
دیشب دوباره کابوس دیدم. صدای جلزوولز آتش میآمد. دماغم را بالا کشیدم؛ انگار که بوی کباب بود! آسمان ناگهان از دود سیاه شد! فریاد کشیدی و بعد سوختی. بوی کباب تمام شد. آب شدی و رفتی توی زمین. وقتی از خواب پریدم خیس عرق بودم. ترسیدم اتفاقی برایت افتاده باشد. دلم میخواست لباسم را بپوشم و تا خانهات بدوم. در خانه را بزنم، صورتت را ببینم و تن نحیفت را در آغوش بگیرم، اما مثل همیشه توی خیالم به آغوشم آمدی.
باورت میشود یک سال بیشتر است که با خیالت زندگی میکنم؟ زمستان بود و قاصدکهای برفی بهترین خبر را برایم آوردند، آن هم روزهایی که دلودماغ نفسکشیدن نداشتم.
- آقاجاوید این مغازه رو باید بست؛ به درد نمیخوره.
آقاجاوید نگاهی به مبلهای خاکگرفته کرد. دست روی چوب گردوی فندوقیرنگش کشید.
- نه! جمع نمیکنیم، بالاخره راهی هست.
- ای بابا! من میگم نره، شما میگی بدوش. الان دو ماهه یهقرون درآمد نداشتیم. مردم تا وقتی پشتی و فرش هست دل به مبل نمیدن. به جیب مردم باید نگاه کرد دیگه.
آقاجاوید دستمال برداشت و روی چوبها کشید.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۴۰ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 560 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | زیبا حیدری |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۲۲ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |