فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از دیار حبیب

کتاب از دیار حبیب

نسخه الکترونیک کتاب از دیار حبیب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از دیار حبیب

سکوت کوچه را طنین گام‌های دو اسب، درهم می‌شکند. دو سایه، دو اسب، دو سوار از دو سوی کوچه به‌ هم نزدیک می‌شوند. از آسمان، حرارت می‌بارد و از زمین آتش می‌روید. سایه ‌ها لحظه‌ به ‌لحظه دامان خود را جمع‌ تر می‌کنند و در آغوش کاهگلی دیوارها فروتر می‌روند. در کمرکش کوچه، عده‌ای در پناه سایه‌بانی خود را یله کرده‌اند، دستارها از سر گرفته‌اند، آرنج‌ها از پشت بر زمین تکیه داده‌اند تا رسیدن اولین نسیم خنک غروب، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند. سایه‌های دو اسب، متین و سنگین و باوقار به‌هم نزدیک‌تر می‌شوند. نه تنها دو سوار، که انگار دو اسب نیز همدیگر را خوب می‌شناسند.

ادامه...

بخشی از کتاب از دیار حبیب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

سکوت کوچه را طنین گام های دو اسب، درهم می شکند.
دو سایه، دو اسب، دو سوار از دو سوی کوچه به هم نزدیک می شوند.
از آسمان، حرارت می بارد و از زمین آتش می روید. سایه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر می کنند و در آغوش کاهگلی دیوارها فروتر می روند.
در کمرکش کوچه، عده ای در پناه سایه بانی خود را یله کرده اند، دستارها از سر گرفته اند، آرنج ها از پشت بر زمین تکیه داده اند تا رسیدن اولین نسیم خنک غروب، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سایه های دو اسب، متین و سنگین و باوقار به هم نزدیک تر می شوند.
نه تنها دو سوار، که انگار دو اسب نیز همدیگر را خوب می شناسند.
آن مرد که چهره ای گلگون دارد و دو گیسوی کم وبیش سپید، چهره اش را قابی جوگندمی گرفته است، دهانه اسب را می کشد و او را به کنار کوچه می کشاند.
آن سوار دیگر که پیشانی بلند، شکمی برآمده و چهره ای ملیح دارد، اسبش را به سمت سوار دیگر می کشاند تا آن جا که چهار گوش دو اسب به محاذات هم قرار می گیرد و نفس دو اسب درهم می پیچد.
نشستگان در زیر سایه بان، مبهوت، نظاره گر این دو سوارند که چه می خواهند بکنند.
پیش از آن که پیرمرد، لب به سخن باز کند، آن دیگری در سلام پیشی می گیرد:
«سلام ای حبیب مظاهر! در چه حالی پیرمرد؟»
تبسمی شیرین بر لب های پیرمرد می نشیند:
«سلام میثم! کجا این وقت روز؟»
حبیب، اسب را قدمی به پیش می راند، تا زانوبه زانوی سوار دیگر، و بعد دستش را از سر مهر بر شانه میثم می گذارد و بی مقدمه می گوید:
«من مردی را می شناسم با پیشانی بلند و سری کم مو، که شکمی بر آمده دارد و در بازار دارالرزق خربزه می فروشد...»
میثم به خنده می گوید:
«خب؟ خب؟»
حبیب ادامه می دهد:
«آری این مرد بدین خاطر که دوستدار پیامبر و علی است، سرش در کوچه های همین کوفه بر دار می رود و شکمش در بالای دار، دریده می شود... خب؟ باز هم بگویم؟»
سایه نشینان از شنیدن این خبر دهشتزا، حیرت می کنند، آرنج ها را از زمین می کنند و سرها را بلند می کنند و نزدیک می گردانند تا عکس العمل حیرت و وحشت را در چهره میثم ببینند؛ اما میثم، آرام لبخند می زند و دست حبیب را بر شانه خویش می فشارد و می گوید:
«بگذار من بگویم.»
چروک تعجب بر پیشانی حبیب می نشیند:
«تو بگویی؟»
«آری، من نیز پیرمردی گلگون چهره را می شناسم، با گیسوانی بلند و آویخته بر دو سوی شانه که به یاری فرزند پیامبر از کوفه بیرون می زند، سر از بدنش جدا می شود و سر بی پیکر، در کوچه پس کوچه های کوفه، می گردد.»
انگار چشم و چهره حبیب از شادی و لبخند، لبریز می شود. دو سوار، دست ها و شانه های هم را می فشارند و بی هیچ کلام دیگر وداع می کنند.
طنین گام های دو اسب، بر ذهن و دل سایه نشینان چنگ می زند. یکی برای خلاص از این همه حیرت، می گوید:
«دروغ است، چه کسی می تواند آینده را به این روشنی ببیند.»
دیگری نیز شانه از زیر بار وحشت خالی می کند و سعی می کند بی خیال بگوید:
«من که دروغگوتر از این دو در عمرم ندیده ام؛ میثم تمار و حبیب بن مظاهر»
هُرم حیرت و وحشت قدری فروکش می کند اما صدای پای اسبی دیگر، بر ذهن کوچه خراش می اندازد.
سایه اسب، نزدیک و نزدیک تر می شود.
سوار، رشید هجری است:
«حبیب را ندیدید؟ یا میثم را؟»
«دیدیم، هر دو را دیدیم، آمدند، در این جا ایستادند، قدری دروغ بافتند و رفتند.»
«مگر چه گفتند؟»
یکی از سایه نشینان بر سکوی انکار تکیه می زند و از ابتدا تا انتهای ماجرا را نقل می کند.
رشید؛ آرام و بی خیال، اسب را، هی می کند اما پیش از رفتن، نگاهش را بر سایه نشینان می گرداند و می گوید:
«خدا رحمت کند میثم را، یادش رفت بگوید:
به آن که سرِ حبیب بن مظاهر را می آورد، صد درهم جایزه افزون تر می دهند.»

نظرات کاربران درباره کتاب از دیار حبیب

کتابی زیبا ، مختصر و مفید
در 3 ماه پیش توسط سید جواد
با وجود حجم کم,از بهترینهای این نویسنده است.
در 1 سال پیش توسط bar...575
جزو کتاب های مذهبی واقعا جذابه..فن بیان عالی آقای شجاعی این گتاب رو به یه کتاب فوق‌العاده تبدیل کرده..واقعا شیوه نگارشش عالیه
در 2 سال پیش توسط زهرا رحمانی
خیلی قشنگ بود.زیادم طولانی نیست.چند ساعته تموم میشه.
در 3 سال پیش توسط s.k...ahi
بسیار عالی بود ... با دل ادم بازی میکنه ...
در 6 ماه پیش توسط ali...i98
بسیار جذاب
در 2 سال پیش توسط baran a
نثر کتاب فوقالعاده است . پیشنهاد می کنم بخوانید .
در 10 سال پیش توسط mah...ieh
همه کتاب تاثیر گذار و جالب است و مخصوصا قسمتی که مربوط به الحاق حبیب به کاروان امام حسین(ع) داره، وقتی که حضرت زینب درباره حبیب می پرسه واقعا عالی به نثر درآوردند و تاثیر گذارهاقعا نثر جالب و خوش پرداخت داره
در 9 سال پیش توسط Ebr...him
برای نوجوانان کتاب قابل تاملی است
در 9 سال پیش توسط Ham...ی
فوق العاده س
در 1 سال پیش توسط مهدی