فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز - داستان‌های دهۀ شصت

کتاب دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز - داستان‌های دهۀ شصت
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز - داستان‌های دهۀ شصت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز - داستان‌های دهۀ شصت

داستان‌های «دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز» در میان داستان‌های پر شمار سید مهدی شجاعی در دهه شصت را – که می‌توان از آن به عنوان دوران شکوفایی و اوج نگاه شاعرانه و در عین حال منتقدانه او نام برد، – حس‌برانگیزترین داستان‌های او به شمار می‌روند، داستان‌هایی که به نظر می‌رسد نویسنده هدف از نوشتن آنها را نه به رخ کشیدن زاویه دید و مهارتش در استفاده از تکنیک‌های روایی، بلکه انتقال مفاهیمی قرار داده که حس کرده است در برهه‌ای از زمان باید در زبان ادبیات جاری شود.

ادامه...

بخشی از کتاب دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز - داستان‌های دهۀ شصت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز

سرت را اگر روی پایم بگذاری، دستم را اگر در میان موهایت گم کنی، چشم های بسته ات را اگر به من بدوزی، کلام مرا شاید بهتر دریابی.
صدای دلخراش خمپاره می خواهد نگذارد که تو حرف هایم را بشنوی. این جاده قلوه کن شده از گلوله های نابینای دشمن، این تکان های بی وقفه و ناگزیر آمبولانس، غرّش گاه و بی گاه هواپیماها و هلی کوپترها، ریزش بی امان گلوله ها، نمی گذارند که گوش تو صدای مرا دریابد.
اما من با تو سخن می گویم، رساتر از همیشه و تو حرف هایم را می شنوی، روشن تر از هر روز، به یقین.
زبان گلایه ندارم، که زبان گلایه دل مکدّر می خواهد و من دلم از تو روشن و صافی و زلال است.
اما چرا چنین شد؟ تو دور از چشم من چه کردی، تو پنهان از من با خدا چه گفتی که دست خدا تقدیر را این گونه رقم زد؟
اکنون که گذشته است کتمان نکن، بگو. من تمام وجودم لاله گوشی است که شنیدن یک کلام تو را لحظه می شمرد.
تو چرا نگفتی که تصمیمی چنین گرفته ای؟ ما که با هم غریبه نبودیم، آشناتر از ما دو با هم در دنیا کسی نبود!
ما که همیشه با هم بودیم چرا این بار تنها برادر؟ چرا؟
تو نبودی که گفتی :
«بیا دست هایمان را به هم بدهیم و پیمان ببندیم که هیچ حادثه ای از هم جدایمان نکند؟» چه شد آن پیمانی که تا به حال هر دو این قدر محکم پایش ایستاده بودیم؟
درست است که تو ساعتی ـ یک ساعت ـ زودتر از من به دنیا آمده بودی، اما این دلیل هیچ چیز نبود. بود؟ خودت می گفتی که نیست.
و مادر خودش می گفت که تو تمام آن یک ساعت را ضجه می زدی و تا من به دنیا نیامدم آرام نگرفتی. نمی گفت؟
قبول کن که برای من زیستن بی تو دشوار نیست، محال است.
مادر می گفت : «تشنگی تان، گرسنگی تان، خوابتان، بیداری تان، گریه تان، بهانه جویی تان و آرام گرفتنتان همه با هم بود.»
برای خودمان تجلّی یکدلی مان اول بار در کجا بود یادت هست؟ نمی شود نباشد. در ثبت نام مدرسه. هر دومان را در یک دبستان نمی پذیرفتند. شباهتمان به هم بیش از اندازه بود و آنها هم از دوقلوها تجربه خوشی نداشتند.
و ما ایستادیم، پای در یک کفش که یا هر دو یا هیچ کدام.
و یادت هست که نپذیرفتنمان و آن قدر از این مدرسه به آن مدرسه شدیم تا هم مدرسه ای شدیم.
نه تنها در قیافه و اندام که در دانسته ها و ندانسته هایمان آن قدر مشترک بودیم که همه را دچار مشکل می کردیم. اگر به من در لحظه ای چیزی می گفتند و لحظه دیگر از تو سوال می کردند، بی وقفه پاسخ می گفتی. تلاش عبثی بود جدا کردنمان از یکدیگر به هنگام امتحان. یکسان شدن نمراتمان هرگز نباید دلالت بر تقلّب می کرد. در کلاس که پاسخ هر سوال را اگر می دانستیم هر دو می دانستیم و اگر نمی دانستیم هر دو نمی دانستیم. دو سال مانده بود هنوز به گرفتن دیپلم و وقت سربازی. اما طاقت نمی توانستیم آورد. اول تابستان بود، کارنامه ها را با معدلی همسان گرفتیم و راهی خانه شدیم.
با پیشنهادی که تو می خواستی بکنی و هنوز نکرده بودی من موافق بودم، قبل از اینکه بگویی، گفتم :
«پدر رضایت می دهد، با مادر چه کنیم؟» گفتی : «رضایت پدر شرط است، اما رضایت مادر را هم می گیریم.»
به خانه که رسیدیم تو سراغ پدر رفتی و من سراغ مادر.
برعکس شد، من مادر را راضی کرده بودم و تو هنوز داشتی با پدر چانه می زدی.
رفتن هر دومان را با هم قبول نمی کرد، می گفت رائد برود، وقتی که برگشت نوبت حامد. و ما که گفتیم ـ مثل همیشه ـ یا هر دو یا هیچ کدام، پدر پاسخ داد که : «پس هیچ کدام.»
من و تو هر دو یک لحظه از حرفمان برگشتیم، بر اساس قراری که نداشتیم، پدر با تعجب و حیرت رضایت نامه تو را نوشت و مرا گفت که صبر کن، رائد که آمد تو می روی و من سر تکان دادم و هیچ نگفتم.
هر دو بی آنکه سخنی به هم یا به پدر بگوییم، با شناسنامه هایمان از خانه درآمدیم. از رضایت نامه دست خط پدر فتوکپی گرفتیم، یکی از رائدها را حامد کردیم و راهی مسجد شدیم.
هر دو یک آن به صرافت افتادیم که یکباره ثبت نام نکنیم، من که رضایت نامه ام خط خوردگی داشت اول تقاضای ثبت نام کردم. مسوول ثبت نام اصل دست خط را می خواست و من گفتم که اصل دست خط قرار است که نزد برادر بزرگم بماند، پدرم چنین گفته است. دروغ نگفتم اما کارمان پیش رفت. قبول کردند و عصر که مسوول پذیرش مسجد عوض می شد، تو رفتی و تو را هم پذیرفتند.
شب بعد پدر که از مسجد آمد حسابی خجالتمان داد. یک رضایت نامه مشترک برایمان نوشت و گفت : «این را ببرید، احتیاج به فتوکپی هم ندارد.»

نظرات کاربران درباره کتاب دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز - داستان‌های دهۀ شصت

بسیار هنرمندانه
در 1 سال پیش توسط baran a
تمام داستانها در دو صفحه اول کاملا قابل حدس بودند.اما داستانهای پر احساسی هستند.استفاده از کلمات نامأنوس در بعضی قسمتها باعث شده بود که لحظه ای از فضای داستان فاصله بگیرم و الفاظ بیشتر خودنمایی کنند.ولی در مجموع خوب بود این جمله ی کتاب هم به نظرم قشنگ بود:دمی ایستادن برای یافتن راه بهتر است از ساعت ها بی هدف راه پیمودن
در 3 ماه پیش توسط sed...a64
مخصوص همان دهه هفتاد است.جذابیتِ آن چنان ندارد!
در 1 سال پیش توسط bar...575