
سریعتر. گریسون هاثورن نمادی از قدرت و کنترل بود. تناسب اندامش بینقص بود. مدتها پیش، در هنر تجسم حریف، به مهارت کامل رسیده بود و میتوانست هر ضربه را حس کند و تکانه بدنش را با هر دفع و هر حمله همسو کند.
ولی همیشه میشد سریعتر بود.
گریسون بعد از بار دهم اجرای مراحل، همانطور که عرق از سینهاش میچکید، دست نگه داشت. در حالی که تنفسش را ثابت و کنترلشده نگه میداشت، در مقابل آنچه از خانه درختی کودکیشان باقی مانده بود زانو زد، بستهاش را باز و گزینههایش را بررسی کرد: سه خنجر که دو تا از آنها قبضههای پرنقشونگار داشتند و یکی بیپیرایه و صاف بود. گریسون آخری را برداشت.
چاقودردست، با بازوهای آویخته در پهلو، قد راست کرد. ذهنش خالی بود. بدنش رها از تنش. شروع کن. مبارزه با چاقو سبکهای زیادی داشت و گریسون در سیزدهسالگی همهشان را مطالعه و بررسی کرده بود. البته، نوههای توبیاس هاثورن میلیاردر هرگز صرفاً چیزی را مطالعه نمیکردند. انتظار میرفت بهمحض انتخاب یک حوزه تمرکز، آن را زندگی کنند، با پوست و گوشت لمسش کنند و در آن استاد شوند.
آنچه گریسون در آن سال یاد گرفت این بود: حالت بدن اصل کار است. تو سلاح را حرکت نمیدهی. با حرکت تو، سلاح هم حرکت میکند. سریعتر. سریعتر. باید حسی طبیعی داشته باشد. باید طبیعی باشد. بهمحض منقبض شدن عضلات، بهمحض توقف تنفس، بهمحض بر هم زدن شناوری بدن در حرکت از حالتی به حالت دیگر، شکست میخوری.
خانواده هاثورن شکست نمیخوردند.
«وقتی بهت گفتم یه سرگرمی پیدا کن، منظورم این نبود.»
گریسون در تمام مدتِی که لازم بود آن دور از مراحل را به پایان برساند، حضور زندر را نادیده گرفت... و خنجر را با دقت چشمگیری به یکی از شاخههای پایینی درختی در فاصله تقریباً دومتری پرتاب کرد. هنگام رفتن برای برداشتن خنجر، به برادر کوچکش گفت: «هاثورنها سرگرمی ندارن. ما تخصص داریم. مهارت.»
زندر نقلقول کرد: «هر کاری که ارزش انجام دادن داشته باشه ارزش خوب انجام دادن داره. و هر چی که خوب انجام بشه میتونه بهتر هم انجام بشه.»[۸] ابروهایش را جنباند ـ یکی از ابروهایش بعد از آزمایشی منجر به شکست، تازه داشت دوباره درمیآمد.