فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شکارچی باد

کتاب شکارچی باد
پایان این تاریکی ما همه می‌میریم

نسخه الکترونیک کتاب شکارچی باد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شکارچی باد

باید آغازی داشته باشد، مثل همیشه. از گنگی یک لحظه‌. خواب‌ها از هیچ جایی شروع نمی‌شوند. می‌داند بعد از بیداری یادش خواهد آمد که از جایی در دنیای خواب بیدار شده ولی الان تنها یک بیننده است. دختری تنها در دشت. علفزارها را باد تکان می‌دهد. موهایش را باد تکان می‌دهد ولی صورتش درکی از وجود وزش باد ندارد.

ادامه...

بخشی از کتاب شکارچی باد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

جاده از میان جنگلی می گذشت که درخت های سر به هم کشیده اش در سکوت به عبور رهگذران چشم دوخته بودند.کاملاً پیدا بود این جاده متروکه است و مدتی طولانی ست که استفاده نشده. شاخه ها و برگ های خرد شده همه جا را پوشانده بودند و مسیر کوبیده شده برای عبور از زیر آن ها به سختی پیدا می شد. نگهبانی دوش به دوشِ زنِ شنل پوش راه می رفت. فرمانده، پشت سر آن دو میان پوشش فلزی چند لایه ی خاکستری اش می آمد. کوچک ترین نشانی از خشونت در رفتارشان نبود و به سختی می شد حدس زد که این گروه زندانی ویژه ای را جا به جا می کنند. پشت سر آن سه نفر، صف چهارده نفره ی سربازان به دو ستون در سکوت حرکت می کردند. با آن که نیمی از بهار گذشته بود هنوز باد سردی در سراسر این جاده ی جنگلی، می وزید.
پیچک ها، جابه جا راه باز کرده بودند. گاهی صدای خسته ی پرنده ای می آمد. تاریکی در دل درختان خوابیده بود. آسمانِ کم پیدا، لحظاتی کوتاه از میان خطوط درهم شاخه ها پیدا می شد و ستون باریکی از نور، زمینه ی تاریک جاده را بر هم می زد. رنگ آبی شنل زیر لکه های روشنایی جان می گرفت و میان سیاه و سفید اطرافش، شناور می شد.
کم کم از دور منظره ی جنگل سفید به چشم می خورد. غربت عجیبی داشت این منطقه. باد به تن درخت های خشک می خزید، برگ های گیج در هوا پیچ می خوردند و پایین می آمدند. زندانی حواسش جای دیگری بود. زمان به کندی می گذشت، از همیشه کندتر و اتفاق های درون قصر می توانستند پیچیده تر شده باشند. سایه ها در هم فرو می رفت و صدای یک نواخت حرکت سربازان خستگی لحظه ها را بیشتر می کرد.

۲

زمزمه ها به فریاد و هیاهو تبدیل شدند. هر کس حرفی می زد ولی از میان حجم صداها کلمه ی ملکه واضح تر به گوش می رسید. این اولین بار بود که سیکابارو قصر را در چنین وضعیتی می دید. هرچه با خودش کلنجار رفت که در تالار دختران بماند و به سروصداها اعتنا نکند، نتوانست. غیر از این هم از او انتظار نمی رفت.
تالار دختران خالی بود. همه در خواب بودند.
پاورچین به اتاق سانووانیا رفت. می دانست که او هیچ گاه درِ اتاقش را قفل نمی کند. دختر موطلایی میانِ تخت به هم ریخته اش به خواب عمیقی فرو رفته بود. باید بیدارش می کرد. اتفاق مهمی افتاده.
- بیدار شو سانووانیا... بیدار شو... باید به زیرزمین برویم...
راهروهای طبقه های بالا خالی بودند ولی هرچه پایین تر می رفتند احتمال برخورد با نگهبان ها بیشتر می شد. باید از مسیرهای مخفی می رفتند.
خیلی با احتیاط بین مجسمه ها حرکت می کرد و وقتی کاملاً مطمئن می شد که خطری وجود ندارد به سانووانیا علامت می داد که او را دنبال کند.
قصر راهروهای به هم پیوسته ی زیادی داشت. بعضی از آن ها مخفی یا بدونِ استفاده بودند اما سیکابارو همه ی آن ها را می شناخت و حالا برای رسیدن به زیرزمین قصر، تلاش می کرد بدون این که کسی آن دو را ببیند از آن ها استفاده کند. امروز به جز بزرگسالان کسی حق رفتن به زیرزمین را نداشت. این دستور صریح کاپیتان ها بود. نگهبان ها طبقه ی اول را به شکل بی سابقه ای زیر نظر داشتند.
صدای قدم های درهم و پرشتاب همه جا را پر می کرد. سانووانیا به شدت ترسیده بود. جدا از این که دقیقاً نمی دانستند چه اتفاقی افتاده و در زیرزمین چه خبر است هیچ کس هم نباید آن ها را می دید. مجازات دخترانی که از قانون های کاپیتان ها سرپیچی می کردند از بقیه ی اهالی قصر سنگین تر بود.
مسیرهایی که سیکابارو استفاده می کرد اکثراً متروک بودند. سرما تا مغز استخوان های شان را می لرزاند. سانووانیا گاهی در غلظت تاریکی احساس می کرد که دوست و راهنمایش را گم کرده ولی همان لحظه، سیکابارو آرام صدایی می کرد و موهای بلند خرماییش نشانه ای بود که آهسته واضح می شد تا سانووانیا دوباره نفس راحتی بکشد.
سایه ها روی دیوار های قصر با عجله کوتاه و بلند می شدند، صدای نفس های بریده بریده برای دیدن آن چه نمی خواستند اتفاق افتاده باشد همه جا پر شده بود.
پایین و پایین تر می رفتند.
همه خودشان را به ورودی رودخانه می رساندند.
ردیف تصاویر مختلف از جلوی چشمان دختر موخرمایی می گذشت. ذهنش در همه ی سال هایی که در آرامش مطلق قصر گذرانده بود، همیشه در پیِ حادثه ا ی تازه و برخلاف جریان همیشگی می گشت، ولی نه به این شکل...
جیغ های میلوش در همه ی قصر شنیده می شد: من گفته بودم، شما دیوانه ها باور نکردین. ملکه مرده. رودخانه ملکه ی مرده را می آورد...
صدای پیرزن می پیچید و روی دیواره ها موج برمی داشت.
تقریباً همه ی کسانی که اجازه داشتند، اطراف ورودی رودخانه به قصر جمع شده بودند که نقطه ی سیاه کوچکی روی آب پیدا شد. صدای غمگین سازی از بالا، از درون قصر خالی، همه جا پیچیده بود.
از روز پیش شایع شد که حال ملکه خوب نیست، مراسم جشن هزاره ناتمام مانده و گروه سلطنتی در راه برگشت به شهر است. ولی صبح پیکی از راه رسید و خبر آورد که ملکه را با قایقی می آورند. میلوش، پیرزن دیوانه که در قصر سرگردان بود می گفت که ملکه مرده. گاهی حرف های بی سروته او به شکل عجیبی به واقعیت تبدیل می شد و انگار این بار یکی از همان زمان ها بود.
هر شش کاپیتان که با لباس های سیاه یکسان شان از بقیه مشخص می شدند، آن جا بودند و تنها پادشاه دیده نمی شد.
آن سوتر دو نفر سعی می کردند مخفیانه ببینند چه اتفاقی افتاده. سیکابارو دست سانووانیا را گرفت و بالا کشید. همه جا مرطوب بود و آن ها که از اشراف بودند گذارشان هیچ وقت به آن جا نمی افتاد.
بوی رطوبت به شکل آزار دهنده ای سنگین بود. آبراهه از زیر قصر می گذشت و عرض نسبتاً زیادی داشت. جمعیت، همه آن سو ایستاده و دو دختر در این سو خودشان را پنهان کرده بودند. آرام پشت ستون ها می خزیدند. باورشان نمی شد خبر درست باشد. اشک در چشمان هر دوشان حلقه زده بود. هر لحظه نقطه ی سیاه نزدیک تر می شد. جمعیت منجمد شده بود. سیکابارو موهای بلندش را پشت سرش بست. صورت گردی داشت با چشمانی به رنگ قهوه ای روشن. دست های سانووانیا را محکم گرفت.
روز دهم زمستان بود. باد سردی در آبراهه می پیچید.
قایق ساده ای بود. صدای منظم پارو زدن با موسیقی آرام درهم می پیچید. دو تن از همراهان همیشگی ملکه و قایق ران با چهره ای یخ زده به جمعیت زل زده بودند. خورشید بالا می آمد و روزی که قرار بود با شکوه هر چه تمام تر برگزار شود قایقی پر از تیرگی را به قصر می آورد. سایه روشن ملایمی زیر دماغه ی قایق میان لایه های نرم آب شکل می گرفت. نوری تند آرام آرام روی سطح رودخانه پخش می شد و سایه ی غمگین قایق سواران جایی در عمق آب های نیمه تاریک می لرزید.
بدن بی جان ملکه را از روی نیم تاج زیبا و پیراهن معروف الماس نشانش شناختند. آرام روی آب می لغزید و جلو می آمد. باورش خیلی سخت بود که دیگر صدای خنده ی آشنای ملکه در فضای ساکت و آرام قصر نخواهد پیچید. او خوابیده و دستانش را صلیب وار روی هم گذاشته بود. دسته گل کوچک و زیبایی روی سینه اش می درخشید و باریکه های نور لابه لای گلبرگ های طلایی و قرمز بازی می کردند.
درست با رسیدن پیکرِ بی جان ملکه به دهانه ی قصر دسته ی فیروزه ای پوش ها وارد شدند. در سکوت پیش می رفتند و رداهای سبک شان بر بی رمقی فضا سنگینی می کرد. کم تر زمانی یکی از آن ها در قصر دیده می شد چه برسد به این که گروهی پنج نفری، به میان اهالی بیاید.
طبق قانون قصر همه چند قدم عقب رفتند و سرها پایین افتاد. هیچ استثنایی وجود نداشت. حتی کاپیتان ها هم سرشان را پایین انداخته بودند. گروه با نقاب های بلند و ردای براق فیروزه ای شان مثل همیشه بدون حرکت اضافه ای پیش می رفتند.
کسی تا به حال صدای آن ها را نشنیده و چهره شان را ندیده بود.
نفس سانووانیا در سینه اش حبس شد و سیکابارو در حالی که هنوز دستش را می فشرد با دقت به آن چه در جلوی چشمانش اتفاق می افتاد نگاه می کرد. برای دختر کنجکاوی مثل او که باید از همه چیز سر در می آورد این مسئله تا به حال یک راز باقی مانده بود. آن ها واقعاً چه کسانی بودند؟
انعکاس رنگ تند رداهای شان روی حاشیه ی رودخانه تکان می خورد. اتفاق عجیبی افتاد. نفر جلوی گروه نقابش را برداشت و چهره ی درخشان پیرمردی با ریش بلند سفید آشکار شد. اخم کرده بود. چهره ی یکی از کسانی که سال ها زیر نقاب بوده. این اولین باری بود که آن دو دختر چنین صحنه ای می دیدند. با دقت تمام خودشان را پنهان کرده بودند ولی هم چنان درون شان می لرزید.
پیرمرد پیکر ملکه را از آب گرفت و همراهانش به او کمک کردند تا با احترام او را روی تختی سبک بگذارد. جمعیت پشت سر آن ها بغض کرده و هم چنان با سرهایی به زیر افتاده در هم فشرده ایستاده بودند. هیچ کس حتی یک کلمه هم حرفی نزد و گروه فیروزه ای پوش همان طور که آمده بودند ناپدید شدند. صدای گریه از میان جمعیت بلند شد.
کابوس به واقعیت پیوست. هاِلن مهربان مرده بود.

۳

کسی به در ضربه زد و کائوفا در را که باز کرد آنور با چهره یی درهم وارد اتاق شد. مثل همه ی اهالی نژاد فلز، بدنی تنومند و عضلانی داشت. سیکابارو با رنگ پریده در تخت خوابیده بود و به زحمت لبخندی روی لبانش نشاند.
برف پشت پنجره را می پوشاند و آنورگوشه ی اتاق، میان سایه ها کم رنگ شد. دریچه ی مخصوص ورود هوای گرم را باز کرد و دستان یخ زده اش را جلوی آن گرفت. بیشتر قسمت های بدنش با زره مخصوص خاکستری پوشیده می شد. تمام رفتار و چهره ی پسر شاکی بود. کمتر پیش می آمد کسی او را به این شکل، اخمو و بی قرار ببیند.
کائوفا به نظافت اتاق ادامه داد. کاملاً از چهره اش پیدا بود از این که هر کسی در این حال مزاحم استراحت سیکابارو شود، ناراضی ست. موهای سفیدش با دقت از پشت بسته شده بود. همه می دانستند که او سال هاست فقط به سیکابارو خدمت می کند. چشمان باریک قهوه ای زن با همه ی وجود دختر را دوست داشت.
آنور نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت: یعنی چی؟ چرا باید در قصر بمانم و در حالی که در اوج آمادگی هستم به تمرین ادامه بدهم؟
و با حالتی عصبی با شیئی در دستانش بازی می کرد. چشم های سبزش در تاریکی تکان می خوردند. صورت کشیده ی پسر را پرده ای از ناراحتی پوشانده بود. دیوار های اتاق پر بودند از نقاشی های زیبا با رنگ هایی تند در ابعادی بزرگ. چند مجسمه ی بزرگ چوبی مانند نگهبان های خاموش یک گوشه ی اتاق را پر کرده بودند و گوشه ی دیگر، پر از گل های تازه ای بود که از شهر های اطراف به آنجا می آوردند. تنها در آن جا زمستان این قدر سرد و برفی بود. سقف اتاق با گچ بری هایی فوق العاده طرح باغی را نشان می داد.
- چه کسی این دستور را داده؟
- پدرم! باورت می شود؟ و تا الان هم حاضر به دیدن من نشده. خیلی عجیب است. ملکه امشب به سمت شهر زاراوان حرکت می کند و در جشن هزاره کنارش نیستم. من، بهترین محافظ ملکه!
- آنور. آرام باش من هم حال بهتری ندارم. مثلاً من هم نزدیک ترین هم نشین ملکه هالن و همین طور دختر خوانده ی او هستم اما ببین، دقیقاً همین روزها باید مهمان این تخت باشم.
کائوفا با تاسف به دخترک زیبا نگاه می کرد و دست های پیرش برای لحظاتی از کار باز ایستادند. سیکابارو همیشه بدنی سالم داشت. دخترک شاد و سرزنده برای اولین بار از مسمومیت غذایی در بستر بیماری افتاده بود.
- ولی...
درِ اتاق دوباره به صدا درآمد و کائوفا پیر در را به روی سانووانیا باز کرد و دیگر این بار معترضانه گفت: هی! بچه ها، سیکابارو به استراحت احتیاج دارد و شما اتاقش را شلوغ می کنید.
سانووانیا با لبخندی وارد اتاق شد. همیشه موهای طلایی و درخشانش پیش از خودش وارد می شدند، همراه بوی جادویی همیشگی اش؛ دختر بوهای خوش. ردای صورتی بلندش با کوک های سفید ابریشمی دقیقی تزیین شده بود و دنباله ی لباسش روی زمین کشیده می شد.
- آخر اگر من نباشم چه طور این دوست کوچولو خوب شود، تازه...
نگاه آنور و سانووانیا که با هم تلاقی کرد اخم هاشان در هم فرو رفت. این وضعیت هیچ وقت عادی نمی شد. سیکابارو که خوب این را می دانست برای این که حواس شان را پرت کند شروع کرد: سانووانیا! امروز چه طوری؟ چه لباس زیبایی. من عاشق رنگ صورتی ام. وای! بیا اینجا بنشین.
و هم زمان از زیر تخت مجسمه ی چوبی کوچکی بیرون آورد و به سوی آنور پرتاب کرد. سرگرمی اوقات بیکاری دختر مو خرمایی خلق شاهکارهای چوبی بود و آنور به عنوان بهترین طرف دار کارهای او برایش مرغوب ترین چوب ها را می آورد.
سانووانیا و آنور از کودکی رابطه ی بدی با هم داشتند و این تقریباً بین نژاد های آب و فلز طبیعی بود. نژاد آب – که سیکابارو و سانووانیا از آن ها بودند - به ظرافت و حساسیت در رفتار اجتماعی شناخته می شدند، معمولاً زیاد حرف می زدند و سعی می کردند تا آن جا که امکان دارد به همه محبت کنند.
در برابر، نژاد فلز به خشونت و منطق ضعیف کلام معروف بودند. خیلی کم حرف می زدند و نظر مثبت اطرافیان برایشان چندان مهم نبود. ولی آنور در این زمینه استثنا بود و همین باعث می شد که سیکابارو او را در حلقه ی بهترین دوستانش قرار دهد. با این حال سانووانیا هیچ وقت نمی خواست زاویه ی دیدش را حتی ذره ای تغییر دهد. او از نژاد فلز متنفر بود.
آنور از پنجره بیرون را نگاه می کرد و درونش هنوز از دستور پدرش که کاپیتان ارشد قصر بود، می جوشید.
مدت ها تمرین و پیروزی در آخرین مسابقه ی سالانه ی جوانان فلز، امیدی ساخته بود برای او که حتماً به عنوان محافظ ملکه به جشن هزاره می رود.
سانووانیا عروسک پارچه ای زیبایی برای سیکابارو هدیه آورده بود. خوب می دانست دوستش چه حالی دارد، ملکه امشب برای جشن هزاره می رفت و به احتمال خیلی زیاد مراسم خاصی برای رسیدن ملکه به مقام شوهان توسط بزرگان شهر زاراوان برگزار می شد. سیکابارو همیشه همراه اول ملکه بود و هم چنین اولین گزینه برای پذیرفته شدن در آزمون بعدی شوهان.
- به هر حال اتفاقی است که افتاده. تو باید زودتر خوب بشوی سیکابارو. همه ی نگاه ها بعد از ملکه به تو است.
- خوب... راستش... نمی دانم آیا آمادگی این قضیه را دارم یا نه... شاید بهتر باشد که...
آنور در حالی که سرش پایین بود حرف های دو دختر را ادامه داد:
- سیکابارو روحیه ی متفاوتی دارد. فکر نمی کنم به درد شوهان شدن بخورد. او آدم آزادی است...
- کسی نظر تو را نپرسید آقای جنگجو... تو باید درباره ی پرتاب کردن تیر توسط سربازانت نظر بدهی...
- فکر کردم مسایل پیچیده برای ذهن کوچکت دردسرآفرین باشند. به هر حال تو از جواب های من یا سیکابارو سردر نمی آوری...
مثل همیشه فضای گفتگوهای سه نفره شان ملتهب شده بود. سیکابارو حوصله ی پادرمیانی نداشت و با چشمانی خسته پتو را روی سرش کشید.
قصر در تکاپو بود و جشن زمستانه فردا شب برگزار می شد. دختر موخرمایی بی رمق بود. کائوفا دوستان سیکابارو را محترمانه از اتاق بیرون کرد و آن دو که علاقه ای به دیدن هم دیگر نداشتند هر یک به سمتی رفتند.
خدمتکاران که همگی از نژاد خاک بودند با نیم نقاب های شان همه جا در حال کار و رفت وآمد دیده می شدند. جشن زمستانه همیشه باید به بهترین شکل برگزار می شد. از همه ی شهرهای اطراف به کانسِلوس می آمدند. به جز این، روزی که ملکه به قصر بر می گشت هم جشن جداگانه ای ترتیب می دادند. زمستان پر از گرمی و شادی می شد.
سانووانیا باهوش بود و زیبا. حسی درونش می جوشید. هیولایی از جنس نفرت در سیاهی چشمانش تکان می خورد. از آدم های معمولی منزجر بود. از آن ها فاصله می گرفت، انگار که بیماری خطرناکی دارند. تنها یک فکر در ذهنش همواره می چرخید: فقط نژاد آب حق زندگی دارد. هر از چندی چهره ی دلنشین و خوش تراش دختر ناگهان تیره می شد.

به بابا که منو با دنیایی از قصه ها تنها گذاشت و رفت
به مامان همیشه زیبا و فیبی دون برنجی (خواهرم)
به ایرن، دختر گونه های نشاط
به میثاق و کُلُل و همه ی فانتزی های جنوبی مون
به سینا موسویون که خیلی چیزا به من یاد داد
به مریم، گرگینه شیرازی که نذاشت آروم بشینم
به فرهاد که بودنش همیشه باعث اتفاق های خوبه
مانی

به جان کریستوفر و کوه های سفیدش
به مانی، ماهیگیر بنفش و درخت هزارساله اش
و
به دست های مادرم
ایرن

نام های این داستان به جغرافیای خاصی تعلق ندارند.



نظرات کاربران درباره کتاب شکارچی باد

یادش به خیر از کتابخونه ی مدرسه قرضش گرفتم
در 2 سال پیش توسط Matin Mirjani