
صبحِ آفتابنزده، دو مرد، روی پُلی سنگی ایستاده بودند و به رودخانهی مُرده نگاه میکردند. رودخانه سرد و سبز بود، بیشتر به فلزی صیقلخورده و کهنه شباهت داشت. انگار مردابی بود که در تنهاییِ مرموزش، چیزی در اعماق خودش پنهان کرده بود. یکی از مردها باریک و بلند بود. انگشتهای کشیدهای داشت که میلرزید و موهای شقیقههاش یکدست سفید شده بودند. دکمهی آخر یقهی سفید لباسش را خیلی سفت بسته بود و گونههای استخوانی و چانهی تیزی داشت.
آنیکی مرد، کوتاه و خپل بود. به گربههای خوابآلود شباهت داشت. سبیلهای پُرپشتش سوراخهای بینی و لبهاش را پوشانده بودند. کلاه حصیری بزرگی به سر داشت و پوستش آفتابسوخته بود. هر دو مرد با چشمهایی خسته و خوابزده به رودخانه نگاه میکردند. آفتاب که طلوع کرد، بهسمت خانهای در آنسوی ساحل رودخانه راه افتادند. جلوی خانه، سردیس دو اسب سفید مرمری زیر آفتاب صبح میدرخشیدند. درِ چوبی خانه، کوبهای فلزی بهشکل سرِ خروس داشت.
مرد بلندقد اخمی کرد و گفت: «آهای پسر! گرومیو! اون در رو بزن!»
گرومیو هاجوواج، با دهان نیمهباز اسبهای مرمری را نگاه میکرد. گفت: «بزنم ارباب؟ کی رو بزنم؟ کسی بهتون بدوبیراه گفته؟»
اربابش گفت: «ابله! در رو بکوب! وگرنه اون کلهی پوکت رو میکوبم.»
گرومیو گفت: «شما رو بکوبم؟ شما من رو بکوبین؟ هر دو همدیگر رو بکوبیم؟ آخه این چه کاریه ارباب؟»
ارباب گفت: «حالا که در نمیزنی، مجبورم زنگ بزنم!»
و گوش گرومیو را پیچاند. «آی! آی! آی! در رو باز کنین خواهش میکنم. خواهش میکنم در رو باز کنین. آآآی!»
همانوقت مرد خوابآلودهای در را باز کرد. سرش را با دستمال بسته بود و چشمهاش به رنگ سبزِ تیرهی رودخانهی شهرش بود. گفت: «پتروچیو؟ خواب میبینم یا راستیراستی خودتی؟ اینجا چیکار میکنی؟»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 4.۹۲ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 104 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | ویلیام شکسپیر |
| مترجم | سیدنوید سیدعلیاکبر |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |