فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جانستان کابلستان

کتاب جانستان کابلستان
روایت سفر به افغانستان

نسخه الکترونیک کتاب جانستان کابلستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جانستان کابلستان

رضا امیرخانی در جانستان کابلستان سفر کوتاه اما پرماجرایش به افغانستان را روایت می کند. پرسه در خاک همسایه فرصتی است برای نگاه کردم دوباره به ایران، اتفاقات تازه و آینده ی پیش رو. هربار وقتی از سفری به ایران برمی گردم، دوست دارم سر فروبیافکنم و برخاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم. این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم. برعکس، پاره ای از تن م را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی، خطوط بی راه و بی روح مرزی. خطوط «مید این بریطانیای کبیر»! پاره از از نگاه من، مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه... بلاکش هندوکش...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جانستان کابلستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اگر نبود محبتِ آقایان الیاس پیراسته و احسان
عباسی، این کتاب بدونِ عکس منتشر می شد؛ دو دوستی که حسبِ اتفاق در هرات با ایشان آشنا شدم. (ر.ک به همین کتاب!)
ر.ا.

آنچه در این کتاب می آید، از وقایع و امکنه، از اشخاص و ازمنه، از اشربه و اطعمه، همه را خیالی فرض کنید و بدانید آن چه از خیال بیرون است عرضِ ارادتی
است شکسته و ناسَخته به هم زبانانِ هم تبار.
ر.ا.





مور و تیمور



|پیش درآمد|

بیست ویکم تا بیست وسومِ مرداد ۸۸
***
حکماً حکایت را شنیده اید، حکایتِ امیر تیمور گورکانی را؛ آن گاه که از دلیلِ ظفرمندی ِ آن خون ریز پرسیدند، جواب داد:
وقتی از دشمن فرار کرده بودم، به ویرانه ای پناه بردم و ناامید در عاقبت کار خویش اندیشه کردم؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه ا ی غله، بزرگ تر از خود را برداشته از دیوار بالا می برد. چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم، دیدم آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد. از دیدارِ این کردارِ مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم. با خود گفتم ای تیمور! تو از مور کم تر نیستی، برخیز و در پی کار خود باش. سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم...
* * *
در این روزها البته میانِ نوشته جاتِ اهلِ سیاست مرسوم است که در هم چه حکایتی، خود را امیرتیمور بدانند و جناحِ روبه رو را کم از مور! برای همین بایستی به جِدّ متذکر شد که در حکایتِ مذکور، من، امیر تیمور نیستم... من همان مورم!
هیچ اهلِ مجامله و مداهنه هم نیستم. از این تواضعات کشکی هم که هزار برابرِ تکبراتِ بسته بندی شده، پروتئین دارند، بیزارم. من به جدّ همان مورم!
شصت و هفت بار نه، اما از دوره ی جاهلی و جوانی به این سو، چندین بار تصمیم به فتحِ دماوند گرفتم؛ و به قله نرسیدم. یعنی هر بار جایی نرسیده به قله فرو می افتادم و ناکام به تهران برمی گشتم. دقیقا ماننده ی همان مور! یک بار در بارگاهِ سومِ جبهه ی جنوبی (پناه گاهِ بینِ راه) حال م خراب می شد، باری دیگر نرسیده به آب شارِ یخی (میانه ی راهِ قله و پناه گاه) خوابِ مرگ می گرفت م و آخر بار هم گنبدنمای قله، یعنی وسطِ تپه ی گوگردی، به دلیلِ استنشاقِ بخاراتِ گوگردی دهانه ی آتش فشانِ نیمه فعالِ دماوند، نفس م می گرفت و فرو می افتادم... عینِ همان مورچه ی تیموری!
دماوند را از تهران که می بینی، مخروطی است در کمالِ وقار و زیبایی، پای کوه، پلور که می رسی، همین حس و حال را داری. کمی بالاتر می روی، می رسی به گوسفندسرا، باز هم همان مخروط زیبا را می بینی با تاجی از برف. نصفِ روز جان می کنی تا برسی به بارگاهِ سوم و پناه گاه، باز هم همان مخروطِ مغرور را می بینی! بی آن که ذره ای کوچک و بزرگ شده باشد. انگار نه انگار که این قدر بالا آمده ای. همین کافی است تا بالکل مشکلِ روحی-روانی پیدا کنی از دیدنِ این مخروطِ ثابت که به قاعده ای بلند است که بعدِ هشت ساعت کوه پیمایی می بینی باز هم همان شکلی است که بود!
بارِ اول، اوایلِ دهه ی هفتاد بود به گمان م. با دو-سه رفیق هم دانش گاهی هوسِ دماوند کردیم. سرگروه، نشست و برنامه ای توجیهی گذاشت، قبل از سفر؛ سه هفته ی متوالی زدنِ قله ی توچال و بعد حرکت به سمتِ دماوند در هفته ی چهارم. هر سه هفته گرفتارِ کار بودم و توچال نرفتم. هفته ی چهارم هم، شبی که قرار بود فردایش برنامه ی صعود داشته باشیم، با رفقا نشسته بودیم در زاویه ی مقدسه ی کافه ی هما به گپ و گعده تا نزدیک سحر!
آن سفر نتوانستم قله را بزنم. خوب یادم هست. جوان بودم و سرِ حال. برنامه گذاشته بودیم برای صعود شبانه. قرار بود هیچ کدام بارِ اضافه ای نبریم. بینِ ما، فقط پسرعمه ی کیا بود که کوله ای هم راه خود می آورد. در استراحتِ نیم ساعته ی اول که همه بریده بودیم، از محتویاتِ کوله اش پرسیدیم. باز کرد و دوربین و سه پایه ای نشان مان داد، هم راه با پارچه نوشته ای بزرگ که روی آن نوشته بود، قله ی دماوند و زیرش هم اسمِ مبارک ش به خطِ نستعلیق!
راست ش را بخواهید این اعتماد به نفسِِ او، کیا را از پا انداخت. کیا همان جا سر و ته کرد و برگشت به سمت پناه گاه. اما من باز هم ادامه دادم! در سکوتِ شب راه می پیمودیم. بدونِ حتا یک گرم بارِ اضافی؛ حتاتر به توصیه ی سرگروه بدونِ یک کلام حرفِ اضافی؛ مبادا که نفس کم بیاوریم!
یک هو دیدم سر و صدایی می آید. انگار بزن-برقصی در کار بود! اول خیال کردم توی تاریکی دچار وهم شده ام، اما بعد دیدم باقی هم همین حس را دارند. زودتر از وقت ایستادیم به استراحت. یادِ حمامِ جنیان افتاده بودیم. فقط نمی دانستیم وقتِ عزاست یا عروسی. نفس هامان گرفته بود و حتا نمی توانستیم راجع به این اتفاق چند کلمه ای اختلاط کنیم. عاقبت صدا نزدیک تر شد!
یک گروه بودند از کردهای مهاباد. در حالی که ما به خاطرِ خسته گی و فشارِ پایینِ هوا، حتا نای حرف زدن نداشتیم، یکی دو تا دف گرفته بودند دست شان و می زدند و باقی هم می خواندند. در حالی که ما حتا یک گرم بارِ اضافه از پناه گاه بالا نیاورده بودیم و فقط توی قمقمه های فوقِ تخصصی کمی شربتِ آب لیموی شیرین داشتیم، چند تایی پیتِ پنیر را سر دست گرفته بودند و بالا می بردند. دیگری هم نصفه گونی سیب زمینی روی دوش انداخته بود. ما لباس های کوه داشتیم، اما دوستان مان با همان لباس های کردی معمولی بودند... بعد هم شروع کردند با ما به حال و احوال و این که دارید برمی گردید که این قدر بی حال ید یا...
من که حتا از آن پارچه نوشته کم نیاورده بودم، از دیدنِ این گروه چنان حال م خراب شد، که همان جا از خیرِ قله زدن گذشتم و برگشتم و تا صبح پیشِ کیا خوابیدم! با خدا گلایه می کردم که اگر آدمی این است که تو آفریدی و می تواند در ارتفاعِ بالای چهار هزار متر، پیتِ حلبی روی دوش بگذارد و با صدای بلند چه چهه ی بلبلی بزند، پس ما را برای چه خلقت فرمودی؟!

نظرات کاربران درباره کتاب جانستان کابلستان

باعث شد دیدگاه نژادپرستانه و احمقانه خودم رو نسبت به عزیزان افغان تغییر بدم. بسیار کتاب جالب و موثریه!
در 3 سال پیش توسط tag...i77
بعد از خوندن این کتاب عاشق افغانستان شدم و سرنوشت ملتشون برام مهم شد.آرزومه که یه روز خودم به این کشور سفر کنم و از نزدیک ببینمش... آدم آخر کتاب یه جور حس آشنایی و دلتنگی نسبت به افغانستان پیدا میکنه..
در 2 سال پیش توسط عماده K
یکی از بینظیر ترین کتاب هایی که از جناب امیرخانی خوندم. به شدت پیشنهاد میشه این کتاب رو به هرکسی که نگاه نژادپرستانه و دگمی نسبت به عزیزان مهاجر افغان داره هدیه بدید این کتاب باعث شد دلم بخواد برم و افغانستان رو ببینم تصویر جذابی از افغانستان ارائه کرده جوانمرد مردمانی هستند مردم این سرزمین
در 2 سال پیش توسط eli...wan
ذبیح ما یه اسماعیلیه که با ذکر «یا علی» سر میده با عشق السلام علیک یا شهداء شادی روح شهید نوزده ساله افغان، ذبیح شهید؛ شیعه حیدر؛ شهید اسماعیلی و همگی شهدا فاتحه و صلوات
در 2 سال پیش توسط بنی آدم
دوبار این کتاب رو خوندم. خیلی قشنگه
در 3 سال پیش توسط mdo...oei
شیرین و جذاب!
در 1 سال پیش توسط bar...575
این کتاب بی نظیره بخصوص برای کسانی که به ژانر سفرنامه علاقه دارن
در 3 سال پیش توسط jor...yan
با این کتاب من عاشق افغانستان شدم و امیدوارم بتونم روزی بهش سفر کنم
در 11 ماه پیش توسط نازی آذر
سفرنامه خوبیه، اون نگاه بدی که اغلب به افغانستان و مردمش دارنو میتونه کمتر کنه
در 2 سال پیش توسط سیم صاد
کتابی خوب و گویا بخصوص در فصل انتخاباتیات و بلاکش هندوکش مسائل مهمی مطرح شده است
در 2 سال پیش توسط سید محمد مهدی میری