خرید و دانلود کتاب متنی، صوتی با فیدیبو
ورود / ثبت‌نام
0
خانه
کتاب الکترونیکی
کتاب صوتی
مجلات
درسی و دانشگاهی
پادکست
فیدی‌پلاس
دانلود اپلیکیشن
داستان و رمان خارجی
درامفانتزیعاشقانهجنایی و پلیسیداستان کوتاه خارجیطنز
داستان و رمان فارسی
درامفانتزیعاشقانهجنایی و پلیسیداستان کوتاه فارسیطنز
روانشناسی
توسعه فردیموفقیت و انگیزشیازدواج، خانواده و زناشویینقد و نظریه روانشناسیروابط اجتماعیروانشناسی کودک و نوجوان
میکروبوک و خلاصه‌کتاب
زندگی‌نامه و سفرنامه
مدیریت و بازاریابی
مدیریت و رهبریکارآفرینی و کسب‌وکارمارکتینگ
کتاب رایگان
داستان
ادبیات
نمایشنامهشعر فارسی
سبک زندگی
سلامت و تناسب اندام
علوم اجتماعی
اقتصادجامعه‌شناسیحقوق
دین و مذهب
ادیان و مذاهب
کامپیوتر
فلسفه و عرفان
عرفان و تصوفنظریه‌ها و مکاتب فلسفی
تاریخ
تاریخ جهانتاریخ معاصر ایران
هنر
سینما و تیاتر
علمی
پزشکی و پیراپزشکی
کمیک و داستان مصور
مالی و سرمایه‌گذاری
دایرةالمعارف و فرهنگ‌نامه
صنعت و تکنولوژی
نوجوان
کودک
آموزش زبان خارجی
داستان و رمان خارجی
درامفانتزیعاشقانهجنایی و پلیسیداستان کوتاه خارجیطنز
داستان و رمان فارسی
درامفانتزیعاشقانهجنایی و پلیسیداستان کوتاه فارسیطنز
روانشناسی
توسعه فردیموفقیت و انگیزشیازدواج، خانواده و زناشویینقد و نظریه روانشناسیروابط اجتماعیروانشناسی کودک و نوجوان
میکروبوک و خلاصه‌کتاب
زندگی‌نامه و سفرنامه
مدیریت و بازاریابی
مدیریت و رهبریکارآفرینی و کسب‌وکارمارکتینگ
کتاب رایگان
داستان
ادبیات
نمایشنامهشعر فارسی
سبک زندگی
سلامت و تناسب اندام
علوم اجتماعی
اقتصادجامعه‌شناسیحقوق
دین و مذهب
ادیان و مذاهب
کامپیوتر
فلسفه و عرفان
عرفان و تصوفنظریه‌ها و مکاتب فلسفی
تاریخ
تاریخ جهانتاریخ معاصر ایران
هنر
سینما و تیاتر
علمی
پزشکی و پیراپزشکی
کمیک و داستان مصور
مالی و سرمایه‌گذاری
دایرةالمعارف و فرهنگ‌نامه
صنعت و تکنولوژی
نوجوان
کودک
آموزش زبان خارجی
ادبیات
اقتصاد
طنز
علم
ورزش
تکنولوژی
کسب‌وکار
صنعت
آشپزی
بازی و سرگرمی
کودک و نوجوان
هنر
فرهنگ
فیلم
سبک زندگی
روانشناسی و موفقیت
پزشکی و سلامت
تاریخ
سیاست
پیش‌دبستانی
دبستان
اول دبستاندوم دبستانسوم دبستانچهارم دبستانپنجم دبستانششم دبستان
متوسطه اول
پایه هفتمپایه هشتمپایه نهم
متوسطه دوم
پایه دهمپایه یازدهمپایه دوازدهم
هنرستان
فنی و حرفه‌ایکار و دانش
کنکور و آزمون
کنکور کاردانیکنکور کارشناسیکنکور کارشناسی ارشدکنکور دکتریالمپیادسایر آزمون‌ها
دانشگاهی
علوم پایهفنی و مهندسیادبیات و علوم انسانیپزشکی و پیراپزشکیحقوق و علوم سیاسیروانشناسی و علوم تربیتیعلوم اجتماعیهنر و معماریزبان‌ها و ادبیات خارجیاقتصادمدیریت و حسابداریالهیات و معارف اسلامیکارآفرینی
فیدیبوکتاب الکترونیکیداستان و رمانداستان و رمان خارجیداستان کوتاه خارجی
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
کتاب زن گفت، مرد گفت و هفت داستان دیگر اثر حنیف قریشی نشر افق

کتاب زن گفت، مرد گفت و هفت داستان دیگر اثر حنیف قریشی نشر افق

به همراه یک جستار و دو مقاله درباره نویسندگی

کتاب متنی
نویسنده:
حنیف قریشی
مترجم:
پژمان طهرانیان
ناشر:
نشر افق
درباره زن گفت، مرد گفت و هفت داستان دیگر

تازه پنجاه سالم شده بود که شبی درِ پاتوقی نه‌چندان دور از خانۀ کودکی‌ام را هُل دادم و داخل شدم. پدرم، سر راه برگشتن از اداره‌اش در لندن، آمده بود آنجا و جلوی پیشخان ایستاده بود. او من را به جا نیاورد، اما من از اینکه دوباره بابا را می‌دیدم سرخوش و سرمست شدم، به‌خصوص که او ده سال بود از دنیا رفته بود و مادرم پنج سال.

کنارش ایستادم و گفتم: «شب خوش، از دیدنتون خوشوقتم.»

او هم در جواب گفت: «شب خوش!»

گفتم: «اینجا هیچ‌وقت عوض نمی‌شه.»

گفت: «ما همین‌جوری دوستش داریم.»

یک نوشیدنی سفارش دادم؛ نیاز داشتم بنوشم.

چشمم به تاریخِ روزنامه‌ای افتاد که آنجا انداخته بودند و حساب کردم دیدم بابا فقط کمی از من بزرگ‌تر است؛ پنجاه‌و‌یکی دو سالش بود. هیچ‌وقت سنمان این‌قدر به هم نزدیک نبود؛ حالا تقریباً هم‌سن‌ یا هم‌دوره بودیم.

داشت با مردی صحبت می‌کرد که کنارش روی چهارپایه‌ای نشسته بود و دختر پشت پیشخان همراهشان خنده‌های خیلی بلندی سر می‌داد. من بابا را بهتر از هرکسی می‌شناختم یا خیال می‌کردم که می‌شناسم. هوس کردم بغلش کنم یا لااقل مثل گذشته‌ها دستانش را ببوسم. جلوی خودم را گرفتم، اما نگاهم به او بود که جلوی پیشخان، کنار مردی که حالا فهمیده بودم پدر یکی از دوستان دوران مدرسه‌ام است، چقدر راحت به نظر می‌رسد. وقتی به آن‌ها پیوستم، انگار هیچ‌کدام برایشان مهم نبود.

من هم مثل خیلی‌ها بعضی از بهترین دوستی‌هایم با مُرده‌هاست. بارها خواب پدر و مادرم را می‌بینم و خانه‌ای را که در آن بزرگ شدم، هرچند که آن خانه هیچ ویژگی خاصی نداشت. و گفتن ندارد که هیچ‌وقت تصورش را هم نمی‌کردم که ممکن باشد من و بابا این‌طور با هم روبه‌رو شویم و گپ بزنیم.

آن اواخر ‌‌عجیب با خودم احساس غریبگی می‌کردم. پنجاه‌سالگی‌ام مثل مصیبتی بر سرم آوار شده بود. احساس می‌کردم هدف‌هایم همه به باد رفته‌اند و اشتباه‌های زیادی کرده‌ام. جای شکایتی نبود: تهیه‌کنندۀ فیلم و تئاتر بودم، در لندن و نیویورک و برزیل خانه داشتم، اما باز هم شکایت داشتم. کاملاً آگاه بودم از انواع‌و‌اقسام مشکلات روحی ـ روانی‌ای که از پا انداخته بودندم اما نابودم نکرده بودند.

دوشنبه‌روزی بود که به بابا برخوردم. آخرِ هفته‌ را پیش دوستانی در بیرون شهر گذراندم که خانه‌ای زیبا داشتند، آشنایانی خوش‌بَرورو، تابلوهای نقاشیِ تماشایی، و دست‌پختی عالی. خبرها و گزارش‌های جنگ عراق، که تازه شروع شده بود، دائم از تلویزیون پخش می‌شد. حدوداً بیست نفری می‌شدیم: مردان پیر و جوانی که در کاناپه‌های گود لم می‌دادیم، می‌نوشیدیم و هِرهِر می‌خندیدیم تا وقتی که تصور برخورد هزاران بمب با گاری‌هایی که الاغ‌ها حمل می‌کردند، تن‌وبدنِ آدم‌ها و آلونک‌ها هرکسی را که در خانه بود افسرده کرد. همه می‌دانستیم که نفرت همه‌جای کشور را فرا گرفته و تونی بلر، که زمانی مایۀ امیدواری‌مان بود، حالا پس‌از سال‌ها حضور در اپوزیسیون تبدیل به منفورترین و بدنام‌ترین رهبر بعد از آنتونی ایدن شده است. در زمانۀ دروغ‌ها و نیرنگ‌ها و ازخودبیگانگی‌ها زندگی می‌کردیم. جوّ سنگینی بود و زندگی‌های ما، در مقایسه با آن، پیش‌پاافتادگیِ آزاردهنده‌ای داشت.

بلافاصله بعد‌از ناهار، از خانۀ دوستانم بیرون زده بودم و با تاکسی به ایستگاه راه‌آهن رسیده بودم، که فهمیدم گیرۀ خم‌شدۀ کاغذ را که با آن بازی می‌کردم جا گذاشته‌ام. در کتابخانهٔ‌ دوستانم جا مانده بود؛ آنجا داشتم دربارهٔ‌ سحروجادو در آثار موپاسان می‌خواندم، همین‌طور دربارهٔ ‌تجربه‌های دیکنز در هیپنوتیزم که باعث شده بودند با همسر یکی از دوستانش دچار مشکلات زیادی شود. تاکسی برم گرداند و من با عجله رفتم داخل اتاق تا گیرۀ کاغذم را بردارم، اما نظافتچی تازه کارش را تمام کرده بود. میزبانم گفت می‌توانم محتویات جاروبرقی را وارسی کنم. داشتند برای هم شکلک درمی‌آوردند. بااین‌حال، من به‌تدریج داشتم، ‌‌به‌خاطر همۀ دستاوردهایی که با وجود وسواس‌هایم کسب کرده بودم، خودم را در هیبت قهرمان می‌دیدم. این را از روان‌‌درمانگرم‌ ‌نقل‌قول کردم. خوشبختانه برای فردای آن روز از این پزشک حاذق وقت گرفته بودم.

با وجود ناکامی‌ام در پیدا کردن گیرۀ کاغذ، برگشتم به ایستگاه و سوار قطار شدم. با ماشین به آنجا آمده بودم؛ به همین خاطر تازه متوجه شده بودم مسیر حرکت قطار طوری است که در حومۀ شهر، خیلی نزدیک به خانۀ کودکی‌ام، ایستگاه دارد. به سکو که نزدیک می‌شدیم، دیدم دارم چه تقلایی می‌کنم برای دیدن و به جا آوردن چیزهایی که قبلاً می‌شناخته‌ام، حتی چهره‌های آشنا، هرچند که سی‌سالی می‌شد از آن منطقه رفته بودم. اما باران شدیدی می‌آمد و تقریباً هیچ‌چیز را نمی‌شد تشخیص داد. پس، به‌محض اینکه قطار می‌خواست راه بیفتد، کیفم را قاپیدم و پیاده شدم و بی‌هدف پا به خیابان گذاشتم.

دسته‌ها:
داستان کوتاه خارجی

شناسنامه

فرمت محتوا
epub
حجم
751.۰۰ بایت
تعداد صفحات
168 صفحه
زمان تقریبی مطالعه
۰۰:۰۰
نویسندهحنیف قریشی
مترجمپژمان طهرانیان
ناشرنشر افق
زبان
فارسی
تاریخ انتشار
۱۴۰۴/۱۲/۲۸
قیمت ارزی
10 دلار
قیمت چاپی
215,000 تومان
مطالعه و دانلود فایل
فقط در فیدیبو
اطلاعات کتاب

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:
دیگران نقد کردند
5
از 5
براساس رأی 1 مخاطب
5
100 ٪
4
0 ٪
3
0 ٪
2
0 ٪
1
0 ٪
5
(1)
86,000
تومان
%50
تخفیف با کد «HIFIDIBO» در اولین خریدتان از فیدیبو

گذاشتن این عنوان در...

قفسه‌های من
نشان‌شده‌ها
مطالعه‌شده‌ها
زن گفت، مرد گفت و هفت داستان دیگر
حنیف قریشی
پژمان طهرانیان
نشر افق
5
(1)
86,000
تومان
  • تماس با ما
  • پشتیبانی و سؤال‌های متداول
  • دربارۀ ما
  • حریم خصوصی
  • قوانین استفاده
  • بلاگ فیدیبو
  • ورود و عضویت ناشران همکار
  • فروش سازمانی
  • دانلود کتاب‌ های رایگان
  • بهترین کتاب های صوتی
  • بهترین کتاب های داستان
  • رمان عاشقانه فارسی
  • کتاب های تاریخ ایران باستان
  • کتاب های کمیک و داستان مصور
  • بهترین کتاب های شعر فارسی
  • بهترین داستان و رمان خارجی
  • بهترین کتاب های روانشناسی
  • بهترین کتاب های توسعه فردی
  • کتابخانه نیمه شب
  • کتاب معجزه شکرگزاری
  • کتاب ملت عشق
  • کتاب اثر مرکب
  • کتاب 1984
  • کتاب برادران کارامازوف
  • کتاب مغازه خودکشی
  • کتاب شازده کوچولو
  • کتاب عادت های اتمی
  • کتاب صد سال تنهایی
    دانلود اپلیکیشن
    دانلود نسخۀ موبایل
    دانلود نسخه دسکتاپ اپلیکیشن فیدیبو
    تلفن پشتیبانی:
    021-61930020
    شنبه تا چهارشنبه ساعت 9 تا 18
    pu@fidibo.com
    فیدیبو در شبکه‌های اجتماعی:
    logo-samandehienamad