
پنجماهونیم زمان کمی بود برای داغ دل عارفهسادات که زیر باران نشسته و به روی سنگی خیس و سرد دست میکشید و اشکهایش را میان قطرات آسمان میریخت. او بیتاب پسرش بود و حنا بیتاب کسی که خودش هم نمیدانست کجای زندگیاش بود؛ آن زمانی که بود! با فرم نظامی و پوتینهای سیاهش بود. با آن کفشهای بنددار مخصوص اداره و کلاهی که وقتی از سرش برمیداشت، دستی به موهایش میکشید. با حواس جمعش، با ابروهایی که درهم میکشید، وقتهایی که چیزی باب میلش نبود. او با همهی مهربانیهایش یک روزی بود و حالا نه! حنا هم دیگر نبود... امروز جسم خالیاش را تا بهشتزهرا کشانده بود تا تولد او خلوت نباشد. تا بفهمد حنا هنوز هم هست؛ کنار نبودنهای او!
حضورش آنجا زیاد طول نکشید. وقتی نتوانست گریههای عارفهسادات و رضوان را ببیند و جلوی اشکهایش را بگیرد، سریع برگشت تا برود. فاضل بازویش را گرفت و پرسید: «کجا؟»
لحنش تند بود. حنا دستش را پس کشید و گفت: «باید برم پیش دوستم. ازم خواسته بود واسه امتحان کمکش کنم.»
ـ بمون، نیم ساعت دیگه خودم میرسونمت.
نگاهی به چشمهایش انداخت. به نگاهی که یک سال پیش، مستقیم خیرهاش شده و گفته بود: «دوستش دارم!»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۸۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 685 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | فاطمه زایری |
| ناشر | انتشارات سخن |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۲۳ |
| قیمت ارزی | 5 دلار |
| قیمت چاپی | 1,100,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |