فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درنگ‌ مرگ

کتاب درنگ‌ مرگ

نسخه الکترونیک کتاب درنگ‌ مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب درنگ‌ مرگ

این داستان از جایی شروع می شود که مرگ سراغ افراد یک سرزمین نمی رود و تا مدتی هیچ مرگی در محدوده جغرافیایی سرزمین مورد بحث گزارش نمی شود. این مسئله با واکنش ها و محاسبات تازه ای همراه است. نگاه طنزآمیز نویسنده به دست و پا زدن انسانی که ناگهان پس از تاریخی سرشار از کلیشه نابودی و مرگ به بی مرگی دست یافته است اما در این بی مرگی کاملا منفعل است فضای جالبی در داستان می آفریند. پس از مدتی مرگ تصمیم می گیرد به میان انسان ها برگردد از این جا به بعد مرگ شخصیتی از شخصیت های داستان می شود که با فرستادن نامه های بنفش رنگ موعد مرگ انسان را به اطلاع آنها می رساند.

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب درنگ‌ مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

روز بعد، هیچ کس نمرد. این جریان که با قوانین زندگی کاملا مغایرت داشت شرایطی را پدید آورد که موجب نگرانی شدید اذهان عمومی گشت. نگرانی و اضطراب مردم قابل توجیه بود، چون در سراسر چهل جلد کتاب تاریخ جهان اشاره ای به چنین پدیده ای نشده بود و حتی نمونه ای از چنین اتفاقی مشاهده نمی شد. یک روز کامل یعنی بیست و چهار ساعت تمام، یک روز و شب، بامداد و شامگاه گذشته بود بدون اینکه مرگی در اثر بیماری، سقوط مرگبار یا خودکشی موفقیت آمیز اتفاق افتد. حتی یک مورد مرگ نیز مشاهده نشد. حتی در ایام جشن که رانندگان لاابالی و مست و بی مسئولیت بر سر رسیدن به نقطه پایان زندگی از یکدیگر پیشی می گیرند مرگی حادث نشد. عید سال نو نیز موفق نشد نشانه های فاجعه بار و مهلکی از خویش به جای بگذارد.
گویا دیو پیر خشمگین مرگ بر آن شده بود که مدت یک روز قیچی اش را کنار بگذارد. به هر حال، هیچ کمبود خونی نیز وجود نداشت. ماموران آتش نشانی گیج و حیران و پریشان در حالی که سعی می کردند احساس تهوع شان را نشان ندهند باقیمانده اجساد درهم ریخته و زنده مردمی را که طبق محاسبات ریاضی حوادث باید مرده بودند بیرون می کشیدند. این افراد علیرغم وجود جراحات و آسیب های شدید زنده می ماندند و با صدای آژیر گوش خراش آمبولانس ها به بیمارستان منتقل می شدند. هیچ یک از این مجروحان در راه بیمارستان تلف نمی شد. همه پیش بینی های بدبینانه پزشکی در مورد این افراد غلط از آب درمی آمد.
پزشک در حالی که پرستار ماسک جراحی را روی صورتش می گذاشت گفت: هیچ کاری برای این مصدوم بدبخت نمی توانیم انجام دهیم، حتی جراحی بی فایده است و چیزی جز اتلاف وقت نخواهد بود. احتمالا هیچ راهی برای درمان این بیمار وجود نداشت. اما آن چه مسلم بود این بود که قربانی آن روز نمرد. این ماجرا در تمام کشور نیز جریان داشت. تا نیمه شب آخرین روز همان سال مردم طبق قواعد طبیعت تسلیم مرگ می شدند. اصل قضیه این بود که عمرشان به سر می آمد و مرگ با شیوه پرهیبت و موقرانه خویش لحظه وداع انسان ها را برمی گزید. یک مورد ویژه و بسیار جالب نیز پیش آمد. جالب از این نظر که شخصی که درگیر این ماجرا بود ملکه مادر سالخورده و گرامی بود. تا یک دقیقه مانده به نیمه شب سی و یکم ماه دسامبر هیچ کس آنقدر ساده دل نبود که بر سر زندگی و زنده ماندن بانوی خاندان سلطنتی شرط بندی کند. همه ناامید شده بودند و پزشکان در برابر قوانین سرسخت پزشکی عاجز مانده بودند.
خانواده سلطنتی برحسب شان و مقامشان دور او جمع شده بودند و در انتظار آخرین نفس، یا حتی چند کلمه - واپسین کلماتی که باید در مورد تربیت اخلاقی شاهزاده عزیز یعنی نوه اش بر زبان آورده می شد- بودند. شاید هم منتظر بودند تا عبارتی در مورد خاطره خود یا از ناسپاسی همیشگی آیندگان بگوید. اما گویا زمان ایستاده بود، هیچ اتفاقی نیفتاد. حال ملکه نه رو به بهبودی می رفت و نه وخیم تر می شد، بلاتکلیف مانده بود و جسم ناتوانش بین زندگی و مرگ مردد بود. هر لحظه خطر آن بود که به آن سو وارونه شود. با این وجود با رشته ای محکم به زندگی بسته شده بود که نشانی از بوالهوسی مرگ بود، چون تنها مرگ می توانست این رشته را نگهدارد. روز بعد هم همان گونه که در ابتدای داستان گفتیم، هیچ کس نمرد.
هنگام عصر بود که این شایعه پراکنده شد: «از ابتدای سال نو، یا دقیق تر بگوییم از اولین لحظه روز اول ژانویه در سراسر کشور گزارشی از مرگ کسی داده نشده است.» شاید فکر کنید که این شایعه به علت مقاومت شگفت آور ملکه در برابر مرگ منتشرشد. اما حقیقت این بود که طبق اطلاعیه پزشکی که از کاخ به رسانه های عمومی ارسال شد حال عمومی بیمار سلطنتی در طول شب رو به بهبودی رفته بود و پزشک با انتخاب دقیق کلمات ابراز داشته بود که امکان دارد علیاحضرت سلامتی کامل خویش را بازیابد. شاید این شایعه ابتدا به شکل اولیه، که البته چندان کافی به نظر نمی رسید، از طرف یک مامور کفن و دفن پخش شده بود. گویا هیچ کس قصد نداشت روز اول سال نو بمیرد. شاید هم شایعه از بیمارستان شروع شد، مثلا می گفتند انگار آن بیمار تخت بیست و هفت نمی تواند تصمیم بگیرد که برود یا بماند. همچنین امکان داشت این خبر از زبان پلیس راهنمایی و رانندگی شایعه شده باشد، چون علی رغم تصادفاتی که در جاده ها روی می داد حتی یک مرگ مشاهده نشد تا بتوانند از آن به عنوان اخطار برای رانندگان دیگر استفاده کنند. البته شایعاتی که سرچشمه آن هرگز معلوم نشد در برابر اتفاقاتی که بعدها پیش آمد اهمیت چندانی ندارد. این شایعات به زودی به روزنامه ها، رادیو و تلویزیون و فردا به گوش کارگردانان، کارگردان ها و سردبیران رسانه ها رسید چون چنین افرادی در جست وجوی چنین اخباری در تاریخ جهان می باشند. این مردم آموزش دیده اند که چنین خبرهایی را بسیار بزرگ تر و مهم تر از آن چه واقعا می باشد نشان دهند. در مدت چند دقیقه خبرنگاران برای تحقیق در این مورد به خیابان ها ریختند و از هر کس که پیش می آمد سئوال می کردند و این درحالی بود که صدای زنگ تلفن دفاتر سردبیران را با همان جنون تحقیقاتی به لرزه درمی آورد. مردم به بیمارستان ها، صلیب سرخ، غسال خانه ها، مراکز کفن و دفن و پلیس تلفن زدند، البته مراکز محرمانه و سری از این سئوالات در امان بودند، اما پاسخ به این سئوالات همان جملات مختصر بود: «هیچ مرگی رخ نداده است».
خانم جوان خبرنگاری که برای تلویزیون گزارش جمع می کرد شانس بیش تری یافت و با عابری مصاحبه کرد. عابر در حالی که نگاهی به خانم خبرنگار و نگاهی به دوربین می انداخت از تجربه شخصی خویش سخن گفت. او نیز تجربه ای چون تجربه ملکه مادر داشت. ساعت یک ضربات نیمه شب را زده بود که پدر بزرگش که تا دم مرگ پیش رفته بود ناگهان چشمانش را باز می کند، گویا در مورد راهی که در پیش داشته تغییر عقیده داده و نمرده است. خانم خبرنگار از شنیدن این سخنان چنان هیجان زده شده بود که به خواهش و تمنا و اعتراضات مرد توجه نمی کرد. مرد می گفت: «نه خانم، نمی توانم، باید به داروخانه بروم، پدربزرگم منتظر داروهایش است.» اما خانم خبرنگار او را به زور سوار ماشین خبرنگاری کرد و گفت: «با من بیایید، پدربزرگتان دیگر نیازی به دارو ندارد. «سپس فریادی کشید و به راننده دستور داد که مستقیم به استودیوی تلویزیون برود. چون در همان لحظه بحثی میان سه تن از کارشناسان خبره در مورد پدیده های غیرعادی و ماوراء الطبیعه جریان داشت. فورا دو تن از جادوگران بزرگ و یک پیشگوی معروف دعوت شده بودند و نظرات خود را در این مورد ارائه می دادند و این پدیده را تجزیه وتحلیل می کردند. بحث آن ها در مورد موضوعی بود که قبلا کسی به آن اعتنایی نداشت و اکنون به عنوان اعتصاب مرگ نامیده می شد.
به هر حال گزارشگر جسور که درگیر خیالات و اوهام جدی خویش بود سخنان مصاحبه شنونده را به این صورت تعبیر کرده بود که پیرمرد در حال موت در مورد گامی که به سوی مرگ برمی داشته تغییر عقیده داده و به جای این که دل از دنیا برکند و دار فانی را وداع گوید بازگشته است، اما حالا آن چه که نوه خوشحالش بر زبان آورده بود تغییر شکل داده و به صورت دیگری بیان می شد. حالا با آن ابلهی که ابتدا صحبت کرده بود تفاوت داشت و نظرش تغییر کرده بود. اکنون مرد مصاحبه شنونده با آگاهی و نکته سنجی بیش تری در این مورد صحبت می کرد. در نتیجه دختر بیچاره که از شدت شرم و حقارت سرخ شده بود از سوی مافوقش مورد توبیخ قرار گرفت. خانم خبرنگار و مرد مصاحبه شنونده می توانستند تصور کنند که مصاحبه ای که آن روز به صورت زنده و همان شب به صورت تکرار پخش می شود می تواند تعبیری نادرست در اذهان میلیون ها نفر شنونده داشته باشد. یکی از عواقب فوری و نگران کننده این مصاحبه این بود که مردم اعتقاد راسخ یافتند که می توانند فقط با نیروی اراده بر مرگ فایق آیند و علت مرگ همه کسانی که قبلا مرده اند ضعف اراده نسل های گذشته بوده است. اما موضوع به همین جا ختم نشد. مردم بدون هیچ تلاش چشمگیری همچنان از مردن سرباز می زدند. به همین دلیل نیز یک حرکت و جنبش مردمی شکل گرفت، این گروه نگرش بلندپروازانه تری از آینده داشتند، آن ها معتقد بودند که رویای دیرینه بشر از دیرباز یعنی عمر جاودانه بر روی زمین تحقق یافته است، و چون موهبتی است که هرکس می تواند به آن دسترسی یابد، مثل آفتابی که هر روز بر ما می تابد و هوایی که هر روز تنفس می کنیم. گرچه دو گروهی که پدید آمده بودند بر سر انتخاب رهبر با یکدیگر به رقابت می پرداختند اما بر سر یک نکته با هم توافق داشتند. و آن انتخاب رهبری بودکه در جایگاه پیشروی گروه قرار گیرد، پیش کسوتی شجاع که در آخرین لحظات زندگی موفق به شکست دیو مرگ شده باشد. تا جایی که همه اطلاع داشتند هیچ کس به این موضوع اهمیت نمی داد که پدربزرگ همچنان درحال اغمای کامل است و شرایط او حاکی از آن بود که قادر به بازگشت به زندگی نیست.
واژه «بحران» در مورد این گونه حوادث ماوراءالطبیعه کاملا گویا نبود، چون واژه ای بی معنی، دلسردکننده و توهین آمیز بود که برای اساسی ترین منطق یعنی موقعیت نبود مرگ مورد استفاده قرار می گرفت: البته این موضوع قابل درک است که چرا برخی از شهروندان مشتاق به درک حقیقت می باشند و از خود و دیگران می پرسند چه بلایی بر سر دولت آمده که کوچک ترین نشانه ای از زندگی نشان نمی دهد. وقتی از وزیر بهداشت، در فاصله میان دو جلسه، این سئوال را پرسیدند وی به خبرنگاران چنین پاسخ داد: «بله، درست است، برای قضاوت صحیح در این مورد اطلاعات کافی نداریم، ما مشغول جمع آوری اطلاعاتی هستیم که از سراسر کشور برایمان ارسال می شود. اما حقیقت دارد که هنوز هیچ مورد مرگی گزارش نشده است، شما می توانید تصور کنید که ما نیز چون دیگران از این دگرگونی حوادث در شگفتیم، اماهنوز آمادگی ارائه نظریه ای ساده و ابتدایی در مورد منشا این پدیده و عواقب آن در آینده را نداریم.» وی می توانست موضوع بحث را در همین جا خاتمه دهد چون با توجه به پیچیدگی و وخامت اوضاع موجب امتنان مصاحبه کننده می شد. اما این انگیزه معروف که سیاستمداران مخصوصا کسانی که در دولت کار می کنند عادت دارند از مردم بخواهند که آرامش خود را حفظ کرده و هر اتفاقی بیفتد آرام باشند موجب شد که سخنان خود را به بدترین شکل ممکن به پایان برساند. این ویژگی به صورت خودکار در این افراد وجود ندارد و بخشی از طبیعت ثانویه آنها شده است. وی گفت: «من به عنوان وزیر مسئول بهداشت می توانم به شما اطمینان دهم که هیچ جای نگرانی وجود ندارد.» خبرنگار با لحنی جدی و عاری از طنز گفت: «من از سخنان شما چنین برداشت می کنم که این موضوع که کسی نمی میرد از نظر شما چندان نگران کننده نیست. شاید نتوانم عقیده ام را به طور دقیق بیان کنم، اما می توانم به شما یادآوری کنم جناب وزیر که تا همین دیروز هیچ کس فکر نمی کرد که این موضوع نگران کننده باشد. البته که مردن جای نگرانی نداشت، چون مرگ طبیعی است وقتی جای نگرانی است که تعداد مرگ و میر چندین برابر شود، مثلا در دوران جنگ یا شیوع بیماری های واگیردار افزایش مرگ و میر نگران کننده است. اما وقتی اوضاع از شرایط عادی خارج می شود مثل همین الآن که هیچ کس نمی میرد شما از ما می خواهید که نگران نشویم. جناب وزیر آیا قبول ندارید که این درخواست شما با شرایط موجود تناقض دارد. این جبر طبیعت است و من می دانم که نباید برای شرایط موجود از واژه خطر یا هشدار استفاده کنم، اما شما برای این اوضاع از چه لغتی استفاده می کنید؟ جناب وزیر، این سئوال را می پرسم چون به عنوان یک خبرنگار مسئول همیشه بر آن بوده ام که از واژه های صحیح و مناسب استفاده کنم.» وزیر که از اصرار و پافشاری خبرنگار اندکی رنجیده بود حرف او را قطع کرد و گفت: من به جای یک کلمه از شش واژه استفاده می کنم. خبرنگار گفت: «جناب وزیر چه کلماتی؟» وزیر جواب داد: «بگذارید امید بیهوده در اذهان نیافرینیم.» این کلمات بدون شک می توانست عنوان خوبی برای روزنامه های روز بعد باشد، اما وقتی سردبیر با مدیر مسئول روزنامه صحبت کرد به این نتیجه رسیدند که از نظر کاری درست نیست روی احساسات داغ مردم یک سطل آب یخ بریزند، بنابراین تصمیم گرفتند از همان عنوان همیشگی خود استفاده کنند «سال نو، زندگی نو.»
همان شب نخست وزیر در یک اطلاعیه رسمی که اواخر شب پخش شد تایید کرد که از آغاز سال نو هیچ مرگی در سراسر کشور گزارش نشده است. وی از مردم درخواست کرد در تعبیر و ارزیابی این پدیده عجیب تعادل و احساس مسئولیت خود را فراموش نکنند. وی همچنین خاطرنشان ساخت که این اتفاق چیزی جز یک بخت مساعد نیست که در اثر تغییرات کیهانی رخ داده و احتمالا چندان نخواهد پائید. یک تقارن زمانی استثنایی در رویدادهایی است که بر معادله زمان و مکان تاثیر گذاشته است. اما در هر صورت، دولت گفت وگوی تحقیقاتی خود را با سازمان های بین المللی ذیربط آغاز کرده تا بتواند در صورت نیاز به اقدامات مفید و هماهنگ دست بزند. نخست وزیر این سخنرانی بی اساس و غیرعلمی و مسخره را که فقط به منظور حفظ آرامش مردم ایراد شده بود چنین به پایان رساند: «دولت برای مواجهه با هرگونه اتفاق غیرقابل تصور بشری آمادگی کامل دارد و می تواند با شجاعت تمام و با حمایت مردم بر تمام مشکلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی که احتمالا در اثر تعطیلی موقتی مرگ پدید خواهد آمد فائق آید.. چون همه شواهد ممکن نشان می داد که این شرایط ادامه خواهد داشت.» در پایان نخست وزیر با لحن سرشار از شادی و غرور گفت: «ما فرمان فناناپذیری جسم بشری را می پذیریم و اگر این پدیده خواست خداوند است همیشه به خاطر این که مردم خوب این دیار را به عنوان وسیله آزمون برگزیده است شاکر و سپاسگزار خواهیم بود.» پس از پایان قرائت این اطلاعیه نخست وزیر با خود می اندیشید که طناب دار به خوبی و درستی دور گردنمان بسته شده است. حتی می توانیم تصور کنیم که چه قدر محکم دور گردنمان کشیده می شود.
هنوز نیم ساعتی از وقتی که سوار ماشین شده و به سمت خانه اش به راه افتاد نگذشته بود که کاردینال تلفنی با او تماس گرفت: «عصر بخیر جناب نخست وزیر، عصر بخیر نخست وزیر عالی مقام، با شما تماس گرفته ام تا بگویم کاملا شوکه شده ام.» نخست وزیر در پاسخ گفت: «باید خدمت حضرت عالی عرض کنم که من هم همین طور. موقعیت بسیار حساسی است، دشوارترین شرایطی است که تاکنون در این کشور به وجود آمده است؛ کاردینال گفت: «منظور من این نیست. شما هنگام نوشتن بیانیه ای که هم اکنون به گوش من رسید نقس اساسی پایه های سازنده مذهب مقدس را انکار کرده اید.» «مرا ببخشید جناب عالی مقام»،«اما نمی فهمم با این طرز فکر چه عاقبتی خواهیم داشت، جناب نخست وزیر، بدون مرگ رستاخیز هم نخواهد بود. و بدون رستاخیز کلیسایی نخواهد ماند. لعنت بر شیطان، ببخشید، صدایتان را نشنیدم، ممکن است لطفا تکرار بفرمائید.» نخست وزیر گفت: «من حرفی نزدم حضرت والا، احتمالا به علت تداخل خطوط تلفن است یا در اثر الکتریسته جو پارازیت به وجود آمده است، شاید هم مشکل گیرنده باشد، ماهواره تلفنی گاهی قطع می شود، اما حضرت والا می فرمودید.» کاردینال گفت: «بله، داشتم عرض می کردم که هر کاتولیکی که شما هم از آن مستثنی نیستید، باید بداند که بدون رستاخیز کلیسایی وجود نخواهد داشت، چگونه به ذهنتان رسید که بگوئید نابودی ما اراده خداوندی است، این تفکر کفر مطلق است، حتی از کفر هم بدتر است».«جناب عالی مقام، من نگفتم که خداوند خواستار اضمحلال و نابودی ما است»، «نه، دقیقا این جمله را بر زبان نیاوردید، نه، اما وقتی می پذیرید که فناپذیری بشر احتمالا می تواند به خواست خداوند باشد نیازی نیست که انسان دکترای فلسفه داشته باشد تا به همین نتیجه برسد. معنی هر دو یکی است.» وزیر گفت: «حضرت والا، باور بفرمائید فقط به خاطر تاثیر این حرف چنین سخنانی را بر زبان آوردم، این تنها راهی بود که بتوانم سخنانم را جمع کنم همین، می دانید که این مسائل در سیاست از اهمیت خاصی برخوردار است.» کاردینال گفت: «جناب نخست وزیر، این مسایل در کلیسا هم حائز اهمیت است، اما قبل از اینکه دهان باز کنیم خوب فکر می کنیم، ما فقط صحبت نمی کنیم که حرفی زده باشیم بلکه تاثیرات بلندمدت حرف هایمان را هم در نظر می گیرم. در حقیقت، اگر بخواهید برایتان مثال می زنم، تخصص ما مثل دانش پرتاب شناسی در موشک های بالیستیک است. بسیار خوب، می بخشید که مزاحمتان شدم، سپس کاردینال گویی زمان پرتاب موشک را محاسبه می کند کمی درنگ کرد و با لحن آرام تر و دوستانه تری دامه داد: «می توانم از شما سئوال کنم که آیا قبل از خواندن این متن برای رسانه های گروهی آن را به رویت اعلیحضرت رسانده اید یا نه؟ طبیعتا جنابعالی همان گونه که در اطلاعیه تان گفتید در چنین موارد حساسی با وی مشورت می کنید. البته ایشان هم نفرموده اند که این موضوع محرمانه ا ست. اعلیحضرت هم پس از خواندن بیانیه فکرکرده اند که بسیار عالی است. به نظر شما به چه چیزی عالی می گویند، منظورتان این است که پادشاه هم به مقدسات اهانت کرده؟» وزیر گفت: «حضرت والا، این قضاوت درحد من نیست، زندگی کردن با مشکلات و خطاهای خودم به حدکافی سخت و دشوار است.» کاردینال گفت: «بسیار خوب، باید با پادشاه صحبت کنم و به ایشان خاطرنشان سازم که در چنین شرایط حساس و گیج کننده ای تنها آموزش های وفادارانه و استوار ما در مکان مقدس کلیسا می تواند کشور را از این بحران مرگباری که در آن دست و پا می زنیم برهاند. نقش اصلی حضرت عالی در این میان به خودتان مربوط است. بله، من خودم از پادشاه سئوال خواهم کرد تا ببینم کدام را ترجیح می دهند. آیا ترجیح می دهد ملکه مادر را تا ابد در حال جان دادن بر روی تختی ببیند که هرگز از روی آن برنخواهد خاست و شاهد مادری باشد که جسم خاکیش با شرمندگی به روح خود چسبیده یا مرگ پرشکوه وی را همراه با زندگی جاودانه در آسمان ها مشاهده کند؟» یقین دارم که هیچ کس در پاسخ به این پرسش تردیدی ندارد. احتمالا همین طور است اما جناب نخست وزیر، برخلاف آن چه شما فکر می کنید من به جواب ها کم تر از سئوالات اهمیت می دهم، توجه داشته باشید که سئوالات ما هم هدفمند و هم دارای نیتی نهانی است، وقتی سئوالات را می پرسیم انتظار نداریم که شنونده همان لحظه پاسخ گوید، لازم است که شنونده سئوالات خود را نیز بشنود، هدف اصلی ما هموار کردن راهی برای رسیدن به پاسخ های آینده است. «بی شباهت به سیاست نیست حضرت والا، دقیقا، فقط در این مورد فرق می کند که کلیسا با استفاده از این امتیاز و با مدیریت آن چه در بالاست بر زمین حکومت می کند.» سکوت حکمفرما شد، نخست وزیر سکوت را شکست و گفت: «حضرت والا، من به نزدیکی خانه ام رسیده ام، اما اگر اجازه دهید سئوالی دارم که می خواهم از شما بپرسم. اگر دیگر هیچ کس نمیرد کلیسا چه خواهد کرد؟ کاردینال گفت: «جناب نخست وزیر این شرایط چندان نمی پاید حتی اگر بخواهید با مرگ کنار بیایید.»
وزیر گفت: «اما احساس می کنم حضرت والا به سئوال من پاسخ نداده اید.» «اجازه بدهید سئوال را به خودتان برگردانم، اگر دیگر کسی نمیرد دولت چه کار خواهد کرد. دولت برای بقای خود تلاش خواهد کرد. البته در این مورد نیز تردید دارم.»«اما کلیسا چه خواهد کرد.» «جناب وزیر، کلیسا چنان به پاسخ های جاودانه خویش خوگرفته است که نمی توانم هیچ پاسخ دیگری را تصور کنم، حتی اگر خلاف واقعیت باشد.» «ما از همان ابتدا نیز کاری جز نشان دادن خلاف واقعیت نکرده ایم، و هنوز هم این جا هستیم.» پاپ چه خواهد گفت: «اگر من جای پاپ بودم، خداوند مرا به خاطر داشتن چنین تصورات مسخره ای ببخشد، بی درنگ نظریه جدیدی صادر می کردم و اعلام می کردم که مرگ تاخیر کرده است، بدون هیچ گونه توضیح اضافی.» «کلیسا هرگز برای توضیح هیچ موضوعی مورد بازخواست قرار نگرفته است.» «تخصص ما، مانند علم پرتاب موشک، همیشه خنثی سازی ذهن بیش از حد کنجکاو از طریق ایمان مان بوده است. شب به خیر حضرت والا، انشاالله فردا می بینمتان». «انشاالله جناب وزیر، انشاءالله، با این حال و اوضاع چاره دیگری هم نیست. فراموش نکنید جناب نخست وزیر، آن سوی مرزهای کشور ما مردم طبق معمول می میرند و این نشانه خوبی است. البته بستگی به جنابعالی دارد حضرت والا، شاید هم آنها کشور ما را بهشت، باغ عدن یا جنت جدیدی می بینند.» «و اگر عقل داشته باشند دوزخی جدید. شب به خیر حضرت والا، خواب خوش و آرامی برایتان آرزو می کنم.» «شب به خیر جناب نخست وزیر.»، «اگر مرگ بر آن باشد که امشب برگردد امیدوارم به فکر ملاقات با شما نیفتد.» «اگر عدالت یاوه نباشد ملکه مادر باید قبل از من راهی آن دیار شود.» «بسیار خوب، قول می دهم فردا در حضور شاه رسوایت نکنم». «لطف دارید حضرت والا»، «شب بخیر». «شب بخیر».
ساعت سه بامداد بود که کاردینال را به خاطر ابتلا به آپاندیس حاد که نیاز به جراحی فوری داشت با شتاب به بیمارستان بردند. قبل از اینکه وارد تونل بی هوشی مطلق شود، در لحظات زودگذر پیش از بی هوشی کامل مانند بسیاری از بیماران دیگر با خود اندیشید که ممکن است در حین عمل جراحی بمیرد. بعد به خاطر آورد که چنین امکانی وجود ندارد. و در واپسین لحظات هوشیاری با خود فکر کرد اگر علیرغم وجود این شرایط و برخلاف این شرایط بمیرد مرگ را مغلوب کرده است. سراپای وجودش را آرزوی مقاومت ناپذیر قربانی شدن فرا گرفت، می خواست از خدا تقاضای مرگ کند اما وقت کافی برای بر زبان آوردن این کلمات نیافت. بی هوشی به او فرصت نداد تا به خدایی که به عنوان زندگی بخش شناخته می شود توهین کرده و از او مرگ بخواهد.

نظرات کاربران درباره کتاب درنگ‌ مرگ

خیلی خوبه.
در 2 سال پیش توسط
کتاب پر است از توضیحات و توصیفات طولانی و خسته کننده که درنهایت هیچ کمکی به فهم یا کشش بیشتر داستان نمی کنه. درکل با اینکه کتاب سوژه جالبی رو انتخاب کرده اما داستان ضعیف و خسته کننده اس.
در 2 سال پیش توسط