فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دشت سوزان

نسخه الکترونیک کتاب دشت سوزان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دشت سوزان

قصه اي است كه در آغاز داستان، پايان آن گفته ميشود . اما تعليق و بي تكليفي نه تنها در نتيجه به كار گرفتن اين فن تباه نمي شود، بلكه با پرداخت دراماتيك رولفو فزوني مييابد. همچنين ترتيب و تسلسل رويدادها به گيرايي درهم شكسته ميشود، و زمان از حركت بازمي ايستد. چند داستان كم و بيش حكايت به شمار ميآيند، مثل «شبي كه تنهايش گذاشتند»، كه در آن فليثيانو در پي چاره جويي است تا مثل دو عموي بختبرگشتهاش به دار آويخته نشود. رولفو اين قصه را با تمام توان دراماتيك آن باز ميكند، شاخ و برگ اضافي را ميزند، اما جزئيات و جمله هايي را كه داستان را غنا ميبخشند، تكرار مي كند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دشت سوزان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

خوان رولفو شاید بهترین داستان نویس آمریکای لاتین، و نویسنده ای در مقیاس جهانی باشد، چرا که آوازه اش در آن سوی مرزهای میهنش، مکزیک، همچنان رو به گسترش است. با سنجش ناموری او در این جا و آن جا، در اروپا ــ فرانسه، آلمان، اسپانیا ــ یا در کشورهای آمریکای جنوبی، درمی یابیم که ستایش نقادانه از این نویسنده پیوسته فزونی می یابد.
رولفو که در ۱۹۱۸، در ایالت خالیسکوِ مکزیک، زاده شد، نخستین داستان های کوتاهش را در مجله های کوچک محلی گواذالاخارا، در دهه ۱۹۴۰، چاپ کرد. سپس به مکزیکوسیتی کوچید و در آن جا دو کتابی را منتشر کرد که او را به چنین نام و آوازه ای رساندند: مجموعه داستان های کوتاهش به نام ( El llano en llamas ( ۱۹۵۳ ، که ترجمه آن را می خوانید، و در پی آن رمان کوتاه درخور توجهش به نام( Pedro Páramo (۱۹۵۵ ، که انتشارات گرو (Grove) ترجمه انگلیسی آن را چاپ کرده است.(۱) ناشران مکزیکی رولفو، زمانی دراز، نوید انتشار رمان دومش را داده اند، که گویا رولفو چند سالی روی آن کار کرده است و نامش La Cordillera است.
بیش تر منتقدان آثار رولفو توجه خود را بر رمان درخشان او پدرو پارامو معطوف کرده اند، که سیری بی باکانه در فن های نوین نویسندگی است؛ با این همه رولفو در داستان های کوتاه به اوج کار هنری خویش دست می یابد، چرا که در این داستان ها پرداخت رویدادی منفرد یا خویشتن نگری شخصیتی منفرد، او را مجاز می دارد تا معنا و مفهوم زندگی انسان ها را، که اغلب نومیدی محض است، روشن و آشکار گرداند.
جهان رولفو به غایت ابتدایی و به گونه ای ژرف بیگانه با ماست، دست کم از جنبه درونی چنین است، هر چند از درون گرفتار همان ترس ها و رنج تکان دهنده ای است که قلب انسان ها را در همه جا به تپش می اندازد. فضای داستان ها پر از سرکوب و اغلب گنگ است ــ جهانی علیل که گویی در آن سوی مدارهای زمان و مکان است. شور و احساس های سرکش و خام، انزوا و مرگ، چون پدیده هایی آشکار و روشن در برابر ابهام و تیرگی زندگی های سوگناک شخصیت های بومی سرخپوست قد علم می کنند.
رمان های انقلاب مکزیک، که با (Underdogs (۲  The ۱۹۱۶ اثر ماریانو آئوئلا ــ رمانی که چندین دهه بر صحنه ادبی مکزیک سلطه داشت ــ آغاز شد، تصویرگر جهان پرآشوبی بود که گاه فرد در آن از یاد می رفت. در دهه ۱۹۴۰، با آثاری چون The Edge of the Storm اثر آگوستین یانث،(۳) و در دهه ۱۹۵۰، با رمان ها و داستان های کارلوس فوئنتس، روساریو کاستِیانوس(۴) و خوان رولفو این صورتک اجتماعی تا اندازه زیادی پس زده شد. بومیانی که در دشت سوزان در خالیسکو زندگی می کنند و می میرند، اغلب از دید رولفو آدم هایی با زندگی های درونی سراسر اندوهبار و دلتنگی آورند، همچنان که زندگی بیرونیشان سرشار از مبارزه با سختی ها و کژی هاست. در پس چهره های بی گناهشان اغلب هول و هراس ناگفتنی سوگ و خشونت ــ قتل، زنا با محارم، زنای محصنه، همه خشونت نیاز و آرزو ــ نهفته است. این شخصیت ها گویی بی یار و عشق در اندوه و رنج می زیند. در واقع، عشق احساسی است که به ندرت در این داستان ها خودی می نمایاند، گرچه در پدرو پارامو نقشی پراهمیت می یابد.
رولفو تار و پود بسیاری از شخصیت هایش را تا درون عریان می کند، اما برخی از آن ها، همچون چشم اندازی، بارها ابرآلود و گرفته می شوند و چهره هایی تیره و تار و خاموش باقی می مانند. هرگز به تمامی دیده نمی شوند، همیشه نیمی از آنان چهره می نمایاند، همچون پیرزنان فرتوت و سیاهپوش و ملال انگیز «لووینا». آنچه به روشنی، و همه جا و همواره حضور می یابد، مرگ است ــ غالب بر زندگی ــ که گویی در این جهان ارزشی ناکافی دارد.
رولفو میل و احساسی غریب برای توصیف چشم اندازهای سیاه دارد. در خطه خشنی که زیستگاه شخصیت های اوست، هیچ چیز، حتی سنقری، از جای نمی جنبد. در این دیار سترون، که در بسیاری از داستان ها کیفیتی ایستا پدید می آورد، زندگی گویی به ایستگاهی رسیده است. مثلاً، ماکاریو تک گویی پریشانش را چنین آغاز می کند: «کنار گندابرو نشسته ام و منتظرم تا قورباغه ها بیرون بیایند.» و در پایان داستان نیز او هنوز همان جا چشم انتظار نشسته است.
طنزی سیاه، مرگبار، و بسیار ویژه، همچون مضمونی اصلی در همه داستان های مجموعه جاری است. این طنز بیش از هر داستان دیگر در «آناکلتومورونس» دیده می شود که داستانی با کنایه های ناتورالیستی است: توصیف جنین، سبیل پانچا، استفراغ، و عرق جاری زن ها. اما در این داستان غریب تسلط سحرآمیز قدیسی دروغین بر ده عجوزه میانه سال، رنج و تیره بختی شخصیت ها گهگاه لحن طنزآمیز تند و غالب را می زداید.
به رغم رمان های انقلاب مکزیک و برخی رمان های دهه ۱۹۳۰ در باره بومیان، داستان های رولفو خالی از موعظه پیرامون کژی های اجتماعی است. گرچه در چند داستان اشاره ای گذرا به مسئله زمین دارد و مشکل «پشت خیس»(۵)ها را به گونه ای گیرا در «ال پاسو دل نورته» طرح می کند. تیره روزی های بزرگ اجتماعی تنها زمانی که رولفو درام های شخصی را آشکار می گرداند، بی غرضانه نقد و تفسیر می شوند.
فن های گوناگونی که داستان نویسی معاصر را به راه های تازه کشانده اند، در دشت سوزان به کار گرفته شده اند. برخی از داستان ها تک گویی درونی دراز و ماهرانه ای هستند («ماکاریو»، «بس که آس و پاسیم»، «دشت سوزان»، «به یاد آر»). در «ماکاریو» گذشته و حال با بی نظمی درهم می آمیزند، و بارها و بارها شگفت انگیزترین پیوستگی های فکری کنار هم می نشینند، و با ربط هایی به هم می چسبند که به فلج کردن عمل یاری می رسانند و جریان زمان را در حال از حرکت بازمی دارند. رولفو در این داستان عالی موفق می شود فضای بیمارگونه پیرامون پسر ابله را به تسخیر درآورد، پسری که گرسنگی درونش را می خورد و هراس از دوزخ راحتش نمی گذارد، و مادرخوانده و دختر خدمتکار، فلیپا، هم نگهداری اش می کنند و هم از او بهره می کشند.
در پاره ای از داستان ها که اساساً تک گویی هستند، گفتگو هم دیده می شود، که توسط همان کسی که از روی حافظه صحنه ها و موقعیت ها را بازسازی می کند، بازگو می شوند («لوونیا»، «عاقبت زمیندار شدیم»، «آناکلتومورونس»). در «در سپیده دم» و «مرد»، عمل به گونه ای همزمان در چند سطح رخ می دهد. در کل مجموعه، گاه آهسته پیش می رود و گاه درنگ می کند، تا تاثیر ایستای ابدیت را که توجه منتقدان را به خود جلب کرده است، عرضه نماید. همچنان که مفسری مکزیکی به خوبی اظهار کرده است، در این داستان ها، شخصیت ها بر طرح، افراد بر اعمال، و نویسنده بر زمان پیروزی و تفوق می یابند.
در «دشت سوزان» ــ قصه ای کلاسیک از زنا که در آن احساس غالب، نه عشق یا آرزو، که پشیمانی است ــ در آغاز داستان، پایان آن گفته می شود. اما تعلیق و بی تکلیفی نه تنها در نتیجه به کار گرفتن این فن تباه نمی شود، بلکه با پرداخت دراماتیک رولفو فزونی می یابد. همچنین ترتیب و تسلسل رویدادها به گیرایی درهم شکسته می شود، و زمان از حرکت باز می ایستد.
چند داستان کم و بیش حکایت به شمار می آیند، مثل «شبی که تنهایش گذاشتند»، که در آن فلیثیانو در پی چاره جویی است تا مثل دو عموی بخت برگشته اش به دار آویخته نشود. رولفو این قصه را با تمام توان دراماتیک آن باز می کند، شاخ و برگ اضافی را می زند، اما جزئیات و جمله هایی را که داستان را غنا می بخشند، تکرار می کند.
روایت های رولفو با بیش ترین توجه به مفاهیم دراماتیک ترکیب یافته اند. او می داند که چگونه داستانی را با یکی دو جمله خوش آهنگ آغاز کند تا خواننده در پی داستان کشیده شود. کشش، فشار، و ستیز فضا را می آکند. مثلاً، سطرهای آغازین «سگی پارس نمی کند» به گفتگویی کوتاه میان پدر و پسر لحنی مرموز و مصیبت بار می بخشند، نشانه ای پیشگویانه و آمیخته به ابهام و تردید که در سراسر داستان جاری می شود. جمله های کوتاه و دردبار گفتگو، و روایت در فاصله میان حرف های پدر و سکوت پسر، تاثیر دراماتیک داستان را افزون می سازد. در این جا نیز، همچون در بیش تر این داستان ها، نویسنده در چند صفحه، به کوتاهی، درامی پرتوان و فردی را با زبانی موجز و لحنی دلتنگ بازگو می کند، بی آن که به توصیف شخصیتی خارجی بپردازد. رولفو با مهارتی درخور توجه موفق می شود با تکه های پویا و پرخلجان زندگی، تاثیری ایستا پدید آورد.
پیچیدگی فنی در داستان های گوناگون متفاوت است: برخی از داستان ها کم و بیش ساده اند و ترتیب و تسلسل رویدادها در آن ها حفظ شده است، پاره ای دیگر دیدگاه های دیگرگونی در باره زمان دارند و جابجایی و درهم آمیختگی زمانی در آن ها یافت می شود. برای پدید آوردن همزمانی و تقارن، نویسنده بازگشت به گذشته، تک گویی درونی و گفتگوی آهسته، و نقل گهگاهی بازتاب غیرشخصی را به کار می گیرد. زمان در سطوح حال و گذشته سببی، که در حافظه شخصیت ها زنده است، و یادآوری اش با کینه و عداوت همراه است، نوسان دارد.
خودبخودی تک گویی ها و گفتگوهای رولفو فریبنده، و نشانگر کار و کوشش سخت و آگاهانه او برای رسیدن به این حد از مهارت سبکی است. نثرش محکم و درخشان است، و هرگز با حاشیه رفتن های دور و دراز افت نمی کند. زبان پراکنده و کم گو، پیوسته واقع گرایانه، و با این همه دارای بار شاعرانه است. تصویرگری او رنگ و بویی روستایی دارد: زمین، خرسنگ ها، گرد و غبار، باد، ماه، سنقرها و شغال ها. این تصویرگری هرگز مخل و مزاحم روایت نمی شود؛ یا اشاره گر مقصود نویسنده است یا این که در داستان نقشی مهم برعهده دارد. در «بس که آس و پاسیم» تصویر اصلی رود است، که با طغیانش ویرانی و فنا به بار می آورد. رود در سراسر داستان حضور دارد، چرا که رولفو می خواهد ما کاملاً آب های کثیف و گل آلود و چرخانش را احساس کنیم. صدای لب پر زدن موج هایش را می شنویم، وقتی سیل فروکش می کند، بوی گندش را می شنویم. اشک های کثیف روان بر چهره تاچا را می بینیم و بر خود می لرزیم؛ «انگار رود توی تن او رفته بود.»
موضوع های عمده داستان های رولفو انتقام و مرگ، و میل به زندگی و مبارزه برای آن است. طبیعت انسانی باید همیشه و ناگزیر خود را به اثبات برساند، و در این داستان ها که سادگی و قدرت انجیل گونه ای دارند، نیز قاطعانه چنین می کند. شخصیت های رولفو با آز، نفرت، شهوت، و کینه جویی برانگیخته می شوند و به حرکت درمی آیند؛ سپس تقدیر از حرکت بازمی داردشان و دشواری های زیست روزمره از هر سو گرفتارشان می کند و به ستوهشان می آورد. واقعیت تحمل ناپذیر است اما باید با آن روبرو شد. آدمی خوار و تنهاست. به دنبال یاری و همدلی می گردد، اما اغلب سرش به سنگ می خورد. برای نمونه، در این مجموعه داستان با لحن کنایی خاصی به عدم تفاهم میان پدر و پسر می پردازد. رولفو در حیطه خشونت یکه تاز است، و این امر چنان چشمگیر است که آهنگ نگارشش هرگز ساختگی نمی شود. سرد و سنجیده باقی می ماند، و وقاری کلاسیک می یابد.
هنر رولفو اصالتی فوق العاده و ارزش ادبی بسیار دارد. داستان هایش ما را تکان می دهند و تسخیر می کنند، و بسیاری از آن ها این احساس را در ما بیدار می کنند که در اضطراب رقت انگیز شخصیت هایش برای زنده ماندن صرف («به آن ها بگو مرا نکشند»، «دشت سوزان») شریکیم. عناصر محیط فیزیکی خشن و ناگوار با تقدیرگرایی بومی مکزیکی ترکیب می شود تا همزیستی انسان و چشم انداز را متحقق سازد. کسی را یارای مقاومت در برابر دشت خشک و تف زده نیست.
فرد بومی زندگی را آن چنان که در آن جاست، می پذیرد، و اعمالش کم و بیش اجتناب ناپذیرند. او پیوسته در گریزاست، یا ترس، بدگمانی، و پشیمانی به تباهی می کشاندش، اغلب دار و ندار اندک و بس عزیزش و نیز آرامش روحی اش را از دست می دهد. ناتوانی و نومیدی حکمفرماست، و مرگ در هوای سوزان، باد زوزه کش، و گرد و غبار خفقان آور دشت پچپچه می کند.

جورج د. شید

این کتاب ترجمه ای است از:

The Burning Plain

Juan Rulfo  

نظرات کاربران درباره کتاب دشت سوزان