فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عقرب

کتاب عقرب

نسخه الکترونیک کتاب عقرب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عقرب

آلکس رایدر در ونیز است و دنبال اسراری می‌گردد که مدت‌ها قبل مدفون شده است. آیا پدرش یک آدم‌کش بی‌رحم بود؟ و اگر این‌طور بود، روی آلکس چه تأثیری بر جای می‌گذاشت؟ حقیقت در یک سازمان تبهکاری به نام عقرب نهفته است، و آلکس باید خیلی زود تصمیم بگیرد: آیا می‌خواهد با ام‌آی6 به همکاری ادامه دهد، نهادی که به او خیانت کرده است؟ و یا به‌جای آن‌ها به عقرب می‌پیوندد و انتقامش را می‌گیرد؟

ادامه...

بخشی از کتاب عقرب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

عقرب

آنتونی هوروویتس(۱) در پنجمین ماموریت هیجان انگیز آلکس رایدر(۲) می نویسد:
ــ این کتاب بسیاری از مطالب و مجهولات درباره ی گذشته ی آلکس رایدر را روشن می کند و چند شگفتی بزرگ ایجاد می شود...
مثل همیشه بررسی های آنتونی استثنایی هستند.
ــ در کتاب عقرب، اسلحه ی مرموزی به نام شمشیر نامرئی وجود دارد که موهوم به نظر می رسد، اما تا جایی که من می دانم این تکنولوژی وجود دارد و می توان در هر لحظه ای از آن استفاده کرد. من این را از خودم نساخته ام، به همین دلیل است که هولناک به نظر می رسد.

تلاش مضاعف

دو دزدی که روی موتور وسپا(۳) ۲۰۰ سی سی سوار بودند، به کاهدان زده بودند، نه قربانی خوبی انتخاب کرده بودند، نه جای مناسبی و نه یک شنبه صبح خوبی در ماه سپتامبر.
به نظر می رسید همه ی زندگی در پیازا اسمرالدا(۴)، در فاصله ی چند مایلی شهر ونیز(۵)، خلاصه شده است. مراسم کلیسا لحظاتی قبل به پایان رسیده بود و خانواده ها به اتفاق زیر آفتاب روشن سلانه سلانه راه می رفتند: مادربزرگ ها با لباس های سیاه و دخترها و پسرها با بهترین لباس هایی که داشتند. کافه تریاها و بستنی فروشی ها باز بودند، مشتریان شان در خیابان ها و پیاده روها جمع شده بودند. فواره ی بسیار بزرگی آب سرد را به اطراف می پاشید. بازاری هم وجود داشت، دکه ها در حال فروش بادبادک، گل های خشک شده، کارت پستال های قدیمی، ساعت کوکی و کیسه های دانه برای صدها کبوتری بودند که میدان را پُر کرده بودند.
در میانه ی این ها، ده دوازده بچه مدرسه ای انگلیسی دیده می شدند. چه قدر دزدها بدشانسی آورده بودند که یکی از این بچه ها آلکس رایدر بود.
اوایل سپتامبر بود. کم تر از یک ماه از رویارویی نهایی آلکس با دامیان کری(۶) در هواپیمای رییس جمهور امریکا می گذشت. این پایان ماجرایی بود که او را به پاریس(۷) و آمستردام(۸) و سرانجام به فرودگاه هیترو(۹) کشانده بود و بیست و پنج موشک اتمی را به اکناف دنیا شلیک کرده بود. آلکس توانسته بود این موشک ها را نابود کند. وقتی کری مُرد، او در هواپیما بود و دست آخر با تن و بدن کبود و خراش ها و جراحات مختلف به خانه رفته بود تا با چهره ی عبوس و درهم جک استار برایت(۱۰) روبه رو گردد. جک خانه دار بود و در ضمن از او نگهداری و مراقبت می کرد. طبق معمول همیشه جک نگران حال آلکس بود.
ــ نمی توانی به این وضع ادامه دهی، آلکس. تو هیچ وقت در مدرسه نیستی. نیمی از ترم تابستانی را از دست دادی، روزهای زیادی از بهار را هم به مدرسه نرفتی برای این که در کورن وال(۱۱) بودی و بعد هم این آکادمی وحشتناک پوینت بلانک(۱۲). اگر به این کارت ادامه دهی، در همه امتحاناتت مردود می شوی. آن وقت می خواهی چه کار کنی؟
ــ اما تقصیر من نیست ــ
جک حرفش را قطع کرد:
ــ می دانم که تقصیر تو نیست، اما من هم وظایف خودم را دارم. تصمیم گرفته ام یک معلم سرخانه برایت بگیرم تا باقی مانده تابستان را درس بخوانی.
ــ حتما شوخی می کنی!
ــ نه، ابدا شوخی نمی کنم. هنوز مدتی از تعطیلات باقی است. می توانی از همین حالا شروع کنی.
آلکس اعتراض کرد:
ــ معلم سرخانه نمی خواهم ــ
ــ آلکس، قرار نیست که تو انتخاب کنی. برایم مهم نیست که چه بهانه ای می آوری. راه فراری نداری!
آلکس می خواست با او بحث کند، اما در دلش می دانست که حق با اوست. ام آی ۶(۱۳) همیشه برای غیبت های طولانی او از مدرسه به او گواهی پزشکی داده بود، اما آموزگاران مدرسه کم و بیش از او مایوس شده بودند. آخرین گزارش درسی مدرسه همه چیز را توضیح داده بود:

آلکس همچنان بیش تر وقتش را خارج از مدرسه می گذراند. اگر این جریان ادامه پیدا کند، او باید از خیر مدرک دبیرستان بگذرد. با آن که ظاهرا مسایل پزشکی مانع حضور او در مدرسه هستند، اگر بیش از این عقب بماند، ترسم از آن است که دیگر برای همیشه از خیر مدرسه بگذرد.

بله، موضوع از همین قرار بود. آلکس مانع از آن شده بود که یک خواننده ی دیوانه ی مولتی میلیونر نیمی از جهان را ویران کند. و حالا در ازای آن چه نصیبش شده بود؟ کار مضاعف!
با روحیه ی بدی شروع به درس خواندن کرده بود. به خصوص که معلم سرخانه اش که جک برایش پیدا کرده بود، یکی از معلمان مدرسه خودش، یعنی بروکلند(۱۴)، بود. البته آلکس مستقیما در کلاس او درس نمی خواند، با این حال اسباب خجالت بود و دلش نمی خواست کسی متوجه ی این حقیقت شود. با این حال، باید اذعان می کرد که آقای چارلی گری(۱۵) در کارش از مهارت و استادی برخوردار بود. چارلی گری مرد جوان و راحتی بود. با دوچرخه می آمد و ترک دوچرخه اش پُر از کتاب بود. او در اصل معلم علوم انسانی بود، اما به نظر می رسید که بر همه ی موضوعات درسی اشراف دارد.
ــ چند هفته بیش تر وقت نداریم، اما اگر خوب درس بخوانی، از پیشرفتی که می کنی شگفت زده خواهی شد. روزی هفت ساعت به تو درس می دهم. سوای این ها، تکلیف منزل هم خواهی داشت. تا پایان تعطیلات تابستانی احتمالاً از من متنفر شده ای، اما دست کم سال جدید تحصیلی را هم پای بقیه شروع می کنی.
آلکس از چارلی گری متنفر نبود. آن ها به سرعت و بی سروصدا شروع کردند. از درس ریاضی به سراغ تاریخ، و از آن جا به درس علوم و بعد موضوعات دیگر می رفتند. در تعطیلات آخر هفته، آقای گری اوراق امتحانی را به آلکس می داد و آلکس هم متوجه بود که هر روز نمرات بهتری می گیرد. تا این که آقای گری با حرفش اسباب شگفتی آلکس شد.
ــ کارت عالی بوده است، آلکس. نمی خواستم این حرف را به تو بزنم، اما می خواهم بدانم آیا علاقه داری با من به سفری که دانش آموزان مدرسه هم هستند بیایی؟
ــ کجا می روید؟
ــ پارسال به پاریس رفتیم، سال قبل از آن هم به روم(۱۶) رفته بودیم. از موزه ها، کلیساها و سایر آثار باستانی دیدن می کنیم. اما امسال قصد داریم به ونیز برویم. دوست داری با ما بیایی؟
ونیز.
مدت ها بود که آلکس به ونیز فکر می کرد. دقیقا از همان دقایقی که دامیان کری مُرده بود. یاسن گرگوروویچ(۱۷) آن جا بود. همان آدم کش روسی که پرده از بسیاری از موضوعات زندگی آلکس برداشته بود. یاسن در حال مُردن بود. گلوله ای بر سینه اش نشسته بود، اما درست در لحظات قبل از مرگش رازی را که چهارده سال در سینه حبس کرده بود، با آلکس در میان گذاشته بود.
پدر و مادر آلکس در کوتاه زمانی بعد از تولّد او مُرده بودند. عمویش، ایان رایدر(۱۸)، مسئولیت بزرگ کردن او را بر عهده گرفته بود. در اوایل همان سال عمویش هم ظاهرا در اثر یک حادثه ی رانندگی مُرده بود. آلکس از این که فهمیده بود عمویش یک جاسوس و مامور مخفی بوده و در جریان ماموریتی در کورن وال به قتل رسیده، شگفت زده شده بود. در این زمان بود که پای ام آی ۶ به میان کشیده شده بود. آن ها به طریقی توانسته بودند پای آلکس رایدر را به سازمان خود باز کنند و از آن تاریخ به بعد آلکس رایدر برای آن ها کار کرده بود.
آلکس درباره ی پدر و مادرش، جان(۱۹) و هلن(۲۰) رایدر، اطلاعات چندانی نداشت. در نهایت در اتاق خوابش تصویری از آن ها را قاب کرده بود. پدرش موهای کوتاهی داشت و کنار مادرش که تبسّمی بر لبان خود داشت، ایستاده بود. پدر آلکس در ارتش خدمت می کرد و هنوز هم قیافه اش شبیه سربازها بود. مادر آلکس یک پرستار بود و در یک رادیولوژی کار می کرد. اما آن ها برای آلکس غریبه بودند، هیچ مطلبی را از آن ها به یاد نمی آورد. او هنوز طفل کوچکی بود که پدر و مادرش مُرده بودند. آن ها در یک سانحه ی هوایی جان خود را از دست داده بودند و دست کم این مطلبی بود که به آلکس منتقل شده بود.
اما حالا آلکس می دانست که موضوع از قرار دیگری بوده است.
سانحه ی هوایی به همان اندازه دروغ بود که مرگ عمویش در یک حادثه ی رانندگی. یاسن گرگوروویچ در داخل هواپیمای ایر فورس وان(۲۱) همه چیز را به او گفته بود. پدر آلکس هم یک آدم کش حرفه ای بود، درست مانند یاسن. آن دو با هم کار می کردند. جان رایدر یک بار جان یاسن را نجات داده بود، اما بعد خودش به دست ماموران ام ای ۶ کشته شده بود ــ همان کسانی که سه بار آلکس رایدر را مجبور کرده بودند برای آن ها کار کند، همان هایی که به او دروغ گفته، بر او سلطه جویی کرده و وقتی کارشان تمام شده بود، او را کنار گذاشته بودند. تقریبا باور کردنش غیرممکن بود، اما یاسن راهی به او پیشنهاد کرده بود که حقایق را پیدا کند.
به ونیز برو. عقرب را پیدا کن. آن وقت سرنوشت خود را پیدا خواهی کرد...
آلکس باید درمی یافت که چهارده سال قبل چه اتفاقی افتاده است. کشف حقایق درباره ی جان رایدر به همان معنا و مفهوم کشف حقایق درباره ی خودش بود. زیرا اگر پدرش مردم را به خاطر دریافت پول می کشت، چگونه آدمی می توانست باشد. آلکس عصبانی، ناخشنود و درهم بود. باید این عقرب را هر چه بود، پیدا می کرد. عقرب آن چه را که او باید می دانست، به او می گفت.
سفر مدرسه ای به ونیز از این بهتر نمی شد. جک هم مانع رفتن او نشد. در واقع، حتی او را به رفتن به این سفر تشویق کرد.
ــ این دقیقا همان چیزی است که به آن احتیاج داری، آلکس. فرصت مناسبی است که با دوستانت باشی، درست مثل یک دانش آموز واقعی.
آلکس حرفی نزد. او از این که به جک دروغ بگوید متنفر بود، اما به هیچ وجه نمی توانست حقیقت را با او در میان بگذارد. جک هرگز پدرش را ندیده بود. این ماجرا به او ارتباطی نداشت.
جک به آلکس کمک کرد تا چمدانش را ببندد. این سفر آلکس ارتباط چندانی به کلیسا و موزه نداشت. او می خواست از این فرصت استفاده کند، شهر را بگردد و اطلاعاتی به دست آورد. پنج روز مدت درازی نبود، اما می توانست یک نقطه ی شروع باشد. پنج روز در ونیز، پنج روز برای پیدا کردن عقرب.
و حالا او در یک میدان ایتالیایی ایستاده بود. سه روز سفر پشت سر گذاشته شده و او چیزی نیافته بود.
ــ آلکس، دوست داری یک بستنی بخوری؟
ــ نه، متشکرم.
ــ من که گرمم شده. می خواهم یکی از آن چیزهایی که تو تعریف کردی، بخرم. راستی، اسمش چه بود؟ گرانادا(۲۲)؟
آلکس کنار پسر چهارده ساله ی دیگری ایستاده بود. او بر حسب اتفاق نزدیک ترین دوستش در مدرسه ی بروکلند بود. او از این که شنیده بود تام هریس(۲۳) هم در این سفر شرکت کرده، حیرت زده شده بود. زیرا تام علاقه ای به هنر یا تاریخ نداشت. تام به هیچ موضوع درسی مدرسه علاقه نداشت و در همه ی دروس کم ترین نمره ها را می گرفت. اما نکته ی جالب در مورد تام این بود که به هیچ چیزی بها نمی داد. او همیشه شاداب و خندان بود و حتی آموزگاران معتقد بودند که کنار او به آن ها خوش می گذرد. اما تام جبران کمبودهایی که در کلاس درس داشت را در میادین ورزشی می کرد. او کاپیتان تیم فوتبال مدرسه بود و در مسابقات رقیب اصلی آلکس به شمار می رفت. او توانسته بود آلکس را در مسابقات دوی با مانع چهارصد متر و پرش با نیزه شکست دهد. تام در مقایسه با سنّش ریزنقش بود و موهای سیاه و چشمان آبی رنگی داشت. اگر او را می کشتی، حاضر نبود به موزه برود. و با این حساب، او این جا چه کار می کرد؟ اما آلکس خیلی زود علتش را فهمید. پدر و مادر تام در حال متارکه بودند و او را به این سفر فرستاده بودند تا در جریان مسایل قرار نگیرد.
آلکس گفت:
ــ اسمش گرانیتا(۲۴)ست.
او هر وقت به ایتالیا می آمد، سفارش گرانیتا می داد: یخ له شده با آب لیموی تازه. چیزی در حد بستنی و یک نوشابه بود. چیزی در دنیا مثل گرانیتا فرح بخش نبود.
ــ خیلی خوب، یکی برایم سفارش بده. وقتی به زبان ایتالیایی به کسی سفارش می دهم، طوری نگاهم می کنند که انگار دیوانه هستم.
در واقع، آلکس بیش از چند عبارت به زبان ایتالیایی بلد نبود. زبان ایتالیایی از جمله زبان هایی بود که ایان رایدر به او نیاموخته بود. با این حال، به اتفاق تام به فروشگاهی رفتند و او سفارش گرانیتا داد. یکی برای تام، و یکی هم به اصرار تام برای خودش. تام پول فراوان داشت. پدر و مادرش قبل از مسافرت به او پول سخاوتمندانه ای داده بودند.
تام پرسید:
ــ این ترم به مدرسه می آیی؟
آلکس شانه ای بالا انداخت:
ــ البته.
ــ ترم گذشته کم تر به مدرسه آمدی. ترم قبل از آن هم به همین شکل.
ــ مریض بودم.
تام سری فرود آورد. عینک آفتابی زده بود که آن را در فرودگاه هیترو خریداری کرده بود. برای صورتش بسیار بزرگ بود و تا روی بینی اش پایین آمده بود.
ــ تو خودت بهتر از هر کسی می دانی که حرفت را باور نمی کنند.
ــ چرا باور نمی کنند؟
ــ برای این که کسی این همه بیمار نمی شود. امکانش وجود ندارد. شایع کرده اند که تو دزد هستی.
ــ چی؟
ــ به همین دلیل است که تا این اندازه از مدرسه غیبت می کنی. حتما با پلیس مسئله داری.
ــ به راستی تو این طوری فکر می کنی؟
ــ نه، اما خانم بدفوردشایر(۲۵) درباره ی تو از من سوال کرد. او می داند که ما با هم دوست هستیم. گفت یک بار چیزی را کش رفته ای و به دردسر افتاده ای و حالا به یک درمان گر مراجعه می کنی تا روان درمانی شوی.
ــ روان درمانی؟
ــ بله، او خیلی برایت متاسف است. می گوید به همین دلیل است که اغلب به مدرسه نمی آیی.
دوشیزه جین بدفوردشایر منشی مدرسه بود. زن جذابی بود که دوران بیست سالگی خود را می گذراند. او هم به این سفر آمده بود. کاری بود که همه ساله می کرد. حالا آلکس او را دید که در سمت دیگر میدان ایستاده است و با آقای گری حرف می زند.
ساعت شماطه ای ساعت دوازده را اعلام کرد. تا نیم ساعت دیگر باید در هتل محل اقامتشان ناهار می خوردند. مدرسه بروکلند یک مدرسه معمولی در غرب لندن بود و آن ها برای این که هزینه ها را پایین نگه دارند در هتلی بیرون از شهر ونیز اقامت کرده بودند. آقای گری هتلی را در شهرک سان لورنزو(۲۶)، در فاصله ی ده دقیقه ای ایستگاه قطار، انتخاب کرده بود. آن ها هر روز صبح به ایستگاه و بعد با اتوبوس آبی به مرکز شهر می رفتند. اما امروز برنامه فرق می کرد. روز یک شنبه بود و آن ها صبح را تعطیل کرده بودند.
تام دوباره خواست حرفی بزند.
ــ با این حساب ــ
اما صحبتش متوقف شد. حادثه ای به سرعت اتفاق افتاده بود، اما آن ها هر دو آن را دیده بودند.
در سمت دیگر میدان یک موتورسیکلت، یک موتور وسپا ۲۰۰ سی سی که تقریبا نو نشان می داد، در حالی که دو مرد روی آن سوار بودند، دیده شد. هر دو مرد شلوار جین پوشیده بودند و بلوزهای آستین بلند بر تن داشتند. کسی که ترک موتور نشسته بود کلاهی به سر داشت که در صورت تصادف یا بروز حادثه از او حراست می کرد. اما راننده ی موتور عینک آفتابی زده بود و به سرعت به سمت دوشیزه بدفورد شایر می رفت. انگار قصد داشت او را زیر بگیرد. اما درست در لحظه ای که نزدیک بود این اتفاق بیفتد، موتورسوار با یک مانور سریع از کنار دوشیزه بدفوردشایر گذشت و در همین لحظه مردی که بر ترک موتور نشسته بود کیف او را قاپ زد. به قدری این کار را با مهارت انجام داده بودند که آلکس تردیدی نکرد که آن ها حرفه ای هستند.
چند نفر دیگر از دانش آموزان هم این صحنه را دیده بودند. یکی دو نفری با انگشت موتورسوارها و صحنه ی حادثه را به هم نشان می دادند. اما کاری از دست شان ساخته نبود. موتورسوارها پیشاپیش قصد فرار داشتند و می خواستند از محل حادثه بگریزند. راننده ی موتورسیکلت سرش را تا روی فرمان پایین آورده بود و کسی که در ترک موتور نشسته بود، کیف چرمی را روی پاهایش گذاشته بود. حالا موتورسوارها به سمت جایی که آلکس و تام ایستاده بودند، نزدیک می شدند. چند لحظه قبل، اشخاص مختلف در میدان دیده می شدند، اما حالا انگار میدان تخلیه شده بود. و این کار فرار کیف زن ها را راحت می کرد.
تام فریاد می کشید:
ــ آلکس!
ــ عقب بایست.
به فکر آلکس رسید که مسیر حرکت وسپا را سد کند، اما بی فایده بود. راننده می توانست او را به راحتی دور بزند و اگر موتور با آلکس تصادف می کرد، صد در صد باید این ترم مدرسه را هم در بیمارستان سپری می کرد. موتور وسپا سرعتش به حدود بیست مایل در ساعت رسیده بود. آلکس مطمئنا نمی خواست سر راه موتورسوارها بایستد.
آلکس به اطراف خود نگاه کرد و در این فکر بود آیا می تواند چیزی را به سمت موتورسوارها پرتاب کند. یک تور؟ یک سطل آب؟ اما توری در میان نبود، و فوّاره هم فاصله ی زیادی با او داشت. اما سطل هایی در کار بودند.
فاصله ی موتور با او به بیست متر می رسید و مرتب بر سرعتش اضافه می شد. آلکس با یک حرکت سریع سطل یک دکه ی گل فروشی را برداشت و گل های خشکیده ی درون آن را روی پیاده رو ریخت و بلافاصله سطل را از دانه های مخصوص غذای پرندگان که در دکه ی دیگری قرار داشت، پُر کرد. صاحبان دکه ها فریاد اعتراض می کشیدند، اما آلکس به آن ها توجهی نکرد. در این لحظه، موتور وسپا به کنار او رسیده بود. آلکس با یک حرکت تند دانه های درون سطل را به روی موتورسوارها پاشید. تام حیرت زده نگاه می کرد. به ذهنش رسید اگر آلکس گمان می کند که دانه ها می توانند موتورسوارها را متوقف سازند، سخت در اشتباه است. موتورسوارها هم به راه خود ادامه می دادند.
اما آلکس برنامه ی دیگری داشت.
دویست یا سیصد کبوتری که در میدان بودند، پاشیده شدن دانه ها را روی سر و صورت موتورسوارها دیده بودند. دانه ها در نقاط مختلف لباس و کلاه و سر و صورت موتورسوارها پخش شده و جا خوش کرده بودند.
برای کبوترها ناگهان دزدان کیف زن تبدیل به منبع غذا شدند. کبوترها از هر سمت روی موتورسوارها فرود می آمدند. یکی از کبوترها روی صورت راننده ی موتور فرود آمد و کبوترهای دیگری روی سرش فرود آمدند تا دانه های غذا را از لابه لای موهایش نوک بزنند. کبوتر دیگری روی گلوی او نشسته بود. چند کبوتر هم روی دزد دوّمی نشسته بودند و دانه ها را نوک می زدند. هر لحظه بر شمار کبوتران اضافه می شد. حدود بیست کبوتر موتورسوارها را در چنگ خود داشتند.
راننده ی موتور چشمانش جایی را نمی دید. با یک دست فرمان موتور را گرفته بود، و با دست دیگرش سعی داشت کبوترها را از خود دور کند. موتور حالا صد و هشتاد درجه دور زده بود و به طرف آلکس می آمد. چیزی نمانده بود که موتور از روی آلکس بگذرد، اما درست در همین لحظه موتور دوباره تغییر مسیر داد و به سمت فواره ی وسط میدان به حرکت درآمد. دو موتورسوار هنوز در محاصره ی پرندگان از نظر پنهان بودند. چرخ جلوی موتور به لبه ی فواره برخورد کرد و موتور به زمین افتاد و هر دو سرنشین به هوا پرتاب شدند. دزدی که در ترک موتور نشسته بود قبل از این که در آب سقوط کند، کیف دستی را رها کرد. کیف در هوا چرخی خورد و آلکس که در فاصله ی چند قدمی ایستاده بود، آن را در هوا گرفت.
بعد همه چیز تمام شد. دو دزد تقریبا در آب سرد افتاده بودند. موتور وسپا خراب روی زمین افتاده بود. دو مامور پلیس که در آخرین لحظه وارد میدان شده بودند، به سمت دزدان می دویدند. صاحبان دکه ها می خندیدند و تشویق می کردند. تام گیج و مبهوت نگاه می کرد. آلکس به سمت دوشیزه بدفوردشایر رفت و کیف دستی را به او داد.
ــ فکر می کنم مال شماست.
ــ آلکس...
زبان دوشیزه بدفوردشایر بند آمده بود.
ــ چه طور...؟
ــ این همان درسی است که در جریان روان درمانی آموختم.
آلکس این را گفت و برگشت تا به جمع دوستانش بپیوندد.



نظرات کاربران درباره کتاب عقرب

گر چه ماجراهای الکس رایدر پر از اغراق است اما خواندن کتاب الکس رایدر جالب و لذت بخش بود.
در 6 سال پیش توسط Rei...ane
عاااالی بووود. واقعا حرف نداره این پسر
در 3 ماه پیش توسط sara kia