
انگار مغز شایان تکان خورده بود. گیر داده بود بروند به پیرمرد و پسری که آنطرفِ خانهی پدربزرگش چادر زدهاند یک چیزی بفروشند. میخواست به یک بهانهای به آنها نزدیک شود. میگفت یک چیزی توی کار آنها با عقل جور درنمیآید.
کاوه گفت: «با عقل ناقص تو اگه یه چیزی جور دربیاد، عجیبه!»
شایان با لحن کارآگاهی مسئله را مطرح کرد: «چرا دو نفر باید بیرون از شهر، کنار یه خونهی خالی و قدیمی چادر بزنن؟ چرا دوروبر خونهی پدربزرگ من میپلکن؟ چرا آلوچه خریدن؟!»
کاوه فقط به سؤال آخر جواب داد: «چون آلوچه دوست دارن!»
چند روز پیش دیده بودند که پیرمرد و پسر آمده بودند سوپرمارکت محل تا دوغ محلی و پنیر سفید و ژامبون شصتدرصد و نخودچی دوآتشه و گردوی تازه و نعناخشک و بیسکویت کرمدار و پاستیل خرسی و گاز فندک و دو سیر فلفل و یک بسته آلوچه بخرند. همهی خریدهایشان را شایان توی دفترچه نوشته بود، چون بدون اینکه کاوه موافق باشد، رفته بود توی کارشان.
کاوه و شایان مثل دو تا آدمِ آویزان ایستاده بودند توی مغازه و منتظر بودند ببینند خردهفرمایشهای آقایان کی تمام میشود که از اکبرآقا بپرسند باز هم ذرهبین دارد یا نه؟
ذرهبینِ کاوه را بابا توقیف کرده بود و ذرهبین شایان را کلاغ برده بود.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 687.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 168 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سودابه فرضی پور |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |