
از درمانگرم میپرسم: «چرا مدام فکر میکنم همه از من عصبانی هستن؟»
اولین جلسۀ ما یک روز گرم در نیویورک است. دفتر کار سِدریرنگِ درمانگرم بین میدان یونیون و چِلسی خودش را جا کرده است و صدای تیز آژیرها مانند نسیمی در اتاق میوزد. تابستان است، سال دوم دانشگاه را پشت سر گذاشتهام، بیست سال دارم و کارآموز دفتر یکی از مجلههای سبک زندگی هستم. بهاندازۀ پنج تا هفت جلسۀ مشاوره پول پسانداز کردهام و امیدوارم در این مدت درمان شوم.
مشاور در پاسخ به سؤالم سرش را به نشانۀ تأیید بهآرامی تکان میدهد، نفس عمیق میکشد و منتظر میماند ادامه دهم، درحالیکه من منتظرم او حرفی بزند. عینک مستطیلیشکل قرمزرنگش را روی صورت تنظیم میکند، پایش را از روی پایش برمیدارد، دیگری را روی آن یکی میاندازد و نگاه من خیره میماند روی نقاشی بالای صندلیاش. چشمهایم را تنگ و سرم را کمی کج میکنم و در تلاش برای فهمیدن این هستم که آیا نقاشی گل است یا اندام خصوصی زنانه.
با رد اشک روی گونههایم درحالیکه تاریخچهای از زندگیام را بازگو کردهام، با پیشنهاد خریدن کتابی دربارۀ دختران بزرگسالی که والد الکلی دارند، بعد از پنجاه دقیقه، از دفتر کارش بیرون میزنم. حس عجیبی است اما قابل قبول!
امیدوار بودم درمانگر کذاییام بگوید چه «مشکلی» دارم و راهحلی سهمرحلهای با کیف هدیه و نسخۀ جدیدی از خودم را به من بدهد. در عوض، بیشتر جلسه را صرف پرسیدن سؤالهایی از کودکیام کرد. طی جلسههای بعد آرامآرام متوجه شدم با اینکه دیگر در خانۀ والدینم زندگی نمیکنم، به نحوی هنوز آنجا هستم. دیگر منتظر نوسانات خلقی پدرم نبودم، اما هر بار که رئیسم پیام میداد منتظر بودم اخراجم کند. دیگر لحن صحبت کردن پدرم را تحلیل نمیکردم تا بفهمم مست است یا نه، اما پیام دوستم را تحلیل میکردم تا بدانم چرا بهجای علامتتعجب از نقطه استفاده کرده است. دیگر لازم نبود «بینقص» و «خوب» باشم تا آرامش خانه به هم نریزد، اما متوجه شدم میترسم در نظر دیگران چیزی جز فردِ خوبِ بینقص باشم.
بیشهوشیاری – آمادهباش دائمی ناخودآگاه در برابر خطرهای احتمالی – در بزرگسالی و کودکیام ریشه دوانده بود. تابستان امسال بالاخره فهمیدم ترسهایم فقط فوبیا نیستند تا برآنها غلبه کنم. در واقع این ترسها هدف مهمی داشتند؛ مراقبت از منِ قدیمی. چیزی که فکر میکردم خودآزاری است، در واقع مکانیسم دفاعی بوده است.
بعد از آن تابستان متوجه شدم التیام فقط گزینهای در فهرست «کارهایی که باید انجام بدم» نیست تا کنارش تیکِ «انجام شد» بگذارم، بلکه روند سخت و پیچیدۀ کشفِ خودِ درونی است، اما انگیزه داشتم و حداقل مطمئن بودم نمیخواهم با ترسی مداوم زندگی کنم. احساس میکردم دو نفر هستم؛ منِ جوان که با ترس زندگی میکرد و منِ «والد» که میدانست احتمال بهتری با آرامش بیشتر هم وجود دارد. فقط نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.
افراد زیادی، بهویژه زنها، دائماً با ترس اینکه کسی از آنها عصبانی است، دستوپنجه نرم میکنند. معمولاً زمانی که والدینمان حال خوبی ندارند یا دوست صمیمیمان جواب پیامهایمان را نمیدهد یا وقتی در مسیر سرویس بهداشتی از کنار همکارمان رد میشویم و سلام نمیکند با ترس میپرسیم: «از دستم عصبانی هستی؟» یا شاید حتی بهجای این سؤال، آنقدر در سکوت زیر دوش حمام میمانیم و نشخوار فکری میکنیم تا انگشتانمان چروک شوند. بعد هم تا ساعت یک بامداد به حالت آمادهباش، با عضلات منقبض قفسۀ سینه، تا جایی که دیگر توان فکر کردن نداریم، روی تخت دراز میکشیم.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 925.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 224 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | مگ جوزفسون |
| مترجم | زهرا آرنواز |
| ناشر | انتشارات کتاب کولهپشتی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۰ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| قیمت چاپی | 319,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |