
دوتا از پسرها شبانه فرار کرده بودند، پس سپیدهدم هنوز راهی نشده بودیم. کتهای سبز زمختمان را، که از شب پیش هنوز نم داشتند، در نور کمرمق آفتاب پهن کردیم تا کمی زمان بگذرد، و به تماشای رودخانۀ گِلآلودِ زردفامی نشستیم که آنور درختان انجیر، بعد از کورهراهی، پشت پرچینی کوتاه جاری بود. کورهراه از باران شدید دیروز شکاف برداشته بود و آبی زلال لای آن تَرَکهای عمیق جریان داشت. رودخانۀ وحشی و خروشان از بارش باران و برفهای ذوبشده و آبی که از سدِ شکسته سرازیر میشد طغیان کرده بود و لاشۀ سگها، گربهها و موشها را با سرعت مهیبی با خود میبرد.
زنها و بچههای روستا دواندوان در امتداد کورهراه آمدند و با چشمهایی لبریز از کنجکاوی، شرم و تکبری مبهم به ما زل زدند. زیر لب و با تبوتاب حرفهایی باهم ردوبدل میکردند و یکدفعه میزدند زیر خنده که کفرمان را بالا میآورد. از هر نظر برایشان غریبه بودیم. چند نفرمان از پرچین بالا رفتند و خودشان را به رخ روستاییها کشیدند. زنی میانسال، از بین بچهها که کِرکِر خنده را سر داده و هیاهو به پا کرده بودند، با آرنجش راهی باز کرد تا جلو بیاید. لبهایش را محکم روی هم فشرد و خیره نگاه کرد و با چهرهای برافروخته و خندان جزئیات شرمآوری را برای دوستانش که بچه به بغل داشتند بازگو کرد، اما این بازی را بارها در روستاهای مختلف تکرار کرده بودیم و عکسالعمل اغراقآمیز و بیشرمانۀ زنهای دهاتی موقع دیدن ما، که به شیوهٔ معمول پسرهای دارالتأدیب ختنهمان کرده بودند، دیگر برایمان لذتی نداشت.
تصمیم گرفتیم به روستاییها، که با سماجت پشت پرچین ایستاده و خیره مانده بودند، محل ندهیم. بعضیهایمان، مثل حیواناتی که در قفس گیر افتاده باشند، اینور پرچین قدم میزدند؛ بقیه روی سنگهای پلکانی که آفتاب خشکشان کرده بود نشسته بودند و به سایۀ محو برگها بر خاک قهوهای تیره چشم دوخته بودند و با نوک انگشت خطوط مایل به آبی و لرزان سایهها را دنبال میکردند.
فقط برادر کوچکم در چشمهای روستاییها زل زده بود. به پرچین تکیه داده بود و به برگهای گل کاملیا، که مثل چرم سفت بودند و جلوی کتش را تر میکردند، اهمیتی نمیداد؛ مِه با قطرات شبنم خالهای ریزی روی این برگها انداخته بود. روستاییها در نظر برادرم موجودات عجیبی بودند که کنجکاویاش را برمیانگیختند. هرازگاهی بهطرفم میدوید و با صدای جیغجیغی و هیجانزدهاش زیر گوشم وراجی میکرد. با شوقوذوق از چشمهای عفونتگرفته و لبهای چاکخوردۀ بچهها و انگشتهای زمخت زنها میگفت که براثر کار در مزرعه شکسته و سیاه شده بودند. زیر نگاه روستاییها که مو را از ماست میکشیدند، به لپهای گلگون و برافروختۀ برادرم و زیبایی عنبیههای شفاف چشمهایش افتخار میکردم.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۰۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 224 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | کنزابورو اوئه |
| مترجم | ایمان رهبر |
| ناشر | نشر خوب |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۹ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |