همچنان بر این گمانم اکه این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا.
بنشین لیلا! این طور با چشم های غم گرفته و اشکبار، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غم زده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخم های من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده تو جراحت تازه ای نشاندم، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟! این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟! بیا لیلا! بیا و تاب بیاور و آخرین ورق های حادثه را هم از چشم های من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای این دین؛ انجام این فریضه. و کدام بار، سنگین تر از خبر شهادت سوار؟! و کدام دِین، شکننده تر از بیان آن ماجرای خونبار؟! و کدام فریضه، سخت تر از خواندن مرثیه یک دلاور برای مادر؟! این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.
زمانی بزرگ ترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی من است. مَثلی است در میان ما اسب ها که شنیدنی است. اگر اسبی، عمری طولانی تر از حد معمول کند، می گویند: «انگار مرکب پیامبر بوده است!»
همچنان که آدم ها، آب حیات را منشاء جاودانه شدن عمر تلقی می کنند، اسب ها هم مرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه می شمرند. از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود؟ می گوید: «نمی شود.» و اگر در سوال سماجت کنی، می گوید: «مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد و گرنه ....»
و این یعنی یک چیز غیرممکن. چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده، اما این مثل تا آنجا که اسب ها یادشان می آید در میانشان رایج بوده. و چه اسب ها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اند و آن را با خود به گور برده اند.
اما همین آرزوی محال، وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه جهان پیچید، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم «اَیَزْدَبْ» و پدرش «قابل» هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت. چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که نسبمان به «تند باد» می رسد به این توفیق دست خواهد یافت، اما من شایسته این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی که این خبر را شنیدم.
وقتی «سیف بن ذی یَزَن» مرا به محمد (ص) پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست، من از شدت شعف، دست هایم را به هوا بلند کردم، آن چنان که عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند، اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم و او هم چه خوب این را می دانست. برای عموهای خود دست تکان داد و گفت: «نگران نباشید! این اسب از حضور من به وجد آمده است. عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند.»
اگر او محمد نبود چه می دانست که اسم من «عقاب» است. سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن، نیاورده بود.
باور نمی کنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر می کردم، اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را. و پس از آن از برکت پیامبر، نعمت پشتِ نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر، مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین.
امام که ذوالجناح را داشت، مرا به علی اکبر سپرد؛ یعنی دوباره پیامبر! چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود.
و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بوده ام، زمان بر من نمی گذشت که عمر، سپری کرده باشم. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا به پایان رسید. و من که در همه آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه اسب های تاریخ را بر دوش می کشم.
این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته ام و فکر می کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.

مجلس دوم

دیشب چگونه به خواب رفتم؟ چه گفتم؟ تا کجا گفتم؟ هیچ نفهمیدم. نیمه های شب از صدای گریه تو بیدار شدم. آرام آرام تن خسته ام را به کنار پنجره رساندم. دیدم که بر سجاده نشسته ای و اشک مثل باران از شیار گونه هایت می گذرد و از حاشیه مقنعه ات فرو می ریزد. نمی فهمیدم که با خود و با خدا چه می گویی. همین قدر می دیدم که هر از گاه صیحه ای می کشی و کناره سجاده فرو می افتی و باز بر می خیزی و نرم نرم اشک می ریزی تا دوباره صاعقه صیحه ای بیهوشت کند و باز و باز...
و من تا صبح در کنار این پنجره به نماز باران تو اقتدا کردم و اشک ریختم.
از گریه شبانه تو به یاد گریه های شبانه حسین افتادم در فراق پیامبر. و یاد ولادت آن عزیزـ علی اکبرـ را در دلم زنده کردم.
حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بی تاب تر بود. او اگر چه آن زمان کودک بود، اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت. آن قدر بغض کرد، آن قدر لب برچید، آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود می گفتم که خدا هم بی تاب شد از این همه بی تابی. آن قدر که محمدی کهتر، پیامبری دیگر، شبیهی از پیامبر را بعدها در دامان حسین گذشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد.
یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد، چند نفر با دیدنش بی ا ختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد؟!
عجیب بود این شباهت! آن قدر که من به محض تولد او، بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم. یادت هست آن بی قراری های مرا؟ آن شیهه های بی وقتم را؛ آن سُم زمین کوبیدن هایم را؟ آن قدر که اهل خانه را به عجز آودرم و تا نوزاد را نشانم ندادند، آرام نگرفتم؟
محمد بود! به واقع محمد بود! هیچ کس محمد را در آن سن و سال که من دیده بودم ندیده بود. پنج سالگی پیامبر را کدام یک از اهل خانه دیده بودند؟ و این کودک پریچهره مو نمی زد با آن محمد ماهرو.
من با او بودم در کوچه و خیابان های مدینه، که وقتی می گذشت همه انگشت حیرت به دندان می گزیدند و ظهور دوباره پیامبر را به حیرت می نگریستند.
در کربلا هم همین شد. یادم نمی رود. آرام باش تا بگویم:
اول، تا مدتی هیچ کس او را نمی شناخت. نقاب به صورت انداخته، عمامه سحاب بر سر پیچیده و تحت الحنک به گردن بسته بود. گیسوان سیاهش را به دو نیم کرده، نیمی از دو سوی گردن بر شانه آویخته و نیم دیگر بر پشت ریخته؛ بی هیچ کلام شروع به گشت زدن در میدان کرد. پاهایش را بر دو پهلوی من می فشرد و با جلال و جبروت، میدان را در زیر پایش به لرزه درمی آورد و دل های دشمنان را میان زمین و آسمان معلق نگاه می داشت. نفس در سینه ها حبس شده بود و همه چشم ها نگران این سوار بود. انگار سر و گردن سپاه دشمن همه به ریسمانی بسته بود در دست های او که با گردش او سرها و گردن ها نیز می چرخید و دور شمسی او را دنبال می کرد.
گه گاه در این تعقیب نگاه می دیدم که سرها پیش تر می آید و نگاه ها حیران تر می شود. این همان لحظه ها بود که باد، نقاب را از صورت او کنار می زد و بخشی از شمایل او را عیان می کرد.
خیال کن ماهی در آسمان که ابر و باد با چهره او نه، که با نگاه مردم بازی می کنند. همین که چشم ها می خواهند جرعه ای از روشنای او را بنوشند، ابر و باد، دست به دست هم می دهند و سرچشمه نور را می پوشانند. ابر امّا ناگهان کنار رفت، نقاب به بالا گریخت و قرص ماه تماماً نمایان شد. فغان از سپاه دشمن برخاست که: «والله این رسول الله است! این پیامبر خاتم است! این نبّی مکرم است!»
هول در دل «ابن سعد» افتاد. او سوار را خوب می شناخت، اما با گمان مردم چه باید می کرد؟! این انفعال و اضمحلال که در سپاه او افتاده بود، عنان را از دستش می ربود و کار به فرجام نمی رسید.
فریاد زد که: «اینجا کجا و پیامبر؟! عقلتان کجا رفته مردم؟!»
یکی با صدای لرزان و ملتهب گفت: «پس کیست آن که در میدان ظهور کرده است؟! من پیامبر را به چشم دیده ام. هم اوست بر قله شباب و جوانی!»
و دیگری قاطعانه فریاد زد: «کور شوم اگر این همان محمد نباشد که من با همین دو چشم دیده ام.»
و سومی شمشیر از نیام کشید: «کشانده ای ما را به جنگ با پیامبر؟!»
و ما همچنان چرخ می زدیم و من سُم هایم را محکم تر از همیشه بر خاک می کوفتم و انگار می کردم که دلهای دشمن را در زیر پا گرفته ام.
صدای ابن سعد به تحقیر و استهزای یاران خویش بلند شد:
ـ دست بردارید از این گمان های باطل! بیدار شوید از این خواب وهم! این که پیش روی شماست، علی اکبر است. همان کسی است که برای قتل او جایزه های کلان، معین شده است.
این کلام اگر چه پرده از واقعیت برداشت، اما باز هم کسی پاپیش نگذاشت.
امشب که من این قدر قبراق و مشتاقم برای سخن گفتن، تو تا بدین حد، زرد و نزار و از حال رفته ای. جای اشک بر روی گونه هایت تاول زده است و ساحل مژگانت از دریای اشک شوره بسته است.
کاش این پلک های ملتهبت، این قدر خسته بر هم نمی نشست و اندام تکیده ات پشت به دیوار نمی داد و تارهای سپید مو بر پیشانی ات نمی لغزید.
اما نه، بخواب. خواب برای این روح خسته و این چشم های به گودی نشسته، غنیمت است. بخواب! فردا هم روز خداست.

نظرات کاربران درباره کتاب پدر، عشق و پسر

علی جان...بعد از تو خاک بر سر دنیا خواندم و گریه کردم
در 2 سال پیش توسط 2.b...ami
فوق العاده، زاویه دید داستان عالیه
در 2 سال پیش توسط ؛
نخست خدا این کتاب را خواندم و سوختم و گریستم.به یقین قلمی که راقم این سطور بوده، جوهر از منبعی الهی داشته. امیدوارم آقای سید مهدی شجاعی در پناه حصن حصین اهل بیت از جمیع بلاهای ارضی و سماوی محفوظ باشد.
در 3 سال پیش توسط Mah...med
برای علاقمندان به داستان کربلا واقعا توصیه میکنم. به نظرم اوج داستان زمانی است که علی اکبر ع در حال جنگ است و نگاه امام از او جدا نمیشود.
در 2 سال پیش توسط علی مظلومی
فوق العاده زیبا .هرسال عاشورا می خوانم و گریه می کنم.آقای شجاعی با این کتاب کار هزار تا روضه خوان رو انجام دادن ، با یک راوی منحصر به فرد
در 2 سال پیش توسط chi...let
کارت بیسته آقا سید
در 3 سال پیش توسط kim...g98
نمی تونم بگم این کتاب با من چی کار کرد... به نظرم برای نوجوانان هدیه ی خیلی مناسبیه. هرچند که برای همه خوندنش لذت بخش ه.
در 3 سال پیش توسط lay...rei
مانند تمام کتابهای سید مهدی شجاعی، زاویه دید به خوبی انتخاب شده بود و نثر کتاب،ترکیبها و جملات بی نظیر و بدیع ،کتاب را بسیار دل نشین کرده بود.
در 2 سال پیش توسط bar...575
واقعا عااالیه هربار خوندم اشکم درآمده
در 2 سال پیش توسط nad...6ss
صادقانه بگم به جای روضه رفتن این کتاب رو خوندم شدیدا تاثیرگذار و نثر جذاب و گیرایی داشت زاویه دید داستان برام جالب و نو بود حتما توصیه میکنم که دوستان بخونن
در 1 سال پیش توسط سپید