
رُز پشت درِ استودیو ایستاد و نفسنفس زد. آنقدر دویده بود نفسش بالا نمیآمد. برفی را که روی شانههای پالتوش نشسته بود تکاند و در را هل داد. مریم روی یکی از مبلهای بزرگ اتاق انتظار نشسته بود و پایی را که روی پای دیگرش انداخته بود تندتند تکان میداد.
«سلام.»
مریم از جا پرید. «کجایی؟ بهخدا داشتم دیوانه میشدم. همین امروز باید دیر کنی؟!»
«ماشین گیرم نیامد. توی برف هیچکس سوارم نمیکرد. نمیدانی از کجا پیاده آمدهام.»
مریم چند دانهی برفِ روی موهاش را تکاند و آستین پالتوش را گرفت. «یالّا این را دربیاور، برو تو.»
رُز روی پاشنهی پا چرخید و مریم پالتو را از تنش بیرون کشید، با کف دست خواب کنارهی موهاش را درست کرد. «چرا اینقدر هولی؟!»
«آقای ناظریان از اول وقت سراغت را میگیرد.»
رُز یک لحظه حس کرد تمام بدنش داغ شد. توی چشمهای مریم نگاه کرد، میدانست که غیرممکن است دروغ بگوید. «یعنی؟ یعنی…»
مریم شانه بالا انداخت. «مطمئن نیستم، ولی ممکن است.»
رُز هجوم برد و گونهی مریم را بوسید. «اگر راست باشد یک مشتلق خوب پیش من داری.»
مریم هلش داد سمت اتاق دیگر. «حالا اینقدر طولش بده که ساعت کار تمام شود. انگار میخواهند به خاطر شب یلدا زودتر تعطیل کنند.»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۶۵ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 421 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | علیاکبر حیدری |
| ناشر | نشر چشمه |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ |
| قیمت ارزی | 7 دلار |
| قیمت چاپی | 1,100,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |