فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت

کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت

جونیور، کاریکاتوریست نوجوان در اقامتگاه سرخپوستان زندگی می کند. او با گرفتاری های جورواجور جسمی به دنیا آمده. اطرافیانش جز دوست یک دل و یک رنگ او مرتب آزارش می دهند. جونیور به قصد آموزش بهتر اقامتگاه را ترک می کند و به مدرسه ای تمام سفیدپوست در شهرک مجاور می رود. قوم و قبیله اش به او که نخواسته هم رنگ جماعت باشد لقب خائن می دهند و دردسری تازه شروع می شود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 8.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درخواست مترجم
از همه ی کسانی که این کتاب را قبل و بعد از چاپ به دست می گیرند انتظار دارم پیش از قضاوت درباره ی این یا آن جزء، کل کتاب را تا آخر بخوانند.
ر.ه.

دنیایی دیگر وجود دارد اما در همین دنیا.
دَبلیو.بی.ییتس.

برای دو شهر و دیارم: وِلپی نیت و ریردان
ش.ا.

باشگاه چشم کبودها

وقتی به دنیا آمدم توی مغزم آب بود.
دقیق ترش را بخواهید، نه، آب نبود. راستش به دنیا که آمدم مایعِ نخاعی داخل جمجمه ام بیش از اندازه بود. اما مایع نخاعی مغز اصطلاحِ شیکِ دکترها برای روغن داخلِ مغز است. روغن مغز توی لوب ها همان کاری را می کند که روغن ماشین توی موتور. یعنی باعث می شود قطعه ها نرم و روان کار کنند. اما وضع من وارونه بود یعنی موقع تولد توی جمجمه ام آن قدر روغن بود که کم کم غلیظ و چندش آور و قر و قاتی شد و برعکس کار را خراب کرد، تا جایی که موتورِ فکر کردن و نفس کشیدن و زندگی کردنم به پِت پِت افتاد و خفه کرد.
مغزم داشت توی روغن غرق می شد.
اوضاع کلاً شلم شوربا و خنده دار شده بود؛ مغزم شده بود عینهو یک ظرف سیب زمینی سرخ کرده ی غول پیکر. حالا اگر جدی تر و شاعرانه تر و دقیق ترش را بخواهید: «به دنیا که آمدم روی مغزم آب بود.»
بگذریم، شاید این جور گفتن هم زیاد جدی نباشد. شاید کل قضیه واقعاً عجیب و غریب و خنده دار باشد.
اما، خدای من، آیا پدر و مادر و خواهر بزرگ ترم، مادربزرگم و عموزاده هایم، دایی ها و خاله هایم، آن ها هم وقتی دکترها داشتند جمجمه ی کوچولویم را باز می کردند و با یک مکنده ی ریز تمام آب اضافی را بیرون می کشیدند، قضیه را خنده دار می دیدند؟
من همه اش شش سالم بود و زیر عمل جراحی کاری جز خِرخِر کردن ازم برنمی آمد. حتی اگر یک جورهایی از زیر آن جاروبرقی کوچولو جان سالم به در می بردم مغزم قاعدتاً باید آسیب های جدی می دید و بقیه ی عمرم را عینِ علف زندگی می کردم.
خُب، معلوم است که از زیر تیغ جراحی قِسر در رفتم. اگر در نمی رفتم که حالا مشغول نوشتن این چیزها نبودم. اما گرفتار مشکلات جسمی جورواجوری شده ام که نتیجه ی مستقیم آسیب مغزی است.
اول از همه، قسمتم چهل و دوتا دندان شد. آدم معمولی سی و دوتا دندان دارد، درست؟ اما من چهل و دوتا دندان داشتم.
ده تا بیش تر از حد معمول.
ده تا بیش تر از حد طبیعی.
ده تا بیش تر از آدم ها.
تعداد دندان هایم به قدری زیاد بود که دهانم را به زور می بستم. به مرکز بهداشت سرخ پوستان رفتم تا چندتاشان را بکشند، بلکه بتوانم مثل آدم های معمولی چیز بخورم نه هُلُف هُلُف مثل لاشخورها. اما مرکز بهداشت سرخ پوستان فقط هزینه های قلمبه ی دندان پزشکی را پرداخت می کرد، تازه آن هم سالی یک بار. با این حساب، چاره ای نداشتم جز این که هر ده دندان اضافی را یک روزه بکشم.
جدای از این، دندان پزشکِ سفید پوست ِ ما عقیده داشت سرخ پوست ها نصفِ سفید پوست ها درد می کشند و برای همین به ما درست به اندازه ی نصفِ سفید پوست ها بی حس کننده می زد.
عجب حرامزاده ای بود، نه؟
مرکز بهداشت سرخ پوستان هم سالی یک بار هزینه ی خرید عینکِ طبی می داد و برای ما یک مدل عینک بیش تر نداشت. از آن عینک های پلاستیکی سیاهِ زشت و بدقواره.
آسیب مغزی ام باعث شد یک چشمم نزدیک بین و چشمِ دیگرم دوربین باشد. برای همین عینک های ضایعم یک وری بودند، عین چشم هایم.
سرم درد می کند چون چشم هایم مثل دوتا دشمن با هم چپ افتاده اند، یا بگو مثل دو نفر که با هم ازدواج کرده اند و حالا چشم دیدن هم دیگر را ندارند.
این بود که از سه سالگی عینکی شدم و توی قرارگاه مثل یک بابابزرگِ سه ساله این ور و آن ور می پلکیدم.
راستی، لاغر و استخوانی هم بودم. برمی گشتم کجکی یک جایی را نگاه می کردم و بعد یک هو غیبم می زد.
اما دست ها و پاهام گنده بودند. کلاس سوم که بودم شماره ی پام دور و بر چهل و چهار بود. با آن پاهای گنده و هیکل قلمی شبیه حرف L ی بودم که دارد برای خودش توی خیابان راه می رود.
جمجمه ام گُنده بود.
افسانه ای.
سرم به قدری بزرگ بود که جمجمه های کوچک سرخ پوست ها دورش می چرخیدند. بعضی بچه ها منظومه ی شمسی صدایم می کردند. بعضی هم خیلی ساده به هم می گفتند منظومه. بچه قلدرها بلندم می کردند و در حالِ چرخاندنم دست شان را روی جمجمه ام می گذاشتند و می گفتند: «می خوام برم این تو!»
سر و وضعم داد می زد که خنگ و خُلم اما بدتر از همه اوضاع داخلی ام بود.
اول از همه، غشی بودم. دست کم هفته ای دوبار. از این قرار، مغزم طبق برنامه هفته ای دوبار آسیب می دید. اما نکته اش این جاست که علت صرعم این بود که مغزم قبلاً آسیب دیده بود. بنابراین، هربار غش می کردم زخم هایم سر باز می کرد.
آره، هروقت صرع می آمد، آسیبم آسیب می دید.
هفت سال بود صرع سراغم نیامده بود ولی باز دکترها می گفتند که "در معرض فعال شدن صرع" ام.
در معرضِ فعال شدن صرع.
عجب اصطلاحی! مثل شعر روی زبان آدم سُر می خورد، نه؟
لکنت داشتم نوک زبانی هم حرف می زدم. شاید درستش این باشد که بگویم لُـ لُـ لکنت داشتم و نوک زبانی هم حرف می زدم.
با خودتان می گویید آدم اختلال گفتار داشته باشد که آسمان به زمین نمی آید اما کجای کارید. برای بچه هیچ چیزی خطرناک تر از لکنت داشتن و نوک زبانی حرف زدن نیست.
خُب، بچه ی پنج ساله ای که لکنت دارد و نوک زبانی حرف می زند خیلی بامزه است. اکّه هه! بیش تر بچه هنر پیشه های معروف با لکنت و نوک زبانی حرف زدن راه خودشان را برای ستاره شدن باز کرده اند.
خدای من، تا شش هفت هشت سالگی هم اگر الکن و نوک زبانی باشی باز بفهمی نفهمی بامزه ای، اما همین که به نه ده سالگی پاگذاشتی دیگر کارت تمام است.
از آن به بعد، لکنت داشتن و نوک زبانی حرف زدن می بردت توی صف عقب مانده ها.
و اگر به فرض زد و مثل من در چهارده سالگی هنوز نوک زبانی و با لکنت حرف زدی دیگر بدان عقب مانده ترین آدم دنیایی.
توی قرارگاه، همه روزی یکی دوبار بهم می گویند عقب مانده. هم زمان که هویم می کنند یا سرم را توی لگن توالت فرو می کنند یا کله پا نگهم می دارند عقب مانده هم صدایم می کنند.
همین داستان را هم مثل حرف زدن معمولی ام نمی نویسم چون در آن صورت، داستان پر می شد از لکنت و نوک زبانی حرف زدن و آن وقت شما توی دل تان می گفتید مگر بیکارم داستان یک عقب مانده را بخوانم.
می دانید توی قرارگاه چه بلایی سر عقب مانده ها می آورند؟
کتک مان می زنند.
دست کم ماهی یک نوبت.
آره، من عضو باشگاه چشم کبودها هستم.
معلوم است که می خواهم بروم بیرون.
کدام بچه ای است که نخواهد برود بیرون.
اما توی خانه ماندن بی خطرتر است.
برای همین بیش تر وقت ها را تو رختخواب جا خوش می کنم، کتاب می خوانم و کاریکاتور می کشم.
این هم یک نمونه اش:



نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت

" باور کنید وقت هایی هست که آدم آخرین چیزی که میخواهد بشنود ، حقیقت است "با اینکه به نظر میرسه این کتاب یه کتاب نوجوانانه است ولی به نظرم اگه بخواهیم این کتاب رو از نظر سنی رده بندی کنیم کار اشتباهی انجام دادیم . درست که لحن کتاب خودمونی و داستان کتاب در مورد یک نوجوان و مشکلات روزمره اش است اما حرف هایی که در بطن کتاب نهفته است اون رو خیلی عمیق تر از چیزی که به نظر میاد کرده . قبل از خوندن کتاب خیلی دیده بودم که این کتاب رو با ناتور دشت مقایسه میکنن و الان باید بگم این مقایسه به نظرم کاملا باطله . شاید وجه اشتراک این دو داستان این باشه که راوی اون ها یک نوجوان هست ( هر چند از نظر سنی و در نتیجه دغدغه هم با هم متفاوتند ) . به نظرم خاطرات صد درصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت بهتر و دلنشین تر از ناتور دشت هست . طنز بسیار ظریف کتاب به این موضوع کمک خیلی زیادی کرده . در مورد طنز کتاب هم باید بگم اصلا اون طور نیست که به خنده بیفتید . ( من خودم فقط در یک صحنه کتاب به خنده افتادم ) اما به صورتی هست که لبخند به لبت بنشیند . البته این طنز در پیش زمینه داستان کمک زیادی به تحمل سیاهی های داستان کرده . تحمل نژاد پرستی داخل داستان و مرگ و میر های فراوان کتاب ، با لحن بامزه و کاریکاتور های خوب آسون تر شده شاید بعضی ها بگن این کتاب زندگی رو خیلی تلخ نمایش داده ولی به نظرم بیشتر از اینکه تلخ باشه ، واقعیه . - نیمه دوم کتاب بهتر از نیمه اول بود + ارزش یک بار خوندن رو داره
در 4 سال پیش توسط Ami...n
این قیمت کتاب بدون تخفیفش در کتاب بازیه؟
در 2 سال پیش توسط طیبه م
یک رمان نوجوانانه ی زیبا. با خواندن کتاب هم به شدت خندیدم و هم به شدت غمگین شدم و کمی هم گریه کردم حتا! اولین نکته ای که در کتاب توجهم را جلب کرد، تاریخ اتفاق ها بود: سال 2006. و این که هنوز اردوگاه های سرخ پوستی وجود دارد! گرچه حالا کمی دموکراتیزه تر شده باشد و فقر بین سرخ پوست ها و سفید پوست ها تقسیم شده باشد.نکته ی بعدی روح سرخپوستی حاکم بر فضای کلی کتاب بود. من البته از فرهنگ سرخپوستی و عوالم آن چیزی سرم نمی شود، اما چیزی را در این کتاب حس کردم. چیز خوبی بود! بعضی داستان ها را که می خوانم حس می کنم پشت سر حرف های نویسنده اش، پشت سر اندیشه های نویسنده اش یک خلا است، یک پوچی، یک هیچ. اما فکر می کنم پشت سر اندیشه های شرمن الکسی یک غناست، یک پُری، یک چیزی که وجود دارد.داستان البته حکایت سرگردانی و پریشان حالی سرخپوست هاست با این حال به من حس خوبی داد. بخش پایانی کتاب (بعد از تمام شدن داستا) به نظرم زاید بود و همچنین مصاحبه با نقاش هم اضافه بود.
در 6 سال پیش توسط Ami...iry
پس تخفیف کتاب بازی کو فیدیبو؟ :(
در 2 سال پیش توسط سپیده س
بسیار زیباست شما با داستان کتاب حرکت میکنی و با نویسنده گام به گام میشوی و در لا به لای آن آموزش می گیری و با ان می خندی و گریه میکنی و دیگر نمی توانی رهایش کنی کتاب روان و بسیار ساده والبته پر احساس پیش میرود خوشحالم که این کتاب را خواندم
در 11 ماه پیش توسط m f
در یک کلام فوق العاده است با این کتاب میخندید و اشک میریزید و هرگز از خوندنش پشیمون نمیشید
در 1 سال پیش توسط غزال داودبیگی
دوست داشتنی و دلنشین با اتفاقاتی واقعی و بعضی وقتها تلخ.
در 2 سال پیش توسط .....
ضمنا نمیفهم چرا بعضی ها سر قیمت کتاب چانه میزنند بسیار زشت است و نکوهیده آیا نمی دانند که برای دانستن و فهمیدن باید بهائی پرداخت من به شخصه خوشحالم که این کتاب رو پیدا کردم و توانستم بخوانمش
در 11 ماه پیش توسط m f
عالییییییییی
در 4 ماه پیش توسط
خیلی قشنگ بود واقعا از تموم شدن کتاب ناراحت شدم
در 8 ماه پیش توسط مطهره موسوی