فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هرگز نگویید هرگز

کتاب هرگز نگویید هرگز
ده درس برای اینکه نمی‌توانم را به می توانم تبدیل کنید

نسخه الکترونیک کتاب هرگز نگویید هرگز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هرگز نگویید هرگز

کار کردن روی این کتاب روی احساسات و عواطف من هم تأثیر فراوان گذاشته است. در این زمستان گذشته، در یک روز برفی، در لکسینتون کنتاکی به زندگی خودم نگاهی انداختم. من متوجه شدم درحالی‌که در تمام این مدت، موضوعات را خصوصی و شخصی ارزیابی کرده‌ام دوست ندارم همه چیز را از دیگران پنهان نگهدارم. از این‌رو در این کتاب، مطالبی را با شما در میان گذاشته‌ام و می‌دانم قدرتمندتر از هر زمان دیگری ظاهر شده‌ام. وقتی این ده درس زندگی را می‌خوانید، بعضی از حکایات روی شما تأثیر بسیار بیشتری بر جای می‌گذارند. اما به هر صورت امیدوارم این داستان‌ها به شما کمک کنند تا در زندگی شخصی‌تان موفق‌تر شوید. امیدوارم شما هم به من بپیوندید و «هرگز نگویید هرگز.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هرگز نگویید هرگز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:

Never Say Never

Phyllis George

McGraw-Hill

پیشگفتار

به قلم ریک پیتینو(۱)

فیلیس یک مبتکر است. دامنه کارش بیش از هر چیز مرا تحت تاثیر قرار می دهد. او در مراسم به شدت رقابت آمیزی شرکت کرد و به مقام دختر شایسته آمریکا رسید. او نخستین زن گزارش گر ورزشی شد. در ایالت کنتاکی به عنوان بانوی ایالت انتخاب شد. او در تجارت و بازرگانی به مقامی والا دست یافت. او در ضمن یک بشردوست محترم و پرآوازه است. او در هر مرحله از کارش ماموریتش را به نحو احسن انجام داد.
وقتی پیشرو و پیش قدم در انجام دادن کاری می شوید باید با تردیدهای مختلف روبه رو گردید، نامطمئنی های زیاد در راه است. مهم نیست که چه قدر شور و اشتیاق دارید، مهم نیست چه قدر علم و اطلاع دارید، مهم نیست چه قدر کاری را که می کنید دوست دارید. تصور کنید که از تونلی می گذرید، نمی دانید در آن سوی تونل چه چیزی انتظارتان را می کشد، شکست، ناکامی و یا مسیر و گذرگاه دیگری که شما را به جای دیگری می رساند. فیلیس نمی دانست که تونل های متعدد زندگیش به کجا منتهی می شود.
فیلیس با سعی و تلاش فراوان و با عزت نفس عالی توانست بر هراس هایش غلبه کند و به موفقیت برسد. طرز برخوردش با ماجراهای مختلف سببی بوده تا او کارهای متنوعی انجام دهد. به نظر می رسد هر کاری که او به آن دست زد در آن موفق شد. مانند هر کسی که برای موفق شدن تلاش می کند، او باید بررسی و تحقیق کند، برنامه عملی تدبیر کند و برای رسیدن به خواسته اش تلاش نماید.
او با وارد شدن به یک ورزش به شدت تبعیض آمیز، درها را بر روی سایر زنان گشود. در زمانی که او به روی صحنه رفت، تنها معدودی گزارش گر زن در رشته های ورزشی فعال بودند. هیچ زنی در تلویزیون ملی گزارش ورزش نمی کرد. او که با رقبای سرسختی روبه رو بود برای این که بتواند با آن ها رقابت کند و پیروز میدان باشد باید علم و اطلاع فراوانی می داشت و قدرتمند ظاهر می شد. او باید در محیطی سخت و دشوار حضوری قدرتمند پیدا می کرد.
فیلیس باید ریسک های متعددی را می پذیرفت. اگر او شکست می خورد به اندازه دو برابر گزارش گر دیگر مسخره اش می کردند. زیرا او یک پیش قدم و یک منادی بود. وقتی موانع را درهم می شکنید باید کاری را که می خواهید بکنید کاملاً بلد باشید. باید بتوانید درها را به روی خود بگشایید. متوسط و کوچک باقی ماندن کمک نمی کند. باید عالی باشید. جکی رابینسون درهای زیادی را به روی آمریکاییان ورزشکار آفریقایی تبار گشود زیرا او از استعداد فراوان برخوردار بود. کاملاً مسلم بود که او تاثیری بس شگرف بر جای گذاشت. به همین شکل فیلیس با تن به خطر دادن، راه را برای زنان هموار کرد. درس هایی را که فیلیس در کتاب هرگز نگویید هرگز با شما در میان می گذارد نه تنها الهام بخش است و به شما می گوید شما هم می توانید موفق شوید، بلکه این ها درس هایی برای همگان هستند. مهم نیست که آیا مدیرعامل یک شرکت هستید یا دانشجوی کالج یا دانش آموز یک دبیرستان، باید سعی کنید تا در این دنیا سری از میان سرها بیرون بیاورید. ده درس فیلیس روشی واقع بینانه است که می تواند به همه کمک کند تا در زندگیشان به موفقیت برسند.
فیلیس می گوید که نباید خودتان را جدی بگیرید. این نکته مهمی است که باید بفهمید وقتی خودتان را بیش از اندازه جدی بگیرید، ممکن است موفقیت را در آغوش بکشید، اما خلاقیت خود را از دست می دهید، نمی توانید با دیگران در ارتباط باشید. بعد شور و اشتیاقتان فروکش می کند زیرا فکر می کنید کاری را که کرده اید اختراع خودتان بوده است. اگر خودتان را بیش از اندازه جدی نگیرید روی تسمه نقاله ای قرار می گیرید که پیوسته در حال یاد گرفتن هستید و هرگز از این تسمه یادگیری پایین نمی روید. شما نمی خواهید از آن پایین بیایید زیرا می دانید که همیشه چیزهای بیشتری برای یادگیری در اختیار دارید. موضوع خودتان را بیش از اندازه جدی نگیرید، اشاره اش به همین مطلب است.
مانند بسیاری از ما که در حرفه های سطح بالا هستیم، فیلیس هم با موفقیت و هم با ناکامی هایی روبه رو شده است. هر آدم موفقی باید ناکامی هایی را تجربه کند فیلیس آموخت که ناکامی هایش را به حداقل برساند، بر آن ها غلبه کند و آن ها را در چارچوب خود قرار دهد. باید تصویر بزرگ موفقیت را درک کنید. اشخاص موفق چنین کاری می کنند.
یکی از فصول به واقع منحصر به فرد این کتاب درباره قدرت خوب بودن است. این فصل را در سایر کتاب های الهام بخش پیدا نمی کنید. درباره قدرت، پول درآوردن و راه های پیش افتادن حرف می زند. معنویت موضوعی است که جنبه عمومی دارد اما قدرت به معنای توانایی رفتار کردن است. اگر با خوب بودن خود بتوانید تفاوتی در زندگی دیگران ایجاد کنید، از این کار کسب قدرت می کنید. می توانید با خوب بودن دیگران را حالی به حالی بکنید و این همان چیزی است که ما می خواهیم. اما بسیاری از اشخاص با رفتارشان حال دیگران را می گیرند. فصل هفتم درباره احساس کردن قدرت خوب بودن در این باره است که چگونه دیگران را تشویق کنید که شما را دوست بدارند و به شما احترام بگذارند.
در کتاب هرگز نگویید هرگز تعالیم نورمن وینسنت پیل، مرشد فیلیس می درخشد. صحبت های وینسنت پیل به زندگی فیلیس شکل داده است. شما هم باید نگرش نورمن وینسنت پیل را داشته باشید تا مانند فیلیس بدرخشید.
باید برای رسیدن به موفقیت به لحاظ احساسی محکم باشید. گاه باید پوستتان کلفت باشد. ممکن است خیلی ها به شما حسادت کنند. آن ها هر کدام به دلیلی فکر می کنند که شما بدون آن که شایسته باشید به موفقیت دست یافته اید. این هرگز در مورد کسانی که از شور و اشتیاق برخوردارند صدق نمی کند.
و این یکی از دلایلی است که من خواندن این کتاب را توصیه می کنم زیرا درس های این کتاب قدم هایی هستند برای رسیدن به موفقیت. موفق شدن و رسیدن به ثروت، موضوعی است و رسیدن به رویاهایی که در سر دارید موضوع دیگر. اما توانایی تبسم بر لب داشتن و در ضمن آن تاثیر مثبت گذاشتن بر زندگی دیگران همان چیزی است که رهبران بزرگ را از رهبران متوسط و نه چندان مهم جدا می کند. و این کاری است که فیلیس کرده است.
موفق بودن و با این حال مورد مهر و محبت دیگران واقع شدن نشانه قدرتمند بودن شماست کسانی که قدرت بادوام دارند، بکر و اصیل هستند و این همان اصالت فیلیس جرج است.

مقدمه

سلام، من فیلیس جرج هستم. خیلی از شماها مرا می شناسید، اما شاید بعضی از شما که اسم مرا شنیده اید دقیقا نمی دانید من کیستم و چه می کنم.
یکی از سوالاتی که زیاد از من می پرسند این است: «آیا شما همان کسی نیستید که با سناتور جورجیا ازدواج کرده بودید؟» نه، او لیز تیلور بود، من با فرماندار کنتاکی ازدواج کرده بودم.
بعضی ها هم می گویند: «صبر کنید، دارم به یاد می آورم، وقتی دختر شایسته آمریکا شدید خیلی خوب آواز خواندید.» نه، او من نبودم. من پیانو زدم.
«نمی دانید از این که شما را در برنامه گزارش فوتبال شبکه اِ.بی.سی دیدم چه قدر خوشحال شدم.» خیلی جالب است امروز ده سال است که در برنامه فوتبال سی.بی.اس حضور دارم.
زنی اخیرا از من پرسید: «آیا شما سابقا فیلیس جرج نبودید؟» مجبور شدم به صدای بلند بخندم. من می دانم که شخصیت تلویزیونی من تنها یک بخش از زندگی من بوده است، اما بعضی ها از این سردرنمی آورند.
حالا از آن جایی که دوباره در نیویورک زندگی می کنم مردم از من سوالات فراوانی می کنند: «کجا بودی، دلمان برایت تنگ شده بود. چه کار می کردی؟»
وقتی به ۵۳ سال زندگیم فکر می کنم، می توانم با اطمینان بگویم که همیشه درگیر کاری بوده ام خواه دیگران از آن مطلع بوده یا نبوده باشند. درواقع از تجربیاتی که داشته ام حیرت زده می شوم. کلاه های مختلفی بر سر گذاشته ام. یکی از دوستانم اخیرا به من گفت: «فیلیس اگر تو را نمی شناختم فکر می کردم با این همه کاری که کرده ای یک زن نودساله هستی.»
بله این حقیقت دارد. این دختر اهل شهر کوچکی در تگزاس، تا بخواهید سرش شلوغ بوده است. من در شهر دنتون با پدر و مادر عزیزم، باب و لوئیز و برادر کوچکترم راب بزرگ شدم. من به ارزش های قدرتمندی دست یافتم که به کمک آن فراز و نشیب های زندگی شخصی و حرفه ای را پشت سر گذاشتم.
از بیرون که نگاه کنید، ممکن است به نظر برسد زندگی آسانی داشته ام، حتی در مواقعی بسیار باشکوه بوده است. اما اگر از اشخاص موفق بپرسید، به شما اطمینان می دهند که فرازها همیشه با نشیب ها همراهند و موفقیت با چالش. من هم مانند اغلب شما از این دو به قدر سالمش را داشته ام.
یکی از دوستانم گفت: «اما فیلیس با این همه کاری که کرده ای فکر نمی کنم کسی به تو گفته باشد که از عهده کاری برنمی آیی. اگر کتابی در این زمینه بنویسی کسی حرفت را باور نمی کند.»
به شدت اشتباه می کرد. درواقع بارها در زندگیم اتفاق افتاده که کلماتی مانند «هرگز» یا «نمی توانم» را از دهان اشخاص شنیده ام.
«تو هرگز دختر شایسته آمریکا نمی شوی، تو در نهایت یک نوازنده پیانو هستی.»
«ممکنه دختر شایسته آمریکا بشوی اما هرگز در بیگ اپل موفق نمی شوی.»
«فیلیس هرگز نمی توانی گزارش گر ورزشی شوی. تو نمی توانی با قهرمانان بزرگ مصاحبه کنی. این یک کار مردانه است.»
«تو نمی توانی بانوی اول کنتاکی بشوی و برنامه فوتبال را در نیویورک گزارش کنی. چه فکر می کنی؟»
«به سراغ تجارت مرغ رفته ای؟ تو از مرغ چه سردرمی آوری؟»
«می خواهی فیلم بازی کنی؟ تو که قبلاً هنرپیشه نبوده ای؟»
فهرست شخصی «هرگز»هایم از یک زمین فوتبال هم بزرگ تر است. اما جایی در زندگیم تصمیم گرفتم که به این حرف ها توجه نکنم. در اوج این که گرم و پرسر و صدا تصور می شوم، ممکن است بگویم زندگی آرام و ساکتی داشته ام. اما من عاشق چالش ها و ماجراجویی ها هستم.
مادرم همیشه از من می پرسید: «این همه انگیزه و انرژی را از کجا به دست می آوری؟» ابدا اطلاعی در این مورد ندارم. تنها این را می دانم که همیشه دنبال اکتشاف بوده ام. من به خودم آموخته ام که به ندای درونم گوش بدهم. «حرکت کن، آن کار را انجام بده، می توانی از عهده آن بربیایی. چه داری که از دست بدهی؟» در دوران دشواری ها این ندای درون، گاه ترسو و بزدل هم بوده است. در این زمان فریاد کشیده ام «حق نداری دست بکشی» بارها اتفاق می افتد که ما در زندگیمان سد راه خود شویم.
مرشد من در زندگی دکتر نورمن وینسنت پیل بوده که به میلیون ها آمریکایی قدرت اندیشه مثبت را آموزش داده است. کتاب قدرت اندیشه مثبت، پیام های الهام بخشی می دهد و در شمار یکی از موفق ترین کتاب های خودیار روانشناسی است. به راستی که این کتاب و کلماتش هرگز کهنه نمی شوند.
دکتر پیل سابقا می گفت: «هر وقت اندیشه منفی به سراغتان می آید آن را به عقب بزنید و به جای آن اندیشه مثبتی قرار دهید» بسیار ساده است، اما موثر است و کاری را که باید می کند. اگر این کار را به تعداد دفعات کافی انجام دهید، افکار مثبت شکل خودکار و اتوماتیک پیدا می کنند. منفی بودن، عیب جویی کردن و حسادت ورزیدن بسیار ساده است. کسی که می خواهد مثبت باشد باید از اعتمادبه نفس و اطمینان خاطر برخوردار باشد. وقتی تلاش می کنید که نگرش مثبت داشته باشید، از نتیجه ای که عایدتان می شود حیرت زده می شوید.
من این کتاب را دقیقا از آن جهت برایتان می نویسم که بگویم چگونه آموخته ام این کار را بکنم. به نظر من معنایش آری گفتن به خود و بی توجهی به نه گوهاست که با تغییر هم جریان است. دانستن این که چه موقع حرکت کنید، توجه کردن به استعدادهای ویژه، خودتان را از حدی جدی تر نگرفتن و دانستن این که شکست بخشی از زندگی است، درس دیگری است که باید بیاموزید.
آن چه من در زندگی آموخته ام، چون یک لحاف تکه دوزی شده است. البته ممکن است این تکه دوزی ها زیاد به هم نخورند و با هم جور درنیایند، با این حال طوری به هم دوخته شده اند که یک لحاف کامل درست شده است. نخ های آن حکایاتی از زندگی من هستند.
من متخصص پند و اندرز دادن نیستم اما زندگی هیجان انگیزی داشته ام. هم خسته کننده و هم هیجان بخش بوده است. من از یک مرحله به مرحله بعد رفته ام و در هر قدم درسی را آموخته ام. آن چه من آموخته ام از طریق آزمایش و خطا بوده است و باور کنید بارها مایوس شده ام، اشتباهات زیادی هم کرده ام. فرزندانم می توانند در این خصوص به طور مفصل با شما حرف بزنند زیرا این ها را بارها و بارها برایشان بازگو کرده ام. حالا هر وقت حرفی می زنم فرزندانم می گویند: «اَه مامان، دوباره که نمی خواهی یک درس زندگی به ما آموزش بدهی.»
من همیشه پسرم، لینکلن و دخترم پاملا، را با درس های زندگی بمباران می کنم و فکر می کنم آن ها با یک گوش می گیرند و با گوش دیگر آن را بیرون می کنند. اما یکی از روزها لینکلن از این که به او گفته بودم با همه منصفانه و با احترام رفتار کن، از من تشکر کرد. یک بار هم شنیدم که پاملا یکی از توصیه های مرا به دوستش می گفت: «باید مثبت باشی. وقتی خوش بین باشی همه دورت جمع می شوند.»
و من تنها تبسمی می کنم. حرف هایم به دیگران می رسد. به درس دیگری می رسم. پدرها و مادرها! برای فرزندانتان حرف بزنید. ممکن است فرزندانتان در ظاهر رفتارشان به گونه ای باشد که گوش نمی دهند، اما حرف های شما را می شنوند.
من خودم و دوستانم را که در این کتاب آن ها را به شما معرفی می کنم، متخصصان زندگی می دانم. وقتی گفتم دارم کتابی درباره شنیدن کلمه «هرگز» می نویسم، احساس کردم که همه در این خصوص حرفی دارند که بزنند. این اشخاص و این دوستان به هر جایی که تعلق داشتند ــ ورزش، خبر، دنیای تجارت، تفریحات و سرگرمی، انتشارات، رسانه های گروهی یا دنیای سیاست ــ با موانع مشابهی روبه رو شده بودند، راه خود را با موفقیت طی کرده اند.
بنابراین در فصل های این کتاب حکایاتی از دوستان جالب و شگفتی سازم نوشته ام. ما با محمدعلی، لاری کینگ، لیز اسمیت، راجر استاوبک و کریس اورت شروع می کنیم و بعد به سراغ شهردار نیویورک مایکل بروم برگ، الانی کافمن، جین روزنتال، ریچارد کرش بام، فرماندار سابق، آن ریچاردز و والتر کرون کیت، می رویم بعد نوبت به سناتور مری لاندریو، کتی بلاک، باربارا تیلور، براد فورد، مری هارت و والتر اندرسون می رسد. بعد از آن اطلاعاتی در مورد جانی بنچ، کتی لی گیفورت، ایرو کراس، ریک پیتینو، مری گریس ویلیامز و پاولا زان با شما در میان می گذارم. حکایات و تجارب آن ها به من آموزش فراوان داده اند، از آن ها الهام گرفته ام و مطمئنم به شما هم مطالب ارزنده ای آموزش خواهند داد.
کار کردن روی این کتاب روی احساسات و عواطف من هم تاثیر فراوان گذاشته است. در این زمستان گذشته، در یک روز برفی، در لکسینتون کنتاکی به زندگی خودم نگاهی انداختم. من متوجه شدم درحالی که در تمام این مدت، موضوعات را خصوصی و شخصی ارزیابی کرده ام دوست ندارم همه چیز را از دیگران پنهان نگهدارم.
از این رو در این کتاب، مطالبی را با شما در میان گذاشته ام و می دانم قدرتمندتر از هر زمان دیگری ظاهر شده ام. وقتی این ده درس زندگی را می خوانید، بعضی از حکایات روی شما تاثیر بسیار بیشتری بر جای می گذارند. اما به هر صورت امیدوارم این داستان ها به شما کمک کنند تا در زندگی شخصی تان موفق تر شوید. امیدوارم شما هم به من بپیوندید و «هرگز نگویید هرگز.»

درس ۱: به خود آری بگویید

شما هرگز این کار را نخواهید کرد، من هرگز این کار را نخواهم کرد. آیا هرگز شده کسی به شما بگوید که نمی توانید کاری را انجام بدهید؟ اگر این طور است باید بگویم که شما تنها نیستید. در سرتاسر این کتاب با حکایاتی روبه رو می شوید که من یا دوستانم با کلمه هرگز برخورد کردیم و بر آن فائق آمدیم. انجام دادن این کار همیشه آسان نبوده است. گاه به سختی توانسته ایم موفق شویم و اعتبار لازم را به دست آوریم.

در این فصل مطالبی درباره محمدعلی کبیر، لاری کینگ مفسّر سی.ان.ان و روزنامه نویس جنجالی آمریکایی، لیز اسمیت را با شما در میان می گذارم. در ضمن متوجه می شوید که چگونه مصاحبه هایم با ستاره ورزشکاران راجر استاوبک و دیو کوونز به من کمک کرد تا شیوه دیگری از گزارش گری را به نمایش بگذارم. علی، لاری، لیز، راجر و دیو هر کدام راه جداگانه ای برای رسیدن به موفقیت پیموده اند اما آن چه را که با شما در میان می گذارم باور قدرتمندی است که آن را به تجربه آموخته ام و آن این که فراگرفتن هرگز نگوییم هرگز با آری گفتن به خودتان شروع می شود.
اما اشکال «هرگز» در کجاست؟ اشکالش این است که مانع از تلاش کردن شما می شود. تضمین می کند که شما شکست خواهید خورد. پایان داستان. «هرگز» درها را به صورت شما می کوبد و فرصت های بالقوه را از شما می گیرد. شخصا در جهانی که اغلب «نه» می گویند فریاد «آری» سر دادن ساده نیست. اما در این صورت باید نکته ای را با شما در میان بگذارم: برای این که به جانب آن چه می خواهید قدم بردارید، برای آن که آن چه در زندگی می خواهید بشوید باید قدرت آری گفتن به خودتان را حتی وقتی دیگران نه می گویند پیدا کنید.

«من نمی توانم» را از فرهنگ کلمات خود پاک کنید. به خاطر داشته باشید اگر نمی توانم معادل انجام ندادن کاری باشد، می توانم معادل انجام دادن آن کار خواهد بود.

موفقیت غیرقابل پیش بینی من به عنوان یک گزارش گر ورزشی، نمونه بارز تاثیر آری گفتن به خود، حتی
در شرایطی است که زیاد مطمئن نیستید. در سال ۱۹۷۴ وقتی ورزش تلویزیون تحت سلطه مردان بود، ورزشِ شبکه سی.بی.اس، شغلی به من پیشنهاد کرد. رئیس ارشد شبکه کار مرا به اتفاق آلن فانت و مراسم دختر شایسته آمریکا با برت پارکز دیده بود و از رفتار من خوشش آمده بود. با بینندگان تلویزیون رابطه خوبی برقرار ساخته بودم. آن ها متوجه بودند که من در این زمینه از پتانسیلی برخوردار هستم و به این نتیجه رسیده بودند که روی من امتحان کنند. عامل من جلسه ای را با باب و وسلر که در آن زمان معاون بخش برنامه ورزشی سی.بی.اس بود ترتیب داد تا درباره پخش برنامه و گزارش کردن حرف بزنیم. باب گفت که به واقع می خواهد این برنامه عملی شود و بهتر است که با موضوع به طور جدی برخورد کنیم. وقتی سی.بی.اس به من یک برنامه سیزده هفته ای را پیشنهاد کرد، هنوز نمی دانستند که من چه نقشی را بازی خواهم کرد.
فکر کردن درباره گزارش کردن برنامه های ورزشی. می توانستم بگویم از پیشنهاد شما متشکرم «اما نمی توانم این کار را بکنم. چگونگی آن را نمی دانم» با آن که همیشه یکی از علاقمندان ورزش بودم، ولی ورزشکار قهرمان و یک متخصص در امور ورزش نبودم. درواقع در دنیای ورزش تجربه حرفه ای نداشتم. از این که بگذریم الگویی نداشتم که به او تاسی کنم. تنها مجریان زن برنامه های ورزشی در آن زمان در تلویزیون های کوچک محلی کار می کردند و یا در برنامه های موقتی در سطح ملی فعالیت داشتند. حتی دوستانم تردید داشتند که از عهده این کار برآیم. آقایی از دوستانم به من گفت: «گزارش کردن ورزشی کار مردانه است. هرگز در آن به موفقیت نمی رسم.» با خودم گفتم از تشویقتان متشکرم.
به شکلی، در میان این همه نامطمئنی تصمیم گرفتم پیشنهاد را بپذیرم. قسمتی به این دلیل که شغلی احتیاج داشتم ــ یک انگیزه دهنده عالی همیشگی ــ و قسمتی به این دلیل که چیزی در درون من به من گفت که از عهده این کار برمی آیم. مطمئن نبودم که بتوانم این کار را بکنم اما با خود گفتم که امتحان می کنم.
اولین ماموریت من مصاحبه با یک ستاره بسکتبال به نام دیو کوونز از تیم بوستون سلتیک بود. باید کاری می کردم که کوونز با من حرف می زد. اما چه اشکالی در کار بود؟ کوونز از مصاحبه خوشش نمی آمد و با اکراه درخواست سی.بی.اس را پذیرفت و دوم، او ابدا نمی دانست که سی.بی.اس می خواهد زنی را برای مصاحبه بفرستد.
وقتی به اتفاق تهیه کننده برنامه و گروه فیلمبرداران به محل تمرین سلتیک رفتم، کوونز و همبازی های او نگاهی به من کردند و ابرویی بالا انداختند. احساس می کردم همه آن ها با خود می گفتند: «آه خدای من یک دختر را فرستاده اند؟» سعی کردم این حرف آن ها را نادیده بگیرم.
از آن جایی که ایستاده بودم گفتم: «سلام دیو حالت چطوره؟» اما او جوابی نداد. برای دومین بار تلاش کردم. سکوت. سگما دیو زیاد اهل حرف نبود اما من زنی بودم که کلمات فراوان داشتم.
به محض تمام شدن تمرین کوونز مستقیما به سمت جیپش حرکت کرد. من به دنبالش راه افتادم و تهیه کننده خواست که دست از سرش برندارم. مسئله بر سر شغل و کار من بود و من نمی خواستم بدون این که با او صحبت کنم راهی نیویورک شوم. با خودم گفتم من دست بردار نیستم. باید این مصاحبه را انجام دهم. از این رو در اتومبیلش نشستم تا به دامنه های بستون رسیدیم. گروه فیلمبردار و صدابردار با وانت حامل تجهیزات پشت سر ما می آمدند.
در حال رانندگی دیو مستقیما به جلو نگاه می کرد و توجه چندانی به من نکرد. چگونه باید این مرد را به صحبت تشویق می کردم؟ به یاد حرف همیشگی پدرم افتادم «فیلیس تو می توانی یک مرد چوبی را به صحبت وادار کنی» حالا زمان آن رسیده بود که این حرف پدرم را آزمون کنم. در چهل و پنج دقیقه بعد درباره هر موضوعی که به ذهنم رسید حرفی زدم: «اَه چه قدر بیرون هوا سرد است، چه قدر جیپ تو را دوست دارم، خوب خانه ات چطوره؟ وقتی تنها هستی کجا می روی؟» من از آن نوع آدم ها هستم که وقتی حرف می زنم و طرف مقابل سکوت می کند ناراحت می شوم. از این رو به صحبت و سوالاتم ادامه دادم و او با تک کلماتی جوابم را می داد. این زمانی بود که من هنوز هنر مکث کردن در یک مصاحبه را نمی دانستم. گاه سکوت می تواند بسیار موثر باشد.
اما تجربه من با دیو موثر واقع شد. وقتی به منزل دیو رسیدیم او به آشپزخانه رفت و از یخچال قوطی آبجویی برای خودش برداشت و یکی را هم به من تعارف کرد که البته من قبول نکردم. در ایوان خانه روی دو صندلی گهواره ای نشستیم. او قوطی آبجویش را باز کرد، و سرِ صحبت باز شد. درحالی که به آرامی او را سر حرف می آوردم، بیشتر از این که مصاحبه کنم با هم گفت وگو می کردیم او روی صندلیش تکان می خورد. بعد تا بخواهید حرف زد. بعد طرز صحبتم با او به جای این که با یک فوق ستاره حرف بزنم، به گونه ای بود که انگار با یک شخص معمولی حرف می زنم. بیشتر از او سوالاتی کردم که خودم به عنوان یک دوستدار بسکتبال به آن علاقه داشتم. مثلاً: اگر فردا مسابقات تمام می شد چه می کردی؟ آیا روزهایی هست که اصولاً علاقه ای به بازی نداشته باشی؟ اگر جراحت برداری چه می شود؟ کجا می روی؟ چه می کنی؟ آیا علاقه داری که از بسکتبال دست بکشی و ازدواج کنی؟
این ها سوالاتی بودند که از نظر من کاملاً طبیعی به شمار می آمدند اما می دانستم که هیچ مصاحبه کننده مردی از این قبیل سوال ها نمی کند. و یا دست کم جلو دوربین این سوالات را نمی کند. تا آن زمان هر مصاحبه ای با یک ستاره ورزش درباره استراتژی و خط مشی بازی و تاکتیک و این قبیل چیزها بود. اما سوالات من حالت احساسی و خصوصی داشت.
وقتی نوار را ویرایش کردیم تا آن چه را که می خواستیم تهیه کنیم می دانستم که این همان دیو کوونز نبود که من در جریان تمرین دیده بودم. آن دیو کوونزی هم نبود که درباره اش مطلب خوانده بودم. این دیو کوونز خصوصی بود که در پس چهره تصویر ستاره بسکتبال وجود داشت. راستی مردم چه فکری می کردند؟
جواب را هفته بعد پس از بازی لیگ سراسری بسکتبال آمریکا که روی آنتن رفت دریافت کردم. طرفداران دیو می گفتند ما هرگز دیو کوونز را این گونه ندیده بودیم. این زنی که این سوالات خصوصی و شخصی را از کوونز می پرسید کی بود؟ به شدت تحت تاثیر واکنش مثبت مردم قرار گرفتم.
تهیه کننده متوجه مطلب جدید می شد. اتفاقی متفاوت از همیشه صورت خارجی پیدا کرده بود. من کاری کرده بودم که ستاره ورزشی زره اش را از تن بیرون کند. با این کار من متوجه استعداد خاص خودم شدم. من او را که به ندرت تن به مصاحبه می داد را متقاعد کرده بودم تا خودش را به بینندگان تلویزیون نشان دهد. تولیدکنندگان من و خود من می دانستیم که هیچ کس دیگری ورزش را به لحاظ جنبه های انسانی آن دنبال نمی کند. من با دل و جان به سراغ ستاره ورزش رفتم و او هم جواب مرا با دلش داد. با گفتن این که بله می توانم و بعد با انجام دادن آن کار فرصت مناسبی برای گزارش کردن مسابقات ورزشی به دست آوردم.
مصاحبه ها به شدت موفقیت آمیز بودند به طوری که سی.بی.اس با من یک قرارداد سه ساله امضا کرد. بعد از آن هم مرا در برنامه تلویزیونی «ان.اف.ال.تودی» لیگ مسابقات فوتبال جای دادند که روزهای یکشنبه بعدازظهر پخش می شد. مجریان این برنامه برنت ماسبرگرا یروکراس، بازیگر سابق تیم فیلادلفیا ایگلز (که درباره اش در فصل ۸ مطالب بیشتری می خوانید) و من بودیم. این برنامه هم از نشاط و خودبه خودی فراوان بهره داشت. هر یک از ما سه نفر نقشی داشتیم. برنت نقش پلیس ترافیک را بازی می کرد، ارو درباره راه کارها و استراتژی ها حرف می زد و من هم با بازیکنان مصاحبه می کردم. در این میان باید برای باب و وسلر حساب دیگری باز کنیم که گروه ما را دور هم قرار داد تا برنامه صورت خارجی پیدا کند. باب یکی از دوستان و در ضمن یکی از مرشدان من بود. حمایت او و تشویق هایش به من کمک کرد تا خودم باشم و به موفقیت برسم.
در ده سال خوب و شادی که من در برنامه های ورزشی سی.بی.اس بودم، موفقیتم از آن رو بود که من از ورزشکاران سوالاتی می کردم که دیگران این کار را نمی کردند. اغلب از روی غریزه و شمّ از آن ها سوال می کردم و جواب هایی دریافت می کردم که به نظرم می رسید بینندگان از دیدن و شنیدن آن لذت می بردند. گاه خود آن ها که مصاحبه می شدند حرف هایی می زدند که بعدا خودشان هم از آن حیرت زده می شدند.
یکی از بهترین مصاحبه های من با راجر استاوبک فوق ستاره تیم فوتبال دالاس کابویز بود (درباره او در فصل ۲ مطالب بیشتری می خوانید). از آن جایی که من اهل تگزاس بودم و در آن جا هم بزرگ شده بودم، دالاس کابویز تیم فوتبال آمریکاییِ دلخواه من بود. راجر یکی از بزرگ ترین کوارتزبک های شناخته شده در جهان است که در پیروزی های تیمش نقشی تعیین کننده داشته است. او سوای بازی اش معروف بود که بسیار منظم و مرتب است. او که فارغ التحصیل آکادمی نیروی دریاییِ آمریکا بود، قبل از فعالیت ورزشی اش در دالاس کابویز در نیروی دریایی خدمت می کرد و مردم می گفتند که او یک کاتولیک بسیار معتقد هم هست.
وقتی با راجر مصاحبه کردم می خواستم به لایه های آن تصویری که او از خود به نمایش می گذاشت بروم. بعد از این که با او درباره فوتبال حرف زدم به سراغ موضوعات شخصی تر رفتم.
با او این گونه شروع کردم «می دانی راجر همه مردم آمریکا تو را یک چهره جدی و عبوس می دانند. آیا هرگز از این نقشت خسته نمی شوی؟»
درحالی که مستقیما در چهره من نگاه می کرد گفت «خوب فیلیس، چرا، باید بگویم من یک واگن استیشن دارم و روزهای یکشنبه همه بچه ها را در آن سوار می کنم و به کلیسا می برم. اما، بگذار مطلبی را به تو بگویم. من به اندازه جو نمات از سکس خوشم می آید. با این تفاوت که من سکس را با زنم ماریان و تنها با او دوست دارم.»
چشمکی زدم و خندیدم و صدایم بالاتر رفت. از گوشه چشمم ماریان را دیدم که در خانه گونه هایش گلگون شده است.
این ماجرا فردا عنوان همه روزنامه های ورزشی شد و در سرتاسر کشـور بازار شایعه پراکنی گرم شد. راجر استاوبک درباره زندگی جنسی حرف می زند و خودش را با جونمات پلی بوی برادوی مقایسه می کند. این خبر جدیدی بود. تا به امروز راجر این ماجرا را در تمام سخنرانی هایش تکرار نکرده بود.
مصاحبه هایی از این دست یکی از بخش های اصلی برنامه ما شد. ما ورزشکاران بزرگ را از پشت کلاه خودهایشان بیرون می کشیدیم و به آن ها چهره و شخصیت می دادیم. ما از آن ها در برابر هوادارانشان انسان های حقیقی می ساختیم. کمی پس از یک سال بعد عکس مرا روی جلد مجله «مردم» چاپ کردند و عنوان بانوی اول اتاق رختکن را به من پیشکش کردند. برنامه ما که سی دقیقه بود و از این سی دقیقه هم شش دقیقه به برنامه آگهی های تجارتی اختصاص داشت، اسم ما را به همه خانواده ها برد. آن طور که می گفتند بعضی ها صبح زود به کلیسا می رفتند تا به موقع به خانه برگردند و برنامه ما را تماشا کنند. حتی امروزه هم اشخاص مختلف به من می گویند که چه قدر از این برنامه لذت می بردند و می پرسند چرا برنامه ادامه پیدا نمی کند.

درس: با گفتن آری به خود فرصت هایی را به روی خود می گشایید که می تواند شما را به هر جایی برساند. داشتن مرشدی که به شما آری بگوید هم چیز خوبی است. در شروع کار قدر مرشدان خود را بدانید و بعد به همه کسانی که در شروع با شما بودند اعتبار بدهید و سپاسشان را به جای آورید.

لاری کینگ هم که روحیه «من می توانم» را داشت با توجه به رویاهای دوران کودکی اش تبدیل به یکی از موفق ترین مجریان برنامه های تلویزیونی آمریکا شد. لاری کینگ در سی.ان.ان. با خبرسازان روز مصاحبه می کند. او از سال ۱۹۸۵ که کارش را در سی.ان.ان شروع کرده تاکنون ۰۰۰ /۴۰ مصاحبه انجام داده است و جوائز مهمی را به خود اختصاص داده است. لاری کینگ تاکنون ۱۲ کتاب را هم منتشر ساخته است.
لاری از پنج سالگی دوست داشت مجری برنامه های تلویزیونی شود. او به من گفت «یکی از آرزوهای دوران کودکیم این بود که به صدای رادیو گوش می دادم و می خواستم روزی گوینده رادیو شوم. در دوران نوجوانی من کاغذی را لوله می کردم و آن را به حساب میکروفون جلوی دهانم می گرفتم تا یک مسابقه بیس بال را گزارش کنم. همه بچه ها به من می خندیدند اما من کار خودم را می کردم.»
اما رویای لاری کینگ وقتی او در سن ۵/ ۹ سالگی پدرش را از دست داد موقتا متوقف شد. لاری مجبور شد تا زمانی که برادرش مدرسه را تمام کرد به مادرش کمک کند. لاری می گوید «بعد از پایان دبیرستان کارهای مختلفی انجام دادم. اما همیشه امیدوار بودم که گوینده برنامه های رادیو و احیانا مجری برنامه های تلویزیونی بشوم.»
سرانجام در ۵ /۲۲ سالگی او با قطار به میامی رفت. تنها دارایی او ۱۳ دلار بود که در جیبش داشت. لاری با اشاره به آن دوران می گوید «در آپارتمان کوچک عمویم اقامت کردم. هر روز از ایستگاهی به ایستگاه دیگر می رفتم اما همه دست رد بر سینه ام می زدند تا این که سرانجام به یک ایستگاه کوچک رادیویی رفتم که اسمش «واهر» بود.»

نظرات کاربران درباره کتاب هرگز نگویید هرگز

بد
در 1 سال پیش توسط فاطمه رضایی
کتاب خیلی خوبیه ! به آدم به خصوص خانم ها کمک می کنه تا خودشونو باور کنن
در 10 ماه پیش توسط moh...i80
خوب و زیبا
در 2 ماه پیش توسط حسین ضیائی