دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
کتاب ارتش پنبه و مرگ ماهی‌های پرنده اثر ناهید وثیقی نشر انتشارات هوپا

کتاب ارتش پنبه و مرگ ماهی‌های پرنده اثر ناهید وثیقی نشر انتشارات هوپا

کتاب متنی
نویسنده:
درباره ارتش پنبه و مرگ ماهی‌های پرنده

تا قبل از آن اتفاق، من و پدرم توی خیابان ماهی‌فروش‌ها زندگی می‌کردیم. از اسمش هم معلوم است که آنجا همه ماهی می‌فروختند، نه از آن ماهی‌هایی که خوراک شام می‌شوند؛ ماهی پرنده. باله‌ی آن‌ها خیلی بزرگ بود؛ برای همین هم می‌توانستند بپرند. اگر به حال خودشان بودند، چند صد متر روی آب می‌پریدند. بعد معلوم شد استعدادشان حتی بیشتر از این حرف‌هاست. ماهی‌فروش‌ها کرورکرور صیدشان می‌کردند و توی استخرهای سقف‌دار یادشان می‌دادند که چطور بیرون از آب دوام بیاورند و بتوانند پرواز کنند؛ تمرین‌هایی سخت و فشرده، آن‌قدر که دست آخر با کارکشته‌هایی مثل عقاب و شاهین رقابت می‌کردند. بعد از آن هم می‌گذاشتندشان توی تُنگ و تنگ‌هایشان را می‌گذاشتند توی قفس و تمام؛ آماده‌ی فروش. یکبار یکی‌شان را دیدم که بالای درختی نشسته بود و داشت کرم‌های یک جوجه کلاغ را به‌زور از چنگش درمی‌آورد. من هم با سنگ زدمش. توانستم از روی درخت بیندازمش پایین، اما بعد دلم برایش سوخت. باله‌اش زخمی شده بود. می‌دانستم پدرم می‌تواند به دادش برسد. زیاد پیش می‌آمد که حیوان‌های آش‌ولاش را به خانه بیاورد؛ خزنده، پرنده، جونده... هر چند وقت که لازم بود تیمارشان می‌کرد و وقتی دوباره سرپا می‌شدند، راهی‌شان می‌کرد بروند پی کارشان؛ یک ساعت، یک هفته، یک ماه... .

خم شدم. ماهی را از روی زمین برداشتم و همین‌که بلند شدم، کاوه پیش رویم سبز شد؛ کاوه، پسر آقا نایبِ ماهی‌فروش. بی توجه به او، ماهی را توی بغلم گرفتم و دویدم. او هم افتاد دنبالم و شروع کرد به جیغ‌وداد که: «آی! بگیریدش!» و «های!‌ ماهی‌مون رو دزدید.» آن‌قدر عربده کشید که توانست چند تا از ماهی‌فروش‌ها را با خودش همراه کند. چنان سرسخت دنبالم می‌دویدند که انگار ردّ یک خلافکار هفت‌خط را گرفته‌اند! می‌دانستم اگر بخواهم می‌توانم دور دنیا پی خودم بکشانمشان و محال است دستشان به من برسد، اما چرا باید آن‌قدر دردسر می‌کشیدم تا حال ماهی بی‌مروت یکی از آن بی‌مروت‌ها را جا بیاورم؟ گیریم خودم ناقصش کرده باشم؛ لابد حقش بوده، وگرنه من از آن بچه‌هایی نبودم که فکر می‌کردند جک‌وجانورهای محل دشمنان قسم‌خورده‌شان‌اند و هیچ آزار و اذیتی را از هیچ‌کدامشان دریغ نمی‌کردند. برای همین، ایستادم و برگشتم سمت ماهی‌فروش‌ها. آن‌ها هم ایستادند. ماهی را انداختم جلوی پایشان. یکی که از همه چاق‌تر بود، خم شد روی زمین و ماهی را برداشت. کمی ‌نگاهش کرد و گفت: «زخمی‌اش کرده نون‌کور. دیگه به درد نمی‌خوره.» بعد کله‌ی ماهی را در یک چشم ‌به‌هم‌زدن کَند، انداختش روی زمین و رفت. بقیه هم رفتند دنبالش. فقط کاوه مانده بود که مثل جغد زل زده بود به من و تندتند نفس می‌کشید. به‌زحمت بغضم را قورت دادم و گفتم: «از این کارت پشیمون می‌شی ابرو‌پرنده.» ابروهایش واقعاً شبیه پرنده بودند، شبیه پرنده‌هایی که پدرم برایم می‌کشید.

دسته‌ها:

شناسنامه

فرمت محتوا
epub
حجم
5.۴۶ کیلوبایت
تعداد صفحات
248 صفحه
زمان تقریبی مطالعه
۰۰:۰۰
نویسندهناهید وثیقی
ناشرانتشارات هوپا
زبان
فارسی
تاریخ انتشار
۱۴۰۴/۱۱/۰۶
قیمت ارزی
2 دلار
قیمت چاپی
360,000 تومان
مطالعه و دانلود فایل
فقط در فیدیبو
epub
۵.۴۶ کیلوبایت
۲۴۸ صفحه

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:
منتظر امتیاز
95,000
تومان
%50
تخفیف با کد «HIFIDIBO» در اولین خریدتان از فیدیبو

گذاشتن این عنوان در...

قفسه‌های من
نشان‌شده‌ها
مطالعه‌شده‌ها
ارتش پنبه و مرگ ماهی‌های پرنده
ناهید وثیقی
انتشارات هوپا
منتظر امتیاز
95,000
تومان