
اگر عشق تمام چیزی است که نیاز داریم، پس چرا همیشه دنبال چیزهای بیشتر هستیم؟
دوباره شمارهاش را گرفتم. بالاخره جواب داد.
همسرم بدون آنکه نیاز باشد بپرسم گفت: «تو راهم، تقریباً رسیدم.» از صدای پسزمینه فهمیدم پشت فرمان است، پس در راه بود، ولی تقریباً رسیدم دروغ به نظر میرسید. این روزها عادت کرده بود حقیقت را به چیزی خوشایندتر تغییر بدهد.
شبیه بچهی لوسی که غر میزند و نه مثل یک مرد بالغ جواب دادم: «گفتی که خودت رو میرسونی. این موضوع برای من مهمه.»
«میدونم، ببخشید. قول میدم که زود برسم. فیشاندچیپس هم گرفتم.»
فیشاندچیپس تقریباً همیشه روش ما برای جشن گرفتنِ رویدادهای بزرگ بود. این غذایی بود که در اولین قرار، روز نامزدی، روز پیدا کردن کارگزار و روز خرید اولین خانهی رؤیاییمان خوردیم. یکذره عاشق این کلبهی قدیمی با سقف پوشالی در سواحل جنوبی هستم، جایی که فقط یک ساعت از لندن فاصله دارد، اما انگار میلیونها کیلومتر دورتر از شهر است. این روزها تنها همسایههای ما فقط چند گوسفند هستند.
امیدوار بودم امشب با فیشاندچیپس اولین حضورم در فهرست پرفروشهای نیویورکتایمز را جشن بگیریم، به همراه یک بطری نوشیدنی که پنج سال برای این لحظه نگه داشته بودم. ویراستارم در آمریکا گفت اگر خبر خوبی به دستش برسد، تماس میگیرد، اما ساعت نزدیک نُه شب است یعنی چهار بعدازظهر در نیویورک و هنوز هیچ خبری نشده. هیچکس تماس نگرفته.
اَبی پرسید: «خبری داری؟» صدای روشن شدن برفپاککن را شنیدم و در خیالم تصویر قطرات باران روی شیشهی ماشین را دیدم که مثل اشک بر شیشه سرازیر میشوند.
«هنوز نه.»
گفت: «خب گوشی رو بذار کنار، وگرنه نمیتونن باهات تماس بگیرن.» و قطع کرد.
ابی قرار بود موقع تماس ویراستار کنارم باشد، اما دوباره دیر به خانه میرسید. او عاشق کارش بود، فعالیت بهعنوان یک روزنامهنگار تحقیقی و پیدا کردن داستانهای خوب از آدمهای بد. اکثراً هم مردها. کل زندگی همسرم براساس قطبنمای اخلاقیاش و میل سیریناپذیرش برای افشای فساد شکل گرفته بود، اما نگران بودم روزی پا روی دُم کسی بگذارد که نباید. مدتی بود تهدیدهای ناشناس دریافت میکرد و پیامهایی به دفتر روزنامهی محل کارش فرستاده میشدند. آنقدر محتاط شده بود که دیگر تمام تماسهای دریافتیاش را ضبط میکرد، اما بااینحال، همچنان حاضر نبود از کارش استعفا بدهد.
همسرم داستانهایی را روایت میکند که مهم هستند و تلاش میکند دنیا را از دست خودش نجات بدهد.
من داستانهایی را روایت میکنم که برای خودم اهمیت دارند.
کتابهایم همیشه پناهگاههایی بودند که وقتی دنیای واقعی بیش از حد شلوغ میشد، در آنها پنهان میشدم.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۸۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 328 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | آلیس فینی |
| مترجم | نیما جوادی |
| ناشر | نشر پرتقال |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۴ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |