فیدیبو نماینده قانونی نشر جامه‌دران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوراوغلو و کچل حمزه

کتاب کوراوغلو و کچل حمزه

نسخه الکترونیک کتاب کوراوغلو و کچل حمزه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کوراوغلو و کچل حمزه

داستان پهلوانی‌های کوراوغلو در آذربایجان و بسیاری از کشورهای جهان بسیار مشهور است. این داستان‌ها از وقایع زمان شاه عباس و وضع اجتماعی این دوره سرچشمه می گیرد... کوراوغلو یک عاشق بود. «عاشق» نوازنده و خواننده ی دوره گردی است که با ساز خود در عروسی‌ها و مجالس جشن روستاییان و قهوه‌خانه‌ها همراه دف و سرنا می زند و می خواند و داستان‌های عاشقانه و رزمی و فولکلوریک می‌سراید. عاشق‌ها شعر و آهنگ تصنیف‌های خودشان را هم خود درست می‌کنند...

ادامه...
  • ناشر نشر جامه‌دران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوراوغلو و کچل حمزه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کوراوغلو و کچل حمزه

چند سال پیش در آذربایجان پهلوان جوانمردی بود به نام کوراوغلو. کوراوغلو پیش از آن که به پهلوانی معروف شود، روشن نام داشت. پدر روشن را علی کیشی می گفتند. علی مهتر و ایلخی بان حسن خان بود. در تربیت اسب مثل و مانندی نداشت و با یک نگاه می فهمید که فلان اسب چگونه اسبی است.
حسن خان از خان های بسیار ثروتمند و ظالم بود. او مثل دیگر خان ها و امیران، نوکر و قشون زیادی داشت و هر کاری دلش می خواست می کرد: آدم می کشت، زمین مردم را غصب می کرد، باج و خراج بی حساب از دهقانان و پیشه وران می گرفت، پهلوانان آزادیخواه را به زندان می انداخت و شکنجه می داد. کسی از او دل خوشی نداشت. فقط تاجران بزرگ و اعیان و اشراف از خان راضی بودند. آن ها به کمک هم مردم را غارت می کردند و به کار وا می داشتند. مجلس عیش و عشرت بر پا می کردند، برای خودشان در جاهای خوش آب و هوا قصرهای زیبا و مجلل می ساختند و هرگز به فکر زندگی خلق نبودند. فقط موقعی به یاد مردم و دهقانان می افتادند که می خواستند مالیات ها را بالا ببرند.
خود حسن خان و دیگر خان ها هم نوکر و مطیع خان بزرگ بودند. خان بزرگ از آن ها باج می گرفت و حمایتشان می کرد و اجازه می داد که هر طوری دلشان می خواهد از مردم باج و خراج بگیرند امّا فراموش نکنند که باید سهم او را هر سال زیادتر کنند.
خان بزرگ را خودکار می گفتند. «خودکار» ثروتمندترین و با قدرت ترین خان ها بود. صدها و هزارها خان و امیر و سرکرده و جلاد و پهلوان نان خور دربار او بودند و مثل سگ از او می ترسیدند و فرمانش را بدون چون و چرا، کورکورانه اطاعت می کردند.
روزی به حسن خان خبر رسید که حسن پاشا، یکی از دوستانش، به دیدن او می آید. دستور داد مجلس عیش و عشرتی درست کنند و به پیشواز پاشا بروند.
حسن پاشا چند روز در خانه حسن خان ماند و روزی که می خواست برود گفت: حسن خان شنیده ام که تو اسب های خیلی خوبی داری!
حسن خان بادی به گلو انداخت و گفت: اسب های مرا در این دور و بر هیچ کس ندارد. اگر بخواهی یک جفت پیشکشت می کنم.
حسن پاشا گفت: چرا نخواهم.
حسن خان به ایلخی بانش امر کرد ایلخی را به چرا نبرد تا پاشا اسب های دلخواهش را انتخاب کند.
علی کیشی، ایلخی بان پیر، می دانست که در ایلخی اسب های خیلی خوبی وجود دارند امّا هیچکدام به پای دو کره اسبی که پدرشان از اسبان دریایی بودند، نمی رسد. روزی ایلخی را به کنار دریا برده بود و خودش در گوشه ای دراز کشیده بود. ناگهان دید دو اسب از دریا بیرون آمدند و با دو تا مادیان ایلخی جفت شدند. علی کیشی آن دو مادیان را زیر نظر گرفت تا روزی که هر کدام کره ای زاییدند.
علی کره ها را خیلی دوست می داشت و می گفت: بهترین اسب های دنیا خواهند شد. این بود که وقتی حسن خان گفت می خواهد برای مهمانش اسب پیشکش کند با خود گفت: چرا اسب ها را از چرا باز دارم؟ در ایلخی بهتر از این دو کره که اسب پیدا نمی شود!
ایلخی را به چرا ول داد و دو کره اسب را پای قصر خان آورد.
حسن پاشا خندان خندان از قصر بیرون آمد تا اسب هایش را انتخاب کند. دید از اسب خبری نیست و پای قصر دو تا کره ی کوچک و لاغر ایستاده اند، گفت: حسن خان، اسب های پیشکشی ات لابد همین ها هستند، آره؟ من از این یابوها خیلی دارم. شنیده بودم که تو اسب های خوبی داری. اسب خوبت که این ها باشند وای به حال بقیه.
حسن خان از شنیدن این حرف خون به صورتش دوید. دنیا جلو چشمش سیاه شد. سر علی کیشی داد زد: مردکه، مگر نگفته بودم اسب ها را به چرا نبری؟!
علی کیشی گفت: خان به سلامت، خودت می دانی که من موی سرم را در ایلخی شما سفید کرده ام و اسب شناس ماهری هستم، در ایلخی تو بهتر از این دو تا، اسبی وجود ندارد.
خان از این جسارت علی کیشی بیشتر غضبناک شد و امر کرد: جلاد، زود چشم های این مرد گستاخ را درآورد.
علی کیشی هر قدر ناله و التماس کرد که من تقصیری ندارم به خرجش نرفت. جلاد زود دوید و علی را گرفت و چشم هایش را درآورد.
علی کیشی گفت: خان، حالا که بزرگترین نعمت زندگی را از من گرفتی، این دو کره را به من بده.
خان که هنوز غضبش فرو ننشسته بود فریاد زد: یابوهای مردنی ات را بردار و زود از اینجا گم شو!
علی کیشی با دو کره اسب و پسرش «روشن» سر به کوه و بیابان گذاشت. او در فکر انتقام بود. انتقام خودش و انتقام میلیون ها هموطنش. امّا حالا تا رسیدن روز انتقام می بایست صبر کند.
او روزها و شب ها با پسرش و دو کره اسب بیابان ها و کوه ها را زیر پا گذاشت، عاقبت بر سر کوهستان پر پیچ و خمی مسکن کرد. این کوهستان را «چنلی بل» می گفتند. علی کیشی به کمک روشن در تربیت کره ها سخت کوشید چنان که بعد از مدتی کره ها دو اسب باد پای تنومندی شدند که چشم روزگار تا آن روز مثل و مانندشان را ندیده بود.
یکی از اسب ها را «قیرآت» نامیدند و دیگری را «دورآت».
قیرآت چنان تندرو بود که راه سه ماهه را سه روزه می پیمود و چنان نیرومند و جنگنده بود که در میدان جنگ با لشگری برابری می کرد و چنان با وفا و مهربان بود که جز کوراوغلو به کسی سواری نمی داد مگر این که خود کوراوغلو جلو او را به دست کسی بسپارد و اگر از کوراوغلو دور می افتاد گریه می کرد و شیهه می زد و دلش می خواست که کوراوغلو بیاید برایش ساز بزند و شعر و آواز پهلوانی بخواند. قیرآت زبان کوراوغلو را خوب می فهمید و افکار کوراغلو را از چشم ها و حرکات دست و بدن او می فهمید.
البته دورآت هم دست کم از قیرآت نداشت.
روشن از نقشه ی پدرش خبر داشت و از جان و دل می کوشید که روز انتقام را هر چه بیشتر نزدیک تر کند.
وقتی علی کیشی می مُرد، خیالش تا اندازه ای آسوده بود. زیرا تخم انتقامی که کاشته بود، حالا سر از خاک بیرون می آورد. او یقین داشت که روشن نقشه های او را عملی خواهد کرد و انتقام مردم را از خان ها و خودکار خواهد گرفت.
روشن جنازه ی پدرش را در چنلی بل دفن کرد.
روشن در مدت کمی توانست نهصد و نود و نه پهلوان از جان گذشته را در چنلی بل جمع کند و مبارزه ی سختی را با خان ها و خان بزرگ شروع کند. در طول همین مبارزه ها و جنگ ها بود که به «کوراوغلو» معروف شد. یعنی کسی که پدرش کور بوده است.
به زودی چنلی بل پناهگاه ستمدیدگان و آزادی خواهان و انتقام جویان شد. پهلوانان چنلی بل اموال کاروان های خان ها و امیران و خودکار را غارت می کردند و به مردم فقیر و بینوا می دادند. چنلی بل قلعه ی محکم مردانی بود که قانونشان این بود:

«آن کس که کار می کند حق زندگی دارد و آن کس که حاصل کار و زحمت دیگران را صاحب می شود و به عیش و عشرت می پردازد، باید نابود شود. اگر نان هست، همه باید بخورند و اگر نیست، همه باید گرسنه بمانند و همه باید بکوشند تا نان به دست آید، اگر آسایش و خوشبختی هست، برای همه باید باشد و اگر نیست برای هیچ کس نمی تواند باشد.»
کوراوغلو و پهلوانانش در همه جا طرفدار خلق و دشمن سرسخت خان ها و مفتخورها بودند. هیچ خانی از ترس چنلی بل ها خواب راحت نداشت. خان ها هر چه می کردند که چنلی بل ها را پراکنده کنند و کوراوغلو را بکشند، نمی توانستند. قشون خان بزرگ چندین بار به چنلی بل حمله کرد امّا هربار در پیچ و خم کوهستان به دست مردان کوهستانی تار و مار شد و جز شکست و رسوایی چیزی عاید خان نشد.
زنان چنلی بل هم دست کمی از مردانشان نداشتند. مثلاً زن زیبای خود کوراوغلو که «نگار» نام داشت، شیرزنی بود که بارها لباس جنگ پوشیده و سوار بر اسب و شمشیر به دست به قلب قشون دشمن زده بود و از کشته پُشته ساخته بود.
هر یک از پهلوانی ها و سفرهای جنگی کوراوغلو، خود داستان جداگانه ای است. داستان های کوراوغلو در اصل به ترکی گفته می شود و همراه شعرهای زیبا و پر معنای بسیاری است که عاشق های آذربایجان آن ها را با ساز و آواز برای مردم نقل می کنند.
قیام چنلی بل ها رفته رفته چنان بالا گرفت که میدان بر خان بزرگ تنگ شد و موقعی که دید نمی تواند از عهده ی کوراوغلو برآید، ناچار به تمام خان ها و امیران و سرکرده ها و پهلوانان و بزرگان قشون نامه نوشت و آن ها را پیش خود خواند تا مجلس مشورتی درست کند.
وقتی همه در مجلس حاضر شدند و هرکس در جای خود نشست خان بزرگ شروع به سخنرانی کرد:

«حاضران، چنان که همه خبر دارید، مدتی است که مشتی دزد و آشوبگر در کوهستان جمع شده اند و آسایش و امنیت مملکت را بر هم زده اند. رهبر این دزدان غارتگر مهترزاده ی بی سروپایی است به نام کوراوغلو که در آدم کشی و دزدی، و چپاول مثل و مانندی ندارد. هر جا و هر گوشه مملکت هم که دزدی، آدم کشی و ماجراجویی وجود دارد، داخل دسته ی او می شود. روز به روز دار و دسته ی کوراوغلو بزرگ تر و خطرناک تر می شود. اگر ما دست روی دست بگذاریم و بنشینیم، روزی چشم باز خواهیم کرد و خواهیم دید که چنلی بل ها همه ی سرزمین ها و اموال ما را غصب کرده اند. آن وقت یا باید دست و پایمان را جمع کنیم و فرار کنیم یا برویم پیش این راهزن های آشوبگر، نوکری و خدمت کاری کنیم. تازه معلوم نیست که خداوند یک ذرّه رحم در دل این خائنان گذاشته باشد.. خان ها، امیران، سرکردگان، پهلوانان به شما هشدار می دهم: این دزدان آشوبگر به مادر و برادر خود نیز رحم نخواهند کرد.
خطر بزرگی که امنیت مملکت را تهدید می کند، مرا مجبور کرد که امر به تشکیل این مجلس بدهم. اکنون تدبیر کار چیست؟ چگونه می توانیم این دزد ماجراجو را سر جایشان بنشانیم؟ آیا این همه نجیب زاده و این همه خان محترم و پهلوان و سرکرده ی به نام از عهده ی یک مهترزاده ی بی سروپا بر نخواهند آمد؟...»
خودکار نطقش را تمام کرد و بر تخت جواهر نشانش نشست. اهل مجلس کف زدند و فریاد برکشیدند: زنده باد خودکار، ضامن امنیت ملک و ملت!... مرگ بر آشوب طلبان چنلی بل!...
صدای فریاد اهل مجلس دیوارها را تکان می داد. خودکار با حرکت سر و دست جواب خان ها و سرکرده ها را می داد. بعد که صداها خوابید، جروبحث شروع شد. یکی گفت: اگر پول زیادی بدهیم، کوراوغلو دست از راهزنی بر می دارد.
دیگری گفت: همان املاک دور و بر چنلی بل را به کوراوغلو بدهیم که هر طور دلش خواست از مردم باج و خراج بگیرد و دیگر مزاحم ما نشود.
دیگری گفت: کسی پیش کوراوغلو بفرستیم ببینیم حرف آخرش چیست. پول و زمین هر چقدر می خواهد، بدهیم و آشتی کنیم.
حسن پاشا نیز در این محل بود. او حاکم توقات بود. همان کسی بود که حسن خان به خاطر او چشمان علی کیشی را درآورده بود. حسن پاشا دست راست خان بزرگ بود. در مهمانی های خودکار همیشه سر سفره می نشست و هنگامی که خودکار کسالتی داشت، بر سر بالین او چمباتمه می زد و راست و دروغ خود را غمگین نشان می داد. فوت و فن قشون کشی را هم می دانست. تک تک آدم های قشون مثل سگ از او می ترسیدند و مثل گوسفند از بالا دست های خود اطاعت می کردند.
غرض، حسن پاشا در مجلس خودکار بود و هنوز حرفی نزده بود. خودکار پیشنهاد همه را شنید و عاقبت گفت: هیچ کدام از پیشنهادهای شما آشوب چنلی بل را علاج نمی کند. اکنون گوش کنیم ببینیم حسن پاشا چه می گوید.
خان ها و امیران در دل به حسن پاشا فحش و ناسزا گفتند. آخر خان ها و امیران و بزرگان همیشه به جاه و مقام یکدیگر حسودی می کنند. آن ها آرزو می کنند که نزد خان بزرگ عزیرتر از همه باشند تا بتوانند با آزادی و قدرت بیش تری از مردم باج و خراج بگیرند و بهتر عیش و عشرت کنند.
حسن پاشا بلند شد، تعظیم کرد و زمین زیر پای خودکار را بوسید و گفت: خودکار به سلامت باد. من سگ کی باشم که مقابل سایه ی خدا لب از لب باز کنم امّا اکنون که امر مبارک خودکار بر این است که من کمتر از سگ هم حرفی بزنم، ناچار اطاعت می کنم که گفته اند: «امر خودکار فرمان خداوند است.»
حسن پاشا تعظیم دیگری کرد و گفت: خودکار به سلامت باد، من کوراوغلو را خوب می شناسم. او را با هیچ چیز نمی شود آرام کرد مگر با طناب دار. چشمان پدر گستاخش را من گفتم درآوردند. اکنون نیز میل دارم کوراوغلو را با دستان خودم خفه کنم. تا این راهزن زنده است آب گوارا از گلوی ما پایین نخواهد رفت. باید به چنلی بل لشکر بکشیم. یک لشگر عظیم که گردش چشمه ی خورشید را تیره و تار کند و اول و آخرش در شرق و غرب عالم باشد. البته باز امر، امر مبارک خودکار است و ما سگان شماییم و جز واق واق چیزی برای گفتن نداریم.
حسن پاشا باز تعظیم کرد و زمین زیر پای خودکار را بوسید و بر جای خود نشست.
مجلس ساکت شد و همه چشم به دهان خودکار دوخته بودند. عاقبت خودکار گفت: آفرین، حسن پاشا، آفرین بر هوش و فراست تو. راستی که سگ باهوشی هستی.
حسن پاشا از این تعریف مثل سگ ها که جلو صاحباشان دم تکان می دهند تا شادی و رضایتشان را نشان دهند، لبخند زد و خود را شاد و راضی نشان داد. بعد خودکار گفت: ما جز لشکرکشی به چنلی بل چاره ای نداریم لشکرکشی این دفعه باید چنان باشد که از بزرگی آن لرزه بر تخته سنگ های چنلی بل بیفتد. حسن پاشا، تو از این ساعت اختیار تام داری که هر طوری صلاح دیدی سربازگیری کن و آماده ی حمله باش. تو فرمانده کل قشون خواهی بود. تدارک حمله را ببین و کار ماجراجویان کوهستان را تمام کن. اگر کوراوغلو را از پای درآوردی، تو را صدراعظم خودم می کنم.
و آگاه باشید که از این ساعت به بعد حسن پاشا فرمانده کل قشون است و اختیار تام دارد. هرکس از فرمان او سرپیچی کند، طناب دار منتظر اوست.
اهل مجلس ندانستند چه بگویند. دل هایشان از حسد و کینه پر شده بود.
حسن پاشا از مجلس خودکار خارج شد و بدون معطلی به توقات رفت و سربازگیری را شروع کرد. در حین سربازگیری با پهلوانان و سرکردگان زیردست خود شورای جنگی ترتیب می داد که نقشه ی حمله به چنلی بل را بکشند. در یکی از شوراها مهتر مورتوز که پهلوان بزرگی بود، به حسن پاشا گفت: پاشا به سلامت، ما خاک پای خودکار و شما هستیم و می دانیم که فرمان شما، فرمان خداوند است و هیچ کس حق ندارد از فرمان شما سرپیچی کند امّا این هم هست که تا وقتی کوراوغلو بر پشت قیرآت نشسته، اگر مردم تمام دنیا جمع شوند، باز نمی توانند مویی از سر او کم کنند. اگر می خواهید کوراوغلو از میان برداشته شود، اول باید اسبش را از دستش درآوریم والاّ جنگیدن با کوراوغلو نتیجه ای نخواهد داشت.
حرف مهتر مورتوز به نظر حسن پاشا عاقلانه آمد، گفت: مورتوز، کسی که درد را بداند درمان را هم بلد است. بگو ببینم چطور می توانیم قیرآت را از چنگ کوراوغلو درآوریم؟
مهتر مورتوز گفت: پاشا به سلامت، قیرآت را که نمی شود با پول خرید، یک نفر از جان گذشته باید که به چنلی بل برود یا سرش را به باد بدهد یا قیرآت را بدزدد و بیاورد.
حسن پاشا به اهل مجلس نگاه کرد. همه سرها به زمین دوخته شده بود. از کسی صدایی برنخواست. ناگهان از کفش کن مجلس پسر ژنده پوش پا برهنه ی کچلی برپا خاست. اهل مجلس نگاه کردند و «کچل حمزه» را شناختند. کچل حمزه نه پدر داشت و نه مادر و نه خانه و زندگی. هیچ معلوم نبود از کجا می خورد و کجا می خوابد. به هیچ مجلس و مسجدی راهش نمی دادند که کفش مردم را می دزدد. سگ، محل داشت، او نداشت. حالا چطوری در این شورای جنگی راه پیدا کرده بود، فقط خودش می دانست که از قدیم گفته اند: کچل ها هزار و یک فن بلدند.

پیشگفتار

داستان پهلوانی های کوراوغلو در آذربایجان و بسیاری از کشورهای جهان بسیار مشهور است. این داستان ها از وقایع زمان شاه عباس و وضع اجتماعی این دوره سرچشمه می گیرد...
کوراوغلو یک عاشق بود.
«عاشق» نوازنده و خواننده ی دوره گردی است که با ساز خود در عروسی ها و مجالس جشن روستاییان و قهوه خانه ها همراه دف و سرنا می زند و می خواند و داستان های عاشقانه و رزمی و فولکلوریک می سراید. عاشق ها شعر و آهنگ تصنیف های خودشان را هم خود درست می کنند...
در دوران جنگ های خونین ایران و عثمانی به سال ۱۶۲۹ شورش همبسته ی فقیران شهری و دهقانان در طالش روی داد که شاه عباس و خان های دست نشانده اش را سخت مضطرب کرد. شورشیان مال التجاره ی شاه عباس و خان ها و مالیات جمع آوری شده و هر چه را که به نحوی مربوط به حکومت می شد به غارت بردند و میان فقیران تقسیم کردند. حاکم طالش ساری خان به کمک خوانین دیگر، شورش آن نواحی را سرکوب کرد.
در قراباغ مردی به نام میخلی بابا دهقانان آذربایجانی و ارمنی را گرد خود جمع کرد و به مبارزه با خانخانی و خرافات مذهبی پرداخت. وی با یاران خود در یکایک روستاها می گشت و تبلیغ می کرد و روستاییان به امید نجات از زیر بار سنگین مالیات ها و ظلم خوانین و به قصد دگرگون کردن وضع اجتماعی، به گرد او جمع می شدند.
نهضت میخلی بابا آهسته آهسته قوت گرفت و آشکار شد و در سراسر قاراباغ و ارمنستان و نواحی اطراف ریشه گسترد و تبلیغ نهایی او به ناگاه به شورشی مسلحانه مبدل شد.
در جنوب آذربایجان اوضاع درهم تر از این بود. قیام جلالی لر (جلالیان) سراسر این نواحی را فرا گرفته بود. طرف این قیام، که بیش از سی سال دوام یافت، از یک سو سلاطین عثمانی بود و از یک سو شاه عباس و در مجموع، خان ها و پاشاها و فئودال ها و حکام دست نشانده ی حکومت مرکزی بود.
در گیر و دار همین رویدادهای سیاسی و اجتماعی بود که آفرینش های هنری نیز گل کرد و به شکفتگی رسید و سیماهای حماسی آذربایجان از ساز و سوز عاشق ها و بر پایه ی قهرمانان واقعی و حوادث اجتماعی بنیان نهاده شد و نیز همچنان که همیشه و در همه جا معمول بوده است قهرمانان ادوار گذشته نیز با چهره های آشنای خود در جامه های نو بازگشتند و با قهرمانان زمان درآمیختند.
سیمای تابناک و رزمنده و انسانی کوراوغلو از این چنین امتزاجی بود که به وجود آمد...
داستان کوراوغلو و آن چه در آن بیان می شود تمثیل حماسی و زیبایی از مبارزات طولانی مردم با دشمنان داخلی و خارجی خویش «است»...
آن چه در داستان مطرح شده است به خوبی نشان می دهد که داستان کوراوغلو به راستی براساس وقایع اجتماعی و سیاسی زمان و مخصوصاً با الهام از قیام جلالی لر خلق شده است. نام شهرها و روستاها و رودخانه ها و کوهستان ها که در داستان آمده، هر یک به نحوی مربوط به سرزمین و شورش جلالی لر است...
بندبند حماسه ی کوراوغلو از آزادگی و مبارزه و دوستی و انسانیت و برابری سخن می راند. دریغا که فرصت بازگویی آن همه در این محضر نیست. این را هم بگویم که داستان کوراوغلو، در عین حال از بهترین و قوی ترین نمونه های نظم و نثرآاذری است و تاکنون ۱۷ بند (قول «در آذری») از آن جمع آوری شده و به چاپ رسیده که در آذربایجان، در تراز پر فروش ترین کتاب هایی است که به زبان آذری طبع شده است.

صمد بهرنگی

نظرات کاربران درباره کتاب کوراوغلو و کچل حمزه

نمیدونم واقعا,احساس میکنم باید یه چیز خاصی توی داستان باشه ولی چیز خاصی پیدا نکردم.با توجه به چیزهایی که درمورد صمد شنیده بود احساس میکردم داستان باید محتوای خیلی یزرگ و عمیقی داشته باشه ولی من که چیزی ندیدم.بعد اینکه اول تفکر انتقام در داستان پیگیری میشه ولی اخر میرسه به پس گرفتن اسب چرا!!!!
در 2 سال پیش توسط حسین یعقوبی