فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نقطه سیاه

کتاب نقطه سیاه
در آلپ مرگ منتظر الکس رایدر است

نسخه الکترونیک کتاب نقطه سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نقطه سیاه

الكس رايدر جاسوس نوجوان به مدرسه بر می‌گردد و سعي می‌کند با زندگي مخفيانه دوگانه و هم چنين تكاليف مدرسه دوگانه‌اش كنار بيايد اما سازمان جاسوسي انگلستان نقشه‌های ديگري براي او دارد... آنتونی هوروویتس نویسنده مطرح ژانر پلیسی، وحشت و خیالپردازی و برنده جوایز معتبر ادبی تز جمله ردهاوس و همپشایر است

ادامه...

بخشی از کتاب نقطه سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

جنتلمن، نامه را دور انداخت، کیف و جعبه ابزارش را برداشت و به طرف آسانسورها رفت. در آسمان خراش ده ها آسانسور عمومی بود به علاوه ی آسانسور سیزدهم که متعلق به مایکل جی. روسکو بود. آسانسور شماره ی دوازده در انتها بود. وقتی وارد آن شد پسرک پادویی با بسته ای در دست سعی کرد دنبال او وارد شود. جنتلمن گفت:
ـ ببخشید، برای تعمیر...
در بسته شد. او تنها بود. دکمه ی طبقه ی شصت و یک را زد.
این کار را همین هفته ی پیش گرفته بود. باید سریع کار می کرد ـ تعمیرکار واقعی را می کشت، کارت شناسایی او را برمی داشت، جزئیات برج روسکو را یاد می گرفت و تجهیزات پیچیده ای را که می دانست لازم خواهد داشت، تهیه می کرد. صاحب کارهایش می خواستند این مولتی میلیونر هرچه سریع تر از بین برود. مهم تر اینکه، باید حادثه تصادف به نظر می رسید. برای این کار، جنتلمن دویست هزار دلار آمریکایی درخواست کرده و دریافت هم کرده بود. پول باید به یک حساب بانکی در سوئیس ریخته می شد، نیمی از آن حالا و بقیه پس از اتمام کار.
در آسانسور باز شد. طبقه ی شصت و یک در اصل برای تعمیرات به کار می رفت. تانکرهای آب در اینجا قرار داده شده بودند، همین طور کامپیوترهایی که گرما، دستگاه تهویه ی مطبوع، دوربین های امنیتی و آسانسورهای ساختمان را نظارت می کردند. جنتلمن آسانسور را خاموش کرد، برای این کار از کلید قطع برنامه استفاده کرد که روزگاری متعلق به سام گرین بود، بعد به سراغ کامپیوترها رفت. بطور دقیق می دانست جای آنها کجاست. در واقع، با چشم بند هم می توانست آنها را پیدا کند. کیف دستی اش را باز کرد. کیف دو قسمت داشت. قسمت پایین تر یک کامپیوتر کوچک بود. قسمت بالایی با تعدادی مته و ابزارهای دیگر که هرکدام در جای شان تعبیه شده بودند، مجهز شده بود.
پانزده دقیقه طول کشید تا بتواند وارد بخش اصلی برج روسکو شود و کامپیوترش را با دستگاه برقی داخلی مرتبط کند. عبور کردن از دستگاه امنیتی کامپیوتری روسکو کمی بیشتر وقت گرفت، اما آخر کار انجام شد. به وسیله ی صفحه ی کلیدش فرمانی داد. در طبقه ی پایین آسانسور خصوصی مایکل جی. روسکو کاری کرد که هرگز نکرده بود. یک طبقه بالاتر آمد ـ به طبقه ی شصت و یک. اگرچه، در بسته ماند. جنتلمن لازم نبود وارد آن شود.
او به جای این کار کیف دستی و جعبه ابزار نقره ای را برداشت و دوباره آنها را در همان آسانسوری گذاشت که او را از طبقه ی پذیرش بالا آورده بود. کلید از کار انداختن دستگاه را چرخاند و دکمه ی طبقه ی پنجاه و نه را فشار داد. یک بار دیگر، آسانسور را خاموش کرد. بعد دست دراز کرد و فشار داد. در بالای آسانسور دریچه ای بود که به طرف بیرون باز می شد. کیف دستی و جعبه ابزار را قبل از خودش به بیرون هل داد، بعد خودش را بالا کشید و روی سقف آسانسور رفت. حالا در تونل اصلی آسانسورهای برج روسکو ایستاده بود. از چهار طرف با تیرآهن ها و لوله های سیاه از روغن و کثافت محاصره شده بود. کابل های فلزی کلفت آویزان بودند و بعضی از آنها موقع بالا و پایین بردن بارهایشان صدای مدام و خفه ای می دادند. به پایین که نگاه می کرد همان تونل مربع شکل به ظاهر بی پایان را می دید، که فقط نورهای اندک درهای آسانسورهای دیگر که به طبقات مختلف می رسیدند و باز و بسته می شدند، تونل را روشن می کرد.
نسیم، به نحوی از خیابان به داخل، راه پیدا کرد و خاک را چرخ زنان بالا آورد و چشمش را ناراحت کرد. در کنارش یک جفت در آسانسور بود که اگر آنها را باز می کرد؛ او را مستقیم به دفتر روسکو هدایت می کردند. بالای آنها، بالای سرش و چند متر به طرف راست، سطح زیرین آسانسور خصوصی روسکو بود.
جعبه ابزار کنارش، روی سقف آسانسور، قرار داشت. آن را با دقت باز کرد. کناره های جعبه با اسفنج کلفت پوشانده شده بود. داخل آن، در فضای به طرز خاصی حفاظت شده، چیزی شبیه یک پرژکتور فیلم پیچیده قرار داشت، نقره ای و مقعر با لنزهای قطور، آن را بیرون آورد، بعد به ساعتش نگاه کرد. هشت و سی و پنج. یک ساعت طول می کشید تا دستگاه را به ته آسانسور روسکو وصل کند و کمی بیشتر فرصت می خواست تا مطمئن شود دستگاه کار می کند. یک عالم وقت داشت.
با خودش لبخند زد، یک پیچ گوشتی برقی بیرون آورد و کارش را شروع کرد.

ساعت دوازده، هلن بوسورث تلفن کرد و گفت:
ـ اتومبیل شما آمده، آقای روسکو.
ـ متشکرم، هلن.
روسکو آن روز صبح کار زیادی انجام نداده بود. متوجه بود که فقط نیمی از حواسش به کارش است. یک بار دیگر، به عکس روی میزتحریرش نگاه کرد. پل، چطور ممکن بود ارتباط یک پدر و پسر اینقدر بد شود؟ و در چند ماه اخیر چه اتفاقی افتاده بود که وضع را این قدر بدتر کرده بود؟
ایستاد، کتش را پوشید و به آن سوی دفترش رفت. اغلب، با سیاستمداران ناهار می خورد. آنها پولش را می خواستند، نظریاتش را... یا خودش را. هر آدمی با ثروت روسکو دوست قدرتمندی بود و سیاستمداران به همه ی دوستانی که می توانستند داشته باشند، احتیاج داشتند.
دکمه ی آسانسور را فشار داد و درها کنار رفتند و باز شدند. یک قدم جلو گذاشت.
آخرین چیزی که مایکل جی. روسکو وقتی زنده بود دید، آسانسوری بود با دیوارهای سفید مرمری، فرش آبی و دستگیره های ریلی نقره ای. پای راستش، با یکی از کفش های چرمی سیاهی که آن را در مغازه ی کوچکی در رم برایش با دست دوخته بودند، روی فرش فرود آمد درست در وسط آن و به راهش ادامه داد... بقیه ی هیکلش به دنبالش آمد، به طرف داخل آسانسور کج شد و بعد از در آن عبور کرد و سپس به سوی مرگ خود، شصت طبقه سقوط کرد.
از آنچه اتفاق افتاده بود چنان حیرت زده بود، که به هیچ عنوان نمی توانست درک کند چه اتفاقی افتاده است، که حتی فریاد نزد. فقط در تاریکی چاه آسانسور سقوط کرد، دوبار به دیوارها خورد و بعد، دویست متر پایین تر، با آسفالت سخت زیرزمین برخورد کرد.
آسانسور سر جایش باقی ماند. محکم به نظر می رسید، اما در واقع، اصلا آنجا نبود. آنچه روسکو به داخلش قدم گذاشته بود یک هولوگرام نمایش داده شده در فضای خالی چاه آسانسور بود، جایی که باید آسانسور واقعی قرار داشته باشد. جنتلمن در را طوری برنامه ریزی کرده بود تا وقتی روسکو دکمه را فشار دهد باز شود، و بی سر و صدا قدم گذاشتن او را به درون حفره ی مرگ تماشا کرده بود. اگر میلیاردر فقط لحظه ای به بالا نگاه کرده بود، می توانست پرژکتور نقره ای هولوگرام را ببیند که چند متر بالای سرش، پرتو می افشاند. اما مردی که برای رفتن به ناهار پا توی آسانسور می گذارد به بالا نگاه نمی کند. جنتلمن این را می دانست و او هرگز اشتباه نمی کرد.
ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه، راننده تلفن کرد تا بگوید آقای روسکو به اتومبیل نرسیده است. ده دقیقه بعد، هلن بوسورث نیروهای امنیتی را خبر کرد که تمام طبقات ساختمان را گشتند. در ساعت یک، آنها به رستوران تلفن کردند. سناتور آنجا بود، منتظر مهمان ناهارش، اما روسکو نیامده بود.
در واقع، جسدش تا روز بعد پیدا نشد، تا آن وقت ناپدید شدن میلیاردر به ماجرای اصلی خبرهای تلویزیون آمریکا تبدیل شده بود. حادثه ای باور نکردنی ـ ماجرا این طور به نظر می رسید هیچ کس سر در نیاورد چه اتفاقی افتاده است. البته، برای اینکه، جنتلمن قبل از آنکه بی سر و صدا ساختمان را ترک کند کامپیوتر اصلی را دوباره برنامه ریزی کرده، پرژکتور را برداشته و همه چیز را به صورتی که باید باشد درآورده بود.
دو روز بعد، مردی که اصلا به تعمیرکارها شباهت نداشت به فرودگاه بین المللی جی اف کی قدم گذاشت. او قرار بود سوار هواپیمایی شود که به سوییس می رفت، اما او قبل از هر کار، به یک مغازه ی گل فروشی رفت و یک دسته لاله ی سیاه سفارش داد تا به آدرس مشخصی فرستاده شود. مرد پول گل ها را نقد پرداخت و اسمی از خود باقی نگذاشت.

سقوط کردن

مایکل جی. روسکو(۱) آدم محتاطی بود. خودرویی که هر روز صبح سر ساعت هفت و ربع او را سرکار می رساند، مرسدسی سفارشی با درهای فولادی و شیشه های ضدگلوله بود. راننده ی آن یک مامور بازنشسته ی اف بی آی بود یک اسلحه ی برتای(۲) نیمه خودکار داشت و می دانست چطور از آن استفاده کند. از محل توقف خودرو تا ورودی برج روسکو در خیابان پنجم نیویورک فقط پنج قدم فاصله بود، اما دوربین های مداربسته هر اینچ از مسیر او را زیر نظر داشتند. وقتی درهای خودکار پشت سرش بسته شدند، یک مامور پذیرش یونیفرم پوش ـ آن هم مسلح ـ مراقب بود تا او از سرسرا عبور کرد و به آسانسور خصوصی خودش وارد شد.
آسانسور دیوارهایی صدفی، فرشی آبی دستگیره ی میله ای نقره ای داشت، بی هیچ دکمه ای روسکو دستش را روی صفحه ی شیشه ای کوچکی فشار داد. حسگری اثر انگشتش را خواند، آن را تائید کرد و آسانسور را فعال کرد. درها بسته شدند و آسانسور تا طبقه شصتم بدون توقف بالا رفت. هیچ کس دیگر از آن استفاده نکرد. در هیچ طبقه ای هم نایستاد. وقتی بالا می رفت، مامور پذیرش پشت تلفن، به کارمندان روسکو اطلاع می داد او در راه است.
هر کسی که در دفتر خصوصی روسکو کار می کرد، گزینش شده و بطور کامل حرفه ای بود. بدون گرفتن وقت قبلی ملاقات با او امکان نداشت. گرفتن وقتِ ملاقات هم سه ماه طول می کشید.
وقتی ثروتمند هستید باید محتاط باشید. آدم های پست، آدم رباها، تروریست ها... ناامیدها و وازده ها همیشه هستند. مایکل جی. روسکو، رئیس روسکو الکترونیکس بود و نهمین یا دهمین ثروتمند دنیا ـ و به راستی خیلی احتیاط می کرد. از وقتی چهره اش روی جلد مجله ی تایمز دیده شد ـ " سلطان الکترونیک" ـ پی برد که دیگر یک هدف آشکار است؛ بنابراین، در مکان های همگانی به سرعت و با سری افتاده راه می رفت. عینک هایش طوری انتخاب شده بودند که تا حد امکان چهره ی شاخص او را از نظرها پنهان کنند. کت و شلوارهایش گران قیمت، اما بدون مارک بودند. اگر به تئاتر یا صرف شام می رفت، همیشه در آخرین لحظه وارد می شد تا زیاد در محیط دیده نشود. در زندگی او ده ها دستگاه متفاوت امنیتی وجود داشت که اگرچه زمانی ناراحتش می کردند، اما حالا دیگر برایش عادی شده بودند.
اما از هر جاسوس یا مامور امنیتی که می خواهید بپرسید، یکنواختی چیزی است که می تواند شما را به کشتن دهد. این وضع به دشمن شما نشان می دهد شما کجا می روید و کی باید آنجا باشید. یکنواختی و نظم مایکل جی. روسکو را هم به کشتن می داد و روز مرگش از پیش تعیین شده بود.
البته، روسکو اصلا از این ها خبر نداشت او یکراست از آسانسور به طرف دفتر خصوصی اش رفت ـ اتاقی بزرگ که گوشه ی ساختمان را اشغال کرده بود، با پنجره هایی سرتاسری که از دوطرف چشم انداز داشت؛ شرق سنترال پارک(۳) و شمال خیابان پنجم، دو دیوار باقیمانده یک در داشتند، یک قفسه ی کتاب کوتاه و کنار آسانسور، یک تابلوی نقاشی رنگ و روغن اصل ـ گلدان گل اثر ونسان ون گوگ.(۴)
سطح شیشه ای و سیاه روی میز کارش از نظم یکسانی برخوردار بود. یک کامپیوتر، یک دفتر یادداشت چرمی، یک تلفن و قاب عکسی از پسربچه ا ی چهارده ساله. روسکو وقتی کتش را درآورد و نشست، متوجه شد که به تصویر پسرک نگاه می کند. موهایی طلایی، چشم های آبی و صورت کک و مکی. پل روسکو(۵) بطور کامل شبیه به پدرش در سی سال پیش بود. مایکل روسکو حالا پنجاه و دو سال داشت، باوجود چهره ی آفتاب سوخته اش می شد سنش را از چهره اش حدس زد. پسرش کمابیش به بلند قدی او بود. عکس تابستان قبل، در لانگ آیلند(۶)، گرفته شده بود. آنها روز را به ماهیگیری سپری کرده بودند. یکی از معدود روزهای خوشی بود که در کنار هم داشتند.
در باز شد و منشی اش وارد شد. هلن بوسورث(۷) انگلیسی بود. او خانه و شوهرش را برای کار در نیویورک رها کرده و به اینجا آمده بود و از هر لحظه اش لذت می برد. یازده سال بود در آن دفتر کار می کرد و در این مدت حتی کاری جزئی را فراموش یا اشتباه نکرده بود.
منشی گفت:
ـ صبح بخیر، آقای روسکو.
ـ صبح بخیر، هلن.
هلن پوشه ای را روی میز او گذاشت.
ـ آخرین ارقام از سنگاپور. هزینه های برنامه ریز آرـ ۱۵. شما باید ساعت دوازده و نیم با سناتور اندروز(۸) ناهار بخورید. من در آیوی میز رزرو کرده ام. روسکو پرسید:
ـ یادت نرفت که به لندن تلفن بزنی؟
هلن بوسورث جا خورد. او هرگز چیزی را فراموش نمی کرد، پس چرا روسکو این سوال را پرسیده بود؟ گفت:
ـ من دیروز بعدازظهر با دفتر آلن بلانت(۹) صحبت کردم. بعدازظهر نیویورک، غروب به وقت لندن صحبت با آقای بلانت مقدور نبود، اما برای امروز بعدازظهر قرار تماس گذاشتم. می توانیم از اتومبیل شما تماس بگیریم.
ـ متشکرم، هلن.
ـ بگویم برایتان قهوه بیاورند؟
ـ نه، متشکرم هلن. امروز قهوه نمی خورم.
هلن بوسورث با نگرانی از اتاق بیرون رفت. قهوه نه؟ بعد چی؟ از وقتی آقای روسکو را می شناخت او روزش را با یک قهوه ی اسپرسوی دوبل شروع می کرد.
ـ یعنی مریض بود؟ بطور مسلم، این اواخر سرحال نبود...، یعنی از وقتی که پل از آن مدرسه در جنوب فرانسه برگشته بود و این تلفن به آلن بلانت در لندن! کسی هرگز به هلن نگفته بود که این مرد کیست، اما یک بار نام آلن بلانت را در پرونده ای دیده بود. او با خدمات رسانی اطلاعاتی انگلیس ارتباط داشت. با ام ای ۶. آقای روسکو با یک جاسوس چه حرفی داشت؟
هلن بوسورث به دفترش برگشت و اعصابش را آرام کرد، البته نه با قهوه ـ از آن بیزار بود ـ بلکه با یک فنجان چای روح نواز انگلیسی. موضوع خیلی عجیبی داشت اتفاق می افتاد که از آن خوشش نمی آمد. اصلا خوشش نمی آمد.

در این ضمن، شصت طبقه پایین تر، مردی که بارانی خاکستری به تن داشت به طرف میز پذیرش رفت و یک کارت شناسایی به سینه اش نصب شده بود. کارت شناسایی اش او را سام گرین(۱۰) معرفی می کرد، تعمیرکار شاغل در شرکت آسانسورهای ایکس ـ پرس. او در یک دست کیفی دستی و در دستی دیگر جعبه ابزار نقره ای بزرگی را حمل می کرد. هر دو را در برابر میز پذیرش روی زمین گذاشت.
سام گرین نام واقعی او نبود. موهایش ـ مشکی و روغن زده ـ مصنوعی بود، همین طور عینک، سبیل و دندان های نامنظمش، به نظر پنجاه ساله می رسید، ولی در واقع نزدیک به سی سال داشت، اما در حرفه ای که به آن مشغول بود، هیچ کس نام واقعی اش را نمی دانست. نام، آخرین چیزی بود که می توانست در اختیار کسی بگذارد. او را در جایگاه جنتلمن می شناختند و یکی از گران قیمت ترین و موفق ترین مزدوران آدمکش دنیا بود.
این نام مستعار را برای این به او داده بودند که همیشه برای خانواده های قربانیانش گل می فرستاد.
مامور پذیرش به او نگاهی انداخت.
او گفت:
ـ برای آسانسور آمده ام.
با لهجه ی برانکسی حرف می زد. اگرچه در عمرش هرگز بیشتر از یک هفته در آنجا نمانده بود.
مامور پذیرش گفت:
ـ آسانسور چه شده؟ شما هفته ی پیش اینجا بودید.
ـ بله، البته. در آسانسور دوازده، یک کابل خراب، پیدا کردیم. باید عوض می شد، اما قطعه ی لازم را نداشتیم. برای همین مرا دوباره فرستادند.
جنتلمن دست توی جیب کرد و یک ورق کاغذ مچاله شده را بیرون آورد.
ـ می خواهید به دفتر مرکزی تلفن کنید؟ دستورهایی که به من داده شده در اینجاست.
اگر مامور پذیرش به شرکت آسانسورهای ایکس ـ پرس تلفن می کرد، می فهمید آنها درواقع شخصی به نام سام گرین را استخدام کرده اند ـ اگرچه دو روزی می شد که سر کار نیامده بود. علتش این بود که سام گرین واقعی با چاقویی در پشت و یک قطعه سیمان بیست و پنج پوندی که به پایش بسته شده بود، در ته رودخانه ی هادسن(۱۱) قرار داشت، اما مامور پذیرش تلفن نکرد. جنتلمن حدس می زد او به خودش زحمت این کار را نخواهد داد. گذشته از همه چیز، آسانسورها همیشه خراب بودند. مهندس ها مدام داشتند می آمدند و می رفتند. یکی بیشتر چه فرقی می کرد؟
مامور پذیرش شستش را نشان داد و گفت:
ـ برو!

سایه ی آبی

بدترین وقت برای احساس تنهایی زمانی است که در میان مردم هستید. آلکس رایدر داشت در حیاط مدرسه راه می رفت، در محاصره ی صدها پسر و دختر هم سن و سالش. آنها همه در یک جهت می رفتند، همه یونیفرم های مشابه آبی و خاکستری پوشیده بودند، به احتمال زیاد، همه به چیزهای مشترکی فکر می کردند. آخرین درس روز تازه تمام شده بود. تکالیف خانه، چای و تلویزیون و بقیه ی ساعت ها را تا زمان رفتن به رختخواب پر می کرد. یک روز دیگر مدرسه. پس چرا اینقدر خودش را دور از آن حس می کرد، انگار داشت آخرین هفته های ترم را از آن سوی صفحه ی شیشه ای نگاه می کرد.
آلکس کوله پشتی اش را روی یک شانه انداخت و راهش را به طرف اتاقک دوچرخه ادامه داد. کیف سنگین بود. مثل همیشه، توی آن تکلیف خانه ی دوبرابر بود... فرانسه و تاریخ. دو هفته به مدرسه نیامده بود و باید برای رسیدن به درس ها سخت کار می کرد. معلم هایش همدردی نشان نداده بودند. هیچ کس حرف چندانی نزده بود، اما عاقبت با نامه ی دکتر برگشته بود ـ آنفلونزایی بد با مشکلات دیگر ـ سر تکان داده و لبخند زده بودند و با خود فکر کرده بودند او کمی لوس و ننر است. از طرف دیگر، باید مشکلاتش را در نظر می گرفتند. همه می دانستند آلکس پدر و مادر ندارد، با عمویش زندگی می کرده که در تصادف اتومبیل کشته شده است، اما به هر حال، دو هفته بستری بودن! حتی صمیمی ترین دوستانش باید می پذیرفتند این کمی زیادی است.
و او نمی توانست حقیقت را به آنها بگوید. اجازه نداشت به کسی بگوید درواقع چه اتفاقی افتاده است، بدبختی همین بود.
آلکس به اطرافش نگاه کرد، به بچه هایی که از درهای مدرسه بیرون می ریختند، بعضی ها در حال دریبل کردن توپ، بعضی ها با تلفن های همراه شان. به معلم ها نگاه کرد که خودشان را در اتومبیل های دست دوم شان جا می دادند. اول، فکر کرد در مدتی که نبوده تمام مدرسه به شکلی تغییر کرده، اما حالا می دانست اتفاق بدتری افتاده است. همه چیز مثل همیشه بود. او تغییر کرده بود.
آلکس چهارده ساله بود، یک شاگرد مدرسه ی معمولی در دبیرستان جامع غرب لندن بوده است. فقط چند هفته قبل، او کشف کرد عمویش یک مامور مخفی بوده، برای ام ای ۶ کار می کرده است. عمویش ـ یان رایدرـ(۱۲) به قتل رسیده بود و ام ای ۶ آلکس را مجبور کرده بود جای او را بگیرد. آنها در دوره ی فشرده ای روش های بقای اس آ اس را به آلکس یاد داده و او را به ماموریت جنون آمیزی در جنوب فرستاده بودند. او را تعقیب کرده بودند، به او شلیک شده بود و نزدیک بود کشته شود. در پایان، او را از سر باز کرده و دوباره به مدرسه فرستاده بودند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، اما اول او را مجبور کرده بودند قانون اسرار دولتی را امضا کند. آلکس با به یاد آوردن آن لبخند زد. نیازی نداشت چیزی را امضا کند. در هر حال چه کسی حرفش را باور می کرد؟
اما این پنهان کاری بود که حالا او را آزار می داد. هربار کسی می پرسید در هفته هایی که نبوده چه کار می کرده، مجبور بود به آنها بگوید بستری بوده، مطالعه می کرده، در خانه پرسه می زده است و... آلکس نمی خواست درباره ی کارهایی که انجام داده است خودنمایی کند، اما از فریب دادن دوستانش نیز بیزار بود. ام ای ۶ فقط او را به خطر نینداخته بود. آنها تمام زندگی او را در کشوی پرونده ها قفل کرده و کلیدش را دور انداخته بودند.
به اتاقک دوچرخه رسید. کسی زیر لب به او گفت:
ـ خداحافظ.
و او سر تکان داد، بعد دست دراز کرد تا یک تار موی روشنش را که روی چشمش افتاده بود، کنار بزند. گاهی آرزو می کرد تمام این ماجرای ام ای ۶ هرگز اتفاق نیفتاده بود. اما در عین حال ـ مجبور بود بپذیرد ـ بخشی از وجودش می خواست همه ی آنها دوباره اتفاق می افتاد. گاهی حس می کرد دیگر به دنیای امن و راحت مدرسه ی بروکلند تعلق ندارد. تغییرات بیش از حد بود و در آخر، هر چیزی از تکلیف مدرسه ی دوبرابر بهتر بود.
دوچرخه اش را از اتاقک بیرون آورد، قفلش را باز کرد، کوله پشتی اش را روی هر دو شانه اش انداخت و آماده ی حرکت شد. آن وقت بود که اتومبیل سفید درب و داغان را دید. دوباره در بیرون درهای مدرسه. برای دومین بار در آن هفته.
همه مردی را که در اتومبیل سفید بود، می شناختند.
او بیست ساله بود، طاس و در جایی که باید دندان های جلویی اش باشند دو ته دندان شکسته داشت و پنج مهره ی فلزی در گوشش. نامش را به کسی نگفته بود. وقتی مردم درباره اش حرف می زدند، او را اسکودا(۱۳) می نامیدند ـ مثل اتومبیلش. اما بعضی ها بودند که می گفتند اسمش جک است و زمانی در بروکلند بوده است. در این صورت، او مثل روحی ناخوشایند برگشته بود؛ یک لحظه بود، لحظه ی دیگر ناپدید شده بود ـ همیشه چند لحظه قبل از عبور هر اتومبیل پلیس یا معلم زیادی کنجکاو.
اسکودا مواد مخدر می فروخت. به بچه های کوچک تر مواد مخدر ملایم و به هر کدام از کلاس ششمی هایی که آنقدر احمق بودند که خریدار باشند، مواد مخدر قوی تر می فروخت. برای آلکس شگفت انگیز بود که اسکودا می توانست به این سادگی چنین کاری را انجام بدهد، فروختن پاکت های کوچک در روز روشن. اما البته در مدرسه یک پنهان کاری افتخارآمیز وجود داشت. هیچ کس دیگری را به پلیس تحویل نمی داد، حتی موجودی موذی مثل اسکودا را، و همیشه ترس از این بود که اگر اسکودا گیر بیفتد، تعدادی از کسانی که به آنها جنس می فروشد ـ دوستان، همکلاسی ها ـ ممکن است با او گرفتار شوند.
مواد مخدر هرگز در بروکلند مشکل بزرگی نبود، اما این اواخر وضع داشت تغییر می کرد. مشتی از هفده ساله ها شروع کرده بودند به خرید اجناس اسکودا و مثل سنگی که در استخری افتاده باشد، موج ها به سرعت داشتند گسترش می یافتند. دزدی رواج یافته بود، همین طور یکی دوبار برخوردهای قلدرمآبانه ـ بچه های کوچک تر داشتند مجبور می شدند برای بچه های بزرگ تر پول بیاورند. در ظاهر جنس های اسکودا را هرچه بیشتر می خریدند آنها گران تر می شدند ـ و از اول هم ارزان نبودند.
آلکس پسری با شانه های قوی، موهای سیاه و جوش های ناجور را تماشا کرد که آهسته به طرف اتومبیل رفت، کنار پنجره مکث کرد و بعد به راهش ادامه داد. جنبش ناگهانی خشم را حس کرد. پسر، کالین(۱۴) نام داشت و تا همین دوازده ماه قبل بهترین دوست آلکس بود. در حقیقت، همه کالین را دوست داشتند، اما بعد همه چیز تغییر کرده بود. بدخلق و گوشه گیر شده بود. از نظر درسی افت کرده بود. ناگهان هیچ کس نمی خواست او را بشناسد و علتش این بود. آلکس هرگز زیاد درباره ی مواد مخدر فکر نکرده بود، به جز اینکه می دانست خودش هرگز آن را مصرف نخواهد کرد، اما می دید مردی توی اتومبیل سفید فقط یک مشت بچه ی احمق را مسموم نمی کند. او دارد تمام مدرسه را مسموم می کند.
پلیسی از راه رسید که داشت پیاده گشت می زد و به طرف ورودی مدرسه می آمد. لحظه ای بعد، اتومبیل سفید، در حالی که دوده ی سیاه از اگزوز خرابش بیرون می زد، رفته بود. آلکس قبل از آنکه متوجه شود دارد چکار می کند سوار دوچرخه اش شد، همان طور که برای بیرون رفتن از زمین بازی به سرعت رکاب می زد، از کنار منشی مدرسه که داشت به خانه می رفت پیچید.
خانم منشی فریاد زد:
ـ آلکس، با این سرعت نرو!
و وقتی آلکس به او اعتنا نکرد آهی کشید. خانم بدفوردشایر(۱۵) همیشه بدون اینکه دلیل واقعی اش را بداند به آلکس علاقه داشت و در مدرسه فقط او فکر کرده بود شاید غیبت آلکس دلایلی بیش از آنچه داشته باشد که در نامه ی دکتر آمده بود.
اسکودای سفید به طرف پایین خیابان گاز داد، به چپ پیچید، بعد به راست، و آلکس فکر کرد دارد آن را گم می کند. اما بعد به خیابان های پشتی تو در تویی پیچید که به کینگزرود(۱۶) می رفت و با ترافیک سنگین ساعت چهار برخورد کرد و حدود دویست متر جلوتر متوقف شد.
سرعت متوسط ترافیک در لندن، در آغاز قرن بیست و یکم، پایین تر از حدی است که در دوران ویکتوریا بود. در روزهای عادی کاری، هر دوچرخه ای در هر مسیری از هر اتومبیلی سبقت می گیرد. آلکس هنوز دوچرخه ی کندور جونیوررود(۱۷) ریسرش را داشت که برای او در کارگاهی با دست ساخته بودند که از پنجاه سال قبل در هالبورون(۱۸) باز شده بود. به تازگی آن را به ترمز فشرده و دستگاه دنده ای نصب شده روی فرمان مجهز کرده بود و فقط لازم بود شستش را فشار دهد تا دنده عوض کردن دوچرخه را حس کند، چرخ دنده های سبک تیتانیوم به نرمی در زیر پای او می چرخیدند.
درست وقتی اتومبیل پیچید و به بقیه ی ترافیک کینگزرود پیوست، به آن رسید. فقط آرزو کرده بود اسکودا در شهر بماند، اما به دلایلی آلکس فکر نمی کرد احتمال داشته باشد راه درازی را طی کند. مواد مخدر فروش، مدرسه ی بروکلند را فقط به دلیل این انتخاب نکرده بود که آنجا درس خوانده بود. مدرسه به احتمال زیاد، جایی در حدود محله ی او بود ـ نه زیاد نزدیک به منزل، اما نه چندان هم دورتر.

نظرات کاربران درباره کتاب نقطه سیاه