
در نوجوانی، آرام و کنجکاو بودم و در شهری کوچک در شمال ویسکانسین زندگی میکردم؛ شهری آنقدر خلوت که فقط یک علامت ایست داشت. یکشنبهشبها رادیوی افام را روی برنامهی «ساعت گل» تنظیم میکردم و گوش میدادم. یک شب، درحالیکه به لکهی آب روی سقف اتاقم خیره شده بودم، آهنگی شنیدم که بعدها شد سرود دوران دبیرستانم: «حرکت با باک خالی» از جکسون براون. او از واژههایی مثل تنهایی، اندوه یا اضطراب استفاده نکرد، اما حسی را توصیف کرد که برایم بسیار آشنا بود؛ حسی کدر و بیرمق از روزمرگیهای زندگیای که هر روز رنگپریدهتر میشد:
نمیدونم دارم به کجا میدوم، فقط دارم میدوم
دارم میدوم (با باک خالی)
دارم میدوم (کورکورانه)
آن لحظه که به تخت چسبیده بودم، شاید برای اولین بار در زندگیام احساس کردم کسی واقعاً من را درک میکند. آنجا در آستانهی شانزدهسالگی و یادگیری رانندگی بودم. از نگاه بیرونی، همه چیز داشت خوب پیش میرفت؛ پس از کودکی پرفراز و نشیب، نمرههایم خوب بود و با پدربزرگ و مادربزرگم که با آنها زندگی میکردم، رابطهای پرمحبت داشتم. با این حال، نمیتوانستم از شر این احساس خلاص شوم که جایش چیزی خالی است. فرقی نمیکرد که روز خوب یا بدی را گذراندم. بعد از مدرسه، احساس میکردم قفسهی سینهام مثل بادکنکی انباشته از فشار، اما خالی از هرگونه معنا یا محتوا است.
اگر این توصیف شبیه افسردگی بهنظر میرسد، مطمئن باشید که چنین نبود، هرچند سالها بعد، افسردگی را نیز تجربه کردم. در آن زمان، غمگین و ناامید نبودم و هیچ مشکلی برای بیرون آمدن از رختخواب نداشتم. بیشتر شبیه به این بود که روی حالت «خلبان خودکار» قرار گرفته باشم؛ ماشینوار از کاری بهکار دیگر میرفتم، بیآنکه فرصتی برای فکر کردن به احساساتی که در عمق وجودم میگذشت، داشته باشم. این بیقراری پوچ، آرامش زندگی مرا از بین برده بود. برای نوجوانی چون من، این وضعیت حیرتآور بود.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۹۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 273 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | کوری کیز |
| مترجم | خشایار رحیمیان |
| ناشر | انتشارات لیوسا |
| زبان | فارسی |
| عنوان انگلیسی | Languishing : how to feel alive again in a world that wears us down |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۵/۰۴ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| قیمت چاپی | 740,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |