فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اشک تمساح

کتاب اشک تمساح

نسخه الکترونیک کتاب اشک تمساح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اشک تمساح

این بار توطئه و نقشه‌ای حساب شده برای ایجاد فاجعه‌ای رو‌به‌رو هستیم که در آخر میلیون‌ها دلار پول را به جیب موسسه‌های امدادرسانی قلابی سرازیر می‌کند. الکس نقشه‌ی آدم‌های بد را کشف می‌کند که باعث خشکسالی و قحطی در آفریقاست. او حتی توانست آنان را رسوا کرده و هویت واقعی‌شان را آشکار کند گرچه در طی ماموریت تقریبا تا دهان تمساح‌های گرسنه هم می‌رود... آنتونی هوروویتس نویسنده مطرح ژانر پلیسی، وحشت و خیالپردازی و برنده جوایز معتبر ادبی تز جمله ردهاوس و همپشایر است.

ادامه...

بخشی از کتاب اشک تمساح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ستاره آتش

قرار بود راوی چاندرا(۱) آدم ثروتمندی شود.
به همین ماجرا فکر می کرد. طی چند ساعت آینده می توانست بیش از درآمد بیست سال گذشته اش پول درآورد؛ مبلغی باورنکردنی، نقد، درست در دست هایش. این شروع یک زندگی تازه بود. می توانست لباس هایی را که زنش می خواست برایش بخرد، همین طور ماشین و انگشتر واقعی الماس به جای حلقه ی طلای نازک و پیزوری که زنش از موقع ازدواج دستش کرده بود. می توانست دو پسرش را برای دیدن دیزنی لند(۲) به فلوریدا(۳) ببرد، برای تماشای بازی تیم کریکت هند که در تمام زندگی اش رویای آن را داشت، به لندن سفر کند. هیچ وقت فکر نمی کرد روزی بتواند این کار را بکند.
تا حالا.
سرش را به پنجره ی اتوبوسی که با آن سر کار می رفت، تکیه داده بود. از وقتی یادش می آمد، هر روز این کار را می کرد. هوا از شدت گرما مثل جهنم بود. پنکه ها دوباره خراب شده بودند، اما شرکت برای عوض کردن آنها هیچ عجله ای نداشت و بدتر اینکه، پایان ماه ژوئن بود، زمانی از سال که در جنوب هند به آگنی ناک شات رام ـ یا ستاره آتش مشهور است. خورشید کینه جوست. نفس کشیدن تقریبا غیرممکن است، هوای شرجی داغ از صبح تا شب به تو می چسبد و تمام شهر بوی تعفن می دهد.
وقتی پول داشته باشد، می تواند تغییرمکان بدهد. از این آپارتمان دو اتاقه در پرامبور(۴) که شلوغ ترین و پر سر و صدا ترین نقطه ی شهر بود خلاص شود و برود جایی آرام تر که یک کوچولو فضای بیشتری داشته باشد. می توانست یخچالی پر از نوشیدنی داشته باشد و یک تلویزیون بزرگ پلاسما. واقعا، خواسته ی بزرگی نبود.
اتوبوس آهسته می رفت. راوی بارها و بارها این راه را رفته بود، طوری که حتی با چشم های بسته هم می دانست کجا بودند. شهر را پشت سر گذاشته بودند. در دوردست، تپه های پرشیب قرار داشتند که هر سانت از آنها پوشیده از گیاهان سبز بود. اما الان چاندرا در جایی شبیه زمین بایر بود. فقط چند تا درخت نخل بین قلوه سنگ ها سبز شده بود و دکل های برق از همه طرف زمین را احاطه کرده بودند. محل کارش درست روبرویش بود. باید جلوی اولین دروازه ی امنیتی توقف می کرد.
راوی مهندس بود. کارت شناسایی عکس دار با نام کامل ـ راویندرا من پریت چاندرا(۵)ـ او را به عنوان اپراتور ماشین آلات معرفی می کرد. او در نیروگاه هسته ای جوآدا(۶) واقع در سه مایلی شمال چنای(۷) کار می کرد؛ چهارمین شهر بزرگ هند که قبلا مدرس خوانده می شد.
نگاهی به بیرون کرد. نیروگاه جلویش بود، مجموعه ای از ساختمان های عظیم و رنگارنگ که به خاطر ایجاد امنیت اطرافش تا کیلومترها سیم کشی شده بود.
گاهی به ذهنش خطور می کرد این سیم ها هستند که به جوآدا معنی و مفهوم می دهند. سیم های خار دار، سیم های هندوستان نامیده می شدند. وقتی فکر می کنی که مردم در پوندی شری(۸) تلویزیون یا در نلور(۹) چراغ خانه هایشان را روشن می کنند، شروع همه ی آنها از اینجاست، چقدر عجیب به نظر می رسد.
اتوبوس به محل امنیتی با دوربین های مداربسته و نگهبانان مسلح رسید. بعد از حمله ی یازدهم سپتامبر در نیویورک و واشنگتن تمام نیروگاه های برق اتمی در سراسر دنیا به عنوان اهداف تروریستی بالقوه تشخیص داده شده بودند. موانع جدید اضافه شده است و نیروهای امنیتی هم بیشتر شده بودند. تا مدت ها دردسر آزاردهنده ای شده بود. اگر چند تا عطسه بیشتر می کردی آماده بودند بپرند روی سرت. اما آدم ها تن پرور شده بودند؛ مثلا همین سورشِ(۱۰) پیر را در نظر بگیرید، نگهبان بیرون محل بازرسی.
همه ی آدم های داخل اتوبوس را می شناخت و آنها را هر روز می بیند که ساعت هفت و نیم صبح وارد و ساعت پنج و نیم عصر خارج می شدند. گاه گاهی برحسب تصادف در فروشگاه های خیابان ران گاناتا(۱۱) هم با آنها مواجه می شد. او حتی همسران و دوستان آنها را هم می شناخت. پیش نمی آمد که کارت شناسایی بخواهد یا بپرسد چه چیزی با خود داخل جوآدا می برند. به اتوبوس اشاره کرد که حرکت کند.
دو دقیقه بعد، راوی از اتوبوس پیاده شد؛ مردی قدکوتاه و لاغر با پوستی ناجور و سبیلی بدشکل بالای لبش بود. لباس یکسره به تن داشت و کفش هایی با حفاظ آهنی پایش بود و جعبه ابزار سنگینی هم حمل می کرد. هیچ کس از او نمی پرسید چرا جعبه ابزار را به خانه برده است. امکان داشت برای تعمیر وسیله ای در محل زندگی اش برده باشد. شاید برای تعمیر مهتابی یا انجام کاری برای همسایه ها به خاطر چند روپیه بیشتر. به هر حال راوی همیشه ابزار کار با خودش حمل می کرد و شده بود مثل دست یا پایش که همیشه با او بودند.
اتوبوس کنار دیواری آجری که آخرین محل توقف بود رسید، نزدیک دری مثل همه ی درهای فولادی ایستگاه جوآدا، به منظور جلوگیری از ورود دود، آتش یا حتی نفوذِ گلوله. باز نگهبان و دوربین های مداربسته ی بیشتر که مسافرین را موقع ورود و خروج کنترل می کرد. آن طرف در، راهروی دوغاب زده ی سفید شده بود؛ جایی مثل صندوق خانه، که مثل بعضی از قسمت های مجتمع، تهویه ی هوا نداشت. راوی قفسه ی خودش را باز کرد (روی قفسه عکس شیلپا شتی(۱۲)، ستاره ی بالیوودی بود) کلاه ایمنی، عینک دودی، گوش بند و کت فلوئورسنت(۱۳) یا شب نمایش را بیرون آورد. یک دسته کلید هم برداشت. مثل اغلب نیروگاه های هسته ای، کارت های ورودی یا قفل های الکترونیکی روی درهای جوآدا بود. این هم راهی دیگر برای سنجش ایمنی بود. البته مواقعی که برق نباشد، کلیدهای دستی هنوز هم به کار می آمدند و به درد می خوردند.
راوی جعبه ابزار به دست وارد راهروی دیگری شد. اولین بار که برای کار اینجا آمده بود، از تمیزی و نظم اینجا متعجب شده بود ـ به خصوص در مقایسه با خیابان محل زندگی اش که پر از آشغال و گودال های گل و لای بود، و وقتی گاری های چوبی از بین ماشین ها و ریک جاها رد می شدند، آب و گِل همه جا می ریخت. راوی پیچید و به محل بازرسی بعدی رسید که آخرین مانع قبل از ورود او به ساختمان بود.
اولین بار، عصبی شد. می دانست چه چیزی را حمل می کند. یادش آمد قرار است چه کند. اگر به او ایست می دادند چه اتفاقی می افتاد؟ امکان داشت بقیه عمرش زندانی شود. داستان های زیادی درباره ی زندان مرکزی چنای شنیده بود؛ درباره ی زندانی هایی که زیر زمین محبوس شده بودند، در سلول های بسیار کوچک با غذایی آنقدر نفرت انگیز که بعضی ها ترجیح می دهند از گرسنگی بمیرند و آن را نخوردند. اما الان برای برگشتن دیگر خیلی دیر بود. اگر مکث می کرد یا کاری مشکوک انجام می داد مطمئنا او را متوقف می کردند.
به در نرده ای گردان غول آسایی رسید که میله هایش به کلفتی چوب بیسبال بود. هر بار فقط یک نفر می توانست از آن رد شود. بعد باید به این طرف و آن طرف حرکت می کرد؛ درست مثل نوعی ماشین که طبق برنامه مرحله به مرحله پیش می رود.
ـ سلام ـ راوی!
ـ رامش، دوست من. دیشب بازی کریکت را دیدی؟
ـ دیدم. عجب مسابقه ای!
ـ دو تا دروازه از کارافتاده بود، ولی ما باز هم عقب کشیدیم. فکر می کنم کار ما تمام شده!
کریکت، فوتبال، تنیس... هر چی بود. ورزش بین آنها جریان داشت، هر روز متصدی ماشین آلات، خبرهای ورزشی را بین آنها پخش می کرد و راوی که شب قبل مسابقه را با دقت تماشا کرده بود در این گفتگو شرکت می کرد. حتی در سرمای راهرو، راوی عرق می کرد. با پشت دستش عرقی را که از پیشانی اش جاری بود، پاک می کرد. بدون شک کسی باید او را متوقف می کرد و از او می خواست تا محتویات داخل جعبه ابزار را نشان دهد. همه روال درست را می دانستند. باید در جعبه باز و داخل آن بررسی می شد و همه محتویاتش بیرون آورده می شد.
اما این اتفاق نیفتاد. لحظه ی بعد کارش تمام بود و کسی هم خیلی از او سوالی نپرسیده بود. اوضاع درست همان طور که امیدوار بود پیش رفته بود. هیچ کس درپوش بالایی جعبه ابزار را برنداشت و ده کیلو مواد منفجره ی پلاستیکی سی.چهار را که در قسمت تحتانی جعبه جا سازی شده بود، کشف نکرد.
راوی قدم زنان از موانع دور شد و جلوی یک ردیف قفسه ایستاد. وسیله ی پلاستیکی شبیه یک پیا م رسان را بیرون آورد. این وسیله ای پی دی ـ یا دستگاه سنجش میزان اشعه ی ایکس، مال خودش بود ـ که سطح انرژی تابشی روی خودش را ثبت می کرد، در صورت تماس با هر نوع ماده ی رادیواکتیو به راوی هشدار می داد. این دستگاه بر اساس مشخصات فردی و حد مجاز امنیتی راوی تنظیم شده بود. چهار سطح امنیتی در جوآدا وجود داشت که هر یک اجازه ی دسترسی به محدوده ای با خطرات متفاوت آلودگی را می داد. فقط یک بار دستگاه شخصی سنجش میزان اشعه ی راوی به بالاترین حد خود رسیده بود. امروز راوی قصد داشت به قلب نیروگاه وارد شود، به خود محفظه ی راکتور.

اینجا، جایی بود که شعله ی مرگبار جوآدا در آن می سوخت و شعله ور می شد. شصت هزار شاخه سوخت اورانیوم هر یک به درازای ۸۵ /۳ متر داخل مجرای فشار که خود راکتور بود، به هم بسته شده بودند. هر دقیقه از شبانه روز بیست هزار تن آب شیرین یا همان آب آشامیدنی با فشار داخل لوله ها فرستاده می شد. بخار حاصل ـ به میزان دو تن در هر ثانیه ـ قدرت توربین ها را فراهم می کرد. توربین ها هم الکتریسیته تولید می کردند. این چگونگی کار کردن دستگاه بود. از خیلی جهات خیلی ساده بود. یک راکتور هسته ای در آن واحد، امن ترین و خطرناک ترین مکان روی سیاره ی خاکی است. یک اتفاق ممکن است آنقدر نتایج کابوس مانندی در برداشته باشد که دیگر نتوان به آن حادثه یا تصادف گفت. اتاق راکتور در جوآدا از بتن مسلح فولادی ساخته شده است و دیوارهای آن یک متر و نیم ضخامت دارند. گنبدی که بر فراز این اتاق کشیده شده از لحاظ پهنا و بلندی، مثل گنبد یک کلیسای جامع است. در صورت خرابی، راکتور عرض چند ثانیه خاموش می شد. هر اتفاقی که در این اتاق بیفتد، همان جا می ماند و هیچ چیز از اینجا نمی تواند به دنیای بیرون رخنه کند. هزار شیوه و راه کار حفاظتی در ساختمان جوآدا ایجاد شده بود. اما مردی با رویای تماشای بازی کریکت در لندن، قصد داشت آن را از هم بپاشد.
شش هفته قبل، از گوشه ی نزدیک ترین خیابان به آپارتمانش، پای راوی به این ماجرا باز شد: از طریق دو مرد، یکی اروپایی و دیگری اهل دهلی. معلوم شد مرد دوم دوست جاگدیش(۱۴)، عموی راوی است که در آشپزخانه ی هتلی پنج ستاره کار می کند. فورا همدیگر را شناختند. طبیعی بود برای خوردن چای و سمبوسه بروند؛ به خصوص که مرد اروپایی پولش را پرداخت می کرد.
ـ در جوآدا چقدر به تو می دهند؟ فقط ماهی پانزده هزار روپیه. یک بچّه هم نمی تواند با این پول زندگی کند و تو زن و خانواده هم داری. عجب آدم هایی! کارگران درستکار را فریب می دهند. شاید الان وقتش باشد درسی بگیرند...
خیلی سریع حرف های آنها به همان مسیری رفت که آن دو نفر می خواستند؛ و برای اولین بار به راوی هدیه دادند، یک ساعت رولکس قلاب نشان. چرا که نه؟ جاگدیش قبلا به آنها خیلی لطف کرده بود، از هتل غذا دزدیده و برای آنها آورده بود. حالا، نوبت آنها بود که هوای راوی را داشته باشند. هفته ی بعد که دوباره همدیگر را دیدند، یک تلفن به راوی دادند یک هدیه ی واقعی.
اما همه ی این هدیه ها فقط جزءِ کوچکی از مال و ثروتی بود که می توانست مال او باشد. اگر راوی موافقت می کرد که کاری را در حق آنها و به خاطر آنها انجام دهد، کار خطرناکی بود. خیلی از مردم صدمه می دیدند.
ـ اما برای تو، دوست من، یعنی یک زندگی جدید. هرچه اراده کنی مال تو می شود...
راوی چاندرا راس ساعت هشت صبح وارد اتاق راکتور نیروگاه هسته ای جوآدا شد.
پنج مهندس دیگر با او وارد شدند. آنها باید همزمان از طریق فضای هوابند ـ راهروی مدور سفید که در دو انتهایش در خودکار داشت ـ حرکت می کردند. از خیلی جهات، مثل فضای بیرونی یک سفینه فضایی بود و اهداف شان هم خیلی شبیه به هم بود. تا زمانی که ورودی بسته نمی شد، در خروجی باز نمی شد و اینها همه صرفا بخشی از ضرورت محدودسازی بود. هر پنج نفر عین هم لباس پوشیده بودند، شامل کلاه و عینک ایمنی و همه جعبه ابزار داشتند. بقیه ی روز آنها احتمالا کارهای مختلفی باید انجام می دادند؛ طبق معمول روغن کاری سوپاپ ها و شیر فلکه ها یا تعویض حباب لامپ. حتی پیشرفته ترین فناوری هم احتیاج به حفاظت و مراقبت گاه و بی گاه داشت.
وقتی راوی و چند مهندس دیگر از طریق هوابند وارد محفظه ی راکتور شدند، مقابل فضای بسیار وسیع پیرامون شان و آن همه تجهیزات آنقدر کوچک به نظر می رسیدند که انگار در همان لحظه ی ورود، محو شدند. در مقابل چهارپایه های بزرگ زرد کم رنگ، راه های عبور بالای سرشان قرار داشت. در مقابل کابل ها و طناب های بالابرِ الکتریکی که بر فراز تجهیزات و ماشین آلات بسیاری در حرکت بودند، همین طور در مقابل قوطی های حامل سوخت و ژنراتورهای متعدد، لامپ های قوسی شکلی از لبه های گنبد آویزان بودند و نور این محوطه ی وسیع را تامین می کردند و بالاخره در مرکز تمام این تجهیزات و ماشین آلات فضایی، شبیه استخر خالی و بدون آبی بود با ۱۲متر عمق که صفحات فلزی خیلی بزرگ و ضدزنگ از چهار طرف احاطه اش کرده بودند و کنار آنها هم چندین نردبان و سکو قرار داشت. در مقابل این همه عظمت آنها بسیار کوچک و ریز بودند.
این راکتور بود. زیر کلاهک فولادی ۱۵۰تنی که در آن میلیون ها اتم اورانیوم بارها و بارها شکافته می شدند و گرمای غیرقابل تصوری تولید می کردند. چهار برج فلزی حفاظ راکتور بودند. درست است که برج ها کمی شبیه موشک بودند اما موشک هایی که هرگز به پرواز در نمی آمدند. هر یک از این برج ها در جایگاه نرده ای خود قفل شده بودند و از طریق شبکه های وسیع از لوله ها به بقیه ی ماشین آلات متصل شده بودند، که عبارت بودند از پمپ های خنک کننده که باعث حرکت مداوم آب با صدایی پر طنین می شدند. داخل هر محفظه ی فلزی، موتوری پنجاه تنی با سرعت پانصد دور در دقیقه می چرخید.
روی پمپ ها برچسب های شمال، جنوب، شرق و غرب زده شده بود. طبق نقشه پمپ جنوبی هدف اصلی راوی بود.
اما قبل از هر چیز، راوی متوجه سمت دیگر اتاق راکتور شد؛ دری که روی آن نوشته بود: فقط خروج اضطراری. آن دو نفر همه چیز را کاملا برای راوی شرح داده بودند. جایی برای دستیابی به کلاهک راکتور نبود. هیچ چیز نمی توانست به داخل آن نفوذ یا آن را سوراخ کند. هیچ راهی هم برای خرابکاری در اتاق راکتور نبود، نه تا وقتی که قفل بود. هر حرکت باد یا جریان هوا یا هر نوع تشعشع، مورد توجه و مراقبت قرار می گرفت. برای رسیدن به اهداف شان، باید راه خروجی پیدا می کردند. نیروی راکتور اتمی باید آزاد می شد.
نقطه ی آبی همان جا بود؛ همان که آنها به راوی نشان داده بودند. هوابند اضطراری که در واقع پاشنه آشیل(۱۵) استحکامات جوآدا بود. احتیاجی به این هوابند نبود و اصلا نباید ساخته می شد. راه بین اتاق راکتور و پشت دهلیز توربین، یعنی جایی که به زمین بایری نزدیک پرچین پیرامون جوآدا گشوده می شد، فقط برای اطمینان بخشیدن به کارگران بود که در صورت ضرورت بتوانند سریع از آ نجا خارج شوند. البته اگر اصلا چنین ضرورتی پدید می آمد. اما در حال حاضر این معبر یک راه خروج از راکتور به دنیای بیرون از اینجا فراهم کرده بود. به عبارتی این راه لوله ی اسلحه بود. فقط کافی بود که تیر را رها کنی.
وقتی راوی به طرف در اضطراری برگشت کسی توجهی به او نکرد؛ حتی اگر هم توجه کرده بودند، حرفی در این باره نزدند. هرکس مشغول کار خودش بود. مهندس ها باید دنبال او می رفتند. راوی در داخلی را باز کرد ـ در یکپارچه ی فلزی ـ و خود را داخل راهرو انداخت. اواسط راهرو یک تابلوی کنترل روی دیوار نصب شده بود. راوی روی پنجه ی پا ایستاد و با استفاده از یکی از ابزارآلاتی که با خودش آورده بود، پیچ در تابلوی کنترل را باز کرد. داخل تابلو مدارها و اتصال های بسیار پیچیده ای بود، اما راوی دقیقا می دانست چه می کند. دو سیم مجزا را برید، بعد نیمی از یک سیم را به سیم دیگر وصل کرد. واقعا کار بسیار ساده ای بود. در خروجی باز شد و از آن سوی پرچین سیمی، بخشی از آسمان آبی نمایان شد. راوی حس کرد هوای تازه خیلی آهسته به داخل موج می زند. شاید جایی از اتاق کنترل کسی دیده باشد چه اتفاقی افتاده است. حتی ممکن است همین الان نوری روی یکی از این طاقچه ها بیفتد. اما مدتی طول می کشید تا کسی برای بازرسی به اینجا بیاید و تا آن موقع خیلی دیر شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب اشک تمساح

الکس رایدر منو به یه دنیای دیگه میبره. مطمعنم اگه فیلمش ساخته بشه یکی از پر فروش ها خواهد بود
در 3 ماه پیش توسط sara kia
داستانی کاراگاهی با شخصیت پردازی بی نظیر پر از سوپرایز های ریز و درشت من عاشق سری کتاب های الکس رایدرم داستانی پویا و بسیار هیجان انگیز و این سری کتاب رو به کسانی که طرفدار تن تن هستند پیشنهاد میدم ولی اگه مشتاق هستین این سری کتاب رو شروع کنید از جلد اول یا موج مرگ شروع کنن چون بن داستان ها به هم مربوطه
در 1 سال پیش توسط bah...186
الکس رایدر خیلی کتابه عالیه
در 5 ماه پیش توسط sara ...