
نگاهش را به کفشهای اسپرت ابر و بادی هفترنگش دوخته بود و سعی میکرد تندتر قدم بردارد. زیر لب خودش را لعنت میکرد:
ـ لعنت بهت! دخترهی احمق، برای چی تنها رفتی؟ برای چی تنها رفتییی؟!
تمام تنش میلرزید. تا به حال با این شرایط روبهرو نشده بود و حالا به همین علت بدجور تن و بدنش به لرزه افتاده بود. همین که به در رسید به سرعت خودش را بیرون انداخت. حس میکرد قفسهی سینهاش سنگین شده و هوا کم آورده است. هوای گرم، بیشتر کلافهاش میکرد. بند کیفش را سر شانهاش چنگ زد و طوری ناخنهایش را کف دستش فشار داد که از شدت دردش مطمئن شد دستش زخم شده است. تا پارکینگ ماشینها با تمام قدرت دوید. هیچکس تعقیبش نمیکرد، ولی او ترسیده بود. حتی از سایهای که انگار روی زندگیاش افتاده بود ترسیده بود. هر لحظه بیشتر از لحظهی قبل فحش به خودش و هفت جد و آبادش میداد. با اینکه او اصلاً در این جریان مقصر نبود باز هم دوست داشت انگشت اتهام را اول به سوی خودش نشانه برود. حالا باید چهکار میکرد؟! از شدت استرس کل تنش عرق کرده بود. همین که به ماشین رسید صدای گوشیاش بلند شد. با ترس و لرز از داخل کیف بیرونش کشید و با دیدن اسم آرتان، نفسی از سر آسودگی کشید. با اینکه میدانست اگر آرتان بفهمد غوغا میشود ولی باز هم با دیدن اسمش حس امنیت تمام جانش را پر کرد. به ماشین تکیه داد و گوشی را به گوشش چسباند:
ـ جانم؟
ـ ترسا کجایی؟
عادت به سلام کردن نداشتند. چند نفس عمیق کشید تا حالش کمی نرمال شود و همسر تیز و باهوشش پی به احوالش نبرد:
ـ دانشگاهم.
ـ یادت نرفته که نوبت دکتر داری!
یادش نرفته بود؛ اما ای کاش میشد امروز نرود. اینقدر حالش خراب بود که خانه را به هر جایی ترجیح میداد؛ اما میدانست همین که مخالفت کند آرتان پدرش را پیش چشمش میآورد. سلامتی او چیزی نبود که آرتان از آن بگذرد. آن روز هم نوبت تست پاپاسمیر داشت که خودش به خودی خود به اندازهی کافی استرسآور و ترسناک بود در نظرش. چشمانش را بست. آفتاب بدجور روی سرش افتاده بود و میسوزاندش. آرتان منتظر جواب بود و ترسا باید چیزی میگفت. نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ آرتان، خیلی خستهام، میشه...
طبق پیشبینیاش، آرتان وسط حرفش پرید و با تحکمی که هیچوقت ذرهای از آن در طول زندگی چندین سالهشان کم نشده بود، گفت:
ـ نه نمیشه! میدونی که خوشم نمیآد در این موارد اهمال کنی. کارت توی دانشگاه تموم شده؟
دست آزادش را داخل کیف کوچک مشکیرنگش که روی شانهی راستش انداخته بود فرو کرد و درحالیکه به دنبال سوئیچ میگشت، گفت:
ـ تموم شده.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۰۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 782 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | هما پوراصفهانی |
| ناشر | انتشارات سخن |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۶ |
| قیمت ارزی | 5 دلار |
| قیمت چاپی | 950,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |