
دو ر می فا سل لا سی... دو ر می فا سل لا سی دو...
باران، همینطورکه جلوی در ورودی تالار بزرگ منتظر داداشش ایستاده بود، توی ذهنش نتهای موسیقی را مرور میکرد، نتهایی که از صبح تا شب ورد کلام بابک بود و گاهی روی مخ باران رژه میرفت. یکهو بابک مثل توپی که شوتش کرده باشند از سرسرای بزرگ تالار به بیرون پرتاب شد. مرد قُلچماقی دنبالش گذاشته بود و داد میزد: «صد بار بهت گفتم اینجا جای بچهها نیست. گندهگندههاش هم باید سالها منتظر بمونن تا اینجا بهشون اجرا بدن، بعد تو یه الفبچه...»
بابک برای اینکه از دست مرد قلچماق دربرود، تندتر دوید و درحالیکه مثل تیر شهاب از کنار باران رد میشد، داد زد: «باری بدو... فقط بدو...»
باران اهمیتی نداد و بهکل خودش را به آن راه زد. انگار هیچ نسبتی با این پسربچه ندارد، آهسته در مسیری که بابک میدوید راه افتاد. سر سه تا کوچه آنورتر، بالاخره به بابک رسید که منتظرش ایستاده بود. گفت: «من که بهت میگم اینجا به تو اجرا نمیدن.»
بابک گفت: «وظیفهشونه. باید بدن. چطور به اون آقاکچله اجرا دادن؟»
باران با چشمهای گردشده داد زد: «اون آقاکچله پنجاهشصت سالشه. لااقل چهل ساله که داره پیانو میزنه.»
بابک لجوجانه گفت: «مگه به سنوساله؟ منم الان هفت ساله دارم پیانو میزنم. میخوام ده تا ساز دیگه هم یاد بگیرم!»
باران گفت: «چهل سال و هفت سال اصلاً قابلمقایسهست؟»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۷۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 200 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | محمدرضا مرزوقی |
| ناشر | انتشارات هوپا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۰۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| قیمت چاپی | 205,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |