فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسری روی سکوها

کتاب پسری روی سکوها
وقایع‌نگاری چهار دهه‌ای فوتبال ایرانی

نسخه الکترونیک کتاب پسری روی سکوها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پسری روی سکوها

پسری روی سکوها جزئیات گفته و نگفته بیش از چهار دهه فوتبال ایران است. بازتابنده تاریخ و سیاست همان سال‌ها آمیخته به درد دل‌های خصصی. بی پروا. وقایع‌نگاری‌یی است به روایت حمید رضا صدر به عنوان یک شیفته فوتبال و ناظری بی تاب که از زدن نیش به خودش پروایی نداشته. دوربین ها صحنه هایی را ثبت می کنند که کسی آنها را به یاد نمی‌سپارد. دوربین‌ها نیستند تا صحنه‌هایی را ثبت کنند که همه نسل های بعد آرزوی تماشاشان را خواهند کرد. تو شاهد صحنه‌هایی هستی که فقط حدود پنجاه هزار نفر نشسته روی سکوها آنها را می‌بینند. می‌بینند و در ذهن ثبت می کنند. دیگران نمی بینند و فقط قصه هایش را خواهند شنید. قصه هایش را خواهند خواند. می‌شنوند و می‌خوانند و آرزو می‌کنند آنجا بودند. روی همان سکوها. کنار تو... بازی ساعت شش آغاز می‌شود و دو ساعت بعدش، ساعت هشت احساس می کنی تاریخ چه مفهومی دارد چرا که همان اطراف بوده‌ای. روی این سکوها رایکف بزرگ برابر آلن راجرز تماشاگرپسند. می‌گویند راجرز همان صبح از انگلیس به تهران بازگشته. می‌گویند مردانش را دیگران تمرین داده‌اند اما او امروز اینجاست. در این روز تاریخی روی آن نیمکت. نامش را اینجا ماندنی خواهد کرد. در کمتر از دو ساعت.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پسری روی سکوها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

فوتبالی ها توانایی فراوانی در تدوین ذهنی دارند. جامپ کات های ذهنی شان حیرت انگیز است. می توانند صحنه های بازی دو ساعته ای را که دیده اند در یکی دو دقیقه پشت سر هم قطار کنند. می توانند درگیری های مسابقاتی را که فقط توصیف شان را شنیده یا خوانده اند بلافاصله پیش روی شان مجسم کنند. می توانند آشناها را کنار غریبه ها قرار دهند. تماشاگران خودی را برابر طرف داران رقیب. اعتراض را کنار خوش آمد گویی. فریاد خشم را کنار گریه ی شوق. هورا کشیدن را کنار سوت زدن. فوتبالی ها می توانند بازیکنان بزرگ و صاحب نام را در چشم به هم زدنی کنار بازیکنان فراموش شده ای بچینند که فقط خودشان آن ها را به یاد می آورند. می توانند مثل نقاش ها رنگ بپاشند. پیراهن سپیدها را در کورس با پیراهن سرخ ها تصور کنند و آبی پوش ها را کنار راه راه پوش ها در بستری سبز قرار دهند. می توانند داوران سیاه پوش را بر مسند قدرت به یاد آورند، در حال نمایش کارت قرمز، و بلافاصله همان داور را در منگنه ی دشنام یا برابر حمله ی یک بازیکن، به زمین غلتیده ببینند. فوتبالی ها می توانند با یکی دو جمله دیدار بزرگی را نقد کنند و بازی ملال آوری را با چند واژه ی پرآب وتاب فوق العاده قلمداد کنند. تدوین ذهنی فوتبالی ها فرایندی دائمی است. بیش وکم همیشگی.
فوتبالی ها معمولاً در تونل زمان پرسه می زنند. امجدیه ی سال ۱۳۵۰ را وصل می کنند به استادیوم کریکت ملبورن سال ۱۳۷۶ و از استرالیا برمی گردند به سکوهای استادیوم صد هزار نفری سال ۱۳۵۳. از تهران به انزلی می روند و از انزلی به تبریز و از تبریز به اصفهان... می توانند به آینده سفر کنند و بازی تیم شان را برابر حریف بعدی تصور کنند. زدن دو گل زیبا و دریافت سه گل تلخ را. شکست را. می توانند بلافاصله همان بازی را تصور کنند با سناریوِ دریافت دو گل و ده نفره شدن تیم شان و سپس زدن سه گل پی درپی. کسب پیروزی شیرین را.
وقتی نزدیکان تان می پرسند «کجایید؟» پاسخ روشنی نمی دهید. وقتی تکرار می کنند «کجایید؟ کجایید؟» چیزی نمی گویید. پاسخ پرتی می دهید. نمی گویید به چه فکر می کنید. نمی گویید کجا هستید. نمی توانید بگویید از ملبورن به تهران آمده اید و حالا در انزلی یا تبریز به سر می برید. معمولاً پنهان کاری می کنید و بازی درمی آورید. چاره ای ندارید. بر زبان آوردن حقیقت آزرده خاطرشان خواهد کرد، رنجیده دل، و شما نمی خواهید دلی را برنجانید. شاید هم شما را مجنونِ قاطی کرده ای تصور کنند. یک مالیخولیایی گیج. روراستی برای فوتبالی ها معمولاً دردسرساز می شود. گرفتارشان می کند. به دست انداختن شان یا بی خیال قلمداد کردن شان می انجامد. مایه ی تاسف است که نمی توان صاف وساده بود و حقیقت را گفت. توضیحِ این که چرا و چگونه صحنه های فوتبالی بی بهانه به شما هجوم می آورند محال است. گاهی در اوج مراسم عزاداری صحنه های فوتبالی را دوره می کنید و نمی دانید چرا. گاهی حین مراسم عروسی دویدن ها و ضربه زدن هایی را به یاد می آورید و نمی دانید به چه دلیل. گاه وبی گاه شبیه گربه ی بازی گوشی می شوید و به کلاف نخی چنگ می زنید. چنگ می زنید و دنبال نخ بازشده می روید. می روید و نمی دانید به کجا می رسید. بازی گوشی می کنید و بازی. نمی توانید جادوی این حقیقت را که درک آن پیچیده ترین و در عین حال جذاب ترین تصورات آدمی را رقم می زند، توصیف کنید. آن چه لزوماً نه جهان واقعیت است و نه جهان بیرون. ولی شما را به بازی می گیرد. مثل حقیقت که مفهومی برای اشاره به اصل هر چیز است. حقیقت که برخلاف واقعیت لزوماً با برهان های علمی قابل اثبات نیست. حقیقت که به حال وهوای آدمی هم بستگی دارد. این جا به فوتبال. دنیای شما. زندگی شما.
می گویند جهان تان را آن چه می آفریند که در ذهن تان جاری است. این جهان از نگاه خیلی ها مجازی است و خیالی. با این وصف به صحنه ها و بازنگری برخوردها می پردازید. ضربه ها را مرور می کنید. توپی که در هوا می خندد و می درخشد را. ضربه ی سر همایون بهزادی و شوت سرکش علی جباری را. دریبل فریبرز اسماعیلی روی یک دستمال و شیرجه ی بی باکانه ی ناصر حجازی در طول دروازه را. این ها و خیلی صحنه های دیگر را... همه ی آن ها بازمی گردند. دوباره و دوباره. صحنه ها و لحظه ها. بی موقع و بی مقدمه. بی بهانه و با بهانه. فوتبالی ها با لحظه ها و صحنه های موردعلاقه شان زندگی می کنند. زندگی می کنند و خیلی چیزها را به فراموشی می سپارند. لحظه ها و صحنه هایی را که خیلی های شان طعم شیرینی نداشته اند، نه دراماتیک بوده اند و نه تماشایی. نه سرنوشت ساز بوده اند و نه اهمیت ورزشی داشته اند. بازمی گردند و کاری ازتان برنمی آید. به راستی کاری ازتان ساخته نیست. اگر کمی انصاف داشته باشید می پذیرید که خودخواه هستید. اعتراف می کنید که خودبین هستید و بیش ازحد ته دنیای درونی تان جا خوش کرده اید. اعتراف می کنید به اطراف و اطرافیان تان بی توجه مانده اید. بی اعتنا به همه چیز. نق زدن عزیزان تان را می شنوید. عمق نیش های شان را حس می کنید و ضربه های محکم شان را با جان ودل می خرید. به خرده گیران و مصلحان حق می دهید. با این وصف کاری از دست تان ساخته نیست. نه، نیست.
در نوجوانی با آلبوم عکس های بازیکنان محبوب تان راهی امجدیه می شدید. قبل و بعد از بازی ها انتظار می کشیدید تا سروکله شان پیدا شود. تا جلو بروید. معمولاً با احتیاطِ آمیخته به شرم. تا آلبوم ها را باز کنید و عکس های به دقت قیچی شده از روزنامه ها و مجله ها را نشان شان دهید. تا عکس ها را امضا کنند. تا به امضاهای خط خطی شان روی عکس های معمولاً سیاه وسفید خیره شوید. با شوری وصف ناپذیر و چشمانی گشادشده. با دستی لرزان و هیجانی مهارنشدنی. هنوز حال وهوای اولین امضایی که گرفتی ــ از عزیـز اصلـی دروازه بان تیم ملـی ــ را به یاد می آوری. می گفتند کشتی گیر هم هست و اندام برتافته ای دارد. به یاد می آوری کت وشلوار خاکستری و پیراهن راه راه بر تن داشت و تلاش می کردی دریابی ماهیچه هایش از نزدیک چه قدر بالا آمده اند. به یاد می آوری تکه کاغذ کوچک مچاله شده ات را گرفت و به سرعت امضا کرد و برگرداند. برگرداند ولی سرش تکانی نخورد. حتا برای یک لحظه. حتا برای یک نیم نگاه.
آن زمان ها جزئیات بازی ها را در دفترچه ای می نوشتی. به بازیکنان نمره می دادی. نمره ها را کم وزیاد می کردی. از یک تا ده. صحنه ها را به یاد می آوردی. برخوردها و ضربه هایی را که فقط یک بار دیده بودی. فقط یک بار (تصاویر تلویزیونی و نوارهای ویدیویی بعدها از راه رسیدند و چه دیر. چه حیف). تا دو سه سالی حساب امجدیه رفتن هایت را هم داشتی. قبل از خواب نام بازیکنان محبوبت را یک به یک زیر لب بر زبان می آوردی. پیش از خواندن دعایی که مادر یادت داده بود. تصور می کردی کنارشان هستی. در دویدن و شرشر عرق ریختن شان شریک شده ای. در جان کندن شان. در اندوه شکست ها و شادی پیروزی های شان. بعدها که دانشجو شدی دوربین عکاسی در دست گرفتی و سپس دوربین فیلم برداری هشت میلیمتری. از روی سکوهای امجدیه، زمین را نشانه رفتی. بازیکنان را. به استادیوم صد هزارنفری رفتی. عکس گرفتی و فیلم. مجله های کیهان ورزشی و دنیای ورزش را صحافی کردی. مثل کتاب های گران بها و نایاب ورق شان زدی. صفحات ورزشی روزنامه ها را قیچی کردی. ماه به ماه، سال به سال و فصل به فصل. در گذر زمان آن ها را به کول کشیدی. از خانه ای به خانه ای، از گنجه ای به گنجه ای و از انباری به انباری. کتاب های پرشماری در تاقچه ها و کتابخانه ها قرار گرفتند و سپس جای شان را به کتاب های دیگری دادند. ولی آن ها نه. نه کیهان های ورزشی، نه دنیاهای ورزش که هنوز درون جلد هایی به رنگ مغز پسته چنان نو مانده اند که گویی همین دیروز چاپ شده اند. جان کنده ای خاطرات بربادرفته را ضبط کنی. ثبت. رهای شان نکرده ای. به شان چسبیده ای. آن ها می خواهند تو را رها کنند، ولی تو نه. تو می خواهی نگه شان داری. می خواهی حفظ شان کنی.
احتمالاً به یاد سپردن نام بازیکنان بی اهمیت شده اند، ولی جایگاه شان محفوظ مانده. صحنه هایی در گذر ایام شفافیت بیشتری پیدا کرده اند. صیقل خورده اند و پدیدارتر شده اند. برجسته تر و پررنگ تر. کتاب های روان شناسی می گویند هر آدمی یک جوری با گذشته اش کنار آمده و آن را دوره می کند. می گویند جماعتی با اصرار تلاش می کنند گذشته ی سپری شده شان را حفظ کنند. جوانی بربادرفته شان را. خاطرات دستچین شده ای را دوره می کنند و دوره. از سر استیصال. ولی خب، فوتبالی ها برابر فرضیه های روان شناسی کوتاه نمی آیند. مقاومت می کنند. آن ها همان قدر گذشته گرا هستند که به آینده نگاه می کنند. به بازی بعد و بازی های بعد. به سال بعد و سال های بعدتر.
فوتبالی ها نمی پذیرند اوقات سپری شده روی سکوها تلف کردن زندگی بوده ، که احتمالاً بوده . احتمالاً می توانستید وقت تان را صرف فعالیت های کارسازتری کنید. صرف چیزهایی که آینده تان را سامان دهد. بی تردید یک کارگر، یک لوله کش، یک نجار یا یک کشاورز، ملموس تر و عینی تر می توانند باری از بارها بردارند. آن ها چیزی از خود بر جای می گذارند که افرادی مثل تو توانایی اش را ندارید (متاسفانه حتا نمی توانی یک میخ بر دیوار بکوبی). می توانستید مثل پدران تان که اهل ادب و شعر بودند کتاب های ادبی کشورتان را دوره کنید. بی تردید کسی که اشعاری از حافظ و حکایاتی از سعدی در ذهن دارد هم شکرشکن تر است و هم نغزگوتر. ولی ذهن تان را پر کرده اید از اطلاعات بی مصرف. از صحنه های بی خاصیت. حقیقت این است؛ صحنه های فوتبالی پس از سوت پایان هر بازی به گذشته تعلق پیدا می کنند. بی مصرف به نظر می رسند. در بهترین شکلِ عینی به چند عکس و چند صحنه ی کوتاه خلاصه می شوند. در چنین بستری تماشاگر فوتبال زیر تازیانه می رود. طرف داری از یک تیم و شیفتگی به یک بازیکن بچگانه به نظر می رسد. گاهی اظهار علاقه به فوتبال مترادف می شود با اعتراف به گناهی نابخشودنی. گاهی با شرم حرف می زنید و حیا. با احساس حقارت و خردی. بعضی وقت ها بلافاصله چند خصیصه ی چندش آور را به سینه تان سنجاق کرده اند. وحشی طبع و تربیت ناپذیر بودن را. مردانگی از نوع کریه و عربده کشیدن را. پرخاش جویی و دادوبی داد کردن را. رگ گردن کلفت کردن و مشت گره کردن را. بی منطقی و بی اعتنایی به مجادله را. فرار از استدلال و خیلی چیزهای دیگر را. در حالی که مثلاً اهالی تنیس به تنیس باز بودن شان می بالند. افتخار می کنند. اکثرشان شکل وشمایل روزآمد و شیکی دارند و بادی به غبغب می اندازند. همین طور سوارکاران و شناگران. وقتی به دانشگاه می رفتید اهالی بسکتبال و والیبال و اسکی از بالا به فوتبالی ها نگاه می کردند. اسکی ورزش میلیونرها بود، بسکتبال و والیبال ورزش های دانشگاهی به شمار می رفتند و فوتبال ورزش کوچه و خیابان. احتمالاً به همین دلیل برخی از فوتبالی ها جان می کنند تا ثابت کنند اهل فرهنگ هستند. اهل خرد و استدلال. سال های سال است به چند خطی که سهراب سپهری در مجله ی کیهان ورزشی درباره ی فوتبال نوشته اشاره می کنند. اشاره می کنند و می بالند که شاعر و نقاشی از فوتبال ستایش کرده. بعضی ها بی بهانه کتاب اُمبرتو اکو، فیلسوف و نشانه شناس ایتالیایی، را درباره ی فوتبال به رخ می کشند. به مایک لی که عاشق فوتبال است اشاره می کنند. خوشحال هستند کن لوچ اثری با حضور اریک کانتونا ساخته. این که امیر کاستاریکا دم خور دیگو مارادونا شده.
اما نیش ها، نوش ها و اطوارهای روشنفکری و دهن کجی به فوتبال در گذر ایام بی اهمیت شدند. بی اهمیت و ظرفیت فوتبال بزرگ تر، بیشتر، جذاب تر و غیرمنتظره تر. مهم نیست مربیان، اهالی فن، بدن سازان، شیفتگان سیستم و همین طور پیش گویان همه چیز را قالب بندی کنند. فرموله کنند. مهم نیست با آمار و ارقام و اعداد، برنامه های شان را غول آسا جلوه دهند. مهم نیست ده ها نفر از کنار زمین و روی سکوها یا برابر مانیتورها پیروزی را از آنِ خود قلمداد کنند. مهم این است که بازیکنی مثل حسن روشن از راه خواهد رسید و دروازه ی تسخیرناپذیر یان توماژوفسکی را تسخیر خواهد کرد. مهم این است که بازیکن کوچک اندامی مثل ایرج دانایی فرد پابه توپ خواهد شد. همه را پشت سر خواهد گذاشت و آلن راف اسکاتلندی را مغلوب خواهد کرد. مهم این است که میلیون ها نفر با به صدا درآمدن سوت پایان بازی ایران و استرالیا در سراسر کشور، در هر شهر و قصبه و محله ای، از خانه ها بیرون می ریزند و به پای کوبی می پردازند. با بی برنامگی (چه بهتر)، خودانگیختگی (چه غیرمنتظره تر) و بی تکلفی (چه دلپذیرتر). آن هم برای یکی از بدترین بازی های تیم ملی ایران. ولی خب، فوتبال بیانگر نظام ارزشی و هنجاری جامعه هم هست. بازتابنده ی دلشوره ها و بحران ها و گرایش ها. فوتبال یعنی دنیای کوچک شده ی جامعه.
این سطور تلاشی برای ثبت حوادث کوچک و بزرگی هستند که اطراف شان بودی. کنارشان پرسه زدی. نگاه شان کردی. تاثیری گذاشتند و تلنگری زدند. تلاشی برای رازگشایی چیزی که قاعده ی پایداری نداشت، جز انتظار، جز تازه کردن نفس. جز تلاش برای پیروزی. جز بالا نگاه داشتن سر. و به همین دلیل با امید به زندگی گره خورد. به قول ادواردو گالئانو خوشبختانه هنوز در جام های جهانی ماهی های کوچکی هستند که ماهی های بزرگ را با همه ی استخوان ها و مخلفات شان درسته قورت بدهند. این همان نیمه ی روشنی است که هنوز گاه وبی گاه در فوتبال می بینید. نیمه ای که با درخشش گاه وبی گاه، نیمه ی تیره تر را محو می کند. مدت هاست به آن درخشش های گذرا برای محو کردن ــ باز هم گذرا ــ آن نیمه های تیره تر که تعدادشان در گذر ایام بیشتر و بیشتر شده اند، دل خوش کرده اید. به همین دلیل در پاسخ کسانی که می گویند «تمامش کن»، جمله ی دوروتی سوله، نویسنده ی آلمانی را تکرار می کنید، جمله ای را که در پاسخ کسی که پرسیده بود «چه جوری به یک بچه خوشبختی را توضیح می دهی؟» گفت؛ «خوشبختی را توضیح نمی دهم. توپی جلوِ پایش می اندازم و می گویم با آن بازی کن.» فوتبال استعاره ای برای توضیح و توصیف شده. بهانه ی توجیه خیلی چیزها. خیلی حرف ها. خیلی آرزوها.
برای یافتن دوران سپری شده ات به شهرها، خیابان ها و محله های پرشماری بازگشتی. به سنندج، کرمانشاه، مشهد، پیچ شمیران و خیابان بهار. به ساختمان کهنه و غم زده ی مدرسه ی جهان تربیت (که در حیاطش بسکتبال بازی می کردید و نه فوتبال)، به دبیرستان البرز (با مربیگری رضا وطن خواه)، به محله ی چندپاره شده ی دروازه ی شمیران تهران، خیابان پرازدحام گلناز صادقیه (با آن بازی های خیابانی خشن)، دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران (که در محوطه ی کوچک جلوِ ورودی ساختمان اصلی اش هم با توپ پلاستیکی بازی می کردید و رنگ پیراهن تیم قرمز بود)، دانشکده ی هنرهای زیبا که رنگ پیراهنش آبی بود، زمین فوتبال دانشگاه تهران بین در ورودی اصلی و کتابخانه که منزلگاه نمازهای جمعه شده، استادیوم صد هزارنفری، کتاب فروشی های جلوِ دانشگاه، پارک قیطریه، به خصوص در پاییز و زمستان، بازار تجریش به خصوص پیش از تحویل سال نو... ولی هیچ کدام اهمیت امجدیه را نیافتند. خوب یا بد کوچه های زندگی ات از روی سکوهای آن عبور کرده اند. بیشترین خاطره های آمده در این سطور آن جا رخ داده اند. با احترام به آن سکوها تلاش کرده ای به عنوان ناظری بی بضاعت خاطره ها را ثبت کنی. اعتراف می کنی نتوانسته ای حق مطلب را درباره ی امجدیه ادا کنی. ای کاش می توانستی، ولی نتوانسته ای. نه، نتوانسته ای.
پسری روی سکوها نوعی وقایع نگاری هم هست (با الگویی شبیه روایات نیک هورنبای در کتاب زمین پرتب وتاب). یادآوری صحنه های کلیدی. خاطرنشان کردن صحنه های ساده ای که بر تو تاثیری شاید عمیق و شاید هم در حد یک خاطره گذاشته اند. با یادآوری و یادآوری. تکرار و تکرار. دیدارهایی را از اوایل دهه ی ۱۳۴۰ تا اواخر دهه ی ۱۳۷۰ از میان صدها بازی مرور کرده ای. مبنای تقسیم بندی دهه ی ۱۳۴۰ کشف فوتبال و سپس پیروزی تاریخی تیم ملی ایران برابر اسرائیل در سال ۱۳۴۷ است که آغازی دیگر برای فوتبال به شمار می رفت. دهه ی ۱۳۵۰ تا زمان انقلاب ۱۳۵۷ طولانی ترین فصل را ساخته، چرا که بیش از هر دوره ای درگیر فوتبال ایران بودی و بیش از هر زمانی روی سکوها نشستی. تعداد روایات مربوط به پرسپولیس و تاج / استقلال در این دوره بیش از سایر تیم هاست، چرا که فوتبال آن عصر در تهران و ایران حول این دو باشگاه می چرخید. فصل بعد وقوع انقلاب تا پایان نبرد هشت ساله با عراق را در برمی گیرد. فصل پایانی هم به فوتبال پس از پایان جنگ تا حضور در جام جهانی ۱۹۹۸. می خواستی نقطه ی پایانی، نمایش شیرین تیم ملی در فرانسه باشد. پیروزی برابر ایالات متحده و شب خاطره انگیزی که همه به کوچه ها و خیابان ها ریختند.
از میان صدها بازی یی که روی سکوها نشستی یا بر صفحه ی تلویزیون تماشا کردی، بازی های تیم های بزرگ و بازی های پرتنش و بازی هایی را برگزیده ای که بازتابنده ی حال وهوای آن عصر بوده اند. بازی های پرحادثه کنار دیدارهای ملی قرار گرفته اند و بازیکنان سرشناس کنار مردان گم نام. برخی از بازی ها کوچک و ظاهراً بی اهمیت بوده اند ولی جایی در گوشه ی ذهنت لانه کرده اند. به هرحال دیدارهای پرشماری را کنار گذاشته ای. چاره ای نداشتی. بی تردید اشتباهاتی در اشاره به نام ها و تاریخ ها از تو سر زده. مثل همیشه. این سطور هنوز از لغزش های پرشمار پیراسته نشده. باز هم مثل همیشه. امیدواری خواننده ی شکیبا دل تو را ببخشاید. در اشاره به نام ها و تیم ها نه سوء نیتی داشته ای، نه بده بستانی و البته نه غرض و مرضی. در عین حال اشاره ای به دهه ی ۱۳۸۰ ایران نکرده ای. چرا که هنوز به اندازه ی کافی از آن فاصله نگرفته ای. هنوز در بند مماشات و تعارف هایش به سر می بری. یادآوری بی تکلف خاطره ها و تاریخ هر عصر معمولاً پس از دور شدن از آن میسر می شود.
این سطور خواه ناخواه توصیف شیفتگی به فوتبال هم هستند. جان کندن برای توصیف دلبستگی گاهی مالیخولیایی که البته همه چیزش هم جنون آسا نیست. در توصیف این که فوتبال اگر نه لزوماً در زندگی، بلکه گشایشی در ذهن است. تلاشی برای یافتن کلید این شیدایی نابخشودنی از نگاه خیلی ها. برای پیدا کردن ریشه های از خودبی خود شدن ها. برای توصیف از خودبی خود شدن ها باید پرده ها را درید. تلاش کرده ای برخی پرده ها را کنار بزنی، ولی خب اعتراف می کنی شهامت دریدن تمام وکمال را نداشته ای. شهامت ابراز خیلی از حقایق را. با این وصف لابه لای تاریخ نگاری ها و وقایع نگاری ها، اعتراف نامه های کوچکی شکل گرفته اند. اعتراف نامه هایی بازتابنده ی دلشوره ها، تردیدها و آشفتگی ها. ترس و امید. مهرورزی و لجاجت. نیمه های پر و نیمه های خالی. اعتراف نامه های بازگوکننده ی تناقضات. تناقض بین آن چه واقعیت داشت و آن چه خیال می کردید واقعیت داشته و نداشته.
نام های هر دوره حفظ شده اند. نام های پیش از انقلاب در دل صفحات به صورت اصلی شان آمده اند و نام های تغییریافته ی پس از انقلاب به دوران خود تعلق دارند. نام ها و نشانه های هر عصر نمایان گر حال وهوای همان دوران هستند و بخشی از این تلاش برای ترسیم آن حال وهوا بوده. برای توصیف تقابل عقل و عشق. آفتاب و خواب. پنجره و مقبره. بلاغت و فراغت. تعلیم و تسلیم. کمالات و خیالات. معمور و مخمور. سلامت و ملامت. مهتری و بهتری. دردنوشی و پرده پوشی. انتخاب و اضطراب. خطاب و نقاب. ادب و غضب. غنا و فنا. دل افروزی و کفن دوزی... حالا که این سطور را به پایان می بری آرزو می کنی ای کاش توانسته باشی کرامت مردمان یک دل و همزبانی را که روی آن سکوها چنان شوری بر پا می ساختند، حفظ کرده باشی. اگر این دفتر بی مقدار توانسته باشد ضبطی هر چند نیمه کاره از آن حال وهوا انجام داده باشد، شکرگزار خواهی بود. آرزو می کنی ای کاش همه چیز به ستایشی از زندگی رسیده باشد. به ستایشی از باهم بودن و کنار هم بودن.

تهران، بهار ۱۳۹۱

نظرات کاربران درباره کتاب پسری روی سکوها

عالی
در 2 سال پیش توسط moka