فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازگشت عقرب

کتاب بازگشت عقرب

نسخه الکترونیک کتاب بازگشت عقرب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بازگشت عقرب

الكس رايدر مي خواهد به زندگي اش برگردد اما وقتي پا به دنياي موفق ترين جاسوس مي گذاري فقط يك راه فرار داري آخرين ماموريت الكس مرگ آورترين آنهاست آنتونی هوروویتس نویسنده مطرح ژانر پلیسی، وحشت و خیالپردازی و برنده جوایز معتبر ادبی تز جمله ردهاوس و همپشایر است.

ادامه...

بخشی از کتاب بازگشت عقرب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



در نهایت، این فقط یک بدشانسی بود که کرست آن موقع، نگارخانه را ترک کرد؛ زمانی بد و نامناسب. تقریبا داشت به گریت کورت(۲۰) می رسید که یکی از مامورهای ام آی ۶ جلو او قرار گرفت و یک دفعه در فاصله ی بسیار کمی، رودر روی هم قرار گرفتند. پارکر(۲۱)، مامور ام آی ۶، تازه کار و بی تجربه بود. برق از چشم های پارکر پرید و کرست بلافاصله متوجه شد که او را شناسایی کرده اند.
پارکر هیچ چاره ای نداشت. دستورات را می دانست، اما این را هم می دانست در صورت اطاعت از دستورات، خواهد مرد. با دستپاچگی، سلاح کمری را از کُتش درآورد؛ یک تپانچه ی ۹ میلی متری براونینگ(۲۲) که سال ها سلاح مورد علاقه ی اس.ای.اس(۲۳) بود.
همان موقع، بسیار بلندتر از آن که نیاز باشد، فریاد زد:
ـ همان جا که هستی، بمان! اگر تکان بخوری، شلیک می کنم.
دقیقا همان طور که تعلیم دیده بود. در آن واحد، هم اقتدارش را به هدف و سوژه نشان می داد و هم به مامورهایی که نزدیکش بودند، اعلام می کرد که دیگر پوششی ندارد و هویتش آشکار شده است.
در سکوت موزه و با وجود سقف بسیار مرتفع آن، صدای پارکر بسیار طنین انداز شد و در فضا پیچید. عده ای از جهانگردها برگشتند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است و با منظره ی مرد اسلحه به دست، روبرو شدند. ابتدا بذر دستپاچگی و هراس پاشیده شد و کم کم رشد کرد و گسترش یافت.
کرست دست هایش را بالا برد، درحالی که هنوز عصای آبنوسی اش را در دست داشت و کمی به یک طرف، خودش را حرکت داد. پارکر با نگاهش او را تعقیب کرد، ولی ندید چیزی در هوا، بالای شانه ی کرست برق زد؛ حتی تا زمانی که گلویش را دَرید، متوجه آن نشد.
پیرزنی که مشغول کشیدن کپی الهه ی زانو زده روی زمین بود، تا در ساختمان کرست را تعقیب کرد. درواقع، چهره ی زیر این پوشش و گریم اصلا پیر نبود. بُرس ها و قلم موهایش هم در انتها دسته و دکمه داشتند که از فولاد بسیار ظریفی ساخته شده بودند، به انضمام تیغی تیز.
پارکر روی زانوهایش افتاد. در آخرین لحظات زندگی اش، انگشت اشار ه اش را محکم روی ماشه فشار داد و از برخورد تیر با دیوار سنگی، صدای شدید انفجار بلند شد. درست همان موقع، دستپاچگی و ترس مردمی که آنجا بودند، شروع شد.
جهانگرد ها فریاد می زدند و به این طرف و آن طرف می دویدند. بعضی از آنها داخل مغازه ها می پریدند، یا خودشان را پشت میزهای اطلاعات پرت می کردند. گروهی از دانش آموز های ابتدایی که برای بازدید و تماشای مومیایی های مصری به موزه آمده بودند، کنار پلکان جمع شده و به هم چسبیده بودند. زنی آمریکایی که نزدیک بچه ها ایستاده بود، شروع کرد به فریاد زدن. نگهبان های موزه ی بریتانیا که بیشتر آنها برای این شغل، خیلی پیر و فرتوت شده بودند، سر جایشان میخکوب شده بودند و اصلا آمادگی برخورد با چنین موقعیت هایی را نداشتند. کرست بالای سر مامور مرده رسید و خیلی آرام، به طرف در اصلی حرکت کرد.
البته او تنها به موزه نیامده بود. سازمان عقرب نمی توانست زندگی رئیس اجرایی خود را حتی برای یک میلیارد یورو به خطر بیندازد؛ مامورهای عقرب از همه طرف او را محاصره کرده و مراقبش بودند. مامورهای ام آی ۶ همچنان که از هر طرف نزدیک می شدند، هنوز مطمئن نبودند که چه اتفاقی افتاده است، اما این را خوب می دانستند که بازی عوض شده است و با رگبار مسلسل مواجه شده اند. دانشجوی ریشویی که کارت پستال ها را زیر و رو می کرد، از داخل کوله اش، مسلسل دستی ظریفی را بیرون آورد و با شلیک های پشت سر هم، محوطه را به گلوله بست. یکی از مامورهای ام آی ۶ که نیمی از پلکان غربی را پایین آمده بود، در کمال تعجب، به پشت افتاد؛ بعد خیلی باشتاب به جلو پرت شد و به پایین سقوط کرد. زن آمریکایی هنوز فریاد می زد. دانش آموزهای ابتدایی از ترس، گریه می کردند. همه ی آژیرهای خطر ساختمان از کار افتاده بودند و مردم به هرطرف می دویدند.
مرد ژاپنی که از همسرش عکس می گرفت، دوربینش را روی زمین پرت کرد؛ دوربین با صدای ضعیف هیس، منفجر و دودی غلیظ و شیری رنگ در هوا پخش شد. کرست ظرف چند ثانیه، ناپدید شد. گریت کورت، مثل منطقه ا ی جنگی شده بود. دو تا از مامورهای ام آی ۶ لحظه ای توقف و بعد سعی کردند خودشان را از این دود غلیظ بیرون بکشند. صدای ترق و تروقی آمد و بعد هم صدای ترق و تروقی دیگر که بلندتر از قبلی بود و هر دو روی زمین افتادند، چون زن ژاپنی با تپانچه ای که از کیف دستی اش درآورده بود، به پای هر دو مامور شلیک کرد.
در این فاصله، کرست با نگه داشتن دستمالی جلو صورتش، خود را به در اصلی رساند. وقتی وارد این ساختمان شده بود، امنیت چندانی وجود نداشت؛ الان که خارج می شد، اصلا ایمنی ای وجود نداشت. از گوشه ی چشمش، مامور ام آی ۶ را دید که می خواست به او حمله کند و درست همان موقع، توسط محافظ شخصی اش به عقب کشیده شد؛ همان مرد درشت اندام سیاه پوستی که دفتر یادداشت و قلم به دست داشت و موقع رفتن به طرف مجسمه های مرمرین، او را دیده بود. وقتی گردن انسان می شکند، صدای خاصی می دهد و کرست همان موقع، این صدا را شنید. مامور ام آی ۶ یک باره و محکم پخش زمین شد. کرست بیرون رفت و به هوای آزاد رسید.
مردم از میان ستون ها می دویدند، از روی پلکان ها پرت می شدند و خودشان را به محوطه ی باز جلو موزه می انداختند. پلیس هنوز در راه بود و همان طور که از نقاط مختلف شهر، به هم می پیوستند تا به آنجا برسند، صدای آژیرشان هم بیشتر می شد. لیموزین کرست کنار دروازه ها، منتظر او بود؛ اما دو نفر که کت و شلوار خاکستری رنگ تنشان بود و عینک آفتابی به چشم داشتند، خیلی مصمم به طرف او می آمدند. با خود فکر کرد آدم هایی که در بخش های جاسوسی کار می کنند، چرا طوری لباس می پوشند که هویتشان این قدر مشخص و واضح باشد. آنها از شلوغی و هرج و مرج داخل ساختمان موزه مطلع شده و سریع داخل آمده بودند. شاید انتظار نداشتند که او به این سرعت ظاهر شود.
کرست عصایش را بلند کرد. درواقع، عصا استوانه ای توخالی بود با گلوله ا ی آتشین و ماشه ای الکتریکی که درست زیر دسته ی عصا جاسازی شده بود. این گلوله فقط آدم را نمی کشت؛ می توانست بدن را دو شقّه کند.
شلیک کرد. مرد سمت چپی، انگار پایش بخار شد و مثل یک گلوله توپ خونی، روی زمین فرود آمد. دومی فقط یک ثانیه خشکش زد که همان هم خیلی خیلی زیاد بود؛ بعد با سرعتی که برای سن وسال او، خیلی عجیب به نظر می آمد، حرکت کرد. کرست هم عصایش را در هوا چرخاند و مثل یک شمشیر، از آن استفاده و آن را به طرف مرد پرت کرد. غلاف فلزی عصا به گلوی مرد خورد و او مچاله شد و افتاد. کرست به طرف ماشین دوید. درِ عقب باز بود و کرست خود را به داخل ماشین پرت کرد و در، پشت سرش محکم بسته شد. بلافاصله موجی از تیراندازی شروع شد؛ اما شیشه های لیموزین ضدضربه و بدنه ی ماشین هم از جنس زره فولادی بود. با سروصدای لاستیک ها، لیموزین چرخید و خارج شد. یک نفر سر راه ماشین ایستاده بود و مثل کماندوها در هر دو دستش اسلحه داشت. راننده سرعتش را بیشتر کرد. مرد به سپر ماشین خورد و از جلو ماشین، به یک طرف جاده پرت شد.
دو ساعت بعد، مردی با کلاه گیس بور و عینک آفتابی درحالی که دسته گل بزرگی در دست داشت، سوار قطار یوراستار(۲۴) به مقصد پاریس شد. زلجان کرست از این تغییر قیافه متنفر بود، اما چیز دیگری هم در دوران طولانی شغلش یاد گرفته بود. اگر سعی داری دیده نشوی، خودت را طوری درست کن که تا حد امکان، تو چشم باشی. دسته گل و کلاه گیس مسخره ای بود و گرچه پلیس و ام آی ۶ در تمام لندن دنبال او می گشتند، قطعا نمی توانستند کرست را با این قیافه بشناسند.
کرست درحالی که روی صندلی اش که از قبل رزرو شده بود، می نشست، فکرش روی مسئله ای متمرکز بود که درگیرش شده بود. تیراندازی های موزه را تقریبا فراموش کرده بود؛ اما سوالش این بود: چه کسی می تواند بهترین گزینه برای پروژه ی مجسمه های مرمرین الجین باشد؟ با خودش دوازده نفر از اعضای عقرب بودند که می توانستند این کار را انجام بدهند و کرست در ذهنش، یکی یکی آنها را بررسی کرد.
لوی کرول(۲۵)، مامور اسرائیلی سابق که در لحظه ای نامناسب و خیلی بی وقت، به چشم خودش شلیک کرده بود؟ میکاتو(۲۶)، پلیس ژاپنی که به گروه گانگستری یاکوزا(۲۷) پیوسته بود؟ دکتر تری(۲۸)؟ یا شاید فرصتی برای جدیدترین عضو عقرب باشد؟ علاوه بر سنگدلی اش که تا پایان ماموریت ادامه داشت، ساختار ذهن او به گونه ای بود که از حل کردن چنین مسائل پیچیده ای لذت می برد.
صدای سوت قطار آمد و قطار از حرکت ایستاد. کرست تلفن همراهش را برداشت ارتباط را برقرار کرد و شماره ای را گرفت. قطار آرام آرام حرکت کرد و سرعت گرفت و همان طور که از خیابان بین المللی پانکراس(۲۹) می گذشت، کرست لبخندی حاکی از رضایت بر لب آورد. بله. رَضیم(۳۰) عالی بود. او می توانست تمام توانایی ها و قابلیت های بی نظیرش را برای انجام دادن این ماموریت جدید به کار گیرد. کرست از این بابت مطمئن بود. بهترین و درست ترین آدم را انتخاب کرده بود.

بخش اول: عقرب

رب النوع های ربوده شده

مردی که کت کشمیر سیاه به تن داشت، از پله های هواپیمای لیرجت چهل(۱) شخصی اش پایین آمد؛ لحظه ای ایستاد. نفس هایش در سرمای صبحگاهی یخ بست. به اطراف باند فرودگاه نگاه کرد. کامیون حمل سوخت هواپیما با سروصدای زیاد می گذشت. کمی دورتر، دو نفر با کت هایی شب نما، جلو رختکن ایستاده و گرم صحبت بودند. ظاهرا غیر از آن چند نفر، کسی آنجا نبود. مقابلش، تابلویی با مضمون «به شهر لندن خوش آمدید» قرار داشت و زیر آن، در بازی قرار داشت که به قسمت مهاجرت منتهی می شد. به سمت در پیش رفت، غافل از اینکه قدم به قدم، او را زیر نظر داشتند.
مردی در آستانه ی پنجاه سالگی، با سری طاس و چهره ای بی احساس، در پایانه ی فرودگاه، گذرنامه اش را به مامور کنترل داد و مامور پس از بررسی، گذرنامه را به او پس داد. او با بی اعتنایی نگاه کرد و بعد به راهش ادامه داد. ساک یا چمدانی نداشت. در محوطه ی بیرونی فرودگاه، لیموزینی سیاه با راننده ای خاکستری پوش پشت فرمان ماشین، منتظر او بود. بدون سلام و احوالپرسی، سوار شد و در تمام طول راه، در امتداد پیچ رودخانه ی تایمز(۲) به سمت بالا تا محدوده ی شرق لندن و از آنجا به سمت مرکز لندن، حتی یک کلمه هم حرف نزد.
اسمش زلجان کرست(۳) بود و پلیس هفده کشور جهان دنبالش بودند. مدیر اجرایی یک سازمان جنایی بین المللی به نام عقرب بود که هرگز در خیابان های لندن دیده نشده بود. درهرحال، ام.آی.(۴)۶ از ورود کرست به لندن، باخبر شده بود و مامورها منتظر پیاده شدن او از هواپیما بودند. مامور بررسی و کنترل گذرنامه، یکی از مامور های ام آی ۶ بود و حالا آنها در تعقیب او بودند.
ـ به سمت غرب، در جاده ی کامرشیال الف سیزده(۵)، به سمت وایت چاپل(۶). ماشین سه در تقاطع بعدی.
ـ ماشین سه، به سمت موقعیت حرکت می کنیم...
ـ باشد.
صدای بی روحی که از طریق امواج رادیویی در هوا پخش می شد، به قدری سرّی به نظر می رسید که هر کسی سعی می کرد ردیف موج صدا را ردیابی کند و آن را بشنود؛ بدون فیلترهای لازم، فقط صدای هیس شنیده می شد و بس. راحت تر این بود که کرست را در فرودگاه دستگیر می کردند. چون با قرار گرفتن در جعبه ی محل کالا به راحتی می توانست ظرف پنج ثانیه، ناپدید شود و دیگر دیده نشود؛ اما این تصمیم مقامات خیلی بالاتر بود که او را تعقیب کنند و ببینند کجا می رود. برای رئیس سازمان جنایی عقرب، حضور در انگلستان، آن هم حالا و تحت هر شرایط و به هر صورتی، بسیار مهم بود. در نظر او، به حال خود بودن و تنهایی سر قراری رفتن باورکردنی نبود.
زلجان کرست نمی دانست در محاصره است؛ نمی دانست یکی از آدم های خودش، در ازای تغییر هویت و زندگی جدید در پاناما(۷)، اطلاعات مربوط به پروازش را لو داده است؛ اما حتی در این وضعیت هم نگران و دلواپس نبود. همه چیز دال بر این بود که نباید اینجا باشد. وقتی اولین بار، دعوتنامه را روی میزش دید، البته بعد از اینکه بین چندین دلال و واسطه دست به دست شده و نصف دنیا را گشته بود، زلجان به فکر رد کردن دعوت افتاده بود. او پادو یا دستوربگیر نبود و نباید مثل پیشخدمت رستوران، او را به حضور بخوانند؛ اما بعد تجدیدنظر کرد و دعوت را پذیرفت.
وقتی چهارمین فرد ثروتمند جهان می خواهد به ملاقاتش بروی و فقط برای اینکه به محل قرار بروی، یک میلیون یورو پرداخت می کند، منطقی است که بپذیری.
ـ ما در راه بزرگراه هالبورن(۸) هستیم. ماشین چهار به سمت تقاطع حرکت می کند.
ـ یک دقیقه صبر کن. یک دقیقه صبر کن. صدای بی سیم دارد قطع می شود...
لیموزین از جاده ی اصلی پیچید و وارد خیابان باریکی پر از مغازه های قدیمی و کافه شد. مامور های ام آی ۶ از این حرکت، متعجب و غافلگیر شدند. یک لحظه همه دستپاچه بودند و برای رسیدن به لیموزین، حسابی به تکاپو افتادند. دو تا از ماشین های ام آی ۶ به دلیل شلوغی بیش ازحد خیابان، مرتب به چپ و راست می رفتند و ویراژ می دادند و در میان سروصدا و بوق ماشین های دیگر، با سرعت، پشت سرد لیموزین، به طرف جلو حرکت می کردند.
ـ ماشین چهار، شما کجایید؟
صدای بی سیم مضطرب بود و ناگهان پرسید:
ـ سوژه کجاست؟
بعد از سکوتی کوتاه، ماشین چهار پاسخ داد:
ـ وارد موزه ی بریتانیا(۹) می شود.
حقیقت داشت. کرست از دروازه ها عبور کرده بود و به محوطه ی باز ساختمانی مشهور که در مقابلش سر برآورده بود، نزدیک می شد. ستون های عظیم ساختمان از این سو به آن سو امتداد یافته بود. او با عصایی از چوب آبنوس(۱۰)، با ضرباهنگی موزون، به کف بتونی محوطه ضربه می زد و جلو می رفت. تقریبا همه ی مامورهای ام آی ۶ از ماشین هایشان پیاده شدند، اما خیلی دیر این کار را کردند و در مقابل چشم های آنها که از آن طرف دروازه های موزه، کرست را می پاییدند، او داخل ساختمان رفت و ناپدید شد. مامورهای ام آی ۶ می دانستند اگر سریع اقدام نکنند، ممکن است برای همیشه کرست را گم کنند. فقط یک راه خروجی از این ساختمان وجود داشت. بعید بود رئیس سازمان جنایی عقرب، فقط برای دیدن یک نمایشگاه این همه راه را پیموده باشد. او عمدا وارد ساختمان شده بود تا از دست مامورها خلاص شود.
ـ او داخل موزه است. ماشین یک، دو و سه ساختمان را محاصره کنید. مراقب تمام خروجی ها باشید. ما احتیاج به پشتیبانی فوری داریم.
یک نفر مسئولیت این ماموریت را به عهده گرفته بود؛ اما هرکس که بود، صدایش بسیار لرزان و نامطمئن به نظر می رسید. ساعت یازده صبح یک روز آفتابی ماه فوریه بود و موزه پر از جهانگرد ها و بچه مدرسه ای ها بود. اگر قرار باشد اقدامی صورت گیرد و زلجان کرست را دستگیر کنند، اینجا، آخرین جایی بود که باید این کار را می کردند.
کرست، هنوز از وجود تعقیب کننده ها بی خبر بود. همان طور که به گریت کورت(۱۱) رسید، از فراز سقف شیشه ای قوسی شکل که بسیار باشکوه و تماشایی بود، نور سفید ضعیفی را مشاهده کرد. مغازه های کادوفروشی و اتاقک های اطلاعات را دور زد و راهش را به طرف اولین تالار باز کرد. در راه، توجهش به زوجی ژاپنی جلب شد؛ ریزنقش و کاملا شبیه هم مقابل پلکان مارپیچی، از یکدیگر عکس می گرفتند. دانشجویی ریشو با کوله پشتی، کارت پستال ها را نگاه می کرد؛ هر بار یکی از آنها را بیرون می کشید و بررسی می کرد؛ انگار سعی داشت رمز آنها را پیدا کند. کرست راهش را ادامه داد، درحالی که با انتهای عصایش تپ تپ تپ به زمین می زد؛ انگار دقیقا می دانست که باید کجا برود و دقیقا هم سر ثانیه ی مقرر خواهد رسید.
زلجان کرست مرد درشت اندامی بود، شانه های ستبر و کلفتش در دو طرف گردن باریک و غیرطبیعی اش، خطی مستقیم را تشکیل داده بود. سرش را تراشیده و طاس کرده بود. زیر پوست سرش، سایه ای خاکستری رنگ دیده می شد. او لب هایی باریک و چشم های قهوه ای تیره ای داشت که کم هوشی اش را نشان می دادند و بینی کوچک و پهنش، شبیه کشتی گیرها، یا گردن کلفت هایی بود که در کلوپ های مشکوک شبانه کار می کردند. خیلی ها او را دست کم می گرفتند و هرازگاه، کرست مجبور می شد آنها را از اشتباه دربیاورد؛ البته معمولا این کار را با کشتن آنها انجام می داد.
از کنار مجسمه ی رب النوع عریانی که سر خم کرده بود، عبور کرد. زنی میانسال با کلاهی شکاری، روی چهارپایه ای نشسته بود و با قلم مو و رنگ روغن، روی بومی سفید و بزرگ، مشغول کشیدن کپی نسبتا بد از مجسمه ای بود. مقابلش، دو حیوان سنگی قرار داشت ـ دو شیر در اندازه و شکلی عجیب و غریب ـ و در یک طرفش، معبدی تمام و کمال، با قدمت بیش از دو هزار سال به چشم می خورد که از جنوب غربی ترکیه به اینجا منتقل و قطعات آن بازسازی شده بود. به معبد خیره شد. علاقه ای به موزه نداشت، گرچه خانه اش پر از اشیای نادر و کمیابی بود که بسیاری از آنها ربوده شده بودند؛ البته نکته همین جا بود؛ چرا باید اشیایی که صدها هزار پوند ارزش دارند، در اتاقی تاریک خاک بخورند و بپوسند و آدم های پَخمه و هالویی به آنها زل بزنند که اصلا هیچی از ارزش آنها نمی دانند؟ کرست قانونی ساده در زندگی اش داشت: برای لذت بردن کامل از چیزی، باید مالک آن باشی. اگر نتوانستی آن را بخری، پس باید آن را بدزدی.
مقابلش، دو در شیشه ای بود که کرست را به تالار آخر می برد. از کنار مرد سیاه پوست خوش هیکل و قدبلندی رد شد که دفتر یادداشت و قلمی در دست داشت. تالار، بسیار بزرگ بود و مثل باند فرودگاه، به هر دو طرف امتداد داشت. بیش از صد نفر آنجا بودند، اما هنوز نیمی از تالار هم پر نشده بود. آنجا همه چیز خاکستری بود: دیوارها، کف زمین و حتی هوا؛ اما نورافکن های سقف تالار که پنج برابر قد بازدیدکننده ها ارتفاع داشتند، روی گنجینه های این قسمت نورافشانی می کردند.
بازدیدکننده ها از مقابل اشیایی که کنار دو دیوار تالار بود، می گذشتند و آنها را تماشا می کردند؛ مجموعه ای از سنگ نوشته های مرمرین با انبوهی از مجسمه ها و تندیس ها، به ردیف کنار هم قرار گرفته بودند؛ مجسمه هایی از زنان و مردان یونان باستان که بعضی ها نشسته، بعضی ایستاده، بعضی ها در حال حرف زدن و بعضی دیگر هم سوار اسب بودند؛ بعضی از مجسمه ها آلات موسیقی به دست داشتند، بعضی ها هم ظرف ها و جام هایی به نشانه ی جشن. خیلی از مجسمه ها ناقص بودند. با گذشت دو هزاروپانصد سال، صورت مجسمه ها از بین رفته بود؛ بازوها و پاهایشان شکسته بود؛ اما نکته ی قابل توجه این بود که با گذشت این همه سال، جزئیات آنها هنوز باقی مانده بود. درک این موضوع، ساده بود. آنها انسان هایی واقعی بودند که زمانی زندگی عادی و روزمره ی خود را داشتند؛ تا اینکه در خیال پردازی ها و رویایشان، در دنیایی کاملا سنگی، منجمد و بی جان شدند.
زلجان کرست بدجوری به این مجسمه ها خیره شده بود. دو انتهای تالار، آسانسوری ازکارافتاده و دو سطح برآمده شبیه پله ای کم ارتفاع داشت که با پرشی کوتاه، می شد از روی آن رد شد. قطعا مردی که برای دیدنش آمده بود، از آسانسور استفاده می کرد. مرد آنجا، انتهای سمت راست تالار، روی صندلی چرخدار نشسته و پتویی هم روی زانوهایش انداخته بود. کرست به طرف مرد رفت.
ـ آقای کرست؟
صدایی خشک و بی روح و گرفته؛ که انگار از گلوی یک بزمجه درمی آمد.
کرست با اشاره ی سر، تائید کرد. او مردی محتاط و دقیق بود؛ به همین دلیل، قانونی داشت که جز در مواقع ضروری، لب به سخن باز نمی کرد.
ـ من آریستون(۱۲) هستم.
ـ شما را می شناسم.
ـ از اینکه آمدید، متشکرم.

می گفتند دارایی آریستون خنوپولوس(۱۳) حدود سی وهفت بیلیون دلار ـ تقریبا معادل سی وهفت میلیون پوند ـ است. این ثروت عظیم را از طریق امپراتوری عظیم کشتیرانی به دست آورده بود که آن را از دفترش در آتن، اداره می کرد. آریستون به این امپراتوری، یک خط هوایی به نام «خط هوایی آریستون» و هتل های زنجیره ای هم افزوده بود؛ اما حالا، در حال مرگ بود. کرست این موضوع را قبلا فهمیده بود؛ پیش از اینکه داستانش را در روزنامه ها بخواند. کاملا مشخص بود، از گونه های گودافتاده ، پوست بدنش که به طرز بسیار بدی سفید و بی رنگ شده بود و حالت نشستنش که مثل مومیایی های مصری جمع شده بود ـ انگار در خودش فرورفته باشد ـ اما بدتر از همه، چشم هایش بود. کرست یک بار رئیس پلیس یوگسلاوی را دیده بود و همیشه حالت نگاه زندانی هایی که قبل از اجرای حکم اعدام به او نگاه می کردند، برایش بسیار جالب و... بود. الان کرست دقیقا همان حالت نگاه را در چشم های این مرد می دید. این یونانی مرگ را پذیرفته و تمام امیدش را از دست داده بود.
ـ با آمدن به اینجا، خیلی خطر کردم.
کرست با لهجه ی غلیظ نیمه اروپایی که هرازگاه، کلمات را می کشید، حرف می زد.
ـ شما چی می خواهید؟
ـ تصور می کردم جواب این سوال برای شما واضح و روشن باشد.
ـ مجسمه های مرمرین الجین(۱۴).
ـ دقیقا. از شما خواستم بیایید اینجا که همین را بفهمید.
ـ آریستون با یک دستش که بیشتر شبیه انبرک یا چنگک بود، اهرم یکی از چرخ های صندلی اش را محکم گرفت. همه چیز آن با باطری کار می کرد. صندلی غِژ صدا داد و چرخید و صورتش به طرف تالار برگشت.
آریستون این طور شروع کرد:
ـ مجسمه های مرمرین الجین، یکی از بزرگ ترین آثار هنری است که تاکنون در جهان خلق شده است. نگاهی به مجسمه ها بینداز، آقای کرست. به قدری زیبا هستند که تقریبا غیرممکن است بتوان کلمه ای برای توصیفشان پیدا کرد. زمانی این مجسمه ها تزئینات معبدی در مرکز آتن بود ـ معبد پارتنون(۱۵) متعلق به آتنا(۱۶)، رب النوع خرد ـ گچ بری های برجسته ای که اینجا مشاهده می کنید، در جشنواره ی تابستانه که هرسال به افتخار رب النوع ها برگزار می شود، به عموم نشان داده می شوند...
ـ دوباره همان انبرک را به اهرم فشار داد و صندلی طوری چرخید که او رودر روی مجسمه هایی قرار گرفت که پشت سرش بودند. اول از همه، اسبی بود که انگار از آب خارج شده باشد و فقط سرش معلوم بود؛ بعدی مردی عریان که به پشت دراز کشیده بود؛ بعد هم، سه تندیس زن و هرسه بی سر. براساس چیدمان مجسمه ها، معلوم بود که این تندیس ها زمانی در دو انتهای معبد پارتنون، بالای درها قرار داشتند.
آریستون توضیح داد:
ـ اسب، متعلق به هلیوس(۱۷)، رب النوع خورشید و مجسمه ی کنار آن دیونیسوس(۱۸) است. مجسمه های سمت چپ هم متعلق به دیمیتر(۱۹) و دخترش است.
کرست حرفش را قطع کرد و گفت:
ـ من با مجسمه های مرمرین الجین آشنا هستم.
مهم نبود آریستون چقدر برای این قرار ملاقات پول پرداخته بود. او برای شنیدن سخنرانی اینجا نیامده بود.
ـ پس باید این را هم بدانید که این مجسمه ها را بالا کشیدند. ربوده شدند! دویست سال پیش لرد الجین، اشرف زاده ی انگلیسی، به آتن آمد. او تزئینات داخل معبد پارتنون را قطعه قطعه کرد و آنها را به لندن انتقال داد. از آن زمان تاکنون، دولت من چندین بار درخواست بازگرداندن آنها را کرده است. ما حتی در آتن، موزه ی جدیدی برای نگهداری از این مجسمه ها ساختیم. این مجسمه ها، افتخار و عزّت یونان هستند، آقای کرست. آنها بخشی از میراث ما هستند و باید به خانه و وطنشان برگردند.
ـ پیرمرد با دستش، در لابه لای پتویش گشت و ماسک اکسیژن را پیدا کرد و روی صورتش گذاشت. هوای متراکم فیسی کرد و مرد با ولع بسیار، هوا را داخل ریه هایش کشید و بالاخره حرفش را ادامه داد.
ـ اما دولت بریتانیا از بازگرداندن آنها امتناع کرده است. آنها به حفظ این دارایی ربوده شده اصرار می کنند و به صدای مردم یونان گوش نمی دهند. من تصمیم گرفتم وادارشان کنم که به این صدا گوش کنند؛ گرچه این، آخرین کاری خواهد بود که در زندگی ام انجام می دهم؛ به همین دلیل، با شما و سازمانتان تماس گرفتم. از شما می خواهم مجسمه ها را سرقت کنید و به یونان برگردانید.
ـ در خیابان بیرون موزه، بیش از چهار ماشین، نزدیک ساختمان موزه ی بریتانیا توقف کردند و بیش از پانزده مامور، از ماشین ها پیاده شدند. تعداد مامورها، به اضافه ی ماموری که از فرودگاه تا آنجا، کرست را تعقیب کرده بود، بیست وسه نفر می شد. آنها تقریبا اطمینان داشتند که مامورشان داخل ساختمان موزه است؛ اما با وجود هفتادوشش نگارخانه به مساحت پنجاه مایل مربع، تقریبا غیرممکن بود که کرست را پیدا کنند؛ بعلاوه ی اینکه نظم و ترتیب آنجا هم به هم خورده بود. صدایی از داخل بی سیم به مامورها می گفت:
ـ نزدیکش نشوید. تا زمانی که او در محوطه ی عمومی است، تحت هیچ شرایطی به او نزدیک نشوید. این مرد، فوق العاده خطرناک است. اگر احساس کند به تله افتاده است، اصلا نمی توان گفت چه اقدامی خواهد کرد و در این صورت، حمام خون راه خواهد افتاد.
ـ زلجان کرست آنچه را میلیاردر یونانی گفته بود، سبک سنگین می کرد و اصلا متوجه نزدیک شدن مامورهای ام آی ۶ نشد.
کرست گفت:
ـ سرقت مجسمه های مرمری الجین کمکی به شما نمی کند. دولت بریتانیا خیلی سریع تقاضا می کند که آنها برگردانده شوند. بهتر این است که آنها را تهدید کنید؛ مثلا، با حق السکوت و باج خواهی.
ـ هرطور که می دانید، این کار را بکنید. اهمیتی نمی دهم. برای رسیدن به آنچه می خواهم، اگر لازم است، نصف جمعیت این کشور نفرت انگیز را بکشید.
شدیدا به سرفه افتاد و حرفش قطع شد. آب دهانش از گوشه ی لبش پیدا بود.
کرست صبر کرد تا سرفه ی آریستون قطع شود. بعد سرش را به علامت تائید، آرام تکان داد و گفت:
ـ این کار شدنی است؛ اما هم وقت می برد و هم بسیار گران تمام می شود.
آریستون با اشاره ی سر پذیرفت.
ـ این میراث من برای مردم یونان خواهد بود. اگر موافقت کنید که این کار را برای من انجام دهید، بلافاصله پنج میلیارد یورو به شما پرداخت می شود و پانزده میلیارد مابقی هم، وقتی کار را با موفقیت تمام کردید.
کرست گفت:
ـ کافی نیست.
آریستون رندانه به او نگاه کرد:
ـ زمانی می توانستید این را بگویید و من هم مجبور بودم قبول کنم؛ اما سازمان عقرب الان دیگر مثل قبل نیست. عقرب در عرض یک سال، در انجام ماموریت هایش، دو شکست داشته است؛ در عملیات شمشیر نامرئی و اخیرا هم ماموریتی در شمال غرب استرالیا.
آریستون لبخندی زد و دندان های خاکستری اش معلوم شد. بعد ادامه داد:
ـ حقیقت این است که همین که امروز شما اینجا هستید، نشان می دهد که چقدر ضعیف شده اید.
کرست با خشم جواب داد:
ـ سازمان عقرب تجدید قوا کرده و مجددا آمادگی خود را به دست آورده است؛ می توانم بگویم قوی تر از هر زمان دیگری شده است. ما مشتری هایمان را انتخاب می کنیم، آقای خنوپولوس؛ مذاکره و گفتگو نمی کنیم.
ـ قیمت را بگو.
ـ چهل میلیارد.
چشم های آریستون تندتند باز و بسته شد و گفت:
ـ قبول.
ـ نصف آن پیش از شروع کار.
ـ هرطور که بخواهی.
کرست رویش را برگرداند و بدون گفتن کلمه ای دیگر، دور شد. عصایش به زمین می خورد و همان صدای قبلی تپ تپ شنیده می شد. همان طور که راهش را به بیرون ساختمان ادامه می داد، فکرش کاملا روی وظیفه ای متمرکز بود که پیش رو داشت. گرچه مبلغی به این زیادی را تصور نمی کرد، خوشحال بود که امروز به آنجا آمده است. بسیار مشتاق بود که بار دیگر ماموریتی را به عهده بگیرد که مربوط به دولت بریتانیاست. آریستون ازکارافتاده و شکست خورده، هر دو شکست عقرب را به دلیل درگیری با سازمان امنیت بریتانیا یادآوری کرده بود.
جای خوشبختی بود که پیرمرد تمام ماجرا را نشنیده بود. اگر واقعا حقیقت باورنکردنی را می دانست، ممکن بود باز هم از عقرب درخواست کمک کند؟ اینکه هر دو شکست، به دلیل درگیر شدن با پسری چهارده ساله بود؟

نظرات کاربران درباره کتاب بازگشت عقرب

عالی بود. برای دوست عزیزی که سوالی درباره ترتیب کتابها پرسید بگم که موج مرگ و نقطه سیاه به ترتیب کتابهای اول و دوم هستند متاسفانه فیدیبو جلد های سوم و چهارم و هفتم و دهم و یازدهم رو نذاشته.عقرب و آرک انجل و اشک تمساح و بازگشت عقرب جلدهای ۵و۶و۸و۹ هستند. میتونی توی کتابخانه وحشت( سرچ کن تو گوگل) همه رو رایگان بگیری. درباره رولت روسی و هرگز نگو مرگ جلدهای ۱۰ و۱۱ : نشر ایران بان گفته که رولت روسی در دست انتشار است. هرگز نگو مرگ هم تازه پارسال نوشته شد توی کتابخانه وحشت جلد ۱۰ ام تا فصل ۷ ترجمه شده که میتونی به صورت رایگان دریافت کنی. توصیه میکنم جلد ۱۰ رو حتما بخونی. جلد ۱۰ درباره یاسن گرگوروویچ است و به خیلی از سوالات درباره گذشته یاسن و آلکس پاسخ میده
در 12 ماه پیش توسط wintor
مجموعه کتاب فوق العاده ای هست اما این آخرین جلد این مجموعه نیت دو جلد دیگه نیز بعد از این به چاپ رسیده
در 2 سال پیش توسط A.R.F.R
در کل کتاب های الکس رایدر کتاب های خیلی جذابین:-)
در 2 سال پیش توسط j10...146
به اونایی که کتابای جنایی و کارگاهی دوست دارن واقعا پیشنهاد میکنم
در 2 سال پیش توسط j10...146
.
در 6 سال پیش توسط Owe...ley
همشون قشنگ بودن
در 3 ماه پیش توسط asl...ara
ترتیب کتابهای الکس رایدر به چه صورته؟ جلد اولش کدومه ؟ همینطور به ترتیب جلدهای بعدی چی؟ ممنون میشم کسانی که مجموعه رو خوندن جواب بدن
در 1 سال پیش توسط س ی