فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امروز، بشریت

کتاب امروز، بشریت
داستان‌های دهه شصت

نسخه الکترونیک کتاب امروز، بشریت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۹۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب امروز، بشریت

داستان‌های شجاعی در این مجموعه به بیانی ساده آئینه‌ای است از زخم‌هایی که نویسنده رد آنها را بر پیکره اجتماع پیرامون خود میبیند و درک می‌کند، زخم‌هایی از جنس نابودی و بی معنی شدن عشق و به تبع آن بنیان‌های خانوادگی، جنون‌های عاطفی و عکس‌العمل‌های حاصل از آن که از نتایج زندگی در جوامع رو به مدرنیزه شدن است و نیز مسائلی از این دست. شجاعی در داستان‌های مجموعه «امروز، بشریت…» از نظر محتوایی بسیار صریح و رک می‌نویسد. عبارات به کار رفته در داستان‌های او گرچه توهین‌آمیز و رکیک نیست؛ اما بسیار بی‌پروا پشت سر هم به کار رفته است و فضایی به شدت منتقد را حاصل کرده است.

ادامه...

بخشی از کتاب امروز، بشریت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آخرین دفاع

رئیس دادگاه، روی صندلی نرم و چرخانش جابه جا می شود، نفسی تازه می کند و می گوید:
«حرف آخر این است: متّهم، یعنی «باسم رحمتی» فرزند «حسن»، بی مقدمه و بی جهت، کارد آشپزخانه را تا دسته در شکم همسرش، یعنی «منیژه ثابتی» فرو کرده است. متّهم یا وکیلش، اگر حرفی دارند، می توانند به عنوان آخرین دفاع، بیان کنند.»
یک نفر از میان حضّار، فریاد می زند:
«چه دفاعی؟! قتل به این روشنی که احتیاج به دفاع ندارد.»
دایی مقتول که پشت این شخص نشسته، معتقد است:
«در کجای دنیا رسم است که به یک قاتل و جانی، این قدر رو بدهند؟»
و این اعتقادش را آن قدر با غیظ و خشونت مطرح می کند که متّهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، به عقب برمی گردد و در کمال خونسردی به او می گوید: «شما لطفاً خفه شید!»
رئیس دادگاه برای جلوگیری از ادامه جرّ و بحث، دستش را با متانت بلند می کند و سه بار روی میز می کوبد.
وکیل مدافع از جایش بلند می شود تا در پشت تریبون قرار بگیرد، امّا متّهم یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، دست او را می گیرد، روی صندلی می نشاندش و خود، مطمئن و استوار، پشت تریبون می ایستد. قدی کشیده دارد، اندامی لاغر، موهایی آشفته که در دو طرف پیشانی به سفیدی نشسته اند، و ریشی نرم و کم پشت، که احتیاج به مرتب شدن دارد.
به طور محسوسی اصرار دارد که خودش را خونسرد نشان دهد، امّا غمِ آشکار چشم هایش، او را لو می دهد. برای اینکه مطمئن شود صدایش را همه می شنوند، چند بار در بلندگو فوت می کند و بعد بی مقدمه شروع می کند:
«من اعدامی ام، خودم هم قبول دارم؛ ولی چهار کلمه حرف حساب هم دارم که تا نگویم، نمی گذارم اعدامم کنید.»
دایی مقتول داد می زند: «تو و حرف حساب!؟ تو اگر...»
رئیس دادگاه به روی میز می کوبد و متّهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، با خونسردی جواب می دهد: «شما که انگار قرار بود خفه شید، پس چطور شد؟»
دایی مقتول سرخ می شود. از جا برمی خیزد و پیش از اینکه حرفش بیاید، دستش را تکان می دهد و قبل از اینکه بگوید: «هفت جدّ و...» رئیس دادگاه دست به روی میز می کوبد و فریاد می زند: «ساکت!»
و متهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، ادامه می دهد:
«بیخود این قدر جوش می زنید. شماها بعد از من، وقت برای حرف زدن، زیاد دارید. این منم که باید هر چه زودتر حرف هایم را بزنم و بروم اعدام شوم. شما هر چقدر خواستید، بعد از من دادگاه درست کنید و سخنرانی کنید، من حرفی ندارم. البتّه قاعده اش این بود که من بنشینم و وکیل محترم صحبت کنند. ایشان البتّه بسیار بهتر از من حرف می زنند و حرف های بهتری هم می زنند...»
وکیل مدافع، لبخند رضایتی می زند، از روی صندلی بلند می شود، سرش را به نشانه تشکر تکان می دهد و دوباره می نشیند.
متهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، ادامه می دهد:
«ولی علّت اینکه نگذاشتم این بار، ایشان صحبت کنند، این بود که ایشان حرف های مرا نمی زنند. جناب رئیس دادگاه و حضّار، بهتر از من می دانند که وکلا اغلب پول می گیرند که جای حق و باطل را با هم عوض کنند.»
وکیل مدافع برمی آشوبد، از جا بلند می شود و فریاد می زند: «آقای رئیس دادگاه! بنده عرض کردم که متهم دیوانه است!»
رئیس دادگاه جوابی نمی دهد. متهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، ادامه می دهد:
«آقای وکیل مدافع! خونتان را بی جهت کثیف می کنید. من محکوم شوم یا تبرئه، شما یک اندازه پول می گیرید. پس بگذارید من حرف هایم را بزنم.
در مورد وکلا این نکته را هم اضافه کنم که، کاری که انجام می دهند، الحق کار مشکلی است. تسلّط بر زیر و بم و چم و خمِ قوانین، کار ساده ای نیست؛ تسلّطی که بتواند مواد و تبصره های به این خشکی را هر لحظه به سمتی خم کند و گاهی از یک قانون ثابت، در دو موقعیت متفاوت دو نتیجه متضاد بگیرد. ولی علّت اینکه این آخرین بار را اجازه ندادم که وکیلم صحبت کند این بود که قصد تبرئه شدن نداشتم. فکر کردم حقیقت اگر روشن شود، بهتر از این است که من تبرئه شوم. بفرمایید! این هم یک شعار محکمه پسند: حقیقت اگر روشن شود بهتر از این است که من تبرئه شوم.»
وکیل مدافع و رئیس دادگاه، بیش از دیگران، از این حرف می خندند.
متهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، ادامه می دهد:
«چیزی که من روی کلمه به کلمه آن حرف دارم، همین حرف آخر دادگاه است:
«متهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، بی مقدمه و بی جهت کارد آشپزخانه را تا دسته در شکم همسرش، یعنی منیژه ثابتی، فرو کرده است.» این حرف را آقای وکیل مدافع هم پذیرفته اند، منتها لطفی که در حق من کرده اند این بوده که گفته اند: «متهم، یعنی من، در هنگام وقوع حادثه به یک جنون آنی دچار شده است.» قربانِ عمه جانتان بروید. این هم شد حرف! اگر این طور باشد، هر قاتلی می تواند در هنگام قتل، به جنون آنی دچار شده باشد.»
وکیل مدافع، عصبانی از جا بلند می شود و فریاد می زند: «آقای رئیس، چطور شما اجازه می دهید دیوانه ای وقت دادگاه را این طور تلف کند؟»
رئیس دادگاه به روی میز می کوبد و آرام می گوید: «اجازه بدهید! دادگاه باید به متهم، برای آخرین دفاعش وقت بدهد.»
وکیل مدافع می نشیند. متهم، یعنی باسم رحمتی فرزند حسن، با لبخندی تمسخرآمیز ادامه می دهد:
«البته آقای وکیل مدافع کاملاً حق دارند، اگر من اصل مساله قتل را اعتراف نکرده بودم، می توانستند مساله را به نحو دیگری حل کنند. نسبت جنون را از این جهت مجبور شده اند به من بدهند که چاره دیگری نداشته اند؛ این را خودشان به بنده فرمودند.»

نظرات کاربران درباره کتاب امروز، بشریت

آقای شجاعی فوق العاده هستن
در 2 سال پیش توسط م ص
نصفه خواندمش جالب نیست!
در 1 سال پیش توسط bar...575