
بنفشه همراه با همسر روسش میخائیل در استرالیا زندگی میکند. بهتازگی متوجه شده که باردار است و غلیان احساسات او را به یاد گذشته و عشقهای قدیمش انداخته. به یاد میلاد، دوست هنرمندش که این روزها غیرمستقیم درگیر ماجرای یک رسوایی، یا آنطور که در فضای مجازی مرسوم است «میتو»، شده است.
سینا دادخواه در تازهترین اثرش به سراغ یکی از موضوعات ملتهب روز رفته است. او قصۀ سه زوج را روایت میکند که در توفان احساس وظیفه و رسالت اجتماعی و عشق حقیقی سردرگم شدهاند و، با یاد آوردن گذشتۀ خود و اطرافیانشان، سعی میکنند راهی به رهایی بیابند. شکستن هستۀ زردآلو داستان آشنایی تصادفی و دل باختن برقآسای میلاد و صدف در یک کافۀ مرکزی تهران است. عاشقانهای شهری که به سرعت به درام اجتماعی نفسگیری تبدیل میشود و قهرمانهایش را بر سر دوراهیهای اخلاقی - عاطفی، شخصی - اجتماعی و در نهایت واقعیت - دروغ میگذارد. این همان هستۀ سختی است که تا نشکنیمش از محتوایش آگاه نمیشویم، اما اگر شکست دیگر شکسته است؛ چه شیرین و چه تلخ.
بخشی از کتاب
ماشین خدا… همهاش باید همین بوده باشد؛ از شکستن هستهی زردآلو و سفری که سه سال و بیشتر طول کشید تا آن تماس اسکایپی…
ایستادهام جلوِ آینهی توالت. یادم رفته دمپاییهایم را بپوشم. کف پاهایم یخ کردهاند. ببین ها! بالای پیشانیام پر از موهای سفید شده. لعنتیها دست از سرم برنمیدارند. انگار قرنها بر من گذشته تا اینجا روی این کاشیهای مسخرهی گلبهی بایستم و منتظر اعلام نتیجه باشم. ماه قبل نشد. ماه قبلش هم. استرس میخائیل از من بیشتر است. بعضی وقتها تعجب میکنم که مرد گنده چهقدر دلنازک است. از همان مراسم مختصر عروسیمان فهمیدم که دلنازک است. چه اشکی میریخت؛ اشک شوق، اشک شادی. قشنگ بودند، ولی… مثلاً متولد سیبری است و با خرسها بزرگ شده. همیشه وقتی سربهسرش میگذارم همین را بهاش میگویم و او فقط قهقهه میزند. برعکس میلاد که فقط لبخند میزد. بامزهترین چیزها را هم برایش تعریف میکردم، نیشش فقط یکذره باز میشد…
حرفهایش رهایم نکردهاند. حتماً باید دلیلی داشته باشد که رها نشدهام. من را برای عبور از آدمهای مهم زندگی نساختهاند. نهایتاً عبور موقت، نه دائم و کامل. این بزرگترین نفرین دنیاست؛ معجون غلیظی از پاکیزگی و آلودگی. چه شد آنهمه خشم و درماندگی؟ چرا دلم میخواست بیشتر و بیشتر از عشق تازهاش برایم بگوید؟ مگر خودش نبود که کارد را به استخوانم رساند و چرخاند؟ کاری کرد بیایم این سر دنیا و اینجا بایستم و اشکها و قهقههها همزمان یادم بیایند.
یادم نرفته. هیچوقت یادم نخواهد رفت آخرهای دورهمیها، که همیشه بیشتر دوستهای من بودند تا میلاد. اواخر هر مهمانی نوبت من بود که جمع را دست بگیرم و گلافشانی کنم. یکی را دست بیندازم، ادای آن یکی را درآورم و، در محبوبترین حرکت ابداعی، روند دورهمی را از اول تا آن لحظه برعکس و اغراقشده تعریف کنم. چه خاطراتی! چه جمع باکیفیتی! محمود، یاسی، همهی آن اوباش فرهیخته که برای خودشان کسی بودند، اما در جمع ما ابایی از پردهدری نداشتند و آمادهی رسوایی تازه بودند. ما باجنبه بودیم. فقط این را میتوانم بگویم که باجنبه بودیم… یاسی میداند چهقدر باجنبه بودیم و زیادهرویها را به روی هم نمیآوردیم. معتقد بودیم ارزش دوستی بعضی مواقع حتی از عشق بالاتر است و زیرسبیلی درمیکردیم. آیا هنوز و بعد از اینهمه سال همینجوری فکر میکنم؟
| فرمت محتوا | mp۳ |
| حجم | 222.۸۱ کیلوبایت |
| مدت زمان | ۰۳:۵۷:۴۱ |
| نویسنده | سینا دادخواه |
| گوینده | نگار نیکدل |
| ناشر | رادیوگوشه |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۶/۱۸ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |