دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
کتاب کوزه‌ی هزاردُرنا اثر لیندا سو پارک نشر پرتقال

کتاب کوزه‌ی هزاردُرنا اثر لیندا سو پارک نشر پرتقال

کتاب متنی
درباره کوزه‌ی هزاردُرنا

گوش‌درخت که به پل نزدیک می‌شد، مردی به نام درنا داد زد: «آهای، گوش‌درخت! امروز خوب گرسنگی کشیدی؟»

در روستا آن‌هایی که دستشان به دهنشان می‌رسید، موقع احوالپرسی مؤدبانه به هم می‌گفتند: «امروز خوب غذا خوردی؟» گوش‌درخت و دوستش هم وقتی به هم می‌رسیدند، برعکس این جمله را می‌گفتند تا سربه‌سر همدیگر بگذارند.

گوش‌درخت کیسه‌ی قلمبه‌ای را که به کمرش بسته بود، فشار داد. می‌خواست خبرهای خوبش را پنهان کند، اما ذوق‌وشوقش از یک فرسخی معلوم بود. کیسه را بالا گرفت و گفت: «درنا! خوبه اول خودت حالم رو پرسیدی، چون اگه یه‌کمی صبر کنی، می‌بینی که امروز ما هم دیگه می‌تونیم جمله‌ی درست رو بگیم!»

گوش‌درخت که دید چشم‌های درنا از تعجب گرد شده‌اند، گل از گلش شکفت. می‌دانست درنا خیلی زود می‌فهمد داخل کیسه چیست. او خوب می‌دانست چه چیزی ممکن است چنین برآمدگی نرمی به کیسه بدهد. داخل کیسه، از ته هویج یا استخوان پای مرغ که قلمبه بیرون می‌زدند خبری نبود، کیسه پر از برنج بود.

درنا عصای زیربغلش را به‌نشانه‌ی احوالپرسی بلند کرد و گفت: «بیا نزدیک، رفیق جوونم! برام تعریف کن ببینم این گنج رو از کجا آوردی... شک ندارم داستانش شنیدنیه!»

گوش‌درخت هر روز صبح زود، جاده را تند و سریع می‌پیمود تا خودش را به کپه‌ی زباله‌های روستا برساند و از لابه‌لایشان لقمه‌ای غذا برای خوردن پیدا کند. مردی جلوی او راه می‌رفت که جیگِه به پشتش بسته بود، از همان کوله‌پشتی‌های روبازی که با شاخه و چوب می‌ساختند. سبد حصیری بزرگی را که مخصوص حمل برنج بود می‌شد داخل جیگه دید.

گوش‌درخت می‌دانست که این برنج باید محصول پارسال باشد، چون در مزرعه‌های اطراف روستا، تازه نشای برنج جوانه زده بود. ماه‌ها طول می‌کشید تا برنج برداشت شود و به فقیرها اجازه دهند در زمین‌ها خوشه‌چینی کنند. فقط در چنین وقت‌هایی می‌شد طعم واقعی برنج را بچشند و دلی از عزا درآورند. دیدن سبد حصیری آن مرد کافی بود تا آب از دهان گوش‌درخت راه بیفتد.

مرد وسط جاده ایستاد و تکانی به جیگه‌ی چوبی داد و بار سنگین پشتش را کمی بالاتر برد. گوش‌درخت چنان با دقت به سبد حصیری مرد زُل زده بود که متوجه شد رشته‌ی باریکی از برنج از سوراخی در گوشه‌ی سبد، روی زمین می‌ریزد. انگار سوراخ سبد هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، چون هر لحظه برنج بیشتری روی زمین می‌ریخت؛ اما مرد بی‌خبر از همه‌جا، همین‌طور به راهش ادامه می‌داد.

در یک لحظه، افکار مختلفی به مغز گوش‌درخت هجوم آوردند. بِهش بگو! قبل از اونکه برنج بیشتری رو زمین بریزه.

شناسنامه

فرمت محتوا
epub
حجم
866.۰۰ بایت
تعداد صفحات
136 صفحه
زمان تقریبی مطالعه
۰۰:۰۰
نویسنده لیندا سو پارک
مترجمنسرین علی‌محمدی
ناشرنشر پرتقال
زبان
فارسی
تاریخ انتشار
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
قیمت ارزی
2 دلار
مطالعه و دانلود فایل
فقط در فیدیبو
اطلاعات کتاب

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:
منتظر امتیاز
100,000
تومان
%50
تخفیف با کد «HIFIDIBO» در اولین خریدتان از فیدیبو

گذاشتن این عنوان در...

قفسه‌های من
نشان‌شده‌ها
مطالعه‌شده‌ها
کوزه‌ی هزاردُرنا
لیندا سو پارک
نسرین علی‌محمدی
نشر پرتقال
منتظر امتیاز
100,000
تومان